چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگ همگی بخیر و نیکی. بین تعطیلیه و حتما خیلی هاتون یا رفته اید مسافرت، یا مرخصی گرفته اید که بمونید خونه و یا به استراحت، یا به انجام کارهای عقب افتاده بپردازید.قلب

یعنی من تا همین الان هم نمیدونم هوا سردتر شده، یا گرمتر! قطعا از اون روزهای برف و کولاکی، گرمتر شده ولی نمیدونم صبح این چه سوزی بود که میرفت تو چشم من!منتظر

بله خب، من امروزم اومدم سر کار! نشد بریم سفر و ایشالا سر فرصت میریم. هرچند که مهدی معتقده من نخواستم که نشد!!!!!!!! حالا فکر کنید دیروز ساعت پنج و نیم، یه جلسه مهم بود در مورد خونه باباش! من نمیدونم چطوری میشد بریم. تازه تو این دو سه روز آینده هم قطعا جلسات دیگه هم خواهد بود.

القصه! دو روزی که گذشت، دوباره آشتی رفته بود تو پیله تنهایی و بیرون هم نمی اومد. یعنی چند تا چیز این وسط منو ریخت به هم. حالا میگم دونه دونه!

دوشنبه وقتی پست اون روز رو گذاشتم، تا حوالی ظهر، نسبتا کارم سبک بود. ولی از ظهر دوباره کار شروع شد و آخرش دیگه صدای مدیرم دراومد و گفت: ایشالا من میرم و از دستم راحت میشید! ما هم گفتیم: نه اقا! چرا برید؟ خب بمونید! بعد تو دلم گفتم: بمون! ولی تو رو خدا شیوه کاری ات رو عوض کن!

خلاصه تا آخرین لحظه ای که مهدی بیاد دنبالم، رو سرم وایساده بود و امر می فرمود. منم در حالیکه دو دستم به بوتم بود که پام کنم، با تلفن می حرفیدم و زیپ بوت رو بالا می کشیدم و یه سری هماهنگی میکردم. بعد هم تشریفم رو بردم. دوباره تا شهران بزن و برقص بود و رفتیم دنبال مانی و اونم ظهر یکی دو ساعت خوابیده بود و سرحال، سوار ماشین شد و با هم برگشتیم خونه مون.

قرار شد من و مانی بریم از مرغ فروشی محل، آشغال مرغ بگیریم واسه پیپیشی! اسمیه که مانی گذاشته روی گربه ای که گاهی میاد تو بالکن مون به هوای غذا! توی راه که می اومدیم، از چرخ طرف مهدی هم صدا می اومد. که ما تشخیص ندادیم چیه! خلاصه مهدی ما دو تا رو پیاده کرد و ما رفتیم مرغ فروشی و خودش هم رفت ماشین رو نشون بده به تعمیرکار! رفتیم مرغ فروشی و ایشون فرمودند که یه عالمه آشغال مرغ دارند ولی به دستور بهداشت، روشون وایتکس ریخته بود که یه وقت سوسیس کالباسی ها نیان ببرن!!!! من نمی فهمم! یعنی حتما باید روش وایتکس باشه که آقایون محترم، اون آشغالها رو که ما واسه گربه مون می بریم رو نریزند تو سوسیس و کالباس؟؟؟!!!گریه

بعد دیدم دو تا ماهی داره. با خودم گفتم  اول برم ببینم آقا سبزی فروش، سبزی پلو داره یا نه. بعد برگردم و بخرمش که فردا سبزی پلو و ماهی بزنیم بر بدن! خلاصه دست در دست مانی، رفتیم سبزی فروشی و دیدیم سبزی داره. سفارش دو کیلو قورمه دادم و تا آماده بشه، برگشتیم که ماهی بخریم، که دیدیم ماهی ها رو توی کیسه گذاشته! یعنی فروخته شون!!!!!! خندیدم و گفتم: فروختیشون؟ ظاهرا قسمت نیست ما امشب از شما ماهی بخریم! گفت: بیا خانم! بیا ببرش! گفتم: عمرا! به خاطر اینکه کس دیگه اینا رو میخواد. چطوری از گلوی من میره پایین.

خلاصه دوباره با مانی برگشتیم پیش عمو سبزی فروش و همون سبزی قورمه رو گرفتیم البته دو بسته لوبیا هم زدیم تنگش و بعدش هم رفتیم سوپر و من واسه خودم شیر خریدم و مانی هم یه بسته چی پف خواست! بعد هم برگشتیم خونه!

خونه که رسیدیم، اول سبزی رو ریختم تو ماهیتابه و زیرش رو روشن کردم. بعد آب گذاشتم تو شیرجوش که جوش بیاد واسه دمنوش! چون میگرنم داشت شروع میشد. بعد رفتم سراغ درآوردن لباس خودم و مانی. لباسها رو که درآوردم و زدم به چوب لباسی، شیر آوردم که هم خودم بخورم و هم بدم به مانی! شیر خوردیم و من با خودم فکر کردم که اصلا چرا سبزی گرفتم وقتی حوصله ندارم؟؟!! البته یه کم دیر فهمیده بودم بی حوصله ام!

بعد لمیدم رو کاناپه و یه کم بعد مهدی برگشت و گفت که لنت مشکل داشته و دو تا لاستیک جلو هم احتیاج به تعویض داشته چون ماشین چهل هزار تا رفته!!!!! خلاصه یه جفت لاستیک انداخت زیر ماشین که شده بود دویست و نود هزار تومن!!!!! یا به قولی: دویست و نود هزار تومان! بعد تی وی رو روشن کرد و دیدیم داره کارتون رابین هود رو نشون میده. مانی خیلی خوشش اومد. به خصوص از اولش که تولد یکی از خرگوشهاست! کلی ذوق کرد. و بعد هم که جشن تیراندازی تبدیل میشه به میدون جنگ، خیلی براش جالب بود!!!!!! از شما چه پنهون که خودمون هم نشستیم تا آخر دیدیمش!!!!!!!نیشخند

این وسط من هی دمنوش اسطخودوس و به لیمو میخوردم و میرفتم سری به سبزی میزدم. یه دونه شنیتسل مرغ هم بیرون گذاشتم و سرخ کردم و در حالیکه مانی داشت رابین هود رو میدید، تکه تکه اش کردم و دادم خورد. خودم هم نوکی بهش زدم!!!!!!!!!!


بعد با خودم عهد کردم که اگه فردا حال نداشتم، اصلا هیچ کاری نکنم. اون شب هم اصلا به اشپزخونه دست نزدم. ولی خب، یه اتفاقی افتاد که اعصابم رو ریخت به هم. مانی داشت آب میخورد که یه دفعه آب پرید تو گلوش. مهدی پرید طرف مانی و همون موقع یکی زد پس کله مانی!!!!!! پریدم پیش مانی و بغلش کردم!

فکر کنید بچه داشت خفه میشد، اونوقت آقا فکر کرده بود نکنه مانی عمدا داشته با آب بازی میکرده که پرت شده تو گلوش! بعد همون موقع میخواست ادبش کنه! آخه من نمی فهمم روزی که عقل تقسیم می کردند، ایشون تو صف چی بوده؟؟؟؟؟ حتما تعصب بی جا!!!!!!!

هر وقت با مانی دعوا میکنه، من جلوی مانی هیچی بهش نمیگم. ولی اون شب داشتم منفجر میشدم از این بی فکری! اگه مانی خفه میشد در اثر این پس گردنی چی؟ اونم درحالیکه آب پرت شده تو گلوش؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!گریه

خلاصه آخر شب رو کاناپه خوابم برد و بعدش تشریف بردم خوابیدم. قبل از خواب، مهدی گفت: فردا دوست داری ناهار بریم کجا بخوریم؟ گفتم: آخه مگه میشه از اینجا بیرون بریم؟ اینجا راهپیماییه! گفت: تو به اون کاری نداشته باش. میریم. گفتم: باشه تا فردا. بعد رفتم خوابیدم. فقط قبل از خواب، اسم یه فیلمی رو که هیلا جون گفته بود رو بهش گفتم که دانلود کنه برام. به نام Hope Springs

دیروز صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم و میخواستم خودمو بکشم! آخه روز تعطیل چرا باید اینقدر زود بیدار بشم!!!!!! کلافهبعد از یکی دو ساعت مانی هم بیدار شد و شیرکاکائو و کلوچه خورد و خودم هم شیر خالی (به قول مانی) البته یه گاز هم از کلوچه مانی خوردم. با خودم فکر کردم ناهار پختن که ندارم. یه کم کباب تابه ای تو یخچال داشتیم. گفتم خب ناهار که میریم بیرون و یه کم کته درست میکنم که با این کبابها، فردا ببریم اداره برای ناهار.

بعد سبزی ها رو بسته کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم و افتادم به جون سه تا کشوی آشپزخونه. زمان زیادی وقتم رو نگرفت. شاید حدود نیم ساعت. یه کیسه هم گذاشتم دم دستم و هرچی که فکر کردم مدتیه استفاده نشده، ریختم تو کیسه و گذاشتم دم در! بعد با مانی رفتیم پیش مهدی که تازه از خواب ناز برخاسته بود! گفتم: حالا ناهار میخوای ما رو کجا ببری؟

گفت: عقلت سر جاشه؟؟!؟!!! الان تو این راهپیمایی کجا میشه رفت؟؟؟؟؟!!!!!!!! گفتم: خب اینو که خودم دیشب بهت گفتم!!!! ولی تو گفتی که میریم بیرون! مهم نیست. یه چیزی داریم که بخوریم!کلافه

بعد برگشتم تو آشپزخونه و قبل از اینکه برنج درست کنم، زنگیدم به قصابی که ببینم هست یا نه. گفت: هستیم. فقط الان بیا چون عصر دیگه نیستم.

بعد رو کردم به مهدی و گفتم: برو دو کیلو گوشت خورشتی بگیر و دو کیلو هم چرخی مخلوط گوسفند و گوساله!

گفت: من نمیرم!!!!!!!

گفتم: چرا؟

گفت: تو این راهپیمایی کجا برم؟! گفتم: یعنی چی؟! گوشت نداریم. خب بنداز تو کوچه و پس کوچه! من برم گوشت بخرم؟

گفت: به من چه! خودت برو اگه فکر میکنی باید امروز گوشت بخری. آخه کسی 22 بهمن گوشت میخره؟

در حالیکه داشتم لباس می پوشیدم گفتم: یه روز 22 بهمنه، یه روز 10 اسفنده، یه روزم 14 مرداده! هر روزم یه بهانه داری که نری.

کیف پول و کلید رو گذاشتم تو جیب پالتوم و رفتم طرف در و گفتم: 22 بهمن میشه رفت جلسه واسه خونه بابات، نه؟ ولی نمیشه رفت واسه خونه گوشت خرید! حالا چه خونه بابات، چه کاری که مربوط میشه به کار خودت!!!!!! دیدم سوئیچ یادم رفته! برگشتم از رو میز سوئیچ رو برداشتم و دوباره برگشتم برم بیرون و گفتم:

یعنی انگار به من فحش ناموس میده هر کس که میگه: مهدی رو به زور بفرست بره خرید! خودت نکن! عااااااادتش بده! بگو بااااااااااااااید بری بخری!

خودش فهمید منظورم به خواهر بزرگشه که فکر میکنه اگه شوهرش غلام حلقه به گوششه و قلپ قلپ از لپهای ایشون میخوره (!) از هنر سرکار علیه است! نه از فهم شوهرش!آخ

در و کشیدم و رفتم سوار ماشین شدم و نمیدونستم چی در انتظارمه. پیچیدم تو خیابون کارگر که دیدم، کارگر به سمت بالا بسته است. ناچار برگشتم تو جمهوری و دیدم چه ترافیک وحشتناکیه! و از اون بدتر اینکه تمام خیابونهایی که از جمهوری، مشرف میشد به سمت شمال، بسته بود!!!! هی رفتم جلو، هی رفتم جلو، دیدم نه، انگار تا ته دنیا بسته است! دیگه داشتم از عصبانیت می ترکیدم! آخر سر از یه مامور راهنمایی رانندگی پرسیدم: آخه خونه من اینجاست و من از یه خیابون پایین اومده ام! الان از کجا برگردم خونه ام؟ گفت: استانبول!!!!!!!!

فکر کنید کارگر کجا و استانبول کجا!!!!!!! خلاصه رفتم و بگذریم که چه ترافیکی بود و یه سری خیابونها، ماشین ها مجبور بودند ورود ممنون بیان و خلاصه به هر فلاکتی بود، خودمو رسوندم به قصابی! گفت: خب پیاده می اومدی! گفتم: پیاده اومدنم مشکل نبود! با چهارکیلو گوشت، پیاده برگشتنم مشکل بود. امروز هم خونه ام و میخوام امروز گوشتها رو خرد و بسته کنم. وگرنه عمرا نمی اومدم.

خلاصه با گوشتها برگشتم خونه. خب، خیلی ناراحت بودم. از برنج ایرانی که روز قبل خریده بودم به عنوان نمونه درست کردم که ببینم اگه خوبه، برم دوباره بخرم. بعد صندلی ام رو گذاشتم جلوی کابینت و نشستم به خرد کردن و بسته کردن گوشتها! یه ریز هم به مهدی حرف میزدم! چون واقعا دیگه حس میکردم ظرفیتم تموم شده. اونم سرش تو لپ تاپ بود! واقعا داشتم منفجر میشدم. هم میگرنم عود کرده بود هم اینکه اینقدر به فکرش نمیرسید که یه کاری واسه خانواده اش بکنه.

تو حرفهام بهش گفتم: برای بار چندمه دارم بهت میگم: من از این زندگی ناراضی ام. تو فکر میکنی به خاطر مانی باید تحمل کنم ولی من بهت میگم که تحمل هم حدی داره. تا دیر نشده یه فکر به حالش بکن. خندید و گفت: راه حلی نیست. همینه که هست! اگه میتونی مانی رو نبینی، برو به سلامت!!!!! گفتم: یعنی بذارم برم؟ گفت: آره. خداحافظ!!!!!!

گوشتها رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر و تو این فاصله کباب رو هم گذاشتم داغ بشه و بعد سفره انداختم رو میز.

دیس برنج رو که گذاشتم رو میز گفت: عه! چرا غذا درست کردی؟! من میرفتم غذا میگرفتم از بیرون!!!!!!!

کلافه

نگید نه، واقعا وقت این بود که یه فیلیپینی بهش بزنم. ولی محلش ندادم و رفتم دنبال مانی که تو اتاق بود و آوردمش که ناهار بخوریم با هم. مانی هم که فقط برنج سفید خورد. خودم هم اصلا نفهمیدم چی خوردم. ولی مهدی همه اش میگفت: راضی نیستی من بخورم و از من متنفری، برای همین دونه دونه برنجها، تو حلقم داره گیر میکنه. که مثلا منم بگم: نه عزیزم! من با عشق این غذا رو پخته ام! بخور نوش جونت! که نگفتم!

بعد از ناهار، مهدی بشقاب خودش رو برد تو آشپزخونه و منم بدون اینکه میز رو جمع کنم، رو کاناپه دراز کشیدم و بهش گفتم: فیلم رو برام بذار. خب، خیلی از دستش دلخور بودم. نه فقط به خاطر نرفتن و گوشت نخریدن! به خاطر همه چیز. بعد فیلم رو برام گذاشت و منم همینطوری دراز کشیده بودم و فیلم می دیدم. خودش هم نشست به دیدن.

فیلم داستان یه زن و شوهریه که همه چیز زندگی شون رو رواله ولی خانمه از روال زندگی ناراضیه. البته اینم بگم که سن شون بالای شصت ساله. ولی خانمه دلش میخواد روابط زناشویی احیا بشه و برای همین به تکاپو می افته. یعنی وقتی تلاش زنه و بی خیالی و لگدپرونی های مرده رو می یدم، دلم میخواست های های گریه کنم. ولی متاسفانه گریه ام نمی اومد!!!!!! آخرش رو نمیگم شاید خودتون تونستید ببینید.

به نظر من فیلم فوق العاده قشنگی بود. متاهل هایی که مثل من مشکل دارند تو روابطشون، حتما فیلم رو ببینند! آخرش مهدی گفت: چه فیلم مزخرفی! گفتم: برای تو فیلم نذاشتم. من خودم خواستم ببینم!

فیلم ساعت سه و نیم تموم شد و از مهدی پرسیدم کی میخواد بره برای جلسه خونه باباش؟ گفت: چهار و نیم. منم رفتم تا ساعت چهار خوابیدم و در حالیکه خیلی خوابم می اومد، ولی بلند شدم و رفتم حموم که تا چهار و نیم بیام بیرون که آقا تشریف ببرند! تو حموم دوباره یاد فیلم و فیلم خودم افتادم و این بار دلم شکست و بغضم ترکید و نشستم کف حموم و های های گریه کردم. حالا دیگه گریه ام بند نمی اومد.

بالاخره بیرون اومدم و سفره و جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه و حسابی تمیزش کردم و بشقابها رو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو خودم شستم و ماشین رو روشن کردم. دوباره آب ریختم تو شیرجوش که جوش بیاد این بار برای دمنوش به لیمو که یه کم اعصابم رو آروم کنه. بعد یه بسته قورمه سبزی تو فریزر داشتیم که بیرون گذاشتم که یخش باز بشه! مهدی ساعت چهار و نیم رفت و من و مانی تنها موندیم. موهامو سشوار کشیدم و مانی رو صدا کردم که بیاد با هم بازی کنیم.

یه کم لگو بازی کردیم و ساعت پنج و نیم مانی  گفت: خوابم میاد! میرم بخوابم!!!!!! بعد مثل بچه آدم رفت رو تخت، سر جای من گرفت خوابید و لحاف منم کشید روش!!!!!! خودم موندم و خودم. دمنوش خوردم و خونه رو جمع و جور کردم و دراز کشیدم رو کاناپه و رفتم سراغ آهنگهای سیاوش قمیشی و داریوش و لیلا فروهر قدیمی. رفتم تو حال و هوای خودم و تا مانی بیدار شد، بیرون نیومدم.

بعد ساعت هفت و ربع، دیدم یه کله خندان، از تو اتاق بیرون اومد و مانی بود که خنده کنان اومد پیشم! همه غمهای عالم از یادم رفت و بغلش کردم و یه کم دیگه با هم بازی کردیم. بعد گفت: واسم فیلم بذار! منم فیلمهای خانوادگی مون رو گذاشتم. بعد مانی گفت: یه چیزی بده بخورم! منم براش قورمه سبزی گرم کردم و دادم همه اش رو خورد!

ساعت نه مهدی زنگید که: آشتی! آماده باشید که نیم ساعت دیگه میرسم یه دور بریم بیرون بزنیم. گفتم: من حموم بودم. حالا بیا خونه تا ببینیم چی میشه! بعد اومد خونه و گفتم: حاضر شیم؟ گفت: نه، مگه نگفتی حموم بودی!!!!!!!!!!!!!!!!خنثی

دیگه هیچی نگفتم! کارهامو کردم و رفتم گرفتم خوابیدم! خب، حال خوبی هم نداشتم. امروز صبح وقتی بیدار شدم با خودم گفتم: میرم اداره، ولی اگه سردردم بیشتر شد، برمیگردم خونه! تازه امروز پست هم نمیذارم! بعد راه افتادم و اومدم اداره. ولی نشد پست نذارم. اینم از پست امروز!

دیشب مهدی یه فیلم از این ط.خ.م.ی تخیلی ها گذاشته بود که مثلا یه هیولا حمله میکرد به مردم. مانی یه دفعه گفت: بابا! من هلولا هستم! هلولای قرمز!!!!!!!!! بعد حمله کرد به مهدی و دوتایی باهم بازی کردند! فکر کن! هلولا!!!!!!!!

پسر بی گناه من!قلب

[ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ