چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. قلبخیلی هوا خوبه. یه نمور خنک تر شده ولی واقعا لذت بخشه. اینهمه جنب و جوش و رفت و آمد خیلی قشنگه. انگار همه میخوان از اینهمه سنگینی لباسهای زمستون خلاص بشن!بغل

منم خوبم. هنوز امید دارم و هنوز هستم. خب بدون امید که آدم یه لحظه هم نمیتونه نفس بکشه. یه چیزی هم بگم که شاید نباید همین اول پست گفته بشه. ولی شما اجازه بدید من بگم و شما نکته مثبتش رو بگیرید. هفته پیش خبر فوت دخترخانم جوونی رو شنیدم که واقعا متاثر شدم. درسته ایشون بیمار بودند ولی دکتر نظرش این بود که بیماری، باعث مرگش نشده و فقط چون بسیار افسرده و ناامید بوده، نتونسته به زندگی ادامه بده.خنثی

یعنی شما ببینید این امیده که به آدم، انرژی زندگی میده. کافیه بخواهیم که باشیم. اونوقت هستیم و حالا باید بخواهیم که خوب باشیم. با انرژی باشیم و شاد باشیم. قطعا همه مون یه عالمه کمبود و مشکل داریم. هر کس به نوعی. ولی اونی که من ندارم، یکی دیگه داره ولی بازم شاید بناله. و شاید همه اینایی که من دارم، یه عده ای حسرتش رو بخورند. پس هنوز دلایلی هست برای ادامه دادن. هستیم و ادامه میدیم و اون دو دست گرم و مهربون هم همراهمون هست. تازه چهار چشمی هم اطرافمون رو میپاد که خطا نکنیم و کسی بهمون آسیب نزنه. دیگه چی میخوایم؟! هیچی. شکر که همه چی هست.قلب

دیروز روز شیفتم بود. ولی از ساعت دو و سه طوفانی به پا شد و یه عالمه کار ریخت سرم ولی خوشبختانه رئیس ساعت پنج رفت و منم تا جمع و جور کردم، شد پنج و ربع که پاشدم اومدم. تا جایی که بشه، سعی میکنم کاری برای فردا نمونه. ولی دیدم اگه بخوام بمونم، باید تا شش بمونم واسه کارهایی که میشه فردا هم انجامشون داد. پس راه افتادم و رفتم خونه. مهدی هم که خودش رفته بود دنبال مانی. خلاصه رفتم و این بار از پاساژ تو میدون فاطمی، یه کیف واسه هاردم خریدم و راه افتادم به طرف خونه. قبلش نیم کیلو فیله مرغ گرفتم و البته یه ذره هم آشغال مرغ واسه پیپیش مانی!قلب

رفتم داخل و دیدم ساعت شش و نیمه. با خودم فکر کردم غذا رو زودتر درست کنم که یه وقت مانی گشنه نشه و نخواد کلوچه بخوره. آخه وقتی که گشنه میشه و کلوچه میخواد، دیگه لب به غذا نمیزنه. بهتره قبل از درخواستش، سیر شده باشه!!!! متفکرفقط مانتو و شلوار و مقنعه رو درآوردم و با همون هیبت، رفتم تو آشپزخونه و پیازداغ درست کردم و ذرت و نخودسبز رو گذاشتم تو ماکروفر تا یخشون آب بشه. تو این فاصله فیله ها رو شستم و به مقدار لازم خرد کردم و بقیه رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر.

بعد فیله ها رو به پیازداغ اضافه کردم و یه تفت بهش دادم و تو این فاصله زعفرون هم آب کردم. مهدی چند بار غر زد که چرا اینقدر بوی پیازداغ میاد. گفتم: من خودم هم خوشم نمیاد از این بو!!!! ولی خب چه جوری میشه غذا درست کرد غیر از این؟یول

همچنان تو آشپزخونه بودم و دیدم یه عالمه لیوان جمع شده تو سینک. رو کابینت هم پر بود از ظرفهای ریز و درشت. خوبه شکر خدا ما صبح تا شب خونه نیستیم!!!!!!! خسته تر از اونی بودم که بخوام همون موقع اینا رو جمع کنم. گفتم ولش کن. حالا بعدا تمیز میکنم. اولویتم درست کردن غذا بود.

بعد موبایل مهدی زنگید و دوباره سر خونه باباش، داد و هوارش رفت آسمون. مامانش بود و بعدش هم با یکی از همسایه هاشون حرفید. وسط این حرفها هم اومد نمیدونم چی از تو آشپزخونه برداره که بازم گله کرد که: کشتی ما رو با این بوی پیازداغ!

گفتم: منم خسته و جنازه از راه اومده ام و هنوز ننشسته ام! مسلما بدم میاد از این بوگندی که تو این آشپزخونه راه افتاده. تو آشپزخونه بدون هود و بدون پنجره!گریه

یعنی دیگه دهن گشادتو ببند و اینقدر غر نزن!!!!!!!! ساکتانگار من خوشم میاد و الان دارم له له میزنم این بوگند رو بکنم تو حلقم!!!!!!!

رفت بیرون و ادامه تلفن هاشو انجام داد.

ذرت و نخود فرنگی رو که ریختم تو زودپز برقی، درشو سفت کردم و رفتم بیرون از آشپزخونه. دیروز از صبح تا ظهر به هزار نفر واسه کارگر زنگیدم و قرار بود یکی بهم خبر بده. که خودم زنگیدم بهش و گفت که واسه پنجشنبه بعد که میشه 15 اسفند، میاد خونه مون. پس این هفته وقت دارم یه سری کارهای دیگه رو انجام بدم. اگه بشه، برم کوچه برلن و ملافه بخرم. یه سری هم کارهای دیگه تمیزکاری رو انجام بدم.لبخند


البته امروز مامانم و خاله ام میرن قشم و من دیروز نشد برم مامانمو ببینم! امروز مانی میره پیش مامان مهدی و فردا هم مهدی می برتش شهران پیش خاله ام. که خب، خاله ام میره مغازه و مانی رو هم با خودش می بره. شایدم مهدی یه کله مانی رو ببره مغازه خاله ام که تو اکباتانه. اگه فردا بتونم یه کم زودتر از اداره بیرون بیام، با مهدی میریم اکباتان دنبال مانی و اونجا شاید یه نگاهی هم به مغازه ها انداختیم!

چهارشنبه هم بابام میاد خونه مون که دیگه بچه آواره نشه! ایشالا مانی بعد از عید بره مهد، هم ما از این در به دری نجات پیدا کنیم، هم مردم از شر ما خلاص بشن. آمین!!!بغل

دیگه اومدم نشستم رو کاناپه و مهدی همچنان مشغول حرف زدن بود. عادتشه که موقع حرف زدن، حتما باید راه بره. اگه عصبانی باشه، تند تند راه میره. حتی یادمه سه چهار سال پیش پاش شکسته بود و آتل بسته بود. بعد موقع تلفن حرف زدن، می لنگید و راه میرفت!!!!!!!! خب واجب بود آخه!خنده

یه دستی به لپ تاپ بردم و فیس بوکم رو یه نگاهی انداختم. تازه اونجا بود که نشستم. اونم از وقتی که از در اومده بودم تووووووو!!!!!!!!آخ

تلفنش که تموم شد، رفت تو آشپزخونه و بیرون اومد و با غیض گفت: صد سال هم که بری آشپزخونه و بیای، شیشه آب منو پر نمیکنی، نه؟!

قبلا هم گفته ام که خانواده مهدی این عادت دارند صد تا شیشه آب میذارند تو یخچال و هم میرن دهنشونو می چسبونند به شیشه ها. همیشه هم از هم مریضی می گیرند. ولی این عادت رو ترک نمیکنند. خب به خودشون مربوطه. من از روز اول یه شیشه مخصوص مهدی گذاشتم تو یخچال که با اون اب بخوره و به بقیه شیشه ها کاری نداشته باشه. حالا بگذریم از اینکه الان زمستونه و من خودم همیشه از شیر، آب میخورم چون آب لوله مون، خیلی خیلی سرده!

ادامه داد: چون شیشه مال منه، حتما خودم باید پرش کنم؟ تو نمیتونی پرش کنی؟؟؟؟؟!!!! فقط نگاش کردم. گفت: چیه هی نگاه میکنی!!!!!! گفتم: یه نگاهی بنداز تو آشپزخونه ببین چقدر به هم ریخته است! من  از لحظه ای که اومدم خونه، ننشستم. فقط غذا درست کردم. الان هم نشسته ام که خستگیم در بره، بعد پاشم سراغ بقیه کارها.

گفت: نه، این نیست! چون شیشه مال منه، تو زورت میاد پرش کنی!!!!! فکر میکنی حتما من خودم باید پرش کنم! اینایی که میگی، از وظایف شوهرداریت کم نمیکنه. منتها تو نمیخوای کارهای منو بکنی!

دیدم میخواد تلافی چیزهای دیگه رو سر من دربیاره، منم حقیقتا حوصله نداشتم بشم کیسه بوکس که خالی بشه! سرمو کردم تو لپ تاپ و جوابشو ندادم. فقط یه مطلبی رو براش خوندم. گفتم:

نگاه کن اینجا چی نوشته! (چشم از تی وی برنداشت و نگام نکرد!) ولی من خوندم:

وقتی زنی دیوانه وار با تو بحث میکند، خوشحال باش! چون سکوت زن، نشانه پایان توست! برای همینه که جوابتو نمیدم!

تو رو خدا نیایید بگید اینو بهش نمیگفتی، لااقل جمله آخر رو نمیگفتی! تحملم تا همین جا بود و اگه باهاش بحث نکردم، چون خیلی چیزها برام تموم شده. همین.

بعد مانی اومد دنبالم و گفت: مامان! بیا کارت دارم! رفتم تو اتاق و گفت: بیا واست کارتون بذارم! گفتم: مگه قرار نشد فقط روزی یه کارتون ببینی؟ گفت: چرا! میخوام واست شهرعسلی بذارم. گفتم: آخ جون! شهر عسلی!!!!!هورا

بعد واسم کارتون گذاشت و خودش جلو جلو واسم تعریف میکرد که الان چی میشه! و البته من خودم حفظ بودم!!!!!!!! چشمکولی خودمو خیلی مشتاق نشون دادم. اونم هی می اومد منو بغل میکرد و می بوسید!!!!!!!!ماچ

نیم ساعت پیشش بودم و گفتم: حالا بذار مامان بره حموم. گفت: نه! پیشم بمون. گفتم: مگه شما امروز حموم نرفتی؟ خب بذار مامانم بره که هر دو تمیز باشیم!

آب برنج گذاشتم و تا جوش بیاد و برنج رو آبکش کنم، سینک رو خالی کردم و دیدم مایع ظرفشویی هم تموم شده. پرش کردم و دستی روی کابینت کشیدم و دیدم شیشه آبش رو پر کرده و گذاشته تو یخچال. برنج رو آبکش کردم و موارد رو لابلاش ریختم و گذاشتم دم بکشه.

بعد رفتم یه ذره پشت لبمو تمیز کردم (یکی دو تا مونده بود گویا!) بعد آرایشم رو پاک کردم و فانتزی بنفش و تی شرت بنفش و شلوارک مشکی رو برداشتم و رفتم حموم. آب گرم که رو بدن آدم ریخته میشه، واقعا حس آرامش داره. خودمو خشک کردم و لوسیون کاری کردم و بیرون اومدم. واسه مانی برنج کشیدم و دوباره رفتم پیش مانی بهش غذا دادم. یه کاسه ماست هم براش بردم و بعد از غذایی که یه کم خنک شده بود تو ظرف غذاهامون کشیدم واسه امروز.

تو این رفت و آمدها به آشپزخونه هم صدام کرد و گفت: بیا عکس این ویلاها رو ببین! بعد نظرشو در مورد هر ویلایی گفت و نظر منم خواست. منم نظرمو گفتم. همین.

بعدش هم مسواک و کرم دور چشم و کرم دست. رفتم پیش مانی و کنار هم خوابمون برد. صبح هم که اومدم اداره.

یه ذره دیگه ادامه داشته باشه این رویه، من آروم تر میشم. حالا شاید خودش اعتراض کنه. یا شاید هم من بشم یکی مثل خودش و واقعا خیلی درک نکنه. یعنی براش علی السویه باشه! البته بگم ها. من تا حالا خیلی بهم فشار می اومد. هی میخواستم به زور و با لگد عشق رو فرو کنم تو این زندگی. خب نمیشد. بعد چون تلاش میکردم، وقتی نمیشد، دو برابر سرخورده میشدم و داغون میشدم. ولی وقتی با خودم کنار اومده ام که اصراری به حضور عشق نداشته باشم، هر رفتار مسخره ای هم که میکنه، پیش نیازش رو پاس کرده ام و میدونم نباید توقع عشق داشت. اینه که لااقل یه دفعه داغون نمیشم.

دیگه آردهامو ریخته ام و الک هامو آویخته ام! و جالبه بدونید اینجوری دردش کمتره!خواب

پینوشت: الان داشتم تلفنی با مهدی میحرفیدم و یکی از دوستان یه لینکی داده بودند در مورد این ویلاها، داشتم برای مهدی میخوندم. هنوز راه نیافتاده بود بره مانی رو بذاره خونه باباش اینا. بعد یه دفعه دیدم نعره اش رفت آسمون و خطاب به مانی گفت:

چی کار میکنی؟ چرا میری تو ط.خ.م.های من؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!عصبانی

گفتم: مهدی!!!!!!!! تعجباین چه حرفیه جلوی بچه میزنی؟؟؟؟؟!!!!!!آخ

گفت: آخه جلوی پاشو نگاه نمی کنه! همینطوری می دووه و میره جلو! خب منم داشتم راه میرفتم و با تو حرف میزدم، یهو رفت تو......

[ دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ