چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خودم میدونم خیلی دل نازک شده ام. میدونم تحملم خیلی کم شده. ولی دلیلش هر چی که باشه، آزارم میده.

دیروز عصر من و مهدی وقتی رفتیم خونه، مامان گفت که خانم برادرم داره میاد اونجا. اون طفلی هم کارمنده و واسش سخته وسط هفته. من کاملا درکش میکنم. چون این مصیبت به سر خودم اومده که آدمو مجبور کنند در حالی که از صبح سر کار بودی، عصر خسته و کوفته بری خونه پدر شوهر و مثل سیخ بشینی. برای همین همه اش به مامان اینا میگم اصرار الکی بهش نکنید. بذارید هر وقت خودش راحت بود بیاد. که البته اینم دختر خیلی خوب و بی تعارفیه و آدم در کل باهاش راحته. بیچاره مامانم هم اصرارش نمیکنه. اگه برادرم یه هفته بکوب هم خونه خانمش باشه، مامانم هیچوقت گله نمیکنه. میگه حتما اونجا خوشه. بذار کنار هم باشند و لذت ببرند.

خانم برادرم حجاب داره. مثلا با بلوز و شلوار، روسری می پوشه. من چند ساله که روسریم رو درآورده ام و روسری نمی پوشم. مامانم ولی حجاب داره. حالا شما این پیش زمینه رو داشته باشید تا بقیه شو بگم. خانواده عروسمون هم همینطور. مادرش حجاب داره. ولی مثلا پدرش کراوات میزنه و حتی تو مراسم عقدشون، ما رقصیدیم و عروسمون نرقصید. چون همون تعداد معدود، مختلط بود و ایشون جلوی نامحرم نمی رقصه. هر کسی آزاده هر عقیده ای داشته باشه. بیچاره ها کاری هم به ما نداشتند. حتی دایی و زندایی اش، وقتی که دیگه ما خیلی شلوغ کردیم و کردی رقصیدیم، رفتند بیرون. خیلی محترمانه و آروم. ما هم خیلی محترمانه (!) رقصیدیم. یعنی میخوام بگم دو طرف همدیگر رو هضم کرده ایم.

اما این وسط، مامان عزیزم به خاطر اون شخصیت کنترل گری که داره، دائم میخواد اوضاع تحت کنترلش باشه. مثلا وقتی ما واسه بار دوم رفتیم خونه عروسمون برای خواستگاری، وقتی نشستیم، من روسری مو درآوردم. کت شلوار پوشیده بودم. مادرم چنان چشم غره ای بهم رفت که سرت کن!!!!!!! واقعا نمی فهمم همیچن قضیه شخصی، چه احتیاجی داره که دیگران بخوان اعمال نظر کنند!!! وقتی من روسری نمی پوشم، به نظرتون مسخره نیست یه بار بپوشم یه بار نپوشم؟؟!! یعنی مثلا خانواده عروسمون به خاطر عدم پوشش روسری، میخواستند به ما دختر ندن؟؟؟؟ خب اگه کسی اینجوری فکر میکنه، بهتره که آدم از همون اول بشناستشون که چقدر سطحی اند که البته اینا شکر خدا بسیار فهیم و با شعورند. فقط مامان من میخواد همه چی تحت کنترلش باشه و همه چی همون جوری که ایشون دوست داره پیش بره.

حالا اینو داشته باشید تا اینجا. مهدی و برادرهام، تو خونه شلوارک می پوشند. پسرخاله هام هم همینطور. مخصوصا یه کسی مثل من که از بچگی خونه مون همیشه پر از مهمون بوده و این مهمونها بیشترشون پسرخاله هام بوده اند، خیلی باهاشون راحتم. اونا هم همیشه شلوارک پوشیده اند. حالا فکر کنید تو این دو ماهی که برادرم عقدکرده، یه بار مامانم به من گفت: «به مهدی بگو جلوی عروسمون شلوارک نپوشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» بهش گفتم: «مامان! این مساله شخصیه!!! چرا نباید بپوشه؟ ماها یه خانواده ایم. داریم با هم زندگی می کنیم. نمیتونیم که معذب باشیم. بعدش هم عروسمون هم که بیچاره عکس العملی نشون نداده! مهدی یه مرد سی و چهار ساله است! به نظرت زشت نیست آدم بگه فلان کارت غلطه؟ کارهای بزرگ رو باید به هم گوشزد کنیم. ولی آخه دیگه شلوارک چیه که آدم بیخودی راجع بهش بحث کنه؟؟!!»

خلاصه من اون روز به مهدی نگفتم و به خیالم این مساله تموم شد. تا اینکه دیشب که از راه رسیدیم و مامان گفت که عروسمون شب واسه شام میاد، دیدم مامانم در گوش مهدی یه چیزی گفت. گفتم: «چی شده؟» مامانم با هول (!) گفت: «هیچی.......... گفتم جلوی عروسمون شلوار بپوشه به جای شلوارک!!!!!!!!!!!»

یعنی بالاخره کار خودشو کرد. میخواستم خودمو حلق آویز کنم. نگاش کردم و گفتم: «چرا این حرفو بهش زدی؟» میگه: «نه، آخه بابات هم گفته مهدی شلوار بپوشه!!!!!!!!!!!» آخه بابا به شماها چه مربوط که مردم چی می پوشند؟! اگه مهدی یا هر کس دیگه ای، لخت اومد نشست این وسط، بگین عفت عمومی لکه دار شده و عکس العمل نشون بدین. دیگه شلوارک چیزیه؟ این همه سال همه پسرهای فامیل جلوی همه زنهای فامیل با رکابی و شلوارک گشته اند. یکی ندونه فکر میکنه ماها تا حالا همچین چیزی ندیده ایم!!!!!!!

واقعا ناراحت شدم. مهدی هم هیچی نگفت و رفت شلوار گرمکن پوشید. فعلا که هیچ عکس العملی نشون نداده. بعدا چی بگه و تلافیشو سر من بدبخت دربیاره، معلوم نیست. از خودم کم دردسر و بحث داشتم، حالا باید اینم بکشم. کم بود جن و پری، یکی هم از دریچه پرید!!!!

بعد از شام هم در مورد اعدام این دو تا زورگیر بحث شد. یه عده مخالف اعدام بودند و مهدی موافق اعدام ولی نه در ملا عام بود. هی بحث کردند، هی بحث کردند، دیگه مغزم داشت سوت میکشید. بعد، اینا موقع بحث، تازگیها صداهاشونو بالا می برد. آدم فکر میکنه هر لحظه میخوان دعوا کنند!!! بعد داداشم در حالی که داره رد میشه، زیر گوش من طوری که من بشنوم میگه: «حالا هی دفاع کن از این اعدامها، بعد یه وقت چوبشو می خوری!!!!!!!!!» در حقیقت مخاطبش مهدی بود ولی چون نمیخواست به اون بگه، اومده زیر گوش من میگه! به من بدبخت چه مربوط؟ مهدی هم همیشه وقتی خونه مامانم اینا نیستیم، بحثهایی رو که در طول هفته با خانواده ام داشته، دوباره مرور میکنه و یه بار هم سر من غر میزنه!!!

میدونم من دل نازک شده ام. ولی واقعا تحمل کارها و حرفهاشونو ندارم. همه راه ها هم به من ختم میشه!!! همه غرها هم سر منه!!! همه تقصیرها هم گردن منه. یه بلایی که سر مانی میاد، یا گریه میکنه، یا شام نمیخوره، یا چیزی رو میشکنه، یا دست به وسیله ای میزنه که نباید بزنه، همه برمیگردند طرف من. قبول دارم که من باید مواظب کارهای مانی باشم ولی دیگه هی با هرچیزی همه منو مقصر می دونند. یا برادرهام در حالی که یکیشون مجرده و اون یکی دو ماهه که عقد کرده و تجربه ندارن تو بچه داری، دائم در مورد تربیت بچه نظر میدن و هی میگن این کارتون غلطه، اون کارتون اشتباهه. هی میگن، هی میگن... دیگه واقعا نمیتونم هیچی رو تحمل کنم.

دائم از همه طرف سرزنش. یه چیزی تو مغز پوک اینهاست. برادر بزرگه ام، هی میگه: «تو از جات تکون نمیخوری! تو واسه بچه ات وقت نمیذاری!» یا اصلا یه وقتهایی که کارهایی میکنه و یه عکس العمل هایی نشون میده انگار که من و مهدی از مانی متنفریم!!!!!!!!! به خدا در این حد!

دیشب مانی داشت گریه میکرد، من بغلش کرده بودم. برگشته بهم میگه: «یه کم خودتو تکون بده اون بچه تکون بخوره آروم بشه!!!!» یعنی مثلا مادری که بچه سیزده چهارده کیلویی رو بغل کرده، چطوری نمیخواد بچه آروم بشه. یعنی میخوام بگم تصور برادرم هم ازم یه زن تنبل تن پروره که اصلا اهمیتی به بچه اش نمیده.

اصلا یه وقتهایی فکر میکنم با خودم که یعنی چی شده؟ چی شده که مهدی و برادرم اینطوری راجع به من فکر می کنند؟ یعنی اونا راست میگن؟ یعنی واقعا من از بچه ام متنفرم؟ من مانی رو دوست ندارم؟ یعنی کارهای من این معنی رو به ذهنشون می رسونه؟ یا اونا زیادی از من توقع دارند! البته برادرم قبلا اینجوری نبود. الان هم خیلی دوستم داره و خدایی هم گردنم حق داره. ولی چیزی که هست، اینقدر که ما با اینها زندگی کرده ایم، که همه اینا کلافه شده ا ند، هم به خودشون حق میدن در مورد زندگی مااینقدر بی پرده اظهارنظر کنند.

راستش من خودم هم خیلی کلافه شده ام. دیگه واقعا کارد به استخوون رسیده. اون ازخونه خودم، این از خونه بابام. اینقدر اینا دیگه سر من غر می زنند، که بابام پریشب میگه: «بس کنید دیگه! چرا اینقدر این بدبخت رو سرزنش می کنید؟!» حالا فکر کنید خود بابام هم کم بهم نمیگه!!!!!گریه مثلا دیشب من جلوی تلویزیون خوابم برده بود. دیدم بابام داره میگه: «من نمی فهمم چرا این دختر هر شب اینجا میخوابه. بعد من  ازخواب بلند شدم که برم سر جام بخوابم. و البته بکپم! بلند که شدم، دیدم ماژیکهای مانی رو زمین پخشه. شروع کردم به جمع کردنشون. بابام میگه: « آره جمع کن. تو هم یه کاری بکن بالاخره!!!!!!!!!!!» خودتون بذارید جای من! تو رو خدا دلتون نمیشکنه از اینهمه حرف؟ دق نمی کنید؟ دلتون نمیخواد یه دفعه قید همه چیز رو بزنید و برید سر به بیابون بذارید؟ وقتی اینهمه محبت میکنید، چرا یه دفعه ای اینقدر با حرفهاتون زهرش می کنید؟ دور از جون مثل گاو نه من شیر.

یه وقتهایی میگم کاشکی از همون شش ماهگی مانی رو گذشته بودم مهد کودک و اینهمه خفت به جون نمی خریدم. تکلیف خونه هم که معلوم نیست. حالا توی یه پست، میگم منظور از خونه کدوم خونه است که اگه فروخته بشه، من میتونم یه خونه نزدیک مامانم بگیرم و مانی رو صبح تا عصر بذارم پیشش و عصر که از اداره میام، برم تو خونه خودم سرمو بذارم.

خدایا پناه به خودت. شکر که اینجا هست که من بنویسم و خالی بشم. شکر شکر شکرلبخند

[ دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ