چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبحتون بخیر. ما که نفهمیدیم هوا سردتر شده یا گرمتر. مردم رو که می بینم، پالتوها سر دستشونه، از شال و کلاه هم خبری نیست. ولی پس چرا من عین دزدها، همچنان کلاه سیامو تا ابروم میکشم پایین و دستامم میکنم تو جیب پالتوم؟؟؟!!!متفکر

حتما یه ذره سرما خورده ام دیگه!!!!!!!!خمیازه

ایشالا روز خوبی رو شروع کرده باشید. ما هم خوبیم و خدا هست و بهتریم! چند روزه از شیرین کاریهای مانی نگفته ام، بذار اول با اون شروع کنم. حتما شماها از این تصاویر دیده اید که مثلا سنگیه و تصویر یک سرباز اشکانی، یا ساسانی هست که مثلا نیم رخ وایساده و حالا نیزه ای، چیزی هم دستشه!

اون سالها که معلم بودم، یکی از شاگردهام که خیلی هم ماه بود، روز معلم یکی از این تابلوها رو بهم داد. اون روز دیدم مانی داره با تابلو بازی میکنه. گفتم: مامان جان این چیه که داری باهاش بازی میکنی؟ گفت: تابلو آدمیزاده! این آدمیزاده!!!!!!!!!!!قهقهه

من اصلا نمیدونم اصطلاح آدمیزاد رو کی به این یاد داده! اصلا از کجا شنیده و چی شده که فکر کرده سرباز اشکانی، آدمیزاده!!!!!!!!

دیروز تو اداره اینقدر کار کردم که واقعا جفت دستام داشت می افتاد. اول قرار بود یکی از بچه ها طبق برنامه شیفت بمونه، که دبه کرد و گفت: من نمیام و هفته پیش بوده ام ! گفتم: خب عزیزم دیشب هم شام خورده ای! حالا نباید بخوری؟ دیگه باهاش بحث نکردم. یه عده هستند که باهاشون حرف نزنی، به نفعته. از نظر انرژی که باید بسوزونی و وقتی که باید بذاری تا طرف رو حالی کنی که همه چی باید طبق قانون باشه و اونم نمی پذیره که. پس هیچی نگفتم و گفتم: باشه تو درست میگی.چشمک

بعد زنگیدم به رئیسش و گفتم اینجوری میگه. دیگه بهش نگفتم سیاستهای غلط خودته. حالا اینا هیچی. ولی تا ساعت چهار ونیم یه نفس داشتم کار میکردم و دیدم اصلا در توانم نیست بمونم. یه همکار دیگه دارم که دیروز وسط روز رفت بیرون و برگشت و گفت: آشتی تو امروز داغون شدی. تو برو، من هستم! خلاصه اول قرار بود با مهدی نرم و شیفت بمونم، ولی بهش زنگیدم و گفتم بیا  دنبالم که با هم بریم دنبال مانی.

خلاصه اومد و رفتیم افتادیم تو یه ترافیک ط.خ.م.ی که مسلمان نشنود، کافر نبیند. گریهبه مهدی گفتم: درست میشه. همین یه ماه رو صبر کنیم، از بعد از عید دیگه ترافیک حل میشه. تازه مانی هم میره مهد و نمیخواد هر روز این راه رو بریم و بیاییم! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و من رفتم آقا مانی رو بیارم که خب، نمی اومد. رفته بود حموم و موهاش لخت شده بود. داشت بازی میکرد و راضی نمیشد که بیاد. خلاصه هی گولش زدم و خواستم لباس تنش کنم که راضی نشد. بابام هم داشت حاضر میشد طبق روال هر روز بره  کوه. میدونید دیگه. هر روز عصر دو سه ساعت میره کوه.

مامانم خواست درستش کنه، به مانی گفت: برو حاضر شو با بابا بزرگ بری کوه. پیش فاستی و ماستی. اینم ماجرایی داره. از همون کوچیکی مانی، هر وقت بابام میخواست بره کوه یا وقتی برمیگشت، به مانی میگفت که میره کوه پیش سه تا روباه به نامهای فاستی، ماستی و باستی. اینا یه پدر دارند به نام رودربایستی و یه مامان به نام درخواستی!!!!!!!!خنده و اینا اسمهاییه که بابام  از خودش درآورده. قهقههممکنه گاهی یه روباه کوچیکی ببینه ولی نه یه خانواده ای با این طول و تفضیل!!!!!!!قلب

مانی هم همیشه حال روباه ها رو می پرسه از بابام. دیروز غروب هم جد کرده بود که منو ببر روباه ها رو ببینم. بعد منم با همین دستاویز لباس تنش کردم و تو همین فاصله بابام غر زد که: خب زودتر بیایید که بچه رو ببرید بیرون یه دوری بزنید!!!!! گفتم: زودتر یعنی کی پدر من؟ ما چهار رو ربع راه افتاده ایم الان ساعت ششه که رسیده ایم اینجا. تازه یه سانس دیگه هم باید بریم تا انقلی. زودتر یعنی کی؟تعجب


خلاصه اومدیم و مانی حواسش بود که گولش نزنیم و بابام هم بیاد که بریم کوه!!!! بعد بابام رو با ماشین بردیم تا اول تپه های شهران و اونجا پیاده شدیم و البته من کلاه مانی رو تا زیر نافش پایین کشیده بودم که سرما نخوره!!!!! یولبعد بابام مانی رو برداشت و با هم از یه تپه بالا رفتند. مانی که فکر میکرد واقعا داره از کوه میره بالا. بغلبعد هر دو شروع کردند به صدا کردن فاستی و ماستی و باستی!!!! بعد از چند دقیقه هم پایین اومدند و بابام بهش گفت:

ببین مانی! روباه ها از ماشین می ترسند. شما با ماشین برید یه دور بزنید تا من برم دنبالشون و پیداشون کنم.

سوار شدیم و اولش مانی گریه کرد و بعد قانع شد که باید بریم تا بابام بره دنبال روباه ها. بعد گفت: یه چیز خوشمزه برام بخرید. برام فیل بخرید!

منظورش پف فیل بود!!!! نیشخندرفتم از سوپر خریدم و اومدم بهش دادم و هنوز یه مشت نخورده بود که خوابش برد. ما هم بالاخره ده دقیقه به هفت رسیدیم خونه.

هم باید میرفتم یه دوش میگرفتم، هم برنج درست میکردم واسه ناهار فردامون. مانی که خواب بود. مهدی هم رو کاناپه خوابش برد. رفتم یه پتو آوردم و انداختم روش و بعد از ده دقیقه بلند شد و گفت: میرم تو اتاق بخوابم.

خودم هم حس سرماخوردگی داشتم. جون نداشتم پاشم دمنوش بخورم. رفتم بالش و لحافم رو آوردم و انداختم کنار بخاری و بیهوش شدم.

ساعت نه و ربع با صدای پاهای کوچولو بیدار شدم و دیدم مانی داره میاد طرف آشپزخونه. گفت: شما خواب بودید من خواستم برم ببینم تو یخچال چی داریم بخورم. یه چیز خوشمزه!!!!!!!

بعد رفت نوشابه آورد و گفت: این یه دوای بد مزه است که بابا میخوره. من نمیخورم. بوی گند میده!!!!!!!!!!چشمک

بعد مهدی هم بیدار شد و رفت واسه مانی شیرکاکائو و هله هوله خرید. منم همت کردم و برنج درست کردم و واسه ناهار امروزمون خورش قیمه کشیدم تو ظرفهای غذا و دمنوش پنج گیاه هم درست کردم و با عسل خوردم.

بعد به مهدی گفتم: حواست به مانی باشه، من برم یه دوش بگیرم. گفت: بیخود میکنی!!!!!!!! من اجازه نمیدم بری. حالت بدتر میشه و سرما میخوری!!!!!! عصبانیگفتم: آخه باید برم دوش بگیرم. کلافه ام! گریه

گفت: من که اجازه نمیدم! حالا یه شب دوش نگیری چی میشه؟ سرماخوردگیت هم بدتر میشه. پاشو چای و عسل و آبلیمو بخور.

بعد خودم قوری دمنوش رو آوردم و با عسل هی ریختم تو فنجون و هی خوردم! بعد مهدی رفت برام قرص مکیدنی گلو آورد. خواستم شاهگوش 11 رو بذارم که مهدی گفت: میخوام فوتبال ببینم. گفتم: باشه ببین. خودم هم ولو شده بودم رو کاناپه!

بعد حرف جمعه پیش اومد و دیدم مهدی من من میکنه. گفت: میدونی چیه آشتی! من دلم نمیخواد خانواده ام بدونند ما میخوایم ویلا بخریم! گفتم: چرا؟

گفت: آخه الان  اونا پول لازم هستند. هزار تا زخم دارند. شاید یه درصد تو دلشون انتظار داشته باشند ما این 16 میلیون رو که میخوایم پول پیش ویلا بدیم، رو بدیم به اونا. البته هیچی نمیگن. محق هم نیستند. ولی دلم نمیخواد بدونند. گفتم: خب اینکه غصه نداره. میگیم من و تو داریم میریم واسه بابای من ویلا ببینیم و اون ما رو نماینده  کرده بریم سر و گوشی آب بدیم.

گفت: آره خب. اینجوری بگیم خوبه.

بعد گفتم: راستی مهدی! مشکل برادرت که با این پول حل نمیشه. چون هم باید عروسی بگیره، هم مشکل مسکن داره. ولی خواهرت چقدر پول میخواد؟ تا اونجایی که میدونم، وسایل بزرگ جهیزیه اش رو خریده. بقیه می مونه. اصلا با مادرت صحبت کن. ببین اگه با این مبلغ حل میشه، خب چه کاریه ما ا لان ویلا بگیریم. پول رو بده خواهرت بره سر خونه و زندگیش. بعد از دو سال عقد. به خصوص که الان خانواده شوهرش هم دارند بهش فشار میارن. (بعد تو دلم گفتم من این روزها رو گذرونده ام که آدم حاضره هر کاری بکنه ولی دوران عقد طولانی اش دیگه تموم بشه!)

و واقعا هم از ته دلم گفتم. اگه بدونم مشکل خواهرشوهرم حل میشه، با کمال میل حاضرم پس اندازمون رو بدیم که برن سر خونه و زندگی شون. مردم خرج مکه شونو میدن به زوجهای جوون. اینکه پس  اندازه و برای خرید ویلاست. تازه ما هم که هنوز نرفته ایم شرایط رو ببینیم و تصمیم نهایی رو که نگرفته ایم. و اینم بگم که شعار نمیدم. جوزده هم نیستم. اگه برادر خودم هم بود، بهم نمی چسبید. تازه اینم در نظر داشته با شید که اگه با این شرایط قرار ویلا بخریم، تا چند ماه، باید ماهی دو میلیون هم بدیم. که بااین شرایط کاری مهدی، مقدور نیست. مگه اینکه خونه بریانک رو بفروشیم!

مهدی گفت: باشه. حالا بذار بریم یه سر ببینیم اونجا شرایطش چه جوریه، ببینیم تا هفته دیگه چی میشه. خریدار گفته تا هفته دیگه پول میده بهشون. حالا باید دید چی میشه.

این قسمت رو الان دارم می نویسم. ساعت یک و خرده ای ظهر. رئیسم صبح رفت بیرون و منم دیدم کاری نیست، زنگیدم و رفتم سراغ اپیل. همکارم هم بود و گفت خیالت راحت باشه من هستم.

خلاصه هنوز نرسیده و لباس درنیاورده بودم که از اداره زنگیدند که فلان چیز کجاست. گفتم تو گاوصندوقه و باید صبر کنید برگردم. یعنی اینی که میخواستند مهر شرکت بود و غیر از من، دست امور مالی هم بود که اون همکارم هم نبود. رفتم تو و لباسم رو درآوردم که دوباره همکارم زنگید و گفت: آشتی جون من بی تقصیرم. الان میدونم تو کجایی. ولی مدیرعامل زنگیده که به آشتی بگید هر جاهست فورا برگرده شرکت و مهر رو بده به امور مالی که کار راه بیفته!!!!!!!

گفتم: اینجوری که نمیشه برگردم. خود مدیرعامل زهله ترک میشه!!!!! بذار کارم تموم بشه، اونوقت میام!!!!!!!!!!!!قهقهه

بعد هم موبایل رو خاموش کردم. کارم که تموم شد، تو راه برگشت از کریم خان، دو تا شلوارک و یه پیرهن دکلته تو خونه ای و یه تی شرت خوشگل تو خونه ای خریدم. عید نزدیکه و آدم باید لباس تو خونه ای هاشو یه بالا پایینی کنه! بعد هم اومدم هفت تیر که سوار ماشین بشم، مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی رو دیدم. حال و احوال و اونا هم از خرید می اومدند. بعد مادرشوهرم گفت: بیا بریم خونه ما آشتی! غذا میرزا قاسمی داریم! خوشمزهو الحق هم که آشپزی اش خوبه. قلب گفتم: روم سیاه. که باید برم اداره و تازه باید بازخواست هم پس بدم!!!!گاوچران

خلاصه پریدم تو ماشین و حالا فکر کنید پول هم نداشتم. یعنی پول تو کارت بود. میخواستم از کنار خیابون انجیر خشک بخرم، دیدم طرف پز نداره و نمیتونه کارت بکشه. پشیمون شدم و نخریدم. بعد برگشتم اداره و کار راه افتاد. منتها هنوز مدیرعامل محترم تشریف نیاورده اند که بگن کجا بوده ام. البته همکارم بهش گفته که از یه جایی به اشتی تلفن مهم شده بود که باید میرفت بیرون!!!!!!!!!!!یول

راست میگه. از اپیلاسیون گفتند یا بیا یا ما میاییم!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه اینم از این. این حالت سرماخوردگی هم هست همچنان. ولی من از رو نمیرم و از صبح یه لیوان چای با عسل خورده ام. یه ساعت دیگه هم دوباره چای و عسل میخورم که ایشالا بهتر بشه. اگه اینا از اداره نمی زنگیدند که زود برگردم، میخواستم برم ولیعصر یه دوری بزنم ببینم بوت میخرم بالاخره یا نه!!!!!نیشخند

ایشالا که هرچی خیره پیش بیاد. اگه بریم شمال، حتما عکس می گیرم و میارم اینجا میذارم. امید به خدا.قلب

آخر هفته خوبی رو براتون آرزو می کنم!بغل

[ چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ