چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام صبح برفی قشنگتون بخیر.قلب البته اگه ساکن شهرهای برف خیر باشید!!!!!!!!! اینجانب آشتی الان که ساعت هفت و نیمه، پشت میزم نشسته ام. یعنی فکر کنید ساعت ده دقیقه به شش ـ طبق روال عادی برنامه ـ بیدار شدم و شش و ده دقیقه نشده بود که راه افتادم. اونم از شهران که تا صبح برف بارید! شکر خدا اولین ماشین، مال سه تا پیرمرد بود که از مسجد می اومدند و تا یه جایی منو رسوندند. همینطور کورس کورس اومدم تا رسیدم اداره. الان هم یه نسکافه ریخته ام و درمحضر مبارک شما عزیزان می باشم.بغل

دیروز دو صفحه هم تو ورد تایپ کردم ولی به حدی سرم تو اداره شلوغ بود، که حتی ناهار هم نخوردم!!!!!!!!!! خلاصه ساعت چهار و ده دقیقه دیروز که رئیسم میخواست بره جلسه، راهیش کردم و خودم هم راه افتادم. حالا بماند که بیست دقیقه بعدش زنگید که کجایی؟؟؟!!! گفتم: قبرستون! امری دارید؟ البته قبرستون رو تودلم گفتم و بقیه رو به اون!!!!!!!!!!نیشخند بعدش یه کاری داشت که تلفنی با اداره هماهنگ کردم و انجام شد. تا برسم خونه، رسما و اسما یخ کردم.نگران

خب، سرما همچنان ادامه داره. من امسال واقعا سردمه و نمیدونم پیرزن شده ام یا واقعا این سه روزه اینقدر سرد شده!!!!!!! خندهیه هر حال دو شب قبلی واسه من متفاوت بود و خیلی بهم خوش گذشت. حالا براتون میگم جریان رو. منتها قبلش واقعا از خدا تشکر میکنم به خاطر اینهمه برف.قلب

یکشنبه وسط کارهای اداری، داداش بزرگه ام زنگید که برنامه شبت چیه؟ گفتم: هیچی دیگه. قراره از سر کار، بیایم خونه شما! گفت: مهمون هم داریم! دو تا دخترعمه هام. البته قبلا هم فکر کنم اینجا نوشته ام که من سه تا دختر عمه دارم که دو تاشون ایتالیا هستند و یکی شون هم تبریز. از اون دو تا، یکی شون با همسرش اومدند ایران. قرار بود پنجشنبه قبل دعوتشون کنم که نشد. خلاصه خودش و خواهرش که تبریزه، دیروز با برادرم صحبت کرده بودند و قرار شد شب بیان خونه بابام اینا که دیداری تازه بشه.

یعنی ما عین خواهر بودیم برای هم. هیچی از هم پنهان نداشتیم. ولی خب تا بچه بودیم! وگرنه دوازده ساله که اون دو تا رفته اند ایتالیا.

خلاصه به داداشم گفتم مشکلی نیست. بگو بیان. باهاشون هم رودربایستی نداریم که. یه عالمه غذا هم شب قبلش درست کرده بودم که خونه بابام اینا بود. ولی هرجور حساب کردم، دیدم جلسه آخر فیزیو رو برم و قالش رو بکنم. خلاصه ساعت سه و نیم وقتی دیگه کاری نمونده بود، به رئیسم گفتم و اونم گفت: اگه قول میدی که بار آخرت باشه، برو!!!!!!!!!!!!!! منتظرخلاصه منم دویدم طرف فیزیو که خیر سرم، کارم زود تموم بشه. یعنی فکر کنید یک ساعت نشستم تا نوبتم شد!!!!!!!! خیلی بچه های خوبی بودند. دکترش هم عالی بود ولی متاسفانه خیلی خیلی شلوغ و بی نظم بود. مثلا به جای اینکه برای هر کسی وقت تعیین کنند که هرکی سر وقت خودش بیاد، می ذاشتند به عهده مشتری ها که هر وقت دلشون خواست بیان! خب شما هر وقت که برسی، حداقل پنج نفر قبل از شما تو صف هستند. دیروز هم روز خیلی شلوغی بود. من ساعت شش و پنج دقیقه کارم تموم شد و بیرون اومدم!!!!!!!!!

اول خواستم آژانس بگیرم ولی با خودم فکر کردم راننده های ماشین خطی، کوچه پس کوچه های خوبی رو تو ترافیک بلدند و زودتر میرسند. البته برادر کوچیکه ام میگفت امشب نرو و کلا بی خیالش شو چون ترافیک خیلی زیاده. ولی من چارده ای نداشتم و میخواستم همون دیشب کار تموم بشه. به خصوص که میدونستم کسی زودتر از هفت و نیم هشت نمیرسه خونه!

خلاصه از فیزیو بیرون اومدم و دیدم دارم از شدت سرما می میرم. البته قبل از اینکه برم فیزیو، یه جوراب فروشی پیدا کردم و جوراب راه راه مشکی و صورتی و سرخابی گرفتم. البته غلبه رنگها با صورتی و سرخابیه. ولی جوراب از پنجه تا مچ، مشکیه. با خودم گفتم اینو میشه با کفش اداره هم بپوشم و اگه تو کفش معلوم بشه، ضایع نمیشه!!!!!!! خلاصه بعد از اینکه از فیزو برون اومدم، تقریبا تا در ماشین خطی های ولیعصر شهران، دویدم. همه اش خدا خدا میکردم ماشین باشه و نخوام معطل بشم و تو صف وایسم. خلاصه دیدم یه ون وایساده منتظر من! رفتم عقب نشستم و خدا رو شکر کردم. پنج دقیقه بعد، پر شد و راه افتادیم. حوالی هفت رسیدم خونه.

جالبه بدونید که روح پدر و مادرم هم خبر نداشت که شب قراره مهمون بیاد!!!!!!!!!!! تعجببرادرکوچیکه ام هم قرار بود با خانمش برن دنبال دخترعمه ها و اونا هم قرار بود شب بیان. خب خدا رو شکر من از شب قبل، یه عالمه غذا پخته بودم!!!!! فقط به داداشم زنگیدم که ماست بخره. همه چی هم مرتب بود. شکر خدا. خلاصه ساعت هفت و نیم تقریبا رسیدند و کلللللللللی بهمون خوش گذشت. البته اولین بار بود که دختر عمه ها، عروسمون رو می دیدند. ما هم خیلی سعی میکردیم جلوی عروسمون نهایت ادب رو رعایت کنیم!!!!!!!!!! ولی خب، یه چیزهایی هم از دستمون در میرفت دیگه!!!!!! به زور مامانم رو راضی کردیم که از جاش بلند نشه. ولی خب، خیلی زورمون بهش نرسید و بالاخره سر شام، اومد آشپزخونه که زود بیرونش کردیم.

 کتری رو قبل از شام آب کردم و گذاشتم رو گاز.بعد همه با هم سفره انداختیم و همه با هم خوردیم و جمع کردیم. ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و هرچی هم که مونده بود، قایم کردم. خانم برادرم نصفش رو شست و بقیه رو نذاشتم بشوره و خودم شستم. چای دم کردم و کیکی رو که برای خانم برادرم آورده بودند رو بردم و با میوه و بقیه هله هوله ها خوردیم. این وسط آقا مانی صاحب یه کاپشن بی آستین و یه پیرهن و یه پولیور خیلی خوشگل شد! خلاصه پریشب اینا برگشتند خونه خودشون و ما هم جمع کردیم و خوابیدیم.

قبل از اینکه بقیه ماجرا رو بگم، بشنوید از مهدی. اینطوری که از روز شنبه، به شدت درگیر خونه باباش ایناست. یعنی با وجود اینکه دخترعمه هام رو خیلی دوست داره و حساب اونا رو کلا از همه جدا میدونه، ولی هر کاری کرد، نتونست زودتر از یازده شب بیاد خونه. درگیر جلسه خونه باباش بود.

شاید باورتون نشه که چند تار از ریشش سفید شده!!!!!!!! دو کیلو هم وزن کم کرده. از بس که از صبح تا شب یا داره با موبایل می حرفه، یا تو جلساته و داره فک میزنه. تازه از جلسات هم که بیرون میاد، باید به خانواده اش گزارش بده. خلاصه یکشنبه شب رسید و بچه ها رو دید و البته به قسمت بزن و برقصش نرسید!!!!!! بیچاره له و لورده بود دیگه! خلاصه که یکشنبه شب، کلی خوش گذشت بهمون.قلب

من از قبل با همکارم تو اداره هماهنگ کرده بودم که دوشنبه صبح، مامانمو می برم آب درمانی و دیر میام. ولی با این برف و سرما، دیگه نمی تونستم برم. یعنی مامانم قبول نکرد و گفت صبر کنیم تا هوا یه کم گرمتر بشه! ولی چون این چند روز مهدی خیلی کم خونه بود و همه اش هم جنگ اعصاب داشته، با خودم عهد کردم که دوشنبه صبح ـ یعنی دیروز ـ یکی دو ساعت دیرتر بیام اداره که بتونم با مهدی بیام. که به این بهانه با هم باشیم.

با خودم گفتم: حالا بذار خودم هم یه روز یه کم بیشتر بخوابم! نشون به اون نشون که ساعت ده دقیقه به هفت بیدار شدم!!!!!!!! هر کاری هم کردم خوابم نبرد.گریه پاشدم کتری رو روشن کردم و بعدش داداشم بیدار شد و چای دم کرد. بعد از بیدار شدن مامانم، بهش صبحونه دادم و آرایش کردم و آماده شدم تا مهدی بیدار شد. دستی به خونه بابام اینا کشیدم و واسه ناهارشون هم، از غذاهای دیشب مونده بود. به مامانم گفتم به چیزی دست نزنه تا شب بیام کتلت درست کنم. البته بیچاره نمیتونه هم کاری بکنه. ولی خب، گاهی خودش رو به زور میکشه که کاری بکنه که ما نمیذاریم.

خلاصه مهدی یه چیزی خورد و با هم راه افتادیم به طرف اداره. تا نشستیم و راه افتاد، بهش گفتم: کمربندتو ببند خطرناکه! گفت: ببین آشتی! تو رانندگی من دخالت نکن!!!!!!!!!!!!!!! گفتم: حرف خنده دار نزن! چه ربطی به رانندگی داره. خب میخوام سلامت برسی! گفت: اصلا میخوام خودمو به کشتن بدم. گفتم: جلوی چشم من بدبخت؟؟؟؟؟


خلاصه هیچی نگفتم. خب من مونده بودم که با هم بریم و یه کم پیش هم باشیم. گفتم: میخوای آهنگ بذارم؟ گفت: لابد میخوای فتانه بذاری! گفتم: هرچی که تو بخوای! اصلا میخوای آهنگ نذاریم! گفت: آره. نذار. بعد یه کم دیگه گذشت و من چند تا حرف زدم و دیدم نه، کلا مایل به معاشرت نیست!!!!!!!! دیگه هیچی نگفتم. با خودم گفتم شاید در سکوت همراهیش کنم، بهتر باشه! خلاصه چند دقیقه هیچی نگفتم. خودش یه کم از دخترعمه هام پرسید و بازم در سکوت طی شد. بعد گفت: اگه آهنگی میخوای بذار!!!!!!!!! گفتم: نه، مهم نیست!

بعد که نزدیک اداره شدیم، در مورد ساعت رفتن عصر داشتیم با هم هماهنگ میکردیم که گفت عصر دوباره جلسه است. گفتم: خودتو ناراحت نکن. ایشالا هرچی که خیره پیش میاد. توکل به خدا. بعد گفت: تا ببینیم این جریان تا راند چندم طول میکشه! گفتم: کار دیگه از راند گذشته! ناراحت شد و گفت: تو هم به ما متلک میگی!!!!!!!!!!!!!

فقط نگاش کردم. فهمیدم دلش خیلی پره و فشار روش خیلی زیاده. حالا هم بیخود داره از من توقع میکنه! خداحافظی کردم و راه افتادم. بعد با خودم فکر کردم خب، من همه اش سعی میکنم ملاحظه اش رو بکنم. چند روزه که یازده شب به بعد میاد خونه. من هیچ اعتراضی نمیکنم و بهش حق میدم این جریان رو پیگیری کنه و دیگه تموم بشه. ولی انگار هرچی ملاحظه میکنم، دلخورتر میشه و طلبکارتر.

اهمیت ندادم و ساعت بیست دقیقه به یازده دیروز، کارت زدم و هر کاری کردم بتونم پست بذارم، نشد. و اینم بگم که واقعا شرمنده همه تون هستم که قریب یک هفته است، نتونسته ام به وبلاگ هیچکس سر بزنم. اینقدر که سرم شلوغه. اینطوری که فکر کنم اگه برم سراغ ریدرم، منفجر بشه. خلاصه اگه صدای انفجار شنیدید، بدونید ریدر منه!نیشخند

خلاصه دیروز حوالی ساعت سه، دوباره داداشم زنگید که: من با دخترعمه ها صحبت کرده ام که اگه بشه، تا قبل از رفتن اون یکی دخترعمه به تبریز، یه بار دیگه بیان!!!!!!! این دخترعمه ام هم قراره امشب بره. پس دیشب قرار شد دوباره بیان. بعد نشستم فکر کردم که واسه شام چی بپزم. زنگیدم به دخترعمه هام و اونا گفتند : آشتی! تو از صبح سرکاری. ما میخوایم بریم خرید و شوهر یکی شون هم میخواست بره دندون پزشکی.

خلاصه گفتند ما شام نمیایم. گفتم: من  با شماها تعارف ندارم. میخوام کتلت درست کنم. و واقعا هم تعارف نداشتم. خلاصه دیروز از اداره بیرون اومدم و دیگه نرفتم از مهدی ماشین رو بگیرم. گفتم بذار خودم برم و ماشین دست مهدی بمونه. ولی بابام اومد جلوی چشمم. چون مثل بید می لرزیدم و دریغ از ماشین!!!!! به هر زحمتی بود رسیدم شهران و از سر کوچه مامانم اینا سیب و موز خریدم و رفتم خونه و گفتم که اونا امشب هم میان.

مامانم گفت: نمیخواد کتلت درست کنی با این دستت! قورمه سبزی بهتره. خلاصه لباس درنیاورده قورمه سبزی درست کردم و چند دقیقه بعد، خاله سومی ام از کرمانشاه رسید. قراره بیاد از مامانم نگهداری کنه. خلاصه اون طفلی هم از راه نرسیده، اومد تو آشپزخونه و برنج رو اون درست کرد. خودم هم خورش رو که روبراه کردم، رفتم سراغ ظرفهای توی ظرفشویی و یه کم آشپزخونه رو مرتب کردم.

بعد دیگه ساعت شش و بیست دقیقه بود و من خسته بودم. یه ربع نشستم و دوباره رفتم تو آشپزخونه و دیدم پودر ژله هم دارند. با زمان محدودی که داشتم، فقط تونستم دو رنگ ژله درست کنم. بعد داداش کوچیکه و خانمش اومدند و خانم نازنینش اومد کمکم سالاد هم درست کردیم. راستش دست من بود، سالاد درست نمیکردم. خب دستم ناراحته. ولی مامانم عادت داره همیشه سالاد درست میکنه. اینه که با هم سالاد درست کردیم و میوه ها رو شستم و ظرف میوه رو هم آماده کردم.

مهمونها گفته بودند که دیر میان!  حوالی ساعت هشت و نیم رفتم تو اتاق و یه کم با مانی بازی کردم و پتو سرم کشیدم که یه چرتی بزنم! یه چرت ده دقیقه زدم که با حرکت مانی بیدار شدم. بابام داشت باهاش قایم موشک بازی میکرد که مانی اومد زیر پتوی من قایم بشه! بعد سرشو گذاشت کنار بالشم و یه کم خودشو لوس کرد و منم نازش دادم!

بعدش اومدم تو هال و دیدم برادرم و خانمش هم رفته اند اون یکی اتاق که یه استراحتی بکنند. خلاصه مهمونها ساعت ده اومدند که تا بیان، شام مانی رو دادم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. همه اش تعریف خاطرات و بگو و بخند. مهدی هم یازده و نیم رسید و طبق روال همیشه، شام نخورد. فقط واسش یه برش کیک شکلاتی آوردم.

کلا داداش بزرگه من، همه چی رو فدای با هم بودن میکنه. دیشب هم دیگه ول نمیکرد. من عاشق دخترعمه هامم. ولی خب، یه زن کارمندم که مجبور بودم امروز صبح زود بیدار بشم و بیام. هی میگفت و اونا هی می خندیدند. ساعت دوازده، داداش کوچیکه و خانمش دیگه رفتند. اونا هم کارمندند خب. ولی داداش بزرگه ام ول نمیکرد. من که از زور خستگی داشتم منهدم میشدم! خلاصه ساعت یک و نیم دیگه داداشم رضایت داد که بحث تموم بشه. بعد هم مهمونها رفتند و همه ظرفها رو جمع کردم و شستم. مامانم قسمم میداد که نشورمشون! گفتم: خب پس کی بشوره؟ بذار بشورم تموم بشه. خلاصه تموم شد و رفتیم بگیریم بخوابیم. فکر کنید من حوالی دو خوابیدم تا امروز ساعت ده دقیقه به شش!

تو اتاق که رفتم، مهدی گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: هیچی! گفت: نه، یه چیزیت هست. هی اصرار کرد و بهش گفتم: میدونم به خاطر مانی داری با من زندگی میکنی ولی لزومی نداره اینو هی هوار بزنی و تو جمع بگی. یه ذره هم فکر شخصیت طرف مقابلت باش! گفت: مگه چی شده؟ گفتم: اونا ازت می پرسند مانی رو چقدر دوست داری؟ تو میگی: اینقدری که فقط فقط به خاطر وجود مانی میام خونه و به ذوق بغل کردنش!

یعنی بچه ها! یه درصد فکر نکنید دارم بهانه گیری میکنم. ولی باور کنید یه جوری گفت، که همه یه جوری شدند. انگار بخواد بگه: من چیز دیگه ای تو خونه ندارم که به خاطرش بیام! فقط به خاطر بچه ام میاد. یعنی منظورم اینه که لحن گفتنش، اینجوری بود. که منم با خنده گفتم: منم یه کاسه کشک!!!!!!!!!!!!!!

گفت: تو بد برداشت کردی. وگرنه منظور من این نبود. بعد پتو رو سرش کشید و پشتشو کرد به من و خوابید!!!!!!!!!! نه حرفی، نه دلجویی! خب حتما با خودش فکر کرده، همینقدر کافیه دیگه!!!!!!!خنثی

خدایی ناراحت شدم. شما منو می شناسید. دیگه به بچه خودم حسودی نمیکنم. ولی خب، دلم هم نمیخواد همه بفهمند که این به خاطر مانی داره با من زندگی میکنه. شاید خودم هم به خاطر مانی دارم باهاش زندگی میکنم. ولی دیگه اینو به بقیه که ما رو می شناسند نمیگم! دیگه بی ارزشش نمیکنم. خلاصه با دلخوری خوابیدم. صبح زود هم بلند شدم اومدم اداره.

دیروز صبح برفها رو به مانی نشون دادم و بهش گفتم: ببین چقدر داره برف میاد. ببین برفها چقدر قشنگند؟ گفت: اینا که برف نیستند! اینا پشه هستند!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه که خدا رو شکر به خاطر بارش پشه!!!!!!!!!خنده

[ سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ