چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش عرض کنم خدمتتون این دو روز گذشته یه سری اتفاقات افتاد که خودم هم واقعا هنوز نفهمیدم چی شد!

چهارشنبه عصر من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم که وسایل رو بار کنیم و بیاییم خونه خودمون. ولی قبلش قرار بود یه سر بریم خونه عمه مهدی که خیلی مهربونه و خیلی هم حق به گردنمون داره و حالا یه بار مفصل باید بگم که ایشون چقدر با شعوره و چه الطافی در حق ما کرده. خلاصه که من به خواهر دومی مهدی هم گفتم که اونم بیاد و چهارتایی رفتیم اونجا. البته وسایل رو بار ماشین کردیم و راه افتادیم. خلاصه رفتیم و خیلی هم خوش گذشت و جاتون هم خالی بود. مانی که اینقدر اونجا بهش خوش گذشت و بازی کرد که آخر شب نمیخواست بیاد و گریه میکرد!!! یعنی من ندیده بودم کسی بهونه عمه باباش رو بگیره!! اونا آکواریوم داشتند و مانی همه اش میخواست دستشو بکنه اون تو و به ماهیها دست بزنه.

خلاصه برگشتیم و آقا مانی چون خیلی خسته بود، تو ماشین بغل من خوابید. عمه اش هم صندلی عقب و چون قرار بود عمه اش در یک اقدام جیمز باندی، از ماشین بپره بیرون که مانی متوجه رفتنش نشه، دیگه مانی رو توی صندلی مخصوصش پشت ماشین ننشوندیم. خلاصه مانی بغل من خوابید و ایشون رو هم در خونه شون پیاده کردیم و به طرف خونه خودمون حرکت کردیم. خیلی هم خوشحال بودیم که مانی دیگه واسه این جدایی گریه نمیکنه و فردا صبح که از خواب بیدار میشه، یادش رفته. خلاصه رسیدیم خونه و من طبق معمول مانی رو گذاشتم رو تخت و کنارش خوابیدم تا سیرخواب بشه. بعدش مهدی وسایل رو یکی یکی می آورد داخل و منم جابجا میکردم. وقتی کار جابجایی تموم شد، دیدم مهدی طبق معمول همیشه (!) کفشش رو همینطوری جلوی در (داخل) درآورده و ول کرده به امان خدا. خیلی وقتها من کفشش رو میذارم تو جاکفشی. گفتم: «عزیزم! چرا کفشتو نمیذاری تو جاکفشی؟» گفت: «هر وقت تشخیص بدم این کار رو میکنم!»

با خودم گفتم خب اینم از ادبیات خوب. نه پرخاش کردم، نه گفتم جاکفشی اختراع شده!! دیگه از این ملایم تر چطوری میشه به یه نفر گفت؟! گفتم: هر بار باید به آدم بگن؟ خب این چه کاریه که واسه تو اینقدر سخته؟ گفت: اصلا دلم نمیخواد این کار رو انجام بدم. بذار همونجا باشه!

منم هیچی نگفتم. رفتم گرفتم خوابیدم. صبح لحظه ای که مانی از خواب بیدار شد، شروع کرد به جیغ و داد و عمه اش رو خواست. پس نشون میده اصلا یادش نرفته بود! هر کاری کردیم سرشو گول بمالیم، اصلا گوش نمیکرد به حرفهامون. منم همونطوری خواب آلود، شروع کردم به پوشیدم لباسم که از خونه ببرمش بیرون تا یه کم آروم بشه. مانی عاشق اتوبوسه و گفتم که الان با هم میریم سوار اتوبوس میشیم و میریم پیش عمه! ولی دیدم اصلا آروم نمیشه. اینقدر جیغ میکشید که حتی حاضر نبود شلوار پاش کنم ببرمش بیرون. بعد یه دفعه دیدم مهدی از تو اتاق داره هوار میشه سر مانی (من و مانی تو هال بودیم) و بهش میگه: «زهر مار.............» رفتم تو اتاق میگم: «این از خودش ناراحته. برای چی به بچه میگی زهرمار؟ این به خاطر شرایطی که ما واسش فراهم کردیم اینقدر داره بهش فشار میاد. نباید سرش داد بکشیم.» که یک دفعه شروع کرد به فحش دادن و توهین کردن به من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چیزی نداشتم که بگم. چی باید می گفتم. پسرم واجب تر بود. اگر مانی نبود که بلد بودم چطوری بذارمش سر جاش. رفتم سراغ مانی و آرومش کردم. بعد خودش اومد و مانی رو بغل کرد و باهاش حرفید تا مانی یه کم آروم شد. من دیگه رفتم تو آشپزخونه و ناهار درست کردم و لباسها رو انداختم تو ماشین و بقیه کارها... ولی دیگه باهاش حرف نزدم. چه حرفی دارم با کسی بزنم که تو لحظه ای که دو تایی باید یه مشکلی رو حل کنیم و بچه رو آروم کنیم، به من فحش میده!!!!!!!!! آخه قصور من کجا بود؟!

تا شبش، دو سه جمله باهام حرفید و منم جوابشو ندادم. سرم به مانی گرم بود و کارهای خونه. اونم الحق خیلی وقتشو با مانی گذروند. هی با هم بازی میکردند و مانی هم می خندید. شب هم فقط یک کلمه پرسیدم شام میخوری؟ گفت نه، خودم هم نخوردم و فقط واسه مانی غذا گرم کردم و دادم خورد. بعدش هم کارهامو کردم و گرفتم خوابیدم. دیروز هم که باهاش نحرفیدم. ظهر بعد از ناهار، مانی رو خوابوندم. بعد رفتم تو آشپزخونه به تمییز کردن و جابجا کردن و آماده کردن وسایل یک هفته آینده. این وسط نمیدونم سر چی، دوباره مهدی بهم توهین کرد و فحش داد و سرم داد کشید. به طوری که مانی داشت با خودش بازی میکرد. برگشت یه نگاهی به پدرش کرد، بعد سرشو چرخوند منو نگاه کرد. منم بهش خندیدم. مانی هم خندید. با خودم فکر کردم یعنی چقدر طول میکشه تا بفهمی بازی نمیکنه و واقعا داره سر مادرت داد میکشه و بهش توهین میکنه! اونم بابت هیچیییییییییییییییییییی!!!

بعد با لحن خیلی آروم به مهدی گفتم:

(بقیه در ادامه مطلب)


من خیلی وقته دارم به این موضوع فکر میکنم. دیگه نمیشه این وضع رو ادامه داد. من به جدایی فکر میکنم. لطفا تو هم بهش فکر کن. تا حالا فکر میکردم به خاطر مانی ادامه بدیم ولی الان دارم می بینم من دیگه نمیتونم ادامه بدم. دلیلی نداره از تو توهین و فحش بشنوم. خیلی از بچه ها بدون پدر و بدون مادر بزرگ میشن. مانی هم یکیش. دیگه آدم میتونه تا یه جاهایی ادامه بده. من دیگه بیشتر از این نمیتونم. اونم برگشت گفت:

به جهنم. فکر میکنی داره به من خوش می گذره؟ من از تو بدم میاد. حرکات و رفتارت برام نفرت انگیزه! حتی محبت هات واسم چندش آوره!! گفتم: «آخرین باری که بهت محبت کردم و چندشت شد کی بود؟» گفت: «همین که ساعت ده یازده صبح بهم زنگ میزنی، واسم نفرت انگیزه!!! احساس میکنم داری منو مسخره میکنی!!!!!!!!»  بعد ادای منو درآورد: «الووووووووووو عزیزم...........»

گفتم: «خب نگفته بودی اینقدر ازم بیزاری. ولی خب من دیگه بهت زنگ نمیزنم. به هر حال از حالا فکرهاتو بکن. تا عید وقت داری. مثلا تو بذار یکی دو ماه بعد از عید. که بعد از عید مانی رو بذارم مهد و به مهد عادت کنه. اول خرداد هم سررسید خونه بریانکه. اونجا که تخلیه بشه، من و مانی میریم اونجا زندگی می کنیم.» یه خونه چهل متری تو بریانک داریم که نصفش مال ماست و نصف دیگه اش به اسم خاله امه! ما با پس انداز و کادوهای عروسیمون خریدیمش. البته بیشتر پولش مال من بود و پس انداز من و همون نصفه هم به نام منه! ریز همه محاسباتم رو بهش گفتم که بدونه فکر همه جا رو کرده ام و اگه گفتم جدایی، از رو شکم نگفتم!

بعد گفت: «ببین! برای من ناز نکن! منو ازجدایی نترسون. فکر نکن الان رو دست و پات می افتم که نرو.» گفتم: «می دونم این کار رو نمیکنی. منم جدی گفتم.» بعد از چند دقیقه گفت: «یعنی میخوای مانی رو ازم بگیری؟ گفتم:« آخر هفته ببینش.» گفت: «عمرا اگه مانی رو بهت بدم.» خونسرد گفتم: «مانی مال تو. من آخر هفته می بینمش.» بعد گفت: «پس خودت اقدام کن. برو درخواست طلاق بده!» گفتم: «حتما این کار رو میکنم. مهریه ام رو هم میذارم اجرا.» گفت: «هر غلطی دلت میخواد بکن. هرچی قانون بگه!» و البته شما هم میدونید که قانون چقدرررررررررررررررررر طرف خانمهاست. گفتم: «مهریه ام رو بهت میبخشم اگه مانی رو بهم بدی. در غیر اینصورت مهریه رو بده!» و الان دیگه حتما شما هم متوجه شده اید که مهریه واسم ارزش نداره. ولی اگه بخواد مانی رو بهم نده، ازش به عنوان حربه استفاده میکنم. اول میگم مهریه، بعد که تو منگنه قرار گرفت، میگم می بخشم مهریه رو ولی مانی رو بهم بده.

داد و بیداد نمیکردم. مانی داشت بازی میکرد جلوی چشمم و من خیلی خونسرد حرفهامو میزدم. دیگه آب از سرم گذشته بود. بعد حرف به ثکث کشید. گفتم: «تو مشکل داری و تلافیشو سر من درمیاری. به من چه مربوط تو نمیتونی؟» مثل همه مردها که زیر بار نمیرن گفت: «من مشکل دارم؟ بیا هیستوری اینترنتم رو نشونت بدم ببین من چقدر تو سایتهای ثکثی هستم!» گفتم: «خب همون دیگه! هرکاری میکنی تنهایی میکنی! برای همین به من میلی نداری!» گفت: « من از تو خوشم نمیاد. تو برای من هیچ هیجانی ایجاد نمیکنی!» منم گفتم: «یعنی ریخت و قیافه و هیکل من از فلان کس داغون تره که شوهرش مثل سگ پاسوخته دنبالش می دووه تا ده دقیقه باهاش ثکث داشته باشه؟!» گفت: «خب اون واسه شوهرش جاذبه داره. تو واسه من هیچی نداری!!!» منم گفتم: «خب این چه عذاب و شکنجه ایه که هم تو داری متحمل میشی هم من. ماها دیگه اصلا نمیتونیم همدیگر رو تحمل کنیم. والا واسه بچه بیگناه هم نبودن این زندگی، از بودنش بهتره. من الان که متاهلم رو نمیگم. من همینطوری در عالم بیرون از زندگی متاهلی، فکر میکنی هیچ مردی با من تحریک نمیشه و دلش نمیخواد با من باشه؟» گفت: «قطعا همینطوره ولی تو برای من هیچ هیجانی نداری. وگرنه من اهل ثکث هستم.»
در مبل فرو رفته بودم و دیگه دلم نمیخواست بحث رو ادامه بدم. به صفحه تلویزیون نگاه میکردم بدون اینکه چیزی رو ببینم. حرفهاش واسم تازگی نداشت. خیلی وقت بود این حقایق رو می دونستم و خیلی وقت بود که این حرفها رو بهم گفته بود.

یه دفعه برگشت گفت: «تنها یه راه داره! به زور هم که شده، یه شب درمیون باهم ثکث داشته باشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

گفتم: «نه تو رو خدا این همه خودتو شکنجه نکن. اصلا من زیر بار هچین کاری نمیرم. تو اینهمه عذاب به خودت بدی و یه آدم بی هیجان رو تحمل کنی و منم تمام اون دقایق به این فکر کنم که این کار از سر اجباره و تو از من متنفری، اصلا خب چه کاریه. نمیکنیم این کار رو...»

میدونم چرا این حرف رو زد. واقعا از جدایی بدش میاد. ترجیح میده همینطوری طلاق عاطفی بین مون باشه ولی جدا زندگی نکنیم. گفت: «اینکه سکوت بین مون باشه و باشیم کنار هم بهتره از اینکه از هم دور زندگی کنیم.» واقعا من نمی فهمم وقتی از تلفن های من احساس انزجار میکنه، چطوری میتونه منو تحمل کنه؟؟؟!!! وقتی در کنار من لذت نمیبره، چطوری میتونه ادامه بده؟ البته به خاطر مانی احتمالا.

بعدش ملایم شد و گفت: «بیا با هم خوب باشیم!!!!!!»

واقعا نه میتونستم کاری کنم نه چیزی بگم. 48 ساعت بود که روانی ام کرده بود با رفتار و حرفها و توهین هاش. حالا با خودش چی فکر میکرد که توقع خوبی ازم داشت. اگر میخواستیم بریم خونه مامان اینا، میگفتم میخواد جلوی اونا نقش بازی کنه ولی داشتیم می رفتیم خونه مامان خودم. و کلا مهدی زحمتی برای نقش بازی کردن جلوی خانواده من به خودش نمیده! هیچی نگفتم. بلند شدم حاضر شدم و رفتیم خونه مامان اینا. تو راه هم این آلبوم جدید احسان خواجه امیری رو گذاشته بود که فوق العاده است. رسیدیم خونه مامان اینا و خیلی گرم و خوب برخورد کرد. بعد طبق معمول این دو سال، هر کدوم روی یه مبل جداگانه نشستیم. بعد مهدی بلند شد و اومد کنار من نشست و بغلم کرد!!!!!!!!!!!!! دیگه تا آخر شب همه اش بهم محبت میکرد و باهام خوب بود. بعد با وجود اینکه دیشب خوب نخوابیده بود، ولی همون دیشب گفت که منو صبح منو میرسونه و با وجود اینکه میدونم تا صبح خوب نخوابید، ولی صبح بیدار شد و بدون اوقات تلخی منو رسوند. تازه صبح سویچ ماشین هم گم شده بود چون دیشب دست مانی بود و باهاش بازی میکرد.

هیچی نمیتونم بگم. هیچ کاری هم نمیتونم بکنم. فقط وایسادم و نگاه میکنم. نمیدونم این وضع تا کی ادامه داره ولی اونچه که مسلمه:

1. دیگه بهش نمی زنگم مگه مواقع اضطراری مثل موقع رفتن به خونه که باید با هم هماهنگ کنیم.

2. تو ذهنم اون شرایط جدایی رو یه جا گذاشتم فعلا بهش فکر نمیکنم. ولی میذارم باشه تا اگه بنا شد جدا بشیم، یکه نخورم!!!

3. نمیدونم چی باید بگم....

[ شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ