چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلبصبح و روزگارتون به خیر و شادی. خدا رو هزار بار شکر بابت امروز و اینهمه محبت این چند روزه!  خدا رو شکر که روزگاری شده که میشه کسانی رو ندید ولی همدردی و مهربونی شون رو درک کرد و با همه وجود حس کرد! بهترین ها رو براتون میخوام.بغل

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، حس خوبی داشتم. به خدا سلام کردم و از طرف اون، خودمو بغل گرفتم. بعد بلند شدم، آماده شدم و اومدم اداره. هوا گرفته بود. ولی من دلتنگی نداشتم. خب میدونستم قراره بباره. ابر هم تا نباره، سبک نمیشه. باید بارید تا سبک شد.لبخند

خلاصه وقتی در اداره از تاکسی پیاده شدم، اولین نم بارون خورد رو صورتم و حس خوبی بهم دست داد. اومدم داخل و یه کم بالا و پایین کردم و کارها رو از پیش بردم و بعدش چون هنوز رئیسم نیومده، این فرصت رو داشتم که کامنت های محبت آمیزتون رو تایید کنم. الانم نشسته ام به نوشتن پست جدید.چشمک

راستش حالم بهتره. خب، خیلی درگیر فکر کردنم. دنبال یه راه حل و از دیشب به چیزهای جدیدی می اندیشم. خب میگن اگه میخوای زندگیت تغییر کنه، باید چیزی بشی که تا حالا نبوده ای! وگرنه نتیجه همونی میشه که تا حالا بوده. از پریشب نوشته بودم براتون کم و بیش. که با هم حرف زدیم کمی ولی خب نشد کامل حرف بزنیم. دیروز هم که من خونه بودم سعی کردم فقط استراحت کنم. غذا یه چیزی بود که گرم کردم من و مانی خوردیم. خب، چند روزم هست که غذا درست نکرده ام. مهدی هم اداره غذا خورده. دیروز هم که خونه بودم، سراغ هیچ کاری نرفتم. تا حوالی ساعت چهار و پنج که رفتم آشپزخونه و خورش قیمه و کتلت درست کردم. قیمه رو گذاشتم تو یخچال واسه امشب و کتلت رو هم گذاشتم تو ظرف واسه ناهار امروزمون. بعد یه جمع و جور کلی کردم خونه رو و دوباره دراز کشیدم.

مهدی یکی دو بار تا عصر که بیاد زنگید و حالمو پرسید. بعد هم که اومد، هله هوله خریده بود و خریدها رو که داد دستم، بعد از اینجا جابجا کردم، یه هارد 1 ترابایتی بهم داد. یعنی از قبل هم قرار بود همچین چیزی بهم بده که دیگه فیلمها و عکسهای مانی رو از هارد مهدی بیارم بیرون. ازش تشکر کردم. خب، امسال اولین سالیه که ما مراسم ولنتاین نداشتیم. البته داشتیم ها!!!!!!!!!!! خنثیشما که شاهد بودید. ولی خب، هیچ سالی اینجوری سوت و کور نبوده. من که بهش کادو ندادم. ولی اون دیروز این هارد رو بهم داد.

تشکر کردم و گذاشتم یه گوشه ای که دست مانی بهش نرسه و سر فرصت برم یه پوست هم براش بخرم که خراب نشه. (منظورم محافظ بود!!)نیشخند

بعد اومدم نشستم و یه بشقاب میوه آوردم و اونم نشست سر لپ تاپ و گفت که منتظر بازی رئال مادریده. همه چی آروم بود. خب دیگه رمقی بابت دعوا نمونده بود. بعدش خرد خرد حرف زدیم که من اینجا میخوام حرفهای مهدی رو براتون بنویسم. من از قضاوت همیشه میترسم. شما هم اینجا جریان رو از دید من می خونید. گفتم بد نیست براتون بنویسم که نظر مهدی چیه و کلا اون چه عقایدی داره. شاید دونستن نظرات اون، بتونه به بهتر دیدن این رابطه کمک کنه.

دیروز که حرف میزدیم، من خیلی آروم دوباره بهش گفتم که از زندگی راضی نیستم. خب  اونم شروع کرد به حرف زدن و البته اینم بگم که چند بار وسط حرفهاش مجبور شدم بهش بگم صداشو بیاره پایین و حتی مانی هم چند بار گفت: بابا مهدی! دعوا نکن!

ولی خب، خودم خونسرد بودم. خب دیگه چیزی ندارم که بخوام از دست بدم. مهدی میگفت:

ببین آشتی! هی داری تکرار میکنی که از زندگی ناراضی هستی. خب منم ناراضی ام. تو فکر میکنی من از این زندگی راضی ام؟ این زندگیه که ما داریم؟ تو پیش خودت فکر میکنی داری به خودت میرسی. هی میری حموم، هی مسواک میزنی، هی آرایش میکنی. ولی اینو در نظر نمیگیری که وقتی از سر کار لعنتی میای خونه، خسته ای و له و لورده ای. اون آشتی سرزنده همیشه نیستی. (مثلا توقع داره من داریه و تنبک دستم بگیرم و هر شب بزم راه بندازم در حالیکه خودش خسته و کوفته بشینه کنار و نظاره گر باشه!) حوصله بچه رو نداری. تو امروز از صبح پیش مانی بودی. ولی دو ساعت بیشتر نمیتونی تحملش کنی! (من از صبح که پیش مانی بودم، حتی یکبار هم شکایت مانی رو به مهدی نکردم و روزی بود که من از صبح به مانی اجازه ندارم حتی یه کارتون هم از تی وی ببینه و اصلا براش تی وی روشن نکردم و همه اش یا با خودش بازی میکرد، یا با من. یا من براش قصه گفتم.)


کلا اگه میخوای زندگی مون عوض بشه، نرو سر کار. هر وقت این شرط منو قبول کردی، بعدش می تونیم راجع به بقیه چیزها با هم حرف بزنیم. بعد بیا بگو از چی ناراضی هستی و چی میخوای و چی نمیخوای. اینم تو فکرت فرو کن که تا آخر عمر، اینجا خونه ماست و همینه که هست. به هیچ خونه دیگه ای فکر نکن. همینه که هست. خیلی کاستی داره ولی امکانات من در حال حاضر همینه.

بعدش تو گله میکنی که من چرا با تو فیلم نمی بینم و یا چرا میرم فوتبال می بینم و میرم سراغ نت. من از صبح میرم سر کار. شب خسته و کوفته میام. مگه چقدر میتونم به سلیقه تو فیلم ببینم. تو هی میخوای فیلمهای اینجوری ببینی (ادای بغل کردن دو نفر رو درآورد) ولی من خسته میشم. خب من دیشب یه فیلم گذاشتم، تو وسطش خوابت برد. (شب قبل فیلم پارکر رو گذاشت که همه اش خون و خونریزی بود.) بعدش هم منم دیگه خسته میشم. دلم میخواد فیلم دلخواهم رو ببینم. پس فیلم دیدن با هم تعطیل میشه.

ببین آشتی! تو آدم خیلی زیاده خواهی هستی. همه اش میخوای بیشتر از اون حدی که باید، داشته باشی. تو درسته که از صبح میری سر کار و پول میاری تو خونه. دستت هم درد نکنه. ولی وقتی میای خونه چه کار میکنی به جز غذا درست کردن؟ نه، چه کار میکنی؟ فقط یه غذا درست میکنی. که اونم اگه خیلی ناراحت میشی، درست نکن. من بالاخره یه کوفتی تو اداره میخورم! خریدهای بازار روز که با منه. خریدهای دم دستی رو هم که من میکنم. یه خرید گوشت و مرغ میمونه که مرغ که نزدیکمونه و گاهی تو میری گاهی من، گوشت رو هم که من میخرم. حالا این بار تو رفتی خریدی و اون قشقرق رو به پا کردی. یه نون می مونه که تو میخری. اونم من یادم میره بخرم. وگرنه من که میرم اینهمه خرید میکنم، چرا نباید نون بخرم. خب یادم میره. ولی تو هر کس رو می بینی هی میگی مهدی نون نمیخره. مهدی نون نمیخره!!!!!!

یه لباس می اندازی تو ماشین که اونم شش ماهه که داری می اندازی. اوایل اصلا بلد نبودی با ماشین کار کنی! (تا وقتی مانی دنیا بیاد، مهدی لباسها رو با ماشین میشست. از بعد از مانی، من دیگه خودم لباس می اندازم. و البته مانی الان سه سالشه! نه شش ماهش!)

این زندگی همینه. منم ناراضی ام. من میگم بشین خونه، من بعد از عید بیکار میشم که میشم. خودم حاضرم از همه اون چیزهایی که تو ذهنم بوده بزنم و برم بشم راننده آژانس. (بعد شما فکر کنید کسی که الان مدیر اجرایی یه شرکته، وقتی بره بشه راننده آژانس، اوضاع روحیش چقدر مزین و قشنگ میشه و اونوقت دیگه با کل کندوهای عسل سبلان هم نمیشه خوردش!!!!!!!)

تو هیچ مسوولیتی نسبت به مانی نداری. هیچ شبی مانی رو نمی خوابونی. اگه اینجا باشیم که من قصه میگم مانی میخوابه، خونه بقیه هم که باشیم، اونا می خوابوننش. هر روز صبح یک ساعت و نیم رانندگی میکنم که مانی رو ببرم خونه بابات اینا. عصر هم دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تو راهم تا برگردم خونه. دیگه به اینجام رسیده. من از این رانندگی متنفرم. ولی دارم این کار رو میکنم. اگه میخوای، خب هفته ای دو روز تو برو دنبال مانی. گفتم: باشه من حرفی ندارم. من هفته ای دو روز میرم دنبال مانی، ولی آشپزی اون دو روز با تو باشه.

گفت: نخیر. لازم نکرده. خودم میرم دنبالش. نمیخواد تو بری. ولی تو خودت این زندگی رو ببین. ببین من کجاش کم گذاشته ام. من دیگه بیشتر از این نمی تونم یعنی قادر نیستم که وقت و انرژی بذارم.

گفتم: تو روز اول دیدی که من سر کار میرم. ولی الان میگی نرو سر کار. گفت: خب، خیلی چیزها هم تو گفتی و پاش واینستادی. تو روز بله برون گفتی که میای خارج ولی زدی زیر حرفت. پس پاش واینستادی. پس میشه زیر خیلی چیزها زد.

خب من همینطوری داشتم نگاش میکردم. ولی همون موقع هم داشتم به چیزهای دیگه هم فکر میکردم. خیلی دلم میخواست بگم منظورم از نارضایتی، این شیوه زندگی نیست. منظورم نارضایتی از زندگی زناشوییه. اینکه محبتی درش نیست. اینکه توجهی نیست. ولی با خودم گفتم: گفتنش چه اهمیتی داره؟ که چی بشه؟ حالا گیرم که گفتی. هی میخواد بگه بیا بشین خونه، نذاشتی بریم خارج. مادر خوبی نیستی. مسوولیت نداری. زیاده خواهی......... اوووووووووووووووه ول کن بابا. دیگه حرف رو باید جایی خرج کرد که بخر داشته باشه. بگی و طرف بپیچونه و متوجه نشه، چه فایده داره.

با خودم نشستم فکر کردم. البته از دیروز صبح که کامنتهای محبت آمیز شما رو می خوندم. به این نتیجه رسیدم که من باید دیدم رو عوض کنم. زاویه دیدم باید عوض بشه. خب من هی دارم می دووم دنبال عشق. دنبال محبت، خب نیست دیگه. یعنی به دست نمیارمش. هی حسرت پیرمرد پیرزنهایی رو میخورم که وقتی پیر هم میشن، دلشون برای هم می تپه. خب این زورکی نیست که . یه مساله دو طرفه است. بنا به هر دلیلی دیگه همراه من، سرد شده. اینجا هم میگم که به نظر من راه حل های گیس گلابتون خوب بود. راه حل بقیه مشاوران هم خوبه. ولی برای کسی که جواب بده. من از رنگ لباسهام، تا کوچکترین مسایل رو بالا و پایین کردم. تلاش خودم رو کردم.

هر کاری که فکرش رو بکنید. اکثرش رو اینجا نوشتم و یه سری اش رو هم نشد که بنویسم!!!!! ولی امروز در این نقطه خوشحالم که انجام دادم. تلاش کردم که عشق تو زندگیم احیا بشه. ولی نشد. دیگه بیشتر از این نمیتونم مایه بذارم. یعنی میدونید، جسمم داره از پا درمیاد. اگه ام اس بگیرم، واقعا ارزش نداره. ام اس بگیرم و عشق هم به دست نیارم. دیگه تا همین جا بسه. وقتی نمیشه، یعنی نمیشه دیگه.

همه اذیتی هم که میشم، بابت توقعیه که دارم. کافیه این توقع نباشه. کافیه عشق رو از قالب توقع دربیارم. میتونم یه زندگی بدون عشق ـ ولی با احترام ـ داشته باشم. من میتونم همچنان بچه ام رو دوست داشته باشم. میتونم به دوستان و خانواده ام و همسایه و همکار و شماها و همه عزیزان عشق بورزم. ولی خب، اگه یاد بگیرم توقع عشق رو از مهدی کنار بذارم، به خدا نصف بیشتر مشکلاتم حل میشه.

به عنوان اولین اقدام، پروفایلم رو عوض کردم. به قول یکی از دوستان، ما ظاهرا با عشق دو طرفه هم زندگی رو شروع نکردیم. درسته. من مهدی رو بیشتر دوست داشتم. من پاپیش گذاشتم و خیلی چیزها رو به جون خریدم. حالا بعد از هشت نه سال هی میخوام به زور اونم عاشق من باشه. خب نیست! اشهد ان لااله الی الله نیست!!!! نمیخواد باشه و اصلا تو مودش نیست. حالا به هر دلیلی، اینکه میخواسته بره من باهاش نیومده ام، بچه دنیا اومده و رابطه به فنا رفته، من از نظر اون مستقلم، خودسرم و میخوام برم سر کار، اونی نیست که اون میخواد وووو............. حالا هرچی. حالا این آدم حال نمیکنه با من عشق کنه. حال نمیکنه محبتش رو نشون بده. به نظر خودش، همین که داره تو این زندگی زحمت میکشه، کافیه. شاید کشش اونم همین حده. شاید واقعا توقعش همینه.

شاید راست میگه و من زیاده خواهم. خب منم باید بپذیرم. این آدم همینه. خب اگه بچه نداشتم، شاید تصمیم دیگه ای میگرفتم. ولی الان با بچه ـ حتی با وجود کاغذی که بهم داده یا حتی طبق اظهارات خیلی از دوستان که تا هفت سالگی حضانت بچه با منه ـ فقط به این دلیل که طرفم بهم ابراز عشق نمیکنه، جدا بشم برم که چی بشه؟ برم دنبال عشق؟

اصلا خودم از اینکه اینقدر عشق عشق میکنم، داره ترسم میگیره. هی میگم عشق عشق عشق، خب طرفم که اینه. متاهل هم هستم. دیگه هی نگم عشق که خدای نکرده از جای دیگه ای جذب نشه. بین من و مهدی همینقدر که بمونه، کافیه. اینقدر که به هم احترام بذاریم.

نمیدونم میتونم منظورمو بگم یا نه. تصمیمم اینه. سطح توقعم از عشق مهدی، همین باشه. خیلی کم و پایین که اذیت نشم. خب این آدم همینه. برای همین در اولین اقدام، پروفایل رو تغییر دادم. من یه زن متاهلم. یه پسر سه ساله هم دارم. حالا گیرم هر چند ماه یکباره، سن مانی تغییر کنه. همین کافیه. میتونم روزانه هامو بنویسم. حتی میتونم ساعتها در مورد عشق هم بنویسم. ولی باید سطح توقعم از مهدی در مورد عشق رو پایین بیارم. فقط به خاطر خودم. که عذاب نبینم. که غصه نخورم و آب نشم. به قول یکی از دوستان، دیگه سی و پنج شش سالمه. وقتی نخواسته تا حالا بشه، خب نشده دیگه. اصرار بیش از حد هم داره آبم میکنه. که ارزش نداره.

چرا باید به خاطر عشق، به رنج تن بدم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

البته که میرم پیش مشاور. البته که تلاش میکنم احترامم حفظ بشه. ولی خب، میخوام توقعات منطقی داشته باشم. حالا قدم قدم جلو برم ببینم چی میشه. یه چیزی هم بهتون بگم:

دیشب فقط یه جمله بهش گفتم: ببین مهدی! اگه یه زن هرچقدر هم که از پس کارهاش بربیاد و به قول تو مستقل باشه و بره سر کار و از پس همه کارهای زندگی بربیاد، ولی وقتی ازدواج میکنه، دلش میخواد یه مرد کنارش باشه. یه مرد باهاش باشه و همراهش باشه........

[ دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ