چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی بخیر و شادی. خدا رو شکر سردی هوا یه کم تعدیل شده! خدا رو به خاطر همه چی شکر. به خاطر هرچی که بهمون داده و قدرش رو میدونیم یا نمیدونیم. ایشالا بینش خوب هم بهمون بده!

صبح اولین روز هفته همگی به خیر و سلامتی. به نشاط و تندرستی. آخر هفته من، یه کم با همیشه متفاوت بود. البته در کنه قضیه، همونی بود که همیشه بوده، ولی در نهایت یه تغییر جدید داشت.

چهارشنبه، طبق روال قبل، مهدی بابت جلسه خونه باباش باید دوباره میرفت اونجا. ماشین هم که دست خودم بود. خیلی دلم میخواست میتونستم چهار و ربع بزنم بیرون ولی تا ساعت پنج، موندگار شدم. به قول یکی ا ز دوستان، تو این روزهای سرما و برف، کار خیلی از ادارات، سبک تره. انگار که نصف کار مملکت تو شرکت ماست. ولی باید خدمتتون عرض کنم که شرکتهای پروژه ای اینجوری هستند. هیچ چیزی نمی تونه کارشون رو تعطیل کنه. چون سر یه زمان مشخص باید پروژه تحویل بشه. اینو که میگم، به این مفهمو نیست که ما همه چیزمون سر جاشه! اصلا و ابدا اینجوری نیست. اینجا هم مثل همه جای دیگه، مدیریت درست و حسابی نداره و به قول اون جمله قشنگ، چه بسا خیلی وقتها داریم می دویم ولی قدم از قدم برنمیداریم! فقط خستگی اش تو تنمون می مونه. حالا شما اعصاب خردی هاشم بهش اضافه کنید!

بگذریم. بالاخره ساعت پنج فرار کردم و سر مدرس یه خانمی رو هم سوار کردم که شکر خدا مسیرش شهران بود و تا سر کوچه شون بردمش. بعد رفتم خونه مامانم اینا و دیدم پسرها برنامه گذاشته اند که شب برن خونه پسرخاله ام. همون که مجرده. برنامه مجری گذاشته بودند. بعد گفتند به مهدی هم بگو اگه میخواد، بیاد. خلاصه بهش زنگیدم و گفتم. اونم تو جلسه بود و خیلی ناراحت. بعد گفت: «اگه جنازه ام از اینجا بیرون اومد، میرم! با تو نیستم ها! از دست اینا اعصابم خرده! دیگه دارم روانی میشم!»

منم یه کم دلداریش دادم و چون باید اینجوری وقتها خیلی باهاش حرف نزنی، به دو سه جمله اکتفا کردم و قطع کردم. بعد با مانی بازی کردم و دیدم خاله بیچاره ام همه کارها رو کرده. واقعا دستش درد نکنه. همه اش میگه: تو خسته ای آشتی! از صبح میری تا شب، دیگه نمیخواد کار کنی. من هستم! واقعا امیدوارم بهترین ها براش پیش بیاد.

شام که آماده شد، داداشم یه کم شام برداشت و برد خونه پسرخاله ام. از اونور هم مهدی سفارش داده بود که اون یکی پسرخاله ام از مغازه اش براش هات داگ بیاره. خلاصه هر جوری بود، شکمشون رو سیر می کردند!!!!!!! نظر همه شون هم این بود که این چند روز، مهدی سر خونه باباش خیلی اذیت شده. این تعطیلات آخر هفته (!) میتونه یه کم به تمدد اعصابش کمک کنه!!!!!!!!!!!!!! خدا رو شکر که چند نفر به فکر مهدی هستند و به فکر تمدد اعصابش!

خلاصه شب من و مانی و خاله ام تو اتاق خوابیدیم و البته این اولین شبی نبود که مهدی پیش من و مانی نبود. خیلی وقتها که مهدی ماموریت بوده یا همینطوری با مجردها برنامه داشته، از ما دور بوده! همون شب تصمیم گرفتم هرطوری شده، فردا برم خونه خودمون. راستش مانی یه کم اذیت میکرد و بابای من خیلی آدم منظمیه و مانی همه اش ریخت و پاش میکنه و میخواد اسباب بازیهاش رو بکشونه اینور و اونور، غذا نخوردنش هم اعصاب بابام رو خرد کرده بود. احساس کردم اگه برم، خیلی خوبه.

صبح پنجشنبه بلند شدم و وسایل رو جمع کردم و اول یه سر رفتم بازار روز و واسه مامانم خرید کردم. بعد برگشتم خونه و مانی رو برداشتم و رفتم پایین. روز قبل برف روب اومده بود و برفهای پشت بوم رو ریخته بود تو حیاط. بچه های ساختمان مامانم اینا، از این کوه برفی که درست شده بود استفاده کرده بودند و قسمت بالاش رو تا پایین کنده بودند و عین یه سوراخ وسطش درست کرده بودند. بعد با سطل کوچیک، یه عالمه دورش، قمبلی (!) درست کرده بودند و می گفتند: این قلعه ماست.

مانی اومد قلعه برفی رو دید و خیلی خوشش اومد. چند تا عکس هم ازشون گرفتم. بعد قرار شد برم دنبال خاله کوچیکه و ببرمش مغازه اش، از اونجا هم برم خونه خودمون.

خلاصه خاله رو برم مغازه اش و یه کم از مغازه اش خرید کردم. یه چراغ خوشگل برای خواهرشوهرم خریدم که ولنتاین بهش بدم. چند تا شمع کوچیک هم گرفتم که طبق روال هر سال، به همکارهاییم که ازدواج نکرده اند، بدم! بعد خاله ام یه مغازه رو بهم معرفی کرد که بوتهای خوشگلی داشت. گفت که جنسشون هم خوبه. خلاصه منم رفتم و یه بوت رنگ سماقی ـ که خیلی خوشرنگه ـ و کار چرم تبریز بود و فروشنده میگفت مجوز ارتوپد داره و پاشنه اش یکسره بود رو خریدم و البته اونجا حس کردم یه کم تنگه. به فروشنده گفتم، اونم گفت: مال سردی هوای مغازه است. ببر خونه و یه کم گرمش کن. یکی دو ساعت هم روی فرش بپوش. اگه به پات باز شد، که هیچی. اگر نه، در اولین فرصت برام بیارش.

خلاصه اونو خریدم و تا ظهر مغازه خاله بودم و بعد رفتم مغازه پسرخاله ام و با مانی، یکی یه دونه همبرگر زدیم تو رگ و البته هردومون، نصف همبرگرهامون رو خوردیم. مانی که خیلی خوشحال بود. همه اش میگفت: این همبرگر خرچنگیه! (اشاره به همبرگرهایی که باب اسفنجی درست میکنه!) و نمیدونید با چه لذتی میخوردشون! واقعا اگه زمانی از عمرم رفته باشه، این دو روزی بود که با مانی بودم. حالا براتون میگم.

بعد از همون بازارچه، واسه مامانم و دخترعمه ام رنگ مو خریدم و واسه مانی هم شامپو بچه و کرم ضدآفتاب. دیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به طرف خونه مون. مانی هم هی میگفت: بریم خونه خودمون! تو راه بیست دقیقه خوابید و حالا فکر کنید وقتی رسیدیم در خونه، خواب بود. منتها من چهار بار رفتم و برگشتم تا تونستم وسایلمون رو خالی کنم از تو ماشین!!!!!!!!!


بعدش مانی رو بغل کردم و بردم تو خونه و گذاشتم رو تخت. یه کم بیدار شد و گفت: مامان! پیشم بخواب. گفتم: باشه عزیزم. تا هیتر رو روشن کردم و اومدم کنارش، خواب از سرش پرید و بیدار شد! دیگه منم به جابجا کردن وسایل و روشن کردن ماشین لباسشویی پرداختم! (اوه مای گاد!) بعد گردو آسیاب کردم و گذاشتم واسه خودش نرم نرم بپزه. داداشم زنگید که:

برای چی رفتی خونه تون؟ داره به ما خوش می گذره! اگه شب خونه خودتون بمونی، مهدی هم پامیشه میاد اونجا. خب تو برگردد خونه بابا اینا تا مهدی هم بمونه!

گفتم: باشه حالا ببینم چی میشه.

راستش خیلی بهم زور داشت که مهدی بهش خوش بگذره، ولی من مجبور بشم، یه جای دیگه اسیر بشم. خونه بابامه و قاعدتا باید بهم خوش بگذره. ولی به خاطر پای مامانم، همه هفته قبل رو اونجا بودم. دیگه دلم میخواست خونه خودمون باشم. مضاف بر اینکه یه عالمه کار داشتم. از طرفی مامان و بابام واقعا دیگه حوصله مانی رو نداشتند که طبیعی بود! البته هیچی به روم نیاوردند. ولی من خودم متوجه میشدم. خودم هم بسیار به تنهایی و خونه خودمون احتیاج داشتم! با خوشگذروندن مهدی مشکل نداشتم. ولی اینکه من تو اون تایم مجبور بشم یه جایی باشم که حس خیلی راحتی ندارم، آزارم میداد. به خصوص که یه عالمه کار داشتم که حتما باید انجام میشد.

خلاصه عصر زنگیدم به آقا سبزی فروش و تلفنی سفارشم رو گفتم. بعد که مانی سرگرم بازی بود، بدو بدو دویدم سبزی رو گرفتم و برگشتم خونه. البته کار خطرناکیه و بچه نباید یه دقیقه هم به حال خودش باشه. ولی خب، راه انداختن یکی مثل مانی، واقعا کار سختیه. زود برگشتم و خدا رو شکر کردم که اتفاقی نیفتاده! خلاصه افتادم به جون سبزی قورمه و گذاشتم سرخ بشه. سبزی آش و پلو رو هم گذاشتم تو یخچال. اینا رو برای مامانم گرفتم. در حین اینکه سبزی سرخ میشد، مانی لگوهاشو آورد و کلی با هم بازی کردیم.

راستش خیلی وقت بود اینجوری با مانی بازی نکرده بودم. خیلی حس قشنگی بود. اینجوری بهتون بگم که نماز رو با هم خوندیم. البته به صورت دوبله. یعنی از وقتی که من تو این مدت اخیر، نمازهامو نشسته نمیخونم و درست و حسابی میرم سجده و بلند میشم، مانی با ذوق می دوه طرفم و می پره رو گردنم! بعد که من میخوام بلند بشم، از پشت گردنم رو میگیره و منم مجبورم اونو با خودم بلند کنم. راستش خیلی خنده ام گرفته بود. اونم هی میخندید و قهقهه میزد. فکر نکنم خدا هم از این بازی مادر و فرزند ناراحت شده باشه!

نماز که تموم شد گفتم: مامان جان! نباید اینطوری از گردن کسی که داره نماز میخونه، آویزون بشی!

کلا نخواست بشنوه و البته براش صرف نداشت!!!! بعدش زنگیدم به مهدی و بهش گفتم: نو اگه میخوای بازی کنی، بمون و برنگرد! و بدون برای من مشکلی نیست. ولی ازم نخواه شب برگردم خونه بابام اینا. خیلی کار دارم و دیگه حوصله ندارم برم. گفت: اخه تنهایی؟ گفتم: مگه چیه؟ اینهمه زن تو این شهر دارند بدون مرد شب و تنهایی صبح می کنند. طوری نمیشه که. در و از پشت قفل میکنم. خلاصه قبول کرد و تموم شد.

 سرخ کردن سبزی تموم شد و قابلمه رو گذاشتم پشت پنجره که خنک بشه. بعد واسه شام، استانبولی درست کردم و کباب ماهیتابه ای هم واسه شنبه شب درستیدم. نیم ساعت هم بوت رو پاما کردم ولی دیدم اصلا باهاش راحت نیستم. گذاشتم تو جبعه که پسش بدم.

 بعد دیدم مانی میخواد شام نخوره. همه عروسکهاشو گذاشتم رو مبل و گفتم: مهمون اومده مانی! بیا کمک کن شام بیاریم واسه مهمونها. بعد با بازی، غذا رو بهش خوروندم! بعدش همچنان که به کارهام میرسیدم، با یکی از دوستام تلفنی حرف زدم و حرف خیلی به درازا کشید.

کلی با هم حرف زدیم و البته بیشتر من حرف میزدم. سر درد دلم باز شده بود و دیگه تمومی هم نداشت. حالا بماند. این وسط یه بار دیگه ماشین رو زدم و لباسها رو ریختم توش.

همون عصر که اومدم خونه، دیدم نت قطعه. بعد تصمیم گرفتم اصلا این دو روز نرم طرف اینترنت. و خب چون معتاد نیستم به نت، موفق شدم و وقتم رو جور دیگه ای پر کردم. آخر شب دمنوش واسه خودم دم کردم و مانی یه کارتن نگاه کردم و بعد از نیم ساعت هم خوابش برد. فیلم برف روی کاجها هم داشت از یه شبکه ای پخش میشد. همینطور که فیلم رو می دیدم، سبزی ها رو بسته کردم و گذاشتم تو یخچال. آشپزخونه رو تمیز کردم و حتی قوری دمنوش رو هم شستم. لباسها رو پهن کردم و بعد از مسواک و کرم دور چشم و بقیه کارهای شخصی، پانسمان دستم رو عوض کردم و رفتم کنار مانی خوابیدم.

به نظرم اولین شبی بود که توی این خونه بدون مهدی می خوابیدیم! اولش حس کردم شاید یه ذره ترسیدم. ولی بعدش خوابم برد و صبح که بیدار شدم، یه کم بعد، مانی بیدار شد. بعد وسایلی رو که باید می برم رو کم کم بردم گذاشتم تو ماشین. از جمله بخار شور مامانم که باید به خاله ام تحویل میدادم و سبزیهایی که واسه مامانم خریده بودم. خلاصه با مانی یه چیزی خوردیم و راه افتادیم. اول رفتم بخارشور رو به مامانم تحویل دادم. بعد اون چند بسته لباسی رو که قرار بود بردم دادم در خونه دوستم که ببره بده به اون بچه ها. بخارشور و بوت رو به خاله ام تحویل دادم و زنگیدم به مهدی و رفتم دنبالش. فکر کنید بعد از 48 ساعت!

مانی تا اون لحظه، هیچی از نبود مهدی نگفته بود. بعد که دید مهدی داره میاد طرفمون گفت: این بابای منه؟ این بابا مهدی منه؟

گفت: آره عزیزم. خلاصه مهدی اومد و با هم بردیم سبزیها رو دادیم به مامانم و برگشتیم خونه. فسنجون آماده بود و گرم کردم و خوردیم. عادت داره فسنجون رو با خیارشور میخوره. یه دفعه یادم افتاد خیارشور نداریم. گفتم: ای وای. خیارشور یادم رفت. گفت: همیشه یادت میره.

خیلی ناراحت شدم. گفتم: یعنی من همیشه، خوردنی های تکمیلی غذاها یادم میره؟ خیلی بی انصاف و بی شرفی!!!!!!!!

یعنی در شرف ترکیدن بودم!!!!!!!!!!! دیگه ادامه ندادم. غذا رو کشیدم و آوردم. خوردیم و بعدش مهدی نشست پای لپ تاپ. بهش گفتم:

تمام هفته قبل، ساعت دوازده شب برگشتی خونه. دو روزم که رفته بودی تعطیلات. الانم این لپ تاپ رو ول نمیکنی؟

بعدش هم شاهگوش نه رو با هم دیدیم. میگرنم عود کرده بود و سرم درد میکرد. دمنوش به لیمو و اسطخودوس خوردم ولی زیاد فایده نداشت. دلم میخواست دراز بکشم و چشمامو ببندم ولی دیگه نشد.

تو رو خدا نیایید بگید: تقصیر خودته که آزاد میذاریش! به فرض که من نمیذاشتم بره خونه پسرخاله ام. اولا اگه خونه می موند میخواست دهن منو صاف کنه به تلافی اش، دوم اینکه با زود منو میفرستاد خونه بابام که بتونه با خیال راحت بره. یعنی تردیدش برای رفتن، تنها نموندن من و مانی بود که به زعم خودش با دیگران پر میشد!!!!!!! وگرنه خودش هیچ حس دلتنگی نداشت.

نتیجه اش هم این شد که مانی تو این دو روز چسبیده بود به من و وقتی که دیروز من و مهدی داشتیم خیلی معمولی می حرفیدیم، یهو دوید جلوی باباش و گفت: با دختر من چه کار داری؟ این (اشاره به من) دختر منه! باهاش دعوا نکن!!!!!!!!!

مهدی هم گفت: من کجا با دختر شما دعوا کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بعد با هم کشتی گرفتند!!!!!!!!! همه اش هم مانی منو می بوسید و بغل میکرد و میگفت: خیل یدوستت دارم!!!!!

من این دو روز با مانی خیلی حال کردم و واقعا بهمون خوش گذشت! ولی خب، آخه این چه زندگیه؟!

 دیروز عصر هم طبق روال جمعه ها عصر، رفتیم خونه باباش اینا! دیدیدم فقط باباش خونه است! گفت: بقیه رفته اند خرید!!!!!! مهدی دوباره تو لب شد. خیلی دلم میخواست بکشمش کنار و بهش بگم: تقصیر خودته که هر هفته زن و بچه ات رو میاری اینجا، ولی اینجا هر وقت دلشون بخواد، با وجود اینکه می دونند ما می آییم، میذارند و میرن خرید! حوالی ساعت هشت، خواهر مهدی و شوهر و ساعت نه و خرده ای، مامانش اینا برگشتند! مهدی هیچی بهشون نگفت از اینکه کجا بودید و فلان. حالا شاید امروز به مامانش بگه، شاید هم تو عمل رویه اش رو تغییر بده و هر روز عصر جمعه، خرکش ما رو نبره اونجا که در و دیوار رو نگاه کنیم. البته تا حالا فقط دو بار پیش اومده که ما رفته ایم و نبوده اند. ولی به نظرم من اگه بودم، یه خبر به پسرم میدادم که ما داریم میریم بیرون! درسته باباش خونه بود. ولی تمام مدت داشت سریالهایی که دوست داره رو تعقیب میکرد. مهدی هم رفت سراغ لپ تاپش و منم با یکی از همکارهای قدیمی ام تلفنی حرفیدم.

کلا خانواده مهدی خیلی با مانی مهربون هستند ولی خب، یه چیزهایی هست که دیگه تشخیصش با پدر و مادره. مثلا اینکه از روی محبت، همیشه میان مثلا ساعت هفت و نیم هشت شب، به بچه کیک و شیرکاکائو میدن. اینم که ازخودش غذانخور!!!!!! دیروز مامان مهدی که از بیرون اومد، واسه همه پیراشکی شکلاتی گرفت. قطعا خوراکی لذیذیه ولی اون ساعت، زمان خوردنش نیست. خواهر وسطی مهدی که خیلی هم مهربونه، رفت که یه دونه بده به مانی. گفتم: نده بهش. دیگه شام نمیخوره. گفت: آخه همه دارند میخورند! گفتم: باشه. اون حواسش نیست. اگه اینو بخوره، دیگه شام نمیخوره. ناراحت شد ولی من چیزی به روی خودم نیاوردم. رفتم تو آشپزخونه و واسه مانی لوبیاپلو آوردم که بخوره! که شکرخدا خورد.

بعد تا آخر شب، چند بار شنیدم که گفتند: بچه از این پیراشکی ها نخورد! منم نه ناراحت شدم، نه اهمیت دادم. آخر شب هم مادر مهدی بهم گفت: حیف که خودت هم نخوردی از این پیراشکی ها! خیلی لذیذ بود! گفتم: قطعا همینطوره. ولی شما میدونید که من شیرینی خور نیستم.

خلاصه که تا آخر شب، مهدی اونطرف نشسته بود پای لپ تاپ تا جایی که صدای شوهرخواهر مهدی دراومد که: بابا بسه دیگه! بیا یه کم معاشرت کنیم! بعد مهدی لپ تاپ رو کنار گذاشت.

از امروز هم دور جدید جلسات خونه پدر مهدی با موضوع جدید در جریانه. امروز روز شیفتمه و بعدش باید برم خونه بابای مهدی مانی رو بیارم خونه خودمون! اینکه کی برسم، خدا میدونه. که اصلا مهم نیست و حتما میرم.

همه این سختی ها رو کشیدن، اصلا اهمیت نداره. ولی اینکه آدم فکر کنه داره با کسی زندگی میکنه که خیلی وقته طلاق عاطفی گرفته اند، هنوز قلبم رو فشار میده. کاشکی میتونستم این موضوع رو برای خودم حل کنم. کاشکی می تونستم بپذیرم که این رابطه، درست بشو نیست و راهی برای بهبودش وجود نداره. چون رابطه دو طرفه است و همون قایقه که دو نفر باید پارو بزنند. پارو زدن من، فقط خسته ترم میکنه، قایق هم کجکی میره. طرف مقابل هم مهدیه که پارو نمیزنه. به قول خودش مجبوریم به خاطر مانی زندگی کنیم.

ولی دارم به شما میگم. واقعا ادامه این زندگی برام سخته. باید یه کاری بکنم. احتمالا سرم یه کم خلوت تر بشه، میرم پیش مشاور. تنها هم میرم. چون میدونم نمیاد. خودم میرم تکلیفم رو روشن کنم. هرچند......... این دو روز با مانی خیلی بهم خوش گذشته. خب بچه امه. میوه دلمه. خودم هم میدونم آخرش مجبورم مثل میلیونها مادر دیگه، همه چی رو به خاطرش تحمل کنم. که یه وقت این جدایی ناراحتش نکنه. و اینم میدونم که خودش که بزرگتر بشه، متوجه این جدایی عاطفه بین مون میشه. قطعا میشه.

خب یا باید جدا بشم و تنها زندگی کنم و فکر کنم شرایطم بهتر شده، که قطعا نشده، چون وجود مانی تو زندگیم کمه! یا باید بمونم که فعلا مونده ام!!!!!!

خدا به همه مون کمک کنه!

 

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ