چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صد تا سلام. قلبصبح بهاریتون بخیر!!!!!! بغلواقعا حس، حس بهاره! امروزم سرد نبود! البته کاشکی گاهی یه نم بارون رو بزنه. ولی خب، اونی که خیر باشه، خدا خودش میرسونه دیگه. حالا بنده خدا هم اظهار وجود نکنه، کار از پیش میره! والا!!!!!!!!! با این نوناشون!!!!!!!نیشخند

خب بریم سر ماجراها!!! (حالا انگار ماجرای اکتشاف آتیشه!)عینک

این روزها اداره ما یه ذره زیادی بی صاحبه. نه که فکر کنید هرکی هرکیه و همه هر روز کویتشونه. بلکه یکی نمیاد ببینه این مدیریت و البته  عدم مدیریت، چی داره به روز کارمندها و خود اداره میاره! اصلا هم الان نمیخوام شرح وقایع اداری رو بدم که از حوصله جمع خارجه و هیچ لطفی نداره نوشتن و خوندنش. فقط تا این حد بدونید که فلانی داره رو سر کچل ما، آرایشگری یاد میگیره و این وسط میزنه نصف گوش چپ ما رو دو وجب از موهای ما رو می بره زیر قیچی و تازه میگه: از این به بعد دیگه نباید این کار رو کرد! اونم واسه مدیریت یه شرکتی مثل شرکت ما که 140 تا پرسنل داره و یه عالمه هم پیمانکار دارند باهامون کار می کنند. همه اش هم خستگی و سرخوردگی واسه کارمند جماعت باقی می مونه که دیگه کی میخواد درست بشه اوضاع!گریه

در همین راستا بنده هم دیروز خیلی دوندگی کردم و نتیجه اش هم شد یه تف کف دستم و دیگه از ظهر به بعد، با رئیسم که همون مدیرعامل میشه حرف نزدم چون شده بودم عین مرد هزار چهره و منتظر بودم یه قطره چای بریزه رو پام تا داد بزنم: مااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!!!

و بعد عین شعبون استخونی با لباس کمرچین (مثل هزار دستان) بیفتم وسط اداره و بچرخم و کل مدیریت رو شل و پل کنم! (اوه اوه! آشتی عجب بزن بهادری بود و ما نمی دونستیم!!!!!!!!)تشویق

خلاصه تا ساعت شش موندم و البته دو ساعت آخر، حجم کارها سبک بود و ما سرسنگین! واسه خودم نشسته بودم و ریدرم رو خالی میکردم. خب، وقتی کاری نیست و فقط میخوان باشی، خب بذار آتل و باطل باشی!!!!!!!! هرچند که اون تایم رو میتونی توی خونه مثمر ثمرتر باشی ولی کیه که بفهمه!!!!!!!!!یول

شش و خرده ای از اداره زدم بیرون و از میدون فاطمی اول واسه مهدی یه فلش 16 گیگ خریدم سی و سه تومن! پاساژ لوازم کامپیوتری بود و من یادم رفت واسه هاردم یه محافظ بخرم.گریه اول خواستم فلش 32 گیگ بخرم. ولی فکر کردم خب یه هارد یه ترابایت که خودم دارم. مهدی هم هارد 500 گیگ داره. دیگه میخوایم چه کار. خلاصه براش گرفتم و اومدم از ضلع جنوبی میدون فاطمی، نون باگت هم خریدم و نشستم تو ماشینهای انقلی و راه افتادم. از یکی از لوازم تحریر فروشی های سر راه تو انقلی هم خواستم یه عروسک کوچیک بگیرم که به فلش وصل کنیم که نبود. برای اینکه گم نشه.

یه کم از سوپر محل خریدم کردم و دیگه تشریف مبارکمو بردم خونه! درو که باز کردم، دیدم مهدی طبق معمول دراز کشیده رو کاناپه. راستش اوضاع خودم هم اصلا روبراه نبود. تا سلام کردم و جواب داد گفت: حالم خوب نیست! گفتم: چته؟ گفت: سرما خورده ام. از صبح اینجوری بودم! گفتم: قرص خورده ای؟ گفت: نه! تو نبودی بهم بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: شاید من امشب نمی اومدم خونه و می مردم؛ تو نباید قرص میخوردی؟ گفت: نه. تو باید بهم قرص بدی!!!!!!!!!!نیشخند

جالب توجه کسانی که میگن زنها، نشن مادر همسرشون! ما نفهمیدیم چه محبتی مادرانه است و چه محبتی زنانه! خلاصه یه قرص کلداکس بهش دادم و یه لیوان آب. بعد لباسمو درآوردم و دنبال شلوارکم گشتم! آدمی نیستم که لباسمو که درمیارم، پرت کنم یه گوشه! ولی هرچی گشتم، شلوارکمو پیدا نکردم! که بعد فهمیدم زیر لباسهای مانی بوده! البته مانی تو اتاق خوابیده بود!

بعد همونجوری بدون شلوار داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که بپوشم. آخه عاقا در مذاکرات قبلی فرموده بودند که با تی شرت و بدون شلوار که تو خونه میگردی، حس خوبی بهم دست نمیده و خودت فکر میکنی ثکصیه، وگرنه از دید من، اصلا نیست!!!!!!! سبزگفتیم تا دل و روده طرف بالا نیومده، یه کاری بکنیم!!!!!!یول


بعد یه چیز خنده دار از اداره براش تعریف کردم. البته میگم خنده دار، درد داره که همچین کسی شده مدیر یه مجموعه. ولی خب، حرکتی بود که آدم باید از اون خنده ها تو ل.ن.گ. اداره بکنه!

در عین حال، خریدها رو هم جابجا کردم و خواستم یه لیوان شیر بخورم که گفت: بیا اینجا پیش من بشین! رفتم پیشش و دیدم تنش داغه! بعد فلشی رو که براش خریده بودم بهش دادم و گفت: دستت در نکنه. ولی تو ببین من هارد یه ترابایت بهت دادم و تو به من فلش 16 گیگ دادی! گفتم: خب فلشه دیگه! نمیشه که سه هزار ترابایت جا داشته باشه! نمیخوای که توش بخوابی!!!!!!!چشمک

 بعدش حضرت والا ویرش گرفت و من همه اش به این فکر میکردم که الان اصلا آمادگی ندارم و نه جسمی و نه روحی الان برای من وقتش نیست. ولی از عقوبتش ترسیدم و فقط با خودم فکر کردم که اولویه امشب رو بدون مرغ درست کنم چون اصلا و ابدا حس پختن مرغ رو دیگه ندارم.

خلاصه بعد از صدای گریه مانی بلند شد و از خواب پریده بود و مامان منو میخواست. البته چشماش بسته بود. همین وقت موبایل مهدی زنگید و در رابطه با خونه باباش بود. منم مانی رو بغل کردم و باهاش حرف زدم و سعی کردم آرومش کنم که البته ده دقیقه ای طول کشید. بردمش تو پذیرایی که نشونش بدم وقتی گریه میکنه، گربه ها می ترسند و دیگه نمیان تو بالکن!

بعد شبکه پویا رو براش گرفتم و کلا حواسش رفت به کارتونی که داشت پخش میشد. منم رفتم آشپزخونه و سه تا سیب زمینی گذاشتم بپزه و مانی کلوچه خواست که بهش دادم. بعد کم کم لباسشو عوض کردم. تلفن مهدی که تموم شد، دوباره اومد طرفم تو آشپزخونه!!!!!!! دیشب انگار کلا یه چیزیش بود. گفتم: مانی داره نگامون میکنه. گفت: عیب نداره و خندید و رفت!!!!!!

بیچاره مانی! این صحنه ها خیلی براش غریب بود. خلاصه تا مانی کارتون ببینه، یه کم نشستم رو کاناپه و یه سری هم به فیس زدم و بعد مهدی اومد و شروع کرد به حرف زدن در مورد ویلا و زمین و از این حرفها. یه عالمه هم تصویرسازی کرد در مورد این چیزها.

درسته مریض بود، ولی حال فکر و مغزش خوب بود خدا رو شکر! این روزها خیلی خیلی سرش شلوغه. اولا که بردن و آوردن مانی تو این ترافیک، وقتش رو از همیشه بیشتر میگیره. بعد خونه باباش اینها که همیشه هست و روزی سه چهار ساعت یا برای جلسه اون وقت میذاره یا تلفنی! یعنی اینو بگم که چند روز پیش از در اداره که بیرون اومدیم تا برسیم شهران، شد چهل دقیقه که تمام مدت داشت با موبایل می حرفید. خدا رحم کنه واقعا چون کار خیلی خطرناکیه!

فکر کار خودش هم هست و داره اینور و اونور می سپره و پیگیری میکنه. راستی بچه ها! فردا برای کارش میخوام به یه آدم مهمی بگم. البته که ریش و قیچی دست خداست. ولی شما هم انرژی مثبت بفرستید که خیر باشه و جور بشه. اینجوری یه بار بزرگ از رو دوش من برداشته میشه. خودش هم فکرش آزادتر میشه. البته بلیطم رو میخوام واسه مهدی خرج کنم. ولی اگه موقعیتش پیش بیاد، واسه خودم هم میگم. ولی نه به اون طرف. به یکی دیگه از همراهانش که قراره فردا صبح ببینمش!

نمیخوام مثل حضرت یوسف بشم که امید آزادی ام رو از بنده خدا داشته باشم. (البته خیلی دلم بخواد مثل حضرت یوسف بشم. تمثیلم بابت امید داشتن به بنده خدا بود. نه خود خدا!) صبح هم که می اومدم، تو ماشین رادیو روشن بود و در مورد امید داشتن داشت صحبت میکرد. واقعا دو دست خدا رو حس کردم که از بالا داره دستامو میگیره و چقدر هم دستاش گرم بود.

القصه، ساعت نه و خرده ای، مهدی که گفت شام نمیخوره و خودم یه لقمه واسه مانی درست کردم و حواسم بود که کالباس توش نباشه. ولی نخورد و گفت که کلوچه  میخواد. کلا غذا خوردن مانی اینجوریه که یه روزی که بخواد، خوب غذا میخوره ولی روزی که نخواد، هیچ بشری نمیتونه یه لقمه بیشتر بهش غذا بده. از این نظر به مهدی رفته.گریه

من که کلا حس نداشتم حتی روی کابینت رو جمع کنم. با مانی رفتیم تو اتاق و اجازه دادم یه کارتون ببینه. خودم هم کنارش خوابم برد. وقتی بیدار شدم، ساعت یازده بود و دیدم چراغ هال خاموشه. مهدی تو پذیرایی رختخواب انداخته بود و البته خودم ازش خواسته بودم که از ما دور بخوابه که مریض نشیم! اونم گفت خودش هم به این فکر کرده. بعد رفتم تو آشپزخونه و جمع و جور کردم و اون دو تکه ظرف رو شستم و بقیه مواد رو گذاشتم تو یخچال. اولش که تو رختخوا بودم، گفتم حالا یه شب مسواک نزنم طوری نمیشه. ولی خب نشد موفق بشم و مانی رو که بردم دستشویی، آرایش صورتم رو پاک کردم و مسواک زدم و دوتایی برگشتیم تو اتاق و تا قصه گفتم، مانی هم خوابید و البته دیگه ساعت نزدیک یک بود!!!!!!!!

صبح هم که بیدار شدم، دیدم مهدی بیداره! و داشت یه کم پول جابجا میکرد از طریق اینترنت! خودم هم رفتم تو آشپزخونه و ازش پرسیدم غذا میخواد واسه امروز که گفت: نه. باید زود بره مانی رو بذاره خونه مامانم اینا و بره به کارهاش برسه. معلوم هم نیست ناهار کجا باشه. منم فقط یه ظرف کوچیک الویه واسه خودم آوردم.

یه چیز جالب بگم. دیشب که مهدی دیگه ویرش گرفته بود و مهربون شده بود و (البته معمولا اینجور وقتها خیلی همه مهربون میشن!) بعد به محض اینکه دیگه فارغ شد، گفت: راستی! تو در مورد فروش خونه بریانک به مامانت اینا گفته بودی؟

گفتم: خب آره. چون قراره اونجا رو بفروشیم که دستمون واسه خرید زمین و ساختش تو شمال باز باشه دیگه. خاله هم پیش مامان اینا بود وقتی بهش گفتم واسه فروش اقدام کنیم. چطور مگه؟

گفت: هیچی. آخه عصر که رفته بودم مانی رو بیارم، مامان و بابات بهم گفتند: زمینی که میخواهید بخرید، سه دانگ سه دانگه دیگه!!!!!!!! منم گفتم: بله. البته بعد خرید و همه اینا، سه دانگ سه دانگش می کنیم.... خب البته حق دارند.... پدر و مادرند و دلواپس! طبیعیه!

تو دلم گفتم اگه طبیعیه، چرا دیگه میگی! و البته که من در این مورد یک کلمه نه با مهدی حرفیده بودم نه با خانواده ام. ولی خب، یه ذره بهش فکر کرده بودم. ولی خب، خودم اصلا اهل این نیستم که ده بار بخوام تا شمال برم و وام بگیرم و فلان چیز به اسمم بشه. بذار خودش بکنه. و صد البته که مهدی تا حالا آدم مادی نبوده. که مثلا بخواد همه چیز به اسم خودش باشه. مهم نیست در کل!

حالا ببینیم چی میشه. فعلا که از صبح دارم دنبال نظافتچی میگردم! دو نفر قرار بود بیان، که جور نشد و دستم موند تو پوست گردو! حالا ببینم میتونم کسی رو پیدا کنم یا نه. به هر حال به هیچ عنوان خودم دست به در و دیوار نمیزنم. تازگی چهارصد تومن پول

فیزیوتراپی داده ام!!!!!! والا!!!چشمک

[ یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ