چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر. به نیکی، به شادی، به سلامتی و به همه چیزهای خوب.قلب

بهترین ها رو براتون آرزو میکنم. شاید این اولین باری باشه که مرددم بنویسم. یعنی دلم میخواسته ننویسم. از پنجشنبه شب تا به حال، صد بار تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم. یا لااقل فعلا ننویسم. بعد دیدم، با ننوشتنم مشکلی حل نمیشه. اول خواستم نوشتن رو به تعویق بندازم تا یه کم اوضاعم روبراه بشه. بعد تصمیم نهایی این شد که بنویسم. چه حل بشه و چه نشه.

چهارشنبه میگرنم عود کرده بود و ساعت سه و چهار به مهدی زنگیدم که خودش بره دنبال مانی. خودم هم رفتم خونه. از کنار مغازه ها می گذشتم ولی اینقدر سرم درد میکرد و که حوصله خرید نداشتم. فقط سرمو انداختم پایین و رفتم خونه. تو خیابون بودم که مهدی بهم زنگید که بچه های پسرخاله ات اومده اند و مانی دل نمیکنه. ازش خواستم گوشی رو بده بهش. بهش گفتم:

من واست یه عالمه ترقه آورده ام. اگه بیای خونه، میدم باهاشون بازی کنی. گفت: ترقیه چیه؟ گفتم: یه چیزهای کوچولو که وقتی میزنی زمین، تقققققق صدا میده! زود زود بیا که با هم ترقه بازی کنیم. خلاصه یه کم گولش زدم و راه افتادند. خودم هم رسیدم خونه و الکی یه کم جمع و جور کردم و یه تشک انداختم جلوی بخاری و مثل سرخپوستها سرمو با دستمال بستم و دراز کشیدم. بعد از نیم ساعت داداش کوچیکه ام زنگید که خونه یکی از همکارهامون رو دزد زده و همه وسایلش رو برده. حالا با همکارها داریم جمع میکنیم که بتونیم بعضی لوازم رو براش بخریم. تو هم هستی؟ گفتم: آره. میریزم به حسابت.

بعد از چند دقیقه مانی رسید و منم ترقه هایی رو که براش خریده بودم بهش دادم. البته اینم داستان داره. این ترقه ها بی خطر هستند. هر کدوم اندازه یه نخود که فقط می زنیم زمین، صدا میده، نمیدونی تا کجا میده!!!!!!! نیشخندخیلی هم بی خطره و من و همکارم تو اداره یه عالمه ترقه بازی کردیم! بعد که دیدم بی خطره، واسه مانی هم خریدم. ولی اون شب همه اش رو دستش ندادم. چند تاش رو بهش دادم و گفتم اینا رو چند تا بچه مهربون برات فرستاده اند. اگه میخوای، یه روز بریم بازم ازشون بگیریم! (که با این ترفند بکشونمش مهد!!!!)عینک

خلاصه همه ترقه ها رو ترکوند و گفت: نمیام پیش بچه ها!!!!!!! که البته کم کم میاد!

خلاصه من سرم خیلی درد میکرد. شب هم مانی یه چیزی خورد و تموم شد. پنجشنبه صبح هم که بیدار شدم، دیدم بهترم. رفتم تو آشپزخونه و تمیزش کردم. بعد با مانی به گربه ها غذا دادیم. بعدش گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و قلقلی و سرخ کردم و ریختم تو مایه فسنجونی که تو فریزر داشتم. برنج هم درست کردم و تا غذا آماده بشه، به مانی گفتم: بیا با هم شیرینی درست کنیم. گفت: شیرینی چی؟ گفتم: یه چیز خوشمزه برای دسر.

در کابینت رو  باز کرد و  و یه بسته پودینگ درآورد و گفت: پیشنهاد من، اینه!!!!!!!!!!!!!!

منو میگید: تعجب !!!!!!!!!!!!

آخه بچه بگو تو چه میدونی پیشنهاد چیه!!!! البته این لغات قلنبه سلنبه رو بابام یادش داده. چون کلا بابام همینطوری حرف میزنه!  خلاصه دو لیوان شیر ریختم تو کاسه و پودر پودینگ رو هم ریختم توش و همزن رو دادم دست مانی. اونم نیم ساعت فقط داشت هم میزد. بعد هم که خواستم بذارم رو گاز بجوشه، خودشو کشت که این نباید گرم بشه! گریهمنم گفتم: باشه. گرمش نمیکنیم. خلاصه در فرصتی که رفت و حواسش نبود، گذاشتم رو گاز و یه جوش که خورد، برش داشتم و ریختم تو یه ظرف دیگه و گذاشتم تو یخچال! خودم هم پودر نارگیل و شیرعسلی رو قاطی کردم و ریختم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال. بعد از ناهار مانی نذاشت بخوابیم. خب همه اش داشت بازی میکرد. تا بالاخره خوابش برد.

خب اینم بگم که از روز سه شنبه که مهدی نرفت گوشت بخره و حرفمون شد، من باهاش خیلی سرسنگین بودم. نه فقط به خاطر گوشت نخریدن. به خاطر اینکه ارزشی برام قائل نمیشد. اینکه من بهش گفتم از زندگی زناشویی مون ناراضی ام و اون محلم نذاشت و گفت: همینه که هست!خنثی

خلاصه پنجشنبه عصر وقتی مهدی و مانی خواب بودند، لپ تاپ رو آوردم تو آشپزخونه و نشستم رو صندلی بلندم و شروع کردم به آهنگ گوش کردن. سیاوش قمیشی قدیمی و لیلا فروهر و داریوش. تو این فاصله کاکائو تلخ رو آب کردم و اون نارگیلهای شیرعسلی شده رو گوله کردم و زدم تو مایه کاکائو که شیرینی بونتی درست کرده باشم! بعد گوله ها رو گذاشتم تو یخچال که ببنده. آخه بلانسبت شب ولنتاین بود. هرچند که میدونستم خیلی سوت و کوره واسه ما.نگران

وقت شام، خواستم به مانی غذا بدم، که گفت: من فقط برنج سفید میخورم. خواستم برنج رو گرم کنم، که جیغ کشید که گرمش نکن. سرد میخورم. گفتم: آخه دلت درد میگیره. ولی شروع کرد به جیغ کشیدن که گرمش نکن. گرمش نکن.

منم بشقاب برنج سرد و دستش دادم و گفت: برو بخور. ولی ا گه دلت درد بگیره، من میدونم و تو.

و در نظر داشتم یه کم دیگه برم برنج رو ازش بگیرم و با کمک خودش بیارم با هم گرمش کنیم. که یه دفعه مهدی مثل یه ببر خشمگین گفت: میخوای بچه رو بکشی؟! چرا بهش برنج سرد میدی؟ بعد رفت بشقاب برنج رو با خشونت از دست مانی گرفت و آورد پرت کرد رو کابینت و مانی رو به شدت بغل گرفت که ببره بذاره تو اتاق. گفتم: یواش! چرا اینجوری تکونش میدی؟!

این فقط یه جرقه بود تا انبار باروت هر دو منفجر بشه. شروع کرد به بد و بیراه گفتن و البته منم بهش گفتم: بس کن دیگه، بی پدر و مادر!

گفت: چی گفتی؟ با کی بودی؟ گفتم: با تو بودم! یه دفعه حمله کرد طرفم و صورتشو چسبوند به صورتم و هرچی دهنش دراومد بهم گفت. یعنی همینطوری ازش نفرت می ریخت. صحنه هایی پیش اومد که تو این نه سال، سابقه نداشت. پرده ها، یکی یکی از جلوی چشمم کنار میرفت و نفرتی که از من تو قلبش بود، پرتاب میشد بیرون.

نگید تو عصبانیت بود. دیگه وضعیت رابطه ما، از این چیزها گذشته. از بی محلی سه روز اخیر گله داشت و هوار میکشید! منم لباس پوشیدم که از خونه برم بیرون. ساعت هشت و خرده ای شب بود. خواستم مانی رو هم ببرم، که گفت: خودت گمشو بیرون. بی مانی برو. منم دیدم اگه بمونم، سکته میکنم. سوئیچ و کلید خونه رو برداشتم و رفتم. مهدی هوار کشید، تو پاتو از این خونه بیرون بذار، من میدونم با تو. ولی من میدونستم باید برم که درگیری بیشتر از این نشه. مانی دیگه آروم شده بود و فقط گفت: یه بچه خوب، هیچوقت کاری نمیکنه که بابا و مامانش با هم دعوا کنند!!!!!!!!!!!

بعد مهدی گفت: به خاطر روحیه مانی نرو!!!!!!! (مانی اصلا عین خیالش نبود. چون من داشتم با آرامش از خونه میرفتم بیرون. میرفتم که منفجر نشم!) خودش میدونست چه گندی زده و میخواست ماست مالی کنه.

سوار ماشین شدم و راه افتادم. اول همه، موبایلم رو خاموش کردم. هنوز شوکه بودم. هنوز تنم میلرزید. آخه چی شده بود که اینهمه سال، اینهمه نفرت تو قلب مهدی از من تلنبار شده بود؟! ذکر چه کنم گرفته بودم. همه اش میگفتم: مانی رو چه کار کنم. چه کار کنم! مانی رو چه کار کنم؟

نیم ساعت تو خیابون می چرخیدم. بعد زدم کنار و تازه بغضم ترکید. دیگه نمیدونستم باید چه کار کنم. چطوری از این به بعد تو خونه ای بمونم که ازش نفرت بالا میره. من شاید از مهدی دلخور باشم. ولی منتفر نیستم. ولی اونجوری که تو صورتم همه نفرتش رو کوبید، اونجوری که هرچی دهنش دراومد بهم گفت، دیگه هیچ راهی برام نمونده بود.

سرم هم داشت منفجر میشد. خ.و.ن.ر.ی.ز.ی هم داشتم. شب ولنتاین بود و مهدی کادوی قشنگی به زنش داده بود. به زنش که میگرنش عود کرده بود و حالش درست نبود.

خواستم برم داروخونه و یه آرامبخش و مسکن بگیرم واسه سردردم. ولی یادم رفته بود کیف پولم رو بیارم. برگشتم خونه. قبل از اینکه برسم خونه، موبایل رو روشن کردم و دیدم مهدی چند بار زنگیده و یه بارم اس داده که برگرد خونه، مانی ترسیده! که دروغ میگفت. چون مانی عین خیالش نبود!


بعدش رفتم خونه و کیف پولم رو برداشتم. گفت: کجا؟ جواب ندادم. رفتم داروخونه و ازشون قرص آمیب تریپ ترین خواستم که بهم نداد بدون نسخه. البته حق هم داشت. چون من با اون حالی که داشتم، عین معتادها بودم و طرف فکر کرد واقعا معتادم. یعنی فکر کنید زیر چشمام گود افتاده بود و با اون حال نزار، طرف همین که زنگ نزد نیروی انتظامی، خودش کلی بود!

فقط تونستم یه بسته مسکن قوی ازش بگیرم. دیگه ساعت نه و نیم بود که قرص رو خوردم و برگشتم خونه. مهدی هرچی پرسید که چته، جوابشو ندادم. جوابی نداشتم بدم. والا اگه من بودم و اینقدر از طرفم متنفرم بودم، عمرا برام مهم نبود. اگرم میگید که ته دلش دوستم داره، عمرا اگه آدم کسی رو که دوست داشته باشه، تا مرز جنون برسونه!

بعد رفتم تو اتاق و تو رختخواب مانی که کنار تختمون ولو بود، خوابیدم. یه ساعت گذشت و دیدم اصلا نه خوابم میبره و نه دردم ساکت میشه. سوئیچ رو برداشتم و رفتم بیمارستان. دوباره مهدی هرچی گفت: کجا میری؟ جوابشو ندادم. رفتم اورژانس و گفتم که دارم از درد میمیرم. یه مسکن و یه آرامبخش بزنید برام که تا سه روز نتونم از جام پاشم!!!!!!! و البته خانم دکتر شیفت، معاینه کرد و گفت که بهتره داروها رو برام تو سرم بریزه. بعد پرسید خونه مون دوره یا نزدیک. گفتم: نزدیکه. زود میرسم. بعد ازش خواستم آمپولها رو تند تند بزنه که برم، که گفت: نمیشه و باید حتما تو سرم باشه.

خودم رفتم خوابیدم رو تخت و پالتومم درآوردم. چون میدونستم وقتی آدم سرم میزنه، لرز میکنه. پرستار مهربونی که برام سرم زد، ازش خواستم تا جایی که میشه سرعت سرم رو زیاد کنه که کمتر معطل بشم. بهش گفتم که بچه کوچیک تو خونه دارم. خلاصه سرم خیلی زود تموم شد. فقط قبل از سرم یه اس به مهدی دادم که دارم سرم میزنم و دیر میام. دیگه هی نوشت که کدوم بیمارستانی و میخوای بیام و از این حرفها که اصلا جوابشو ندادم.

کارم که تموم شد، تشکر و خداحافظی کردم و رفتم خونه. شکر خدا راه نزدیک بود و زیاد پشت فرمون نبودم. رسیدم خونه و یه چیزی گرم کردم خوردم و رفتم کپه مرگمو گذاشتم. هنوز یه ساعت نشده بود که مانی بیدارم کرد که: مامان! پاشو بیا بخواب رو تخت! من میخوام سر جام بخوابم!!!!! گیج خواب بودم و رفتم بالا سر جام خوابیدم. منتها همه دلخوشیم این بود که فردا تا ساعت دوازده یک ظهر میخوابم.

صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم ولی با یکی از عجیب ترین حالتهای عمرم مواجه شدم!!!!!!!! قادر به حرکت نبودم. یعنی ایجوری که نمیتونستم لحافم رو حرکت بدم!!!!!! سعی کردم تکون بخورم، ولی نشد. صبر کردم مانی بیدار شد. گفتم: مانی جان! لحاف روی مامان رو پس میزنی؟ مهدی گفت: چته؟ گفتم: نمیتونم حرکت کنم!!!!!

پرید و گفت: چته مگه؟ گفتم: هیچ حسی تو بدنم نیست. بعد هول شد و شروع کرد به مالیدن دست و پام. بعد تند تند میگفت: به خاطر مانی، به خاطر مانی! که البته مانی نمیدونست چه اتفاقی افتاده یا داره می افته! بعد گفت: بلند شو ببرمت دکتر! گفتم: نمیتونم بلند شم! بعد خودش زنگید به اورژانس و شرح ماوقت رو  داد و بعدش پرید رختخواب مانی رو جمع کرد و هی میگفت: الان خوب میشی! چیزی نیست. ولی من همینطوری افتاده بودم. هی به خودم میگفتم: بلند شو! حرکت کن! ولی واقعا قادر نبودم.

عضلاتم از درون، منقبض بود، ولی از بیرون حس نداشتم! بعد از چند دقیقه یه آقایی اومد. ازم خواست حرکت کنم، که به زور تونستم یه کم پامو تکون بدم. بعد کم کم خواست از تخت بیام پایین. خیلی طول کشید. بعد از مهدی خواست مراقبم باشه که نیفتم. بدبختی اینجا بود که دکتر دیشب، شفاهی دستور داروها رو صادر کرده بود و هیچ نوشته ای مبنی بر اینکه چه دوایی دیشب بهم تزریق شده بود، نداشتیم. از آقاهه پرسیدم: این ام اس نیست؟ گفت: نه خانم! ام اس که اینطوری یه هویی نیست که علائمش!

وقتی وایسادم، از مچ پا به پایین دیگه مال من نبود. به شدت سوزن سوزن میشد! خیلی آروم آروم اومدم تو هال و مهدی کمکم کرد بشینم رو کاناپه. آقاهه پرسید: تنش عصبی نداشتید؟ مهدی گفت: دیروز غروب دعوامون شد. ایشون میگرنش هم عود کرده و خ.و.ن.ر.ی.ز.ی اش هم زیاد بوده. من جای مرده بودم میگفتم: اونوقت تو خجالت نکشیدی با این حال و روز زنت، باهاش دعوا کردی؟؟!! ولی گفت: قاعدتا من باید شما رو ترغیب کنم که برید مراکز درمانی. ولی اینم بدونید که امروز جمعه است و باید تا فردا بستری بمونید. حالا خودتون میدونید. گفتم: نه، چیزی نیست. یه کم صبر میکنم. اگه بهتر نشدم، خودم میرم. بعد خداحافظی کرد و رفت.

منم همینطوری افتاده بودم روی کاناپه. مهدی بالش و پتو واسم آورد و همونجا دراز کشیدم. بعد از یه ساعت هم زنگید به مامانش که بگه ما ناهار نمیاییم. آخه دیروز تولد برادرش بود و مامان مهدی از قبل ما رو از ناهار دعوت کرده بود. مهدی وقتی زنگید به مامانش گفت: نه خوب نیستیم! بعد بغضش گرفت و گفت: دیشب حال آشتی بد شده و اورژانس هم الان از خونه مون رفته و منتظرم ببینم حالش چطور میشه! اگه همینطوری بی حس بمونه، می برمش بیمارستان.... باشه .... خبرتون میکنم که بیایید مانی رو ببرید.

بعدش که قطع کرد گفت: بیا بریم دکتر. گفتم: خودم میدونم چمه. مال دعوای دیشبه. بدنم از دیشب اینجوری شده. اون آرامبخش و مسکن رو هم دکتر دیشب بهم تزریق کرد، اینه که اینجوری شده ام. بعد آب رو جوش آورد و پرسید چای و دارچین کجاست که چای دارچین درست کنه. و البته جالبه بدونید که هی میرفت و می اومد که: این چرا رنگ نمیده! تا یه بار که رفتم دستشویی، رفتم آشپزخونه و دیدم چای دم نکرده!!!!!! فقط دارچین رو گذاشته که رنگ بده!!!!!!!!!! آقا میخواد مستقل هم زندگی کنه!!!!!!!!! خندهبعد به پیشنهاد اون آقا اورژانسیه، دمنوش به لیمو دم کردم که آرامبخشه. که هم مایعات خورده باشم که اثر داروهای دیشب بیرون بره، هم یه کم آرامش پیدا کنم.

ولی بچه ها، واقعا نمیتونستم راه برم. فکر کنید سگ میزد و گربه میرقصید ولی من نمیتونستم تکون بخورم از جام. تا ظهر دوباره یه سری دعوامون شد. من مثل ابر بهاری گریه میکردم. واقعا دیگه کشش نداشتم. بی حسی ام داشت بهتر میشد. ولی دوباره با اون دعوا، بازم بی حس شدم. بعد هر دو به این نتیجه رسیدیم که این زندگی واقعا واقعا فایده نداره. خودم هم بهش گفتم: این بار دستت به خونم آغشته میشه. تموم بشه بهتره. و من تا دیشب نمیدونستم که تو تا این حد از من متنفری! من با عشق با تو ازدواج کردم و تو این سالها به خیال خودم داشتم فداکاری میکردم و واسه زندگی مون تلاش میکردم. ولی ظاهرا تو هیچ رقمه از من خوشت نمیاد. هیچ رقمه با من حال نمیکنی. خب این چه گناه بی لذتیه.

اونم گفت: اگه مشکلت فقط مانیه، من کاغذ میدم که مانی مال تو باشه. بعد رفت یه کاغذ آورد و نوشت که در ازای بخشیدن مهریه ام، حضانت مانی رو بهم میده فقط پنجشنبه ها و جمعه ها، بیاد مانی رو ببینه! بعد کاغذ رو امضا کرد و از منم امضا گرفت و کاغذ رو داد بهم. کاغذ رو تا کردم و گذاشتم لای تشکچه مبل زیر لحافم! ولی همینطوری اشک میریختم. به خاطر خوش خیالی ام تو همه این سالها که مثل سگ زحمت کشیده بودم ولی طرفم حتی دیگه الان بعد از هشت سال و نیم، نمی تونست حضورم رو توی خونه تحمل کنه. و کاغذ داده بود دستم که حتی بچه هم دست من باشه.

حوالی ساعت یک، رفت از بیرون غذا گرفت. خودش و مانی حسابی خوردند. ولی من فقط تونستم چند لقمه به زور بخورم. تو اون سه روز اخیر، دهن مغز و روان و جسمم آسفالت شده بود. خودم هم حس میکنم که صورتم لاغرتر شده. بهش گفتم: یه زنگ بزن به خانم برادرت ببین برای عصری چیزی نمیخواد؟ شاید بخواد بره کیک بخره یا شوهرشو سورپرایز کنه. شاید پول نداشته باشه. بهش بزنگ ببین چیزی نمیخواد؟ گفت: به من چه. خودش خواهر و برادر داره. اونهمه آدم هم، خونه بابامه. به من چه مربوطه؟!

بعدش ظرفها رو جمع کرد و من بعد از دو ساعت که مهدی رفت تو اتاق که بخوابه، کم کم بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و خرد خرد جوجه های مونده رو تو ظرف دردار ریختم و گذاشتم تو یخچال و یه دستی به آشپزخونه کشیدم. خیلی آروم آروم. چون نه عجله ای داشتم و نه جونی! یه کم هم از شیرینی بونتی که درست کرده بودم، ریختم تو ظرف مربایی که مادرشوهرم هفته پیش بهم داده بود. دوست ندارم ظرف رو خالی بفرستم. مهدی که صبح خورده بود، خیلی خوشش اومده بود!!!!!!!!!! (شیرینی بونتی بعد از دعوا، ظاهرا خیلی می چسبه!)

بعد کم کم وسایل رو جمع کردم و به مانی گفتم: برو باباتو بیدار کن بریم تولد عمو!

مهدی کم کم بیدار شد و گفت: اگه حالت خوب نیست، نریم. من بهشون گفته ام که تو خوب نیستی و نمیاییم. گفتم: نه، شکر خدا یه کم بهترم. اونا هم الان دوست دارند ما باشیم! بعد حاضر شدیم و رفتیم و البته من عین مرده ها بودم و حتی حس اینو نداشتم که یه خط تو چشمام بکشم. وقتی رفتیم اونا همه گفتند که خیلی نگران شده اند و حالم رو پرسیدند. کم کم تا شب بهتر شدم. البته اونجا هم جو غیرعادی بود و برادر مهدی با خانمش ظاهرا یه دعوای شدید کرده بود. حالا شکر خدا ما نمیذاریم کسی دردمون رو بفهمه و از تو میسوزیم!

خلاصه که اینطوری شد. درسته که مهدی اون کاغذ رو بهم داده. ولی واقعا تا مغز استخونم میسوزه وقتی یادم میاد هشت سال و نیمه که تو این زندگی اینهمه فداکاری کرده ام و با هزار زور با کمک مهدی نگهش داشته ام، ولی حالا آخرش بشه این که نتونیم همدیگر رو تحمل کنیم. یعنی آدم بی پولی و بیکاری و ادا و اصول خانواده شوهرش رو قبول کنه و پای همه چیز هم وایسه که زندگی بمونه، ولی در نهایت شوهرش ازش متنفر باشه. دلیلش رو نمیدونم. ولی خب، دیگه الان مثل روز برام روشنه که دلش باهام نیست. میدونم با کس دیگه ای هم نیست. ولی خب، با منم نیست.

یعنی در مجموع با من بودن، براش لذت بخش نیست. از بعد از تولد مانی، روز به روز از هم دورتر شده ایم. نمیدونم دلیلش مادیه یا نه. اون روز هم بهش گفتم: همه اش میگی بذار جریان خونه بابام حل بشه، بعدا همه چی درست میشه. ولی اومدیم و خونه بابای تو و معاملاتش، رفت تو کتاب گینس و صد و چهل سال دیگه طول کشید. زندگی سه نسل بعدتر از ما هم باید همینطوری به فنا بره؟ خودت هم میدونی مشکل جای دیگه ایه!

دلیل اینکه نمیخواستم بنویسم همین بود. دلم نمیخواست از ناراحتی ها و دلخوریها بنویسم. از نفرتها و دعواها، از مریضی ها و دل آشوبی ها! اینجا پیش شما میگم. مهدی که صدای منو نمیشنوه. ولی شما بدونید که من بدون عشق می میرم. من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم. شاید به همین دلیل هم باید این زندگی تموم بشه. سخته کات کردن و دوباره شروع کردن. ولی واقعا خیلی برام سخته. آخه چرا باید آخر اونهمه عشق، بکشه به اینجا. کجای کار ایراد داشته؟! کی کم گذاشته؟از بعد از تولد مانی، سردیها شروع شد و بعدش هم الان نوبت رسیده به نفرتها. من هنوزم ازش متنفر نیستم. دیروز هم بهش گفتم: اونجوری که تو نفرتتو تو صورتم خالی کردی و اونجوری سرم هوار کشیدی، من اون نفرت رو نسبت به بدترین دشمنم هم تو زندگیم نداشتم!

ولی خب، نظرات آدمها نسبیه. من شاید به نظر یه عده ای رفتارم خوب باشه. شاید اگه زن هر کدوم از شماها بودم، همینقدر از من بیزار می شدید. پناه می برم به خدا. نمیدونم عاقبت این زندگی چی میخواد بشه. ولی واقعا چیزی ندارم که بگم. نشسته ام ببینم چی میشه!

[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ