چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح سرد زمستونی تون به خیر و شادی. به سلامتی و نیکی.بغل

امروز که هوا سردتر شده، نمیدونم چرا من اینقدر انرژی دارم و مملوم از انرژی. قلبیعنی اینقدر حالم خوبه که نگو! خلاصه این شما و این آشتی بمب انرژی!هورا از ساعت هفت و نیم شرکتم، ولی چند دقیقه بعد از من، رئیسم رسید و رگبار کار شروع شد. اینه که وقت نکردم بنویسم. الان هم دارم تند تند می نویسم.

اول قرار بود آژانس بگیرم و امروز با آژانس بیام. ولی خب، می دونید که اینجور وقتها، آژانس تعطیل رسمیه!!! دیشب که زنگیدم رزرو کنم، گفت: فردا بیست دقیقه قبل از حرکت بهم بزنگید. از الان رزرو نمی کنیم!!!!!! منم چشمم ترسید. چون چند بار این بلا سرم اومده و طرف دیر اومده و از اون بدتر اینکه میخواد بیاد بزنگه و اون وقت صبح، همه رو بیدار کنه. اینقدر هم برف زیاد بود که نمیشد برم پایین منتظر بمونم! خلاصه صبح بیدار شدم و دیدم همچنان داره می باره. این یعنی سطح خیابون، خیلی لغزنده نیست. یعنی به قول معروف، تیغ نیفتاده. تصمیم گرفتم ماشین بیارم.نیشخند

مهدی هم بیدار شد و گفت: من تا پایین باهات میام که برف روی ماشین رو بروبم! گفتم: نه عزیزم. کاری نداره. بیخود نیا. خودم خاک انداز می برم و تمیز میکنم. خلاصه داشتم تند تند آرایش ملایمی می کردم (واجب بود آخه!) که مهدی اومد! گفتم: چی شده؟ گفت: حواست باشه ترمز نکنی. اگه لیز بود، ترمز و ترمز دستی رو با هم بگیر. گفتم: باشه عزیزم. خیالت راحت.ماچ

بعد گفتم: میگن دعای شوهرها واسه زن هاشون خیلی می گیره. واسم دعا کن سالم برسم! گفت: مسخره!

گفتم: به خدا بگو: خدایا مواظب زنم باش! بعد یه چشمک هم بهش بزن!!!!!!!!!!!!!نیشخند

خندید.عینک

بعد راه افتادم و اومدم. دیشب فلش داداشم رو بهش پس دادم. ولی صبح دیدم از اوجب واجباته. اصلا شاید تو برف گیر می کردم!!!! خب تا نیروهای امداد برسند، باید خودمو به ضرب رقصیدن، زنده نگه میداشتم دیگه!!!!!!!قهقهه

ظرف غذامم که شامل سه تا کتلت و دو تا خیارشور  بود، برداشتم! البته نمیخواستم غذا بیارم. ولی خاله ام اصرار کرد که بیارم. خلاصه ظرف غذا رو گذاشتم تو کیفم و دستکش به دست و کلاه به سر و یه شال هم روی همه هیکلم، اسم خدا رو آوردم و راه افتادم. اول با خاک اندازه برفهای روی ماشین رو روبیدم! بعد نشستم تو ماشین و یه کم صبر کردم ماشین هوا بگیره. تا کمربند بستم و فلش رو روشن کردم. جونی گرفتم و اسم خدا رو آوردم و حرکت!

کوچه سرپایینیه و من فکر میکردم چطور ممکنه ترمز نکنم!!!!!! با سلام و صلوات رفتم و پیچیدم تو خیابون اصلی و دیدم شکر خدا در اثر رفت و آمد ماشینها، برفهای خیابون، از بین رفته و زمین فقط خیسه. ولی خب، خیلی با احتیاط پیچیدم تو اتوبان و برف هم می بارید ها!!!!!!! خلاصه دیدم یه جا یه عده جمع شده اند. یه آقایی با دماغ قرمز اومد جلوی ماشین که ببرمش سر ولیعصر! بعد دید منم، یه قدم رفت عقبتر! شیشه ماشین رو پایین کشیدم و گفتم: دو تا خانم بیان بریم ولیعصر! اتفاقا دوتا خانم هم تو اون یه عده بودند!!!!!! یکی شون جلو و یکی شون عقب نشست.

روم سیاه به خاطر صندلی ماشین مانی که فقط یه نفر میتونه بشینه عقب. خلاصه راه افتادیم و شاید باور نکنید که همه نیایش رو با دنده دو اومدم! فقط یه جا رفتم سه. درسته مدارس تعطیلند و قاعدتا باید ترافیک کمتر می بود. ولی خب همه ماشینها با احتیاط حرکت می کردند. خلاصه حرف افتاد و یکی شون تو بیمارستان کار میکرد و اون یکی هم تو یه شرکت. تا سر ولیعصر با هم اومدیم و اونجا پیاده شدند و وقتی پیاده شدند، نوبت آهنگ « هم نامهربونه» فتانه رسید و من بودم و جردن و این آهنگ. بازم قر دادم و البته یاد توصیه خانمی بودم و بیشتر زیرپوستی قر دادم! خیلی حال میده. یه بار امتحان کنید!نیشخند


بعد تو حقانی دیدم یه خانمی وایساده! اونم تا یه جا رسوندم و اومدم تا رسیدم در اداره. بعد دیدم کوچه ها پره و باید تو خیابون اصلی بذارم که پارکومتر داره. منتها برف نشسته بود گوشه خیابون و شماره کف زمین هم پوشیده شده بود. کلی از دور اندیشی راهنمایی و رانندگی تشکر کردم و ماشین رو یه جا نگه داشتم و با خاک انداز شروع کردم به روبیدن برف کف آسفالت ولی هیچ شماره ای ندیدم!!!!!!!! بعد با خودتون فکر کنید مردمی که رد می شدند، چی فکر می کردند! حتما می گفته اند:

آخی! دختره خل شده! داره برف کف خیابون رو می روبه!!!!!!قهقهه

نه به ده دقیقه قبلش که بشکن و بالا بنداز بود و نه به حالا که خاک انداز!!!!!!!!!!!!خنده

خلاصه به توصیه یکی از مغازه دارها، یه جایی پارک کردم که پارکومتر نداشت!!!!!!! بعد یه آقایی رو دیدم که خیلی دوستش دارم و خیلی پیره و تسبیح می فروشه. بهش سلام کردم و یه نذری دیروز کرده بودم برای سلامتی یه عزیز. نذر رو بهش دادم و یادم اومد که غذا هم باهامه. دوتا از کتلتها و یه خیارشور گذاشتم لای نون و دادم بهش.

پیاده اومدم تا رسیدم در اداره! تو اداره هم خیلی سرد بود. تا گرم بشه، یه چای ریختم و باعسل خوردم و اومدم پست بذارم، که رئیسم اومد و درگیر شدم تا حالا.

دیروز بعد از ظهر، خیلی کار داشتم. به طوری که رئیسم سه بار ازم عذرخواهی کرد به خاطر حجم کار! همکارم هم رفته بود و همه کارها گردن خودم بود. خلاصه ساعت چهار و نیم از رئیسم پرسیدم که همسرم میخواد بیاد دنبالم. کی بگم بیاد؟ گفت: شما دیگه برو. کاری ندارم باهات. خسته هم نباشی!!!!!

خلاصه مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه بابام اینا. از صبح داشتیم فکر میکردیم که بریم خونه خودمون یا شب بمونیم. تصمیم گرفتیم بمونیم. درسته خاله ام هست و میدونم کارهای مامانم رو میکنه. ولی مهدی تو این برف اگه میخواست صبح مانی رو ببره شهران، شب هم نمیرسید اداره! خلاصه رسیدیم و من رفتم چسبیدم به شوفاژ تا یه کم گرم بشم. دیدم خاله ام داره مواد کتلت رو آماده میکنه. گفتم:

خب چرا از الان؟ سرد میشه تا شام. خلاصه مواد رو گذاشت تو یخچال و خودم هم دراز کشیدم و اینم بگم که دو روز قبل، تو اداره نشد ناهار بخورم. خونه که رسیدم میوه خوردم و البته یه نوکی هم زدم به پفک!!!!!!خجالت

بعد خاله کوچیکه ام هم اومد و نشستیم به حرف زدن و مانی هم واسه خودش بازی میکرد و زبون میریخت. مهدی رفت یه چرتی بزنه که مانی نذاشت و هی میرفت زیر پتوش و میگفت: منم میخوام بخوابم! دروغ میگفت بی وجدان! فقط میخواست نذاره مهدی بخوابه.متفکر

همچنان که حرف میزدیم، چشممون هم به بازی استقلال و مس بود! خعلی سرد بود استادیوم آزادی و من نمیدونستم واقعا تماشاچی ها با چه انگیزه ای رفته بودند! هرچند که دو تا از پسرخاله هام هم اونجا بودند!!!!!!!!!!خیال باطل

عاقا این تصاویری که از برف گیلان و مازندران نشون میده، واقعا آدم رو شوکه میکنه. خدایا شکرت به خاطر این نعمت الهی ولی سقف اون بنده خداهایی که پایین اومده و اون مناطقی که برف و اب و گازشون قطع شده، خودت به دادشون برس. من که شاخ درآوردم وقتی دیدم بلوار وسط شهر، یه متر برف روش نشسته و مردم که کنارش وایساده بودند، چیزی بیشتر از ارتفاعش، نبودند!!!!!!!!!!تعجب

واقعا خدا به دادشون برسه. به خصوص روستاهایی که راهها به طرف اونا بسته است. ظاهرا هفته دیگه هوا گرمتر میشه و امیدوارم سیل راه نیفتاده. سپرده دست خدا!

خاله ام به زور کتلت درست کرد. میگم به زور، یعنی هی من میگفتم من درست میکنم، هی اون میگفت: من درست میکنم! خلاصه ایشون موفق شد و بالاخره سفره انداختیم و شام خوردیم. من که یه دونه بیشتر نخوردم! امروز صبح هم پنجاه و هفت و نیم بودم!!!!!!!

خلاصه کلوم اینکه فعلا اداره ام و حالم هم خیلی خوبه و فقط ازتون میخوام برای مریضی یه عزیزی دعا کنید. البته من نمیدونم چرا دلم روشنه و میدونم حالش خوب میشه. ولی خب، شما هم دعا کنید. ممنون میشم.

دیروز تو بحبوحه کار، یکی از دوستام که باهاشون دوره دارم زنگید و گفت: آشتی! وقت داری یه چیزی برات تعریف کنم؟ گفتم بوگو! گفت:

من دیشب یه خوابی دیدم که خیلی حالم رو خوب کرده. میخوام حتما به تو هم بگم. دیشب خواب دیدم تو به من و خواهرم ـ که بارداره ـ زنگیدی و گفتی که فلان جا دارند نذری امام حسین میدن! من گرفته ام، شما هم برید بگیرید. سفارش شما رو هم کرده ام. برید نذری بگیرید. بعد من و خواهرم رفتیم اونجا و اول پیداش نکردیم و بعد تلفنی تو هی ما رو راهنمایی کردی تا رفتیم و گرفتیم. بعد یه جای دیگه خواب، من و خواهرهام بچه بودیم و داشتیم بازی می کردیم. تو هم پیش ما بودی و داشتی با ما بازی میکردی. بعد از تو خونه مون، یه در باز میشد به یه جایی که خیلی باصفا و قشنگ بود. دیدیدم اونجا یه خونه ایه که دارند نذری امام حسین میدن!!!!!! حالا اشتی واقعا نمیدونم تعبیر خوابم چیه. ولی اینقدر از صبح حالم خوبه که گفتم به تو هم بگم.

گفتم: والا نمیدونم تعبیرش چیه. ایشالا که خیر باشه. ولی جالبه که من فقط همیشه از خدا خواسته هامو میخوام. با همه ارادتی که به ائمه دارم. قبلا هم در این مورد صحبت کرده ام. دوستم گفت: اتفاقا منم این تفکر رو دارم. ولی بیا یه نذری بدیم. گفتم: بیا نذری مون رو بدیم به اونجایی که فلان دوستمون میره و خیلی بچه های اونجا محتاجند. اونم قبول کرد و قرار شد با هم نذری بدیم به اونجا.

چند هفته پیش هم خودم یه خوابی در مورد قبر امام حسین دیده بودم. فکر کنم اینجا هم در موردش نوشتم. نمیدونم تعبیر این خوابها چیه. ایشالا که خیر باشه. شاید آدم بدی ام که خدا داره بهم یادآوری میکنه که بهتر بشم. نمیدونم.

خلاصه که این روزها که هوا سرده، بیشتر باید مواظب همدیگه باشیم. بیشتر دعا کنیم و در عمل، حواسمون به آدمهای ضعیفتر باشه. حیوونا رو هم فراموش نکنیم.

دیروز که من و مهدی پیاده شدیم بریم خونه بابام،  یه گربه سیاه هی می اومد خودشو می مالید به کفشم! حسابی هم خودشو پوش داده بود. خلاصه تا در واحد مامانم اینا اومد. مامانم گفت: الان یه عالمه غذا بهش داده ایم!

آخر هفته هم که برم خونه مون، وان مانی رو میذارم رو بالکن و پارچه کهنه میریزم کفش و درستش میکنم که اگه گربه ای بود، بیاد بره اونجا لااقل از سرما یخ نزنه!

الان به مامانم زنگیدم که دنبال خاک انداز نگردید! من صبح بردمش. مامانم میگه: گذاشتیش تو کیفت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! سوالمیگم: مااااااااماااااان!تعجب آخه خاک انداز رو میذارند تو کیف؟ تو ماشینه!!!!!!! صبح بردم که برف ماشین رو بروبم!!!!!!!!! میگه: خاله ات از صبح داره دنبالش میگرده!!!!!!!!!!!زبان

عاقا انگار وضع جوی، روی کودک درون ما تاثیر گذاشته و حسابی اکتیوش کرده! به بهانه پیدا کردن همکارم، یه سر رفتم پشت بوم اداره و اساسی حالشو بردم. عجب حالی میده!!!!!!!!!!!! به قول همکارم: آشتی جان! ما هرچی از تو می بینیم، کودک درونه، این بزرگ بیرون تو کجاست پس؟؟؟؟!!!متفکر

خلاصه که مواظب خودتون و اطرافیانتون باشید. همه رو به خدای مهربون می سپارم!قلب

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ