چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر. قلب ایشالا بهترین روز و روزگار رو داشته باشید. ظاهرا این تصمیمی که گرفته ام، همین که توقع عشق از مهدی نداشته باشم، رو خیلی ها باور نکرده اند. خب البته کمی هم سخته باورش.

یکی مثل من که همیشه دنبال عشق بوده ام و همه زندگیم رو با عشق تعریف میکنم و کرده ام، الان چه جوری ممکنه از عشق دست بکشم؟

راستش نمیخوام از عشق دست بکشم. فقط میخوام توقع عشق داشتن رو از مهدی کنار بذارم. اصلا ببینم میتونم؟ اراده اش رو دارم؟ قادرم این کار رو بکنم یا نه؟ دو روزه که این تصمیم رو گرفته ام، احساس سبکی دارم. نمیدونم حالا چی میشه.

دیروز یه روز معمولی بود. سر کار و کارهای همیشگی. مانی هم که توسط مهدی برده شده بود خونه بابام اینا. یه ذره خورش کرفس هم داده بودم مهدی ببره واسه مامانم که لااقل یه وعده نخواد غذا درست کنه. من عاشق کرفسم و مهدی بدش میاد. برای همین، من سالها خورش کرفس نمی پختم. ولی خب پریشب پختم و یه کم واسه خودم برداشتم و بقیه رو ریختم تو ظرف و از مهدی خواستم ببره واسه مامانم اینا.

حوالی ساعت چهار زنگیدم به مهدی که امروز ترافیکه و اگه میتونی همون چهار رو ربع بیا دنبالم که بریم دنبال مانی. گفت: تو دیگه چرا میای؟ تو برو خونه استراحت کن. من خودم میرم دنبالش! گفتم: نه خب، منم میام دیگه. (آخه میدونستم بعدا چه دماری ازم درمیاره که تو هی میری خونه و من باید این راه طولانی رو برم و بیام!!!!) گفت: نه، لزومی نداره تو بیای. برو خونه استراحت کن.

راستش منم دیگه اصرار نکردم. گفتم الان اصرار کنم که میام، بعد میگه ببین من هی میگم برو استراحت کن، تو خودت ریسه میشی و میای. گفتم: باشه.

داشتم جمع میکردم که چهار و ربع بزنم بیرون که دوباره زنگید بهم. گفت: میای بریم کنج؟

کافی شاپ کنج رو میگفت تو مجتمع تجاری گلستان که ما قبل از ازدواج و بعد از اون، گاهی میرفتیم اونجا. دانشگاه فوقمون شهرک غرب بود و زیاد اونجا سر میزدیم. حتی یادمه قبل از مراسم بله برون، رفتیم اونجا دوتایی و در مورد میزان مهریه و بقیه شرایط با هم حرفیدیم که مثلا نخوایم جلوی بزرگترها و غریبه های فامیل، سر مهریه چک و چونه بزنیم.

القصه، گفتم: بدون دودوش بریم؟ گفت: آره. حاضر باش میام دنبالت!

منم فوری پریدم وسایل رو جمع کردم و از دوستم رژ لب و رژ گونه گرفتم و دستی به صورتم کشیدم و یه آدامس انداختم تو دهنم و عطری زدم و تند تند کفشهامو با بوت عوض کردم و آماده شدم و رفتم پایین. همیشه رژ لب و رژ گونه تو کیفم هست. چند روزه کیفم رو عوض کرده ام، یادم رفته بود این رو بذارم تو کیفم!

رفتم پایین و دیدم هنوز نیومده. پیاده رفتم تا از دور چراغ زد و اومد. تا نشستم گفت: سلام خانم خوشبو!!!!!!! گفتم: سلام عزیزم.

جالب توجه دوستان عزیز! در اون لحظه، نه بال درآوره بودم، نه بی محل و بی خیال بودم. حس زنی رو داشتم که با شوهرش داره میره بیرون. همین. دنیا هم برام بهشت برین نشده بود. اون لحظه رو فقط در همون لحظه پذیرفته بودم.

بعد باهام صحبت کرد در مورد شرایط ویلایی که اس ام اس تبلیغی اش اومده بود. گفت که بهتره روز جمعه با هم بریم شمال و شرایطش رو از نزدیک ببینیم. حالا براتون میگم شرایطش رو.

 


بعدش رفتیم شهرک غرب و من خیلی سال بود که اونجا نرفته بودم. ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و رفتیم بالا و کافی شاپ رو پیدا نکردیم. مهدی گفت: شاید یه طبقه بالاتر باید بریم. خلاصه رفتیم طبقه سوم و دیدیم بله، مکانش عوض شده. کلا همه چیزش تغییر کرده. اومدند سفارش گرفتند. من قهوه ترک و چیزکیک سفارش دادم، مهدی هم هات چاکلت و کیک ساده. کنار پنجره نشستیم و من، محو تماشای منظره بیرون شدم.

یه جای دنج که معلوم بود قرارگاه عشاقه! بعد مهدی گفت: یه چیزی بگو! گفتم: چی بگم؟ خندید و گفت: چه میدونم. یه چیزی بگو. و من حرفم نمی اومد!! بعدش کم کم حرف پیش اومد و حرفهای خیلی معمولی. اینم منظره ای که داشتیم از اونجا بیرون رو می دیدیم!

حرفهامون خیلی معمولی بود. بیشتر در مورد شرایط همون ویلا. یه اس تبلیغی اومده. دویست متر یا دویست و پنجاه متر زمین توی یه شهرکی بین نور و محمودآباد. به نام شهرک عسل. که یه بنای هشتاد متری توش بنا میشه. شرایطش هم اینجوریه که اول شونزده تومن میدیم، بعد یه وام بانک مسکن هم بهمون میدن که قسط ماهیانه اش صد و خرده ایه، می مونه پانزده تومن دیگه. که باید ماهی دو تومن بهشون بدیم! ولی خب، سه شنبه و جمعه می برنمون اونجا که ببینیم.

بعد نظر مهدی این بود که پنجشنبه شب، بریم خونه باباش اینا و اونجا بخوابیم و صبح روز جمعه، دوتایی بریم شمال و ویلاها رو ببینیم! کلا نظرم مثبت بود.

بعد سفارشات رو آوردند و خوردیم و تشریفمون رو بردیم دنبال مانی.

از در دانشگاهمون رد شدیم. خیلی سال بود نرفته بودیم. بهش گفتم: نگه دار یه سر بریم تو! گفت: ول کن بابا. الان می برمت جای دیگه که تجدید خاطره بشه. بعد از جاهایی که خاطره داشتیم رد شد و ایشون دوباره فیلش یاد هندوستان کرد و دوباره حرف شد و مهدی دوباره اوقات تلخی کرد. من بهتون میگم توقعم رو دارم میارم پایین که راحت تر باشم، باور کنید!!!!!!!! در تمام مدتی که داشت اوقات تلخی میکرد، من اصلا یکه نخوردم. چون همه این چیزها رو ازش  انتظار دارم. وقتی گفت بریم کافی شاپ، اونجوری خوشحال نشدم که از خوشی بترکم. فکر کردم خب، حتما میخواد تنش این چند روز اخیر رو جبران کنه. بعد که شروع کرد به اوقات تلخی با خودم گفتم: خب، این ذاتشه که بیخودی سرشاخ بگیره!!!!!!!

آخه موضوعاتی که میگفت، خنده دار بود! اکثر آقایون معمولا از این گله می کنند که موقع بحث و دعوا، خانمها میرن به موضوعات ده سال قبل! خداشاهده مهدی دقیقا اینجوری بود. مثلا دیروزر میگفت: وقتی که عقد بودیم، وقتی خانواده ام سر تو با من دعوا میکردند، تو یه روز منو درک میکردی، ولی بعدش تو هم با من دعوا میکردی!!!!!! من حتی یادمه که دعواها سر چی بود و حتی کجا وایساده بودم که تو بهم زنگ زدی و گله کرد!!!!!!!!!!

گفتم: مهدی!!!!!!!!!!!! رضایت بده. دوران عقد ما هفت ساله تموم شده. بچه مون داره دفترچه خدمت میگیره بره سربازی! ول کن دیگه! آخه چه لزومی داره در مورد این چیزها الان بحث کنیم. بعد هی از زمین و زمان نالید و گفت که بدبختی من اینه که نمیدونم تو چی میخوای! اصلا خودت هم نمیدونی چی میخوای!

من تا اون موقع اصلا قصد حرف زدن نداشتم. گفتم بذار هی بگه و خودشو تخلیه کنه. اینو که گفت، گفتم: راستش میدونی من چی میخوام، من دلم میخواد من و تو تو لحظه زندگی کنیم. تو هی میگی فلان موضوع تموم بشه و فلان پول بیاد دستمون و فلان کس بره سر خونه و زندگیش، بعد ما بشینیم زندگی کنیم، ولی من میگم زندگی همین مسیریه که داریم میریم. می تونیم تا به این چیزها برسیم هم زندگی کنیم.

گفت: خب وقتی از صبح اعصابم سر دعواهای برادرم و خانمش خرد شده و همسایه مامان  اینا زنگیده و سر شرایط جدید خونه، دو ساعت و نیم حرف زده و مساله بیکاری خودم هم هست و سه ساعت هم تو ترافیک مونده ام، وقتی میرسم خونه به نظرت باید برقصم؟!

بعد دو تا دستاشو آورد بالا و تو ماشین شروع کرد به رقصیدن. گفتم: نه خب، هر وقت دلت خواست خوشحال باش. (تو دلم گفتم حوصله داری ها!) بعد اون هی میگفت، هی میگفت، هی میگفت. منم گذاشتم حسابی تخلیه بشه. راستش یه جاهاییش رو هم اصلا گوش نمیکردم. حس کردم نیاز داره تخلیه بشه.

بعد دیگه نزدیک شهران بودیم. گفتم: خب دیگه بس کن. هی نبش قبر نکن. تو خودت خرده میگیری به زنها که چرا حرف صد سال پیش رو می زنند، تو بدتری. ول کن دیگه. ولی ول کن نبود! وقتی در خونه بابام اینا پارک کرد که برم مانی رو بیارم گفتم:

یه چیزی دادی خوردیم، کوفتمون کردی از بس غر زدی!!!!!!!

رفتم بالا که مانی رو بیارم. حالا مانی راضی نمیشد که بیاد. هی میخواست با نخود و لوبیا بازی کنه! خلاصه مهدی اومد بالا و با هم مانی رو راضی کردیم که بیاد بریم خونه.

رفتیم خونه و تو راه مانی خوابش برد و ما هم رسیدیم خونه و مهدی انگار حالش بهتر شده بود. بازم شروع کرد به حرف زدن و آرومتر شده بود. بعد با هم تصویرسازی کردیم از اینکه مثلا اگه ویلا رو بخریم و ساخته بشه، چی توش بذاریم و چه کار کنیم توش. وصف العیش، نصف العیش!!!!!!!

مهدی برای امروز ناهار  نمیخواست و قرار بود بره جلسه و من فقط دو پیمانه برنج کته کردم و مانی رو ساعت هشت و نیم بیدار کردم  که دیگه بیشتر از این نخوابه! بعدش کم کم براش خورش کرفس آوردم و دادم خورد و خودم هم یه نوکی زدم به خورش کرفس! واقعا دوست دارم. به خصوص که ترشش کرده بودم !!!!!!!!!نیشخند

با خودم فکر کردم اگه جمعه رفتیم شمال، واسه خودم خوش بگذرونم. فکر کنم دوره مجردیه و میخوام با دوست پسرم برم مسافرت یه روزه!!!!!!! دلیلی نداره ناهار و شام بردارم. خودش هرچی که خواست بخوره، میخره دیگه. حالا یه کم هله هوله میبرم. ولی بیشتر این برام مهه که بهم خوش بگذره. اگه بتونم یه سر برم یه کم خرید کنم واسه سر و تیپ خودم. دوربین رو حتما ببرم و اینطوری خیلی خوب میشه که فکر کنم مامان مهدی نیستم که بخوام فکر آذوقه و اینا باشم. چون احساس هم کردم که مهدی میخواد مثل اکثر آقایون تو مسافرت غذای بیرون رو بخوره و منم چرا باید خودمو به زحمت بندازم. یه روزه میریم و برمیگردیم.

هرچی خدا بخواد. ایشالا هرچی که خیره برای همه پیش بیاد!

 

[ سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ