چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر!قلب انگاری هوا یه نمور شکسته شده. گوینده رادیو صبح میگفت: هوا خوشبختانه به صفر رسیده!!!!! یعنی خوشحال بودها!!!!!!!!خنده

جونم براتون بگه که آشتی خانم دیشب ساعت رو گذاشت رو شش و نیم و امروز صبح بیدار شد و دید باید بیشتر بخوابه!یول اینه که سرشو گذاشت رو بالش و گفت: هر وقت که بیدار شدم، شدم!!!!!!!! یعنی لاتی شده ام واسه خودم!!!!!!! عینکبعد ده دقیقه به هفت وخیزادم (به کرمانشاهی یعنی برخاستم!!!) و در آرامش آرایش کردم و لباسمو عوض کردم و دستی به بوتم کشیدم و خرامان خرامان بیرون اومدم!!!!!!! ساعت 07:43 هم کارت زدم.ابرو

خب دیشب تا هفت مجبور شدم بمونم اداره. البته تا هفت و ربع! دیروز روزی بود در نوع خودش بی نظیر! اینجوری که مدیرعامل جدید ـ که البته خیلی هم جدید نیست و از خرداد اینجا مستقر شده، دیگه همه رو به ستوه آورده از بس که پیگیری میکنه. به طوری که الان که آخر ساله و بچه های مالی صدتا کار دارند، بابت مسخره ترین چیزها، روزی صد تا گزارش باید بهش بدن و کارهای خودشون میمونه. یعنی من نمیدونم این پیگیری کردن رو کی به اینا یاد داده! من خودم آدم پیگیری هستم. ولی ایشون در این حد هستند که مثلا میان میگن فلان گزارش رو به من بدید. کی حاضر میشه؟ شما میگید: سه ساعت دیگه!

بعد ایشون سه نفر رو مامور میکنند که هر کدوم، هر نیم ساعت یکبار به شما گوشزد کنند! خب شما بعد از چند ساعت کارتون به کوبیدن سرتون به دیوار میکشه؟ کلافهخداشاهده عین واقعیته و اصلا اغراق نیست!!!!!!!!! اون ارگانی که باهاش کار میکنیم، دیگه نسبت به پیگیریهای ما حساسیت پیدا کرده اند. خدا میدونه گاهی هم بهمون فحش میدن! آخه هر چیزی حدی داره.آخ

من خودم دیروز دنبال بیست لیتر بنزین بودم که همه ساختمون رو به آتیش بکشم!!!!!!!!!! (من میگم آشتی لات شده، نگید نه!)از خود راضی

بعد دیروز روز شیفت من بود و تا ساعت هفت و ربع  اداره بودم و آقای رئیس نگفت برو! خودم نمازم رو خوندم و آماده شدم و زدم به چاک!!!!! اول خواستم آژانس بگیرم. بعد با خودم گفتم حالا باید یه ساعت وایسم ماشین بیاد. اینه که اومدم سر خیابون  و ماشین گرفتم واسه سیدخندان و از اونجا هم واسه نوبنیاد و از اونجا هم واسه در خونه بابای مهدی.

دیروز اینقدر کار داشتم که نشد وسط روز بزنگم به مانی و حالش رو بپرسم. خونه بابای مهدی بود طبق روال شنبه ها. فقط ساعت شش و نیم یه بار به مهدی زنگیدم و گفت که خونه باباشه و دارند آماده میشن برن جلسه. بعد گفت که خواهرشوهر وسطی، مانی رو صبح برده حموم. خلاصه ساعت هشت و خرده ای رسیدم  خونه شون و مانی پرید بغلم و منم لباسامو درآوردم و دستی شستم و رفتم سه چهار تا میوه آوردم و پوست کندم و چیدم تو ظرف و بردم نشستم پیش مانی که مثل هر روز عصر، جشن میوه بگیریم.

اول از خواهرشوهرم تشکر کردم که مانی رو برده حموم. بعد خواهرشوهرم گفت که برام یه کم نون کنار گذاشته که از راه میرسم، اگه خواستم بخورم. خلاصه ازش تشکر کردم و با مانی و ایشون نشستیم به میوه خوردن. البته بیشترش رو من خوردم!!!!!!!!نیشخند

مانی هم تشکچه های مبلهای نشیمن رو گذاشته بود وسط هال و رفته بود روشون و میگفت: من سوار کشتی هستم. بعد به من میگفت: مامان تو بگو: پسسسسررررررررررمممممممم! (کشیده بخونید!) مواظب خودددددتتتتتتت بااااااااااش!!!!! بعد که من میگفتم، میگفت: ماااااااااامااااااااااااان! من دارم غرق میشم!!!!!!!!!!! بعد خودشو میزد به خوابیدن و یه دفعه داد میکشید و می پرید هوا!!!!!!!!!!لبخند

این شد بازی ما! بعد که میوه ها تموم شد، رفتم تو آشپزخونه که ظرفش رو بشورم، که دیدم مادرشوهرم مربای هویچ گرفته. یه کم گذاشتم لای نون و خوردم. مثل همیشه، مرباش خوشمزه شده بود!قلب


خلاصه اومدم نشستم و خواهرشوهرم دیگه ساعت هشت و نیم رفت بخوابه. من موندم و برادرشوهرم که اونم هر نیم ساعت یه بار خانمش بهش میزنگید و میرفت تو اتاق. خلاصه ساعت ده و نیم مهدی و پدر و مادرش برگشتند و مهدی گفت: جمع کن که بریم! وسایل رو جمع کردم و اونا هم نگفتند که بمونید! البته دم رفتن، مادرشوهرم یه ظرف مربای هویچ داد بهم و گفت: البته خب، می موندید!

گفتم: آخه اگه امشب بمونیم، مانی باید فردا هم اینجا بمونه. و کفش مانی رو پاش کردم. ایشون هم نگفت: باشه بمونید. خب البته توقعی هم نیست. امروز خودش آب درمانی داشت و هرچند که خواهرشوهر وسطی خونه است و هنوز دانشگاهش باز نشده ولی اونکه پرستار بچه من نیست! شاید امروز برنامه ای داشته باشه و بنا به هر دلیلی دیگه نخواد امروز مانی رو نگه داره! بعد گفت: غذا زرشک پلو با مرغ هست. بدم ببرید برای ناهار فرداتون؟ گفتم: نه، خونه غذا هست. تشکر و خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

تو ماشین که نشستیم، مهدی خیلی سرحال بود!!!!!!!! مانی که فوری تو صندلیش خوابش برد. مهدی چند تا شوخی باهام کرد و منم مانع نشدم!!!! چشمکبعد خودش شروع کرد به تعریف وقایع توی جلسه!!!! (کاری که به ندرت میکنه!) منم گوش کردم. بعد یه کم که گذشت گفت: تو بذار کار این خونه تموم بشه، تو بذار مغز من آزاد بشه، من یه هفته مانی رو میندازم سر مامانم اینا و می برمت حسابی می گردونمت!!!!!!!!! تو فقط دعا کن این قضیه جور بشه!!!!!!! میدونی که من بدون مانی نمیتونم سرکنم. ولی حاضرم یه هفته نبینمش و ببرم حسابی بگردونمت!

بعد حرف افتاد و منم خیلی نرم (!) بهش گفتم که چطوریه که تو همه هفته پیش رو دوازده شب خونه اومدی و بعدش هم دو روز آخر هفته رو رفتی هالی دی! سوالمن فقط سوال دارم که تو چطوری دلت برای من تنگ نمیشه؟ یعنی من تو زندگی تو چه نقشی بازی میکنم؟ناراحت

بعد بهش گفتم: به هر حال بهتره بدونی. من از زندگی زناشویی مون خیلی ناراضی ام دنبال یه مشاور میگردم. تو که نمیای، خودم میخوام برم که تکلیفم با خودم روشن بشه.

و بازم این بغض لعنتی اومد سراغم!!!!!!!!!!نگران گفت: آخه برای چی؟ گفتم: تازه میگی برای چی؟

گفت: به خدا تو از دل من خبر نداری. من واقعا تو جلسه چهارشنبه خونه بابام، قلبم درد گرفته بود. نمیدونی با چه شارلاتان هایی داریم سر و کله میزنیم! همه شون کلک بازند و میخوان ملک رو از دستمون دربیارن! وقتی روز چهارشنبه بهم زنگیدی و گفتی که پسرها جمع شده اند خونه پسرخاله ات، من خیلی خوشحال شدم. به خدا نه برای خودم بگم، ولی واقعا یه مقاله خوندم که نوشته بود بازیهای کامپیوتری، فکر آدم رو باز می کنند و آدم تو اون زمان، ریلکس میشه.

گفتم: درست میگی. اصلا من خودم بهت گفتم برو! ولی یه ساعت، دو ساعت، نهایت یه روز، یه شب، تو چهل و هشت ساعت رفتی! یه کلمه نگفتی برم زنمو ببینم! بعد هم که اومدی، نشستی سر لپ تاپ. خونه بابات هم که رفتیم، رفتی نشستی سر لپ تاپ! همه رو کول هم سوارند و تو عین غریبه هایی با من!خنثی

گفت: نه به خدا. اینجوری نیست.... خلاصه از این حرفها.

بعد بهش گفتم: شام خوردی؟ گفت: آخه کجا شام خوردم؟! چیزی میخوای بگیرم بخوریم؟ آخه الان بریم کجا؟

گفتم: آره یه چیزی بگیر با هم بخوریم!!!!!!!!!! بی خیال رژیم شدم و گفتم: گور بابای رژیم!!!!! دیگه همچین پایی کی دست میده!!!!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه سر راه، رفتیم تهران مرغ سوخاری تو خ طالقانی و البته تو ماشین بودیم و مهدی رفت پیتزا سفارش داد و برگشت تو ماشین و دوباره وقایع توی جلسه رو تعریف کرد و از شرایط بعدش گفت و بعدش هم رفت پیتزا رو گرفت و همونجا تو ماشین دوتایی خوردیم!!!!!!!!!

در جریان همین خوردن، سس ریخت رو مقنعه و شال گردن سفیدم! که اصلا برام مهم نبود. نه اینکه فکر کنید الان واله و شیدا بودم. فقط اون لحظه و اون موقعیت برام مهم بود. در تصمیمم برای مشاور، هنوز پابرجا هستم. هنوز معتقدم این رابطه ایراد داره. دیشب به خود مهدی هم گفتم.

گفتم: حالا اومدیم و کار خونه بابات، چهارده ماه طول کشید! عین چهارده ماه تو باید اینقدر از من دور باشی؟ خب زن و شوهر تو غم و شادی با هم باشند! تو مشکلات کنار هم باشند. گفت: تو به من مهلت بده. بذار این جریان تموم  بشه، اونوقت بهت میگم!!!!!!!!!!!

اینم بگم که در مورد اینکه دو روز مونده بود پیش بچه ها، همه اش میگفت: داداشت خیلی اصرار کرد که بمونم و البته اینو راست میگه. فکر کنم که شماها هم دیگه برادر بزرگه منو می شناسید که سرویس میکنه مردم رو که همه دور هم باشند و جمع باشند و سرویس بشن! یعنی چند بار هم پیش اومده که مامانم خواسته یه کاری دست خودش بده از بس که ایشون سر خود، مردم رو جمع میکنه خونه ما و مامان بینوا هم مجبوره سرویس بده!!!!!!!!

دیشب به مهدی گفتم: میدونم داداشم خیلی اصرار میکنه. ولی من مرده و تو زنده! همین داداشم و پسرخاله هام فردا که زن بگیرند، اگه یه ساعت هم اومدند بازی کنند و تونستید با هم جمع بشید، هر کاری خواستی بکن!

گفت: آره میدونم. عمرا نمیان. گفتم: تو خودت میدونی که من آدم محدود کنی نیستم! ولی تو هم دیگه ول نمیکنی. اصلا به این فکر نکردی که همه هفته رو نصف شب خونه اومدی و حالا آخر هفته با زنت باشی.

خلاصه پیتزا خورده شد و جاتون خالی. خیلی چسبید و رفتیم خونه. سس روی مقنعه و شال گردنم و شستم و بازم نشستیم به حرف زدن. مهدی دستشو برد طرف لپ تاپ و هنوز درشو باز نکرده بود، که بستش و گفت: ولش کن! ولی خب، نشست پای فوتبال خارجی! البته هنوز داشت با من حرف میزد و ادامه حرفهای توی ماشینش رو میگفت. تا حوالی دوازده نشستیم. بعد من رفتم خوابیدم و اونم فکر کنم بعد از یه ساعت بودکه اومد و بغلم کرد.....................

حالا من از نظر ذهنی و جسمی اصلا آمادگی نداشتم. نمیدونم، شاید فکرم خیلی خسته بود. خلاصه صبح هم بیدار شدم و نخواستم زود بیام اداره.

الان فکر نکنید با وقایع دیشب، دیگه همه چی از یادم رفته. نه، همه چی به قوت خودش باقیه. همچنان به این فکر میکنم که این زندگی باید درست بشه. نمیدونم چرا، ولی اصلا دلم نمیخواد زندگیم اینجوری بمونه. یعنی برام عذابه. دلم میخواد تا جایی که میشه، درستش کنم. آخه میدونید، من خیلی موقعیت مالی خوب داشتم که همه رو پس زدم فقط برای اینکه زندگی ام رو با عشق شروع کنم و از اون مهمتر، با عشق ادامه بدم.

از بچگی وقتی تو فیلمی، جایی می دیدم که یه زن و شوهر پیر همچنان به هم عشق می ورزیدند، اون میشد ویژنم و میخواستم منم همچین زندگی داشته باشم. شعار نمیدم ولی هرگز پول برام  اولویت اول نبوده! خب الان همه جام میسوزه (!) وقتی می بینم پول نیست و عشق هم نیست و همه اش از صبح تا شب سگ دو و اعصاب خردیه و تازه تنهام!!!!!!!! دلم به پسره خوشه ولی خب، اون نمیتونه عشق زناشویی رو تامین کنه! اون فقط بچه است. ممکنه به خاطرش خیلی چیزها رو تحمل کنم ولی تا جایی که بشه، میخوام درست کنم این زندگی رو. و البته این زندگی و این رابطه درست نمیشه مگر با همت و تلاش دونفره. این دیگه آشپزی نیست که من بگم: عیب نداره. مهدی دوست نداره، من انجامش میدم. اینو دیگه دو نفری باید با هم انجام بدیم. کار دو نفریه!

امروز صبح، وقتی چشمامو باز کردم، اولین چیزی که به ذهنم رسید، نذری بود که برای کار همکار سابقم کرده بودم! دیشب آخر شب، نذر کردم که اگه همکار سابقم ـ که آقاست و پنج ماهه که بیکاره ـ بره سر کار، یه مبلغی رو بدم به مستحق! صبح بهش اس دادم که ایشالا که کارت تا آخر هفته درست میشه. منتظر خبرهای خوش هستم!

خدا رو شکر دیروز تا جایی که تونستم به وب دوستان سر زدم. البته چندتاشون باز نشد. امروز ایشالا از خجالتتون درمیام! بازم ممنون که هستید و ممنون که اینقدر مهربونید. بهترین ها رو براتون میخوام و منتظر شنیدن خبرهای خوب، از طرف شما هستم! فدای محبت همه تون که میدونم با غمهام ناراحت میشید و برام دعا میکنید و با خوشی هام، شاد!قلببغل

از مانی براتون بگم. مهدی میگه دیشب که داشته با مامانش اینا می حرفیده، به اونا گفته: شما که ماشین نداریدو ماشینتون دست داداشمه! پس با ماشین ما بریم جلسه. آشتی که بیاد، احتمالا بمونه تا ما برگردیم. مانی گفته:

مامان آشتی که بیاد، ما که ماشین نداریم! با آژانس میریم خونه!!!!!!!!تعجبخنده

 

[ یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ