چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی! {#emotions_dlg.e46}هوا واقعا شکسته شده و البته هم که سوم اسفنده! من امروز یه بافتنی پوشیدم. یعنی دیگه پالتو رو گذاشتم کنار. اینکه آیا دوباره سرد بشه رو نمیدونم. ولی باید پالتوها رو دیگه بدم خشکشویی و کم کم لباس بافتنی ها رو جمع کنم. هرچند باید یکی دو تا دم دست باشه برای سرمای احتمالی ولی خب، میشه بقیه رو از دم دست برداشت و لباسهای خنک تر رو دم دست گذاشت!{#emotions_dlg.e11}

همین جابجایی لباسها، خودش نشون میده داره فصل عوض میشه! (نه بابا!!){#emotions_dlg.e28} همین جنب  و جوش و تلاش برای تغییر یعنی همه میخوایم سردی زمستون بره و نشاط بهار بیاد. الان جو اون هموطن هایی رو دارم که روبروی دوربین برای برنامه های عید یه دفعه داد می زنند: هموطن! نوروز مبارک!!!!!!!!{#emotions_dlg.e22} بعد هم آهنگ قره نی میاد و یه مار از تو سبد میاد بیرون!!!!!!!!!{#emotions_dlg.e28}

خلاصه که حال ما خوبه و حالا بیشترهم با هم می حرفیدم. باور کنید این دو روزی رو که نمی نویسم، تو ذهنم دائم دارم باهاتون می حرفم و پست میذارم. یعنی اگه بخواین اینجوری حساب کنید، من تو دلم تو این دو روز آخرهفته، کم کم سه تا پست میذارم! ولی خب تو دلمه دیگه!{#emotions_dlg.e30}

چهارشنبه دوباره رفتیم دنبال مانی و آوردیمش خونه خودمون و طبق اغلب چهارشنبه ها، قرار بود داداشم بیاد اونجا. چون محل کارش نزدیک ماست، خودش چهارشنبه ها اغلب میاد اونجا. پنجشنبه ظهر هم میمونه. همین به مهدی فرصت میده که کل چهارشنبه شب رو با اون بشینه بازی کنه با ایکس باکس.

چهارشنبه که رسیدم خونه، اول همه لباسهای خودم و مانی رو انداختم تو ماشین و بعدش هم دیدم یه کم خورش قیمه داریم. دیگه غذا درست نکردم. داداشم اومد و با هم شاهگوش 11 رو دیدیم. توی این قسمت، داشتند نیمرو می خوردند که همه هوس کردیم و قرار شد شب نیمرو بخوریم! بعد من رفتم سیب زمینی آوردم که پوست بکنم و یه کم سرخ کنم واسه قیمه که مهدی نذاشت و گفت: من خودم خرد میکنم!!!!!!!! (جل الخالق!!!!!!) بعد که خرد کرد، رفتم سرخ کردم و خودش هم رفت بیرون که نون و هله هوله بخره.

آها. اینم بگم که تو راه که برمیگشتیم، یه دفعه پشت فرمون، کلیه اش درد گرفت و بازم نالید که اسفند شد و درد کلیه من دوباره عود کرد!!!!! یادتونه دیگه! پارسال تو اسفند بود که کلیه اش سنگ سازی کرد و دهنشو صاف کرد!!!!!! که به محض اینکه رسیدیم خونه، رفتم شش تا ماءالشعیر بزرگ خریدم و تا آخر شب، هر یک ساعت، یکبار بهش یه لیوان دادم که بخوره!

خلاصه که شام خوردیم و جمع کردم و بردم شستم و یه کم اینور و اونور چرخیدم و رفتم خوابیدم. پنجشنبه صبح هم اول خواستم خودم پرده ها رو دربیارم، بعد یاد یه موضوعی افتادم. یکی از دوستان تو کامنت های پست قبلی برام لینک یه صفحه ای رو گذاشته بود که مثلا چند اشتباه خانمها در رفتار با همسرشون. که حالا خیلی هاشو می دونید. ولی یکیش اینه که «در انجام کارها، عجله نکنید. اگه قراره کاری رو شوهرتون انجام بده و دیر انجام میده، شما زود انجامش ندید. بهش مهلت بدید.»

راستش من الان بهبود رابطه و ایجاد عشق و این چیزها مد نظرم نیست. فقط میخوام آرامش داشته باشم. همین. یعنی با خودم نمیگم اگه این کار رو بکنم، عشق دوباره به زندگیم برمیگرده. دیگه میدونید که دارم قیدش رو میزنم. حالا در این مورد هم با هم میحرفیم.

طبق برنامه ای که داشتم، باید بوفه و یه کابینت رو تمیز میکردم. پرده ها رو هم اونایی که میشد، تو خونه مینداختم تو ماشین، مال پذیرایی رو هم میدادم خشکشویی! خلاصه آقا مهدی ساعت یازده و نیم بیدار شدند و دستور فرمودند که حالا زوده و نکن و البته که وقت دیگه ای بود، بهش میگفتم که برای من زود نیست و من کارمندم و باید کارهامو زودتر بکنم. و می پریدم بالای نردبون و پرده ها رو یکی یکی باز میکردم.

 ولی وقتی اونجوری گفت، منم بی خیال شدم. یعنی راستش برام اهمیت نداره!!!!!! بعد تو فاصله ای که بیدار بشه، قورمه سبزی باز گذاشتم و لباسهای خشک شده رو تا و دسته کردم و به خیال خودم رخت خشک کن رو خالی کردم واسه پرده ها! بعدش ظرفهای طبقه بالای بوفه رو بردم گذاشتم تو ماشین ظرفشویی که شسته بشن و تو اون فاصله، بوفه رو تمیز کردم. البته به طبقه پایین بوفه که حالا کمد داره، دست نزدم. نمیشه همه کارها رو با هم بکنم. باید خرد خرد کار کنم. خلاصه تو این فاصله که ظرفها تو ماشین شسته بشن، کار تمیزی بوفه هم تموم شد و رفتم سراغ یه کابینت که توش حبوبات رو نگه میدارم. همه حبوبات رو یکی یکی از تو شیشه هاشون ریختم تو کیسه و شیشه ها رو شستم و گذاشتم خشک بشن. بعد تو کابینت رو تمیز کردم و یه کفی نو انداختم کفش و شیشه ها رو خشک کردم و حبوبات رو ریختم توش. البته بگذریم که مانی هی میرفت میخوابید تو کابینت و کلا خوشش اومده بود!!!!!!!

دیگه ظهر شد و برنج درست کردم و ظرفهای بوفه رو هم که خشک شده بود برگردوندم به بوفه و درش رو قفل کردم. بعد زنگیدم به برادرشوهرم که قول داده بود یه کارگر واسم جور کنه واسه هفته دیگه پنجشنبه. خلاصه قرار اونم ست کردم و بعدش هم داداشم اومد و ناهار خوردیم. بعد از ناهار جمع کردم و دیگه خسته بودم. مهدی و داداشم گرفتند خوابیدند و مانی هی میخواست بازی کنه. بالاخره آوردمش تو هال جلوی تی وی، البته چشماش داشت میرفت ها!!!!! بعد از پنج دقیقه تو بغلم گوله شد و خوابش برد. تی وی رو خاموش کردم و خودم هم خوابیدم.

با صدای کتری بیدار شدم که داداشم داشت آب میکرد. بعد گفت: اگه تو چای نمیخوری که من اصلا روشن نکنم. چون مامان اینا مهمون دارند و من دارم میرم خونه. همونجا چای میخورم.

خودم هم بیدار شدم و حاضر شدم. دیدم مهدی نیم بیداره! بهش گفتم میرم تا ولیعصر و برمیگردم. دودوش هم که خواب بود. خلاصه از خونه رفتم بیرون و زنگیدم به همکار سابقم. در نظر داشتم تا میدون انقلاب که پیاده میرم، با این همکارم بحرفم. همون آقایی که چند ماهه بیکاره و واقعا این روزها خیلی بهش فکر میکنم! بعد باهاش حرفیدم و البته اینم بگم که تا ساعت شش و نیم، موبایلم مجانی بود و برای همین بهش زنگیدم!!!!{#emotions_dlg.e21}

نشون به اون نشون که من از پایین میدون انقلاب تا میدون ولیعصر پیاده رفتم و حرف تموم نشد!!!! خب فکر کنید یه مردی که بیکاره و همیشه خونه اش پره از رفت و آمد بوده، حالا چه حالی داره یه ماه مونده به عید! هی حرف زدیم و حرف زدیم و هزار راه و هزار نفر رو بالا و پایین کردیم ببینیم چه طوری میشه هم ایشون بره سر کار، هم کاری واسه بعد از عید مهدی پیدا بشه!!! اون سالی که مهدی بیکار بود، این آقا خیلی خیلی تلاش کرد مهدی بیاد تو شرکت ما. ولی خب نشد. چند جای دیگه هم سپرده بود ولی خب، جور نشد.

خلاصه فکر کنید من 47 دقیقه با ایشون حرفیدم! بعدش هم خداحافظی کردم و پیاده رفتم تا میدون فاطمی. بازم چیزی که میخواستم پیدا نکردم و دیگه سوار ماشین شدم و برگشتم خونه! وقتی رسیدم، مانی تازه بیدار شده بود و پرید تو بغلم! مهدی هم رو مبل لمیده بود! برای مهدی ماءالشعیر آوردم و دستی به پشت لب و زیرابروم کشیدم و بعدش رفتم حموم و دلی از عزا درآوردم. وسایل رو جمع کردم که شب بریم خونه پدر مهدی. یادتونه دیگه! قرار بود شب بریم اونجا و فردا صبح زود، مانی اونجا بمونه و ما هم با اون گروه، بریم شمال.

خلاصه تا موهامو سشوار کشیدم و آماده شدم، مهدی هم رفت حموم و من حتی ناهار روز شنبه رو هم تو ظرف کشیدم و با خودمون بردم. به این هوا که جمعه شب هم خونه پدرشوهرم باشیم. حرکت که کردیم، مامانم اس داد که: شنبه و یکشنبه، مانی رو بیاد اینجا، دوشنبه و سه شنبه مانی رو ببر خونه مادرشوهرت! روز چهارشنبه هم بابات میاد خونه تون مانی رو نگه داره!

آخه میدونید، مامانم قراره دوشنبه با خاله ام بره قشم! خلاصه به مهدی گفتم و اونم گفت: باشه با مامانم میحرفم ببینم دوشنبه و سه شنبه می تونند مانی رو نگه دارند یا نه. بعدش رفتیم اونجا و شب خوابیدیم و جمعه صبح راه افتادیم.


خب، اینجا باید یه نکته ای رو بگم! یکی از دوستان اصرار داشت که ما از یه شب قبل، خودمون با ماشین خودمون بدون مانی بریم. راستش به دو دلیل این امر محق نشد! اول اینکه مانی فقط سه سالشه و درسته که وابستگیش به من و مهدی کمه، ولی تا حالا پیش نیومده که شب دور از ما بخوابه! ممکنه مثلا من مریض بوده باشم و یه اتاق دیگه باشم، ولی در نهایت تو یه خونه بوده ایم. بعدش از اون مهمتر، مهدی اصلا حوصله رانندگی نداشت! اینقدر که وسط هفته تو ترافیکه، دیگه حاضر نبود یه قدم هم برونه!

جمعه صبح ساعت رو گذاشتم رو 06:40 و بیدار شدم و یه آرایش توپ کردم و مهدی رو بیدار کردم و با ماشین خودمون رفتیم در موسسه و دیدیم چند تا ون منتظره و عده ای هم هستند و خلاصه ما سوار یه ون شدیم و لیدرمون هم یه خانمی بود که خیلی خوشگل و خوش برخورد بود و راه افتادیم. تا شمال هم این آقای راننده هی آهنگهای قشنگ گذاشت و هی دل ما رو برد!

من و مهدی ردیف جلوی ون بودیم و خیلی عادی نشسته بودیم. البته خب گاهی هم از لیدرمون سوال می پرسیدیم و یه آقایی هم بود که مطلع بود و اومد برامون پروژه ها رو توضیح داد. بعد تو راه توقف داشتیم و صبحونه خوردیم و بازم راه افتادیم. همه جاده برف بود. البته خود جاده نه ها! کنار جاده. هرچی هم به شمال نزدیکتر میشدیم، هوا گرمتر میشد. بالاخره رسیدیم و رفتیم پروژه ها رو دیدیم و من یکی رو پسنیدیدمو خب صد البته هنوز یه کم تردید داشتیم. یعنی اینکه آیا کلاهبرداریه یا نه!!!! بعد آقاهه گفت که هر زمینی که بگیریم، از اداره ثبت، کد رهگیری بهمون میدن که در همه ایران ثبت میشه! حالا البته مهدی باید بیشتر تحقیق کنه. یه مبلغی بیعانه دادیم تا مهدی امروز بره دفتر تهران و ببینه ته و توی ماجرا چیه!

دیروز بعد از دیدن پروژه و رفتن به دفتر شمال، با همون ون برگشتیم و البته فقط من و مهدی و خانم لیدر بودیمو راننده! تا تهران هم آهنگ گذاشت. من خیلی از این آهنگ جدید شادمهر خوشم میاد. به نام روزگار!  بعدش هم که رسیدیم و البته له بودیم ها! بعد هم با ماشین خودمون برگشتیم خونه بابای مهدی و من خیلی دلم میخواست دوش بگیرم ولی خب، صبر کردم تا شب. مهدی هم گفت: حالا که قراره مانی شنبه بره خونه بابات اینا، شب برگردیم خونه خودمون.

خلاصه شب ساعت ده راه افتادیم خونه خودمون. چند ساعتی از عصر مهدی و خواهر و برادرهاش داشتند بازی میکردند. یه بازی که باید مارکها و برندها معروف دنیا رو بشناسی و حروف صحیح رو بچینی کنار هم که درست بشه. خیلی خوششون می اومد و یه سره داشتند بازی میکردند. منم واسه خودم می چرخیدم. یا با مادر مهدی میحرفیدم یا با جاری ام.

بعد هم ساعت ده، راه افتادیم رفتیم خونه مون و من دوباره غذاهای شنبه رو از تو یخچال مامان مهدی درآوردم! خلاصه رسیدیم خونه و من بعد از جابجایی وسایل، آرایشمو پاک کردم و دوش گرفتم و لوسیون کاری کردم. مسواک زدم و کرم مالیدم به دستام و محلول تقویت ناخن زدم. مهدی هم دوباره رفت سراغ اون بازی.

حتما همه شون منتظرید ببینید این دو روزه و به خصوص روز جمعه که با هم رفتیم شمال چی شد بین مون. اول بذارید دو تا عکس بذارم. یکی از آقا مانی که وسط تمیز کردن، طبقه بالا که تمیز شد و کفی رو انداختم، رفت توش خوابید و بیرون هم نمی اومد:

و البته از نظافت لباسهاش معلومه که چقدر خودشو مالیده به اینور و اونور!!!!!!

اینم تنها عکسی که تونستم از شمال بگیرم! یه دریاچه که کنارش یه اسب وایساده بود! خیلی دلم هوای مانی رو کرد. آخه عاشق حیوونه!

خب راستش اینو باید اینجا بگم. یعنی فقط میتونم اینجا بگم. من آشتی، در حال تمرین کردن نداشتن توقع عشق از مهدی هستم. چون میدونم ازش چیزی بهم نمیرسه. من روز چهارشنبه رفتم اپیل. مهدی هم میدونست که رفته ام. چون مامانش گفته بود که منو تو خیابون دیده. بعد گفت: مگه سرما نخورده بودی؟ چرا رفتی؟ گفتم: بهتر شده. بعد شب جمعه رفتم حموم و حتی .... حتی.... حتی به یه بهانه مسخره کشوندمش حموم که منو ببینه!!!!! اومد ولی براش هیچ فرقی نداشت! رفت دنبال کار خودش! شب هم پشت به من خوابید.

خب، توقعی ندارم که. یعنی نباید داشته باشم. وقتی دارم، چه تاثیری داره. وقتی خودش هم نمیخواد روال زندگیشو تغییر بده، من چه کاری ازم برمیاد؟ الان یه کم سرم محل کارم شلوغه. اگه بتونم، میخوام یه تلاش بکنم برای تغیر محل کارم. تا آخر هفته ببینم فرجی میشه یا نه. اگه تو این فاصله بشه، یه سر باید برم مشاور. یا تماس داشته باشم. میدونم اینو چند بار گفته ام ولی نشده که برم. حالا خودم دارم رو خودم کار میکنم. قطعا و صدالبته که زندگی بدون عشق، هیچ مفهومی نخواهد داشت. به خصوص برای کسی مثل من. ولی راستش دیگه خسته شده ام از بس تلاش کرده ام و نتیجه نگرفته ام. برای همین دیگه ولش کردم. شاید کم آورده ام و دستمو به نشانه تسلیم بالا برده ام.

کاری ازم برنمیاد. از این تلاش یکنفره هم خسته شدم. اونم که نمیخواد. فقط از خدا برای خودم آرامش میخوام. ارامش پذیرش آنچه که مقدر است و من از پس تغییرش برنمیام.

بعضی از مردها خیلی به امور فنی آگاهند. بعضی نیستند. اینم اینجوریه. یعنی مهارت مهرورزی بلد نیست. من خودم هم یادم رفته خیلی چیزها رو. یعنی مثل این می مونه که شما بلد باشید برقصید و اصلا یه پا رقاص باشید. اونوقت پارتنر رقصتون، کسی باشه که نه تنها بلد نباشه برقصه، بلکه با حرکات ناموزونش، رقص رو از یاد شما ببره!

مهرورزی هم مهارت میخواد. من که الان نمیدونم این مهارت رو در مورد همسرم دارم یا نه. رو کس دیگه ای هم نمیشه امتحان کنم. چون متاهلم. اصلا نمیخوام هم بدونم. فوقش اینه که منم مثل اونم. نهایت منم بلدنیستم مثل اون!

این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم

دلیل می بافم برای عشق، برای چیزی که نمی فهمم

از آدمهای شهر بیزارم، چون با یکی شون خاطره دارم (البته من از هیچکس بیزار نیستم!)

به من نگو  با عشق بیرحمی! من زخم دارم تو نمی فهمی.............

[ شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ