چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون. به اینهمه مهربونی و همدردی. یعنی این پیغامهایی که می بینید، نصفه اوناییه که به دستم رسیده. یه عالمه هم خصوصی داشتم. خدا رو عمیقا سپاس میگم بابت اینهمه محبت. اینهمه دوست و همراز که کنارم هستند. نمی بینمتون ولی عمیقا گرمای محبت امیزتون رو حس میکنم.قلب

من بهترم. البته نمیتونم زیاد بنویسم. امروز رو خونه موندم و الان دارم از خونه اینا رو می نویسم. اجازه بدید امروز استراحت میکنم. دستهام هنوز یه کم درد دارند. دیشب هم تا دیروقت سر کار بودم. دیگه وقتی رسیدم خونه، نابود شده بودم.

بعدش مهدی اومد بغلم کرد و بهش گفتم که بهم دست نزنه چون بدنم به شدت درد میکنه.. یعنی تخت پشتم از گردن تا پایین و گردن و دستام، به شدت حالت انقباض داشت. خب،‌مال اون حالت عصبی بود. خود اون اقا اور‍ژانسیه هم گفت که وقتی ادم تنش عصبی پیدا میکنه، دست و پاهاش قفل میشه. خب این حالت هم در من مونده بود.

دیروز هم که سر کار بودم، دیگه یه فشار مضاعف بود روم. نمیدونم. شاید باید می موندم خونه. ولی خب، یه حالت فرار داشتم. مهدی هم اصرار دشت که بمونم و استراحت کنم. ولی خودم میخواستم برم. نمیدونم. شاید میخواستم از اون حالت خارج بشم.

البته در اداره هم کار بود و اعصاب خردی. ولی لااقل حال و هوام عوض میشد. تا ساعت شش و نیم هم سر کار بودم. ولی دیگه حس نداشتم. برگشتم خونه و دیدم مانی و مهدی خونه هستند.

وقتی وارد شدم مهدی بهم لبخند زد و گفت: سلام! گفتم سلام. (الان خیلی هاتون میگید: سلام و زهر مار!!!!!!!)

رفتم لباسهامو دربیارم. گفت: حالت چطوره بهتری؟ گفتم بدن درد دارم.

بعد رفتم اشپزخونه و یه قابلمه اب گذاشتم رو گاز که تا لباسهامو دربیارم، اب گرم بشه واسه هات بک. بعد که مانتو رو در اوردم، مهدی اومد بغلم کرد. گفتم خیلی بدن درد دارم و بهم دست نزن. گفت: خب یواش می مالم. بذار اروم اروم پشتتو بمالم که دردت بهتر بشه!

بعد که هات بک اماده شد رفتم اوردم انداختم رو پشتم. دردم خیلی خیلی زیاد بود. بعد مهدی اومد و همونطور که هات بک رو پشتم بود، پشتمو ماسا‍ژ میداد. منم ناله میکردم. البته اون زیر داشتم گریه میکردم. اونم هی میگفت: گریه نکن. گریه نکن.

خلاصه شرح ماوقع رو براتو مینویسم. منتها هنوز دستام درد میکنه. همون حالت انقباض. گفتم بیام این چند خط رو بنویسم. بدونید اوضاع بهتره. البته دیشب حرف زدیم ولی نه زیاد. چند بار گفت که اشتباه کرده و عذرخواهی کرد. ولی .... ولی... انگار یه جورایی یه اطمینانی حاصل کرده بود. از اینکه من ته دلم راضی به طلاق نیست. نمیدونم میتونم منظورمو بگم یا نه. انگار از اینکه من ناراحت شده ام از اینکه قطعی جدا بشیم، چند بار هم گفت: اسم طلاق که اومد، تو ناراحت شدی. تو نمیتونی از من دور بمونی. این نشون میده تو هنوز دوستم داری!!!!!!

بعد بچه ها واقعا خوشحال بود! قطعا بابت کاری که کرده بود ناراحت بود و عذرخواهی کرد. ولی انگار خیلی وقت بود تو مغزش رفته بود که من میتونم تنها  و بدون اون زندگی کنم. حالا مطمئن بودکه هنوز میخوام ادامه بدم!!!!!!!! بعد انگار یه حس امیدواری بهش دست داده بود. از اینکه من میخوام باهاش بمونم!!!!!!!

حالا سر فرصت براتون میگم. امروز هم به خودم استراحت دادم و موندم خونه. بگذریم که از صبح صد بار از اداره زنگ زده اند و سرویسم کرده اند. ولی خوب شد که موندم. صبح هم رفتم دوش گرفتم. 

حالا میام براتون میگم. فقط بدونید که اوضاع بهتره. البته هنوز زمان می بره تا درست بشه. باید خوب فکر کرد و تصمیم گرفت. سر فرصت و به دور از همه مسایل احساسی.

بازم دستهای مهربونتون رو می بوسم و محبتتون رو روی چشمم میذارم. حلالم کنید اگه باعث ازردگی خاطرتون شدم و اشکی به چشمتون اوردم. بهترین ها رو براتون میخوام.بغل

[ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ