چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام سلاااااااااام صد تا سلااااااااااااااام. صبح تون بخیر. حال شما، احوال شما؟!قلب

منم خوبم و البته... هیچی ! حالا میگم. چیز مهمی نیست. مهم اینه که حال دلم خوبه. یعنی نیم ساعته که خوب شده. حال دلمو میگم!بغل

به جای اینکه از دیروز شروع کنم بگم، از امروز میگم. از الان که حالم خوبه. صبح که اومدم شرکت، طبق معمول، اولین نفری بودم که وارد واحدمون شدم. قبل از اینکه کاری کنم، آهنگ کلاغهای خبرچین لیلا فروهر رو از روی موبایل گذاشتم و حسابی حالم جا اومد! آخه میدونید، دیشب شوخی کردم 4 رو دیدم که این آهنگ تو اولین آیتمش پخش شد. بعد به مهدی گفتم دانلود کنه. بگذریم که چقدر ادا درآورد. ولی بالاخره این کار رو کرد! منم ریختمش رو گوشیم و امروز صبح واسه خودم گوشش کردم. احتمالا زنگ موبایلمم همین باشه تا یه مدت!چشمک

آره داداش! اگه تو تاکسی، موبایل کسی این آهنگ رو پخش کرد که زنگش این بود، بدونید منم! حتی اگه طرف، آقا بود!!!!!!!!!!!خنده

اینقدر دیشب از این آهنگ خوشم اومده بود، که وقتی دیدم لیلا فروهر تو صفحه اش از همه تشکر کرده به خاطر تبریک تولدش، براش نوشتم که چقدر این آهنگ رو دوست داشتم و وقتی بچه بودم این آهنگ رو اینجور میخوندم:

میگن که عاشق تو، تو انضباط نشسته!!!!!!!!! و هرچی بقیه میگفتند «انزوا» درسته، نه انضباط! میگفتم: نه، منظورش اینه که عاشقش مودب نشسته! بعد خودم دست به سینه می نشستم و میگفتم: اینجوری!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه امروز صبح که بیدار شدم و از تخت پایین اومدم، کمر درد بدی داشتم. پاهام هم که درد میکرد. خب حق هم دارند اعضای بدنم. بدنی که تازه یکربع به هشت برسه خونه، هیچ جونی نداره. مرده شور این کار کردن منو نبره. ایشالا خدا درستش کنه. چرا مرده شور ببره؟؟!! والا!!!قلب آشتی خود شیفته جون دوست!مژه

امروز صبح خیلی شیک رفتم پیش مدیر منابع انسانی و شرایطم رو گفتم و ازش خواستم واحدم رو عوض کنه! که کلی باهام حرفید و گفت که تا بعد از عید صبر کنم چون به احتمال 99 درصد مدیرعامل عوض میشه. قبل از اینکه عوض بشه، میدیم حکمتو واسه یه واحد دیگه بزنه. منتها تا اون موقع بذار من یه جای خوب برات پیدا کنم. تا الان فکر نمیکردم تا این حد ناراضی باشی. نظر خودمم  اینه که تو این توانایی ها رو جای دیگه میتونی استفاده کنی!

آخه دیروز واقعا روز قشنگی بود. دهن یه سری از ماها تو اداره سرویس شد که البته اگه مدیر، مدیر بود، احتیاج به اینهمه اتلاف انرژی نبود! حرفی که من ازاول زدم، عاقا، تازه ساعت شش عصر بهش رسید. وقتی که همه از خستگی لت و پار شدیم.

اینجانب ساعت هفت که شد، شرکت رو ترک کردم و تصمیم رو همون دیشب گرفتم. فکر کنید یکربع به هشت رسیدم خونه. دیگه جنازه بودم. برای همین تصمیم رو گرفتم که دیگه شیفت نمونم. حالا هرکی میخواد بمونه، بمونه. امروزم به مدیر منابع انسانی گفتم. گفتم تا وقتی جابجایی ام تو یه واحد دیگه انجام بشه، منم هفته ای یه روز بیشتر شیفت نمی مونم. هدف از خلقت من، کار تو این شرکت نیست که دیگه نه ساله دهنم صاف شده. هر روزم بدتر از دیروز. من یه بچه سه ساله دارم. کارم با شوهرم داره به جدایی میکشه. دائم در حال جدل با همیم که این چه شغلیه تو داری. خب منم دیگه نمیکشم. خواستم بگم این وضعیت جسممه که از صبح تا حالا از کمر به پایین، حسم کمه، اون بچه ام که دیشب بهم میگه بیا باهام کشتی بگیر و برقص، من یه جوری افتاده بودم رو فرش که با کارتک هم نمیشد جمعم کنند!!!!!! به هر حال اینطوری.

نیم ساعت پیش هم به مدیرعامل گفتم که اگه اجازه بدید، همه کارهارو تا همون چهار و نیم انجام میدم، بعدش میرم و بقیه بیان بقیه کارها رو بکنند. منتها شما همه کارها رو تا وقتی که من هستم بهم بگید! گفت: حالا باهام هماهنگ کن! و البته که خیلی خوشش نیومد که اصلااااااااااااااااااا برام مهم نیست. مگه وقتی من دهنم سرویس میشه و ناراحت میشم، به فلانش میگیره؟ خلاصه که تصمیم اینه. خیلی ناراحته، جامو  عوض کنه.

دیشب تو یه ترافیک سگی گیر کردم که بیا و ببین. یکربع به هشت رسیدم خونه. تازه راننده تاکسی که من توش بودم هم با ماشین بغلی دعواش شد و پیاده شدند همدیگر رو جر بدن! خلاصه رسیدم خونه و دیدم مهدی یه صندلی گذاشته نیم متری تی وی و داره ایکس باکس بازی میکنه. که خب حق داشت. من که نبودم، میخواست با کی بازی کنه و حرف بزنه. دودوش هم که خواب بود.


ولی مهدی عجیب سرحال بود! آخه بازیش، بازی بود ها! اولا بازی کلا مال بالای هجده سال بود. شخصیت بازی، میرفت هرچی خلاف تو عالم بود رو انجام میداد. از قتل و سرقت و کتک کاری خیابونی. بعدش میرفت بار و با خانمها حال میکرد! اینقدر مهدی هیجان زده شده بود، که هی می خندید و خوشش می اومد!!!!!!!!!!!!!!نیشخند
منم از در که رفتم، لباسامو درآوردم و رفتم حموم و اومدم پرتاب شدم رو کاناپه! داشتم پشت سرش بازی رو می دیدم! بعد هنوز آقا تو بار، حسابی حال و حول نکرده بود، که مسوولین محترم بار گرفتنش و پرتش کردند بیرون. مهدی گفت: چرا انداختنم بیرون؟سوال

گفتم: آخه تو زن داشتی! اینجور جاها که جای متاهل ها نیست!!!!!متفکر

گفت: آشتی!!!!!!!!!!!!!! این فقط بازیه. گفتم: خب یه بازی هم پیدا کن که من برم یه جاهایی که چند نفر باشند که باهاشون خوش بگذرونم! بازیه دیگه!چشمک

گفت: چرا فوری میخوای تلافی کنی. چه ربطی داره؟!!!!!!!! گفتم: چی، چه ربطی داره؟؟!! البته تو دلم گفتم. چون حال حرف زدن رو باهاش نداشتم.

بعد رفتم مانی رو با بوس و نوازش بیدار کردم و بلند شد و گفت: پف فیل میخوام. گفتم: خب مامان هنوز که شام نخورده ای؟!

بغض کرد و گفت: یه بار میخوام بخورم! بغلش کردم و گفتم: گریه نداره که. بیا ببینیم اصلا داریم یا نه.

بعد مهدی حاضر شد و رفت که خرید کنه. منم رفتم فوری غذا گرم کردم و آوردم با یه کاسه ماست و در حالی که مانی داشت تی وی میدید، تند تند بهش غذا دادم که یه وقت پف فیل نرسه و نخواد اونو به جای شام بخوره! خلاصه وسط های غذاش، مهدی رسید ولی مانی دیگه یادش رفت پیگیری خرید پف فیل رو بکنه! منم همه غذاشو بهش دادم. بعدش هم یه کاسه ماست.

خلاصه مهدی اومد و شوخی کردم 4 و گذاشت و بعدش هم که ازش خواستم دانلود کنه، هی غر زد و نک و نوک کرد! بعد گفت: یه کم میوه بشور بخوریم. منم رفتم میوه شستم و ریختم تو ظرف و آوردم. بعد گفت: اون کنسرو لوبیا رو میشه برام گرم کنی؟

کنسرو رو ریختم تو ظرف و گرم کردم و براش بردم. گفت: نون باگت نمونده؟ گفت: یه کم هست. گفت: عیب نداره همونو بیار.

بعد شوخی کردم 4 رو دیدیم و بعدش برنامه نود شروع شد. البته من آخرهای شوخی کردم خوابم برد و با صدای آهنگ کلاغهای خبرچین بیدار شدم! بعد مانی شروع کرد به رقصیدن. خیلی دلم میخواست با این آهنگ برقصم ولی جون نداشتم بلند شم. بعد مانی به زور گفت: مامان بیا! بعد گردنمو گرفت و حسابی ماچم کرد و کشتی گرفت! فکر کنید مردم با آهنگ می رقصند، ما با آهنگ کشتی میگیریم!!!!!!!خنده

بعد آهنگ برو دیگه دوستت ندارم سیاوش شمس رو مهدی دانلود کرد و ریختم رو گوشیم. اینا آهنگهای قدیمیه که تازگی ها خیلی باهاشون حال میکنم. ولی خیلی دلم هوای این آهنگ رو کرده بود. آخر شب خواستم اینا رو گوش بدم، ولی مانی نذاشت و گفت: آهنگ خودمو بذار که بخوابم!

مامانم وقتی که مانی بچه بود آهنگ همدم معین رو به عنوان زنگ موبایلش انتخاب کرده بود و مانی خیلی این آهنگ رو دوست داشت و خیلی وقتها با این آهنگ می خوابید! دیشب هم وقتی من داشتم آهنگها رو دانلود میکردم، عکس معین رو گوشه صفحه دید و گفت: همون آقایی که آهنگ منو میخونه!!!!! بعد شروع کرد به خوندن: کنارم هستی و ... دلم تند (تنگ) میشه هر .....نیشخند

خلاصه موقع خواب، نذاشت ما حال کنیم و هفت هشت بار ما این آهنگ معین رو گوش کردیم تا آقا مانی خوابیدند. جالبه تو خواب هم میخوند:

یه جورایی خودآزاری!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونه که معنیش چیه که!

میگم عاقا خوب شد این استقلال و پرسپولیس هستند. وگرنه شوهر ما، سر چی میخواست اینقدر محکم با ما بحرفه. دیشب که نود رو میداد، چند چشمه اومد و خواست مثلا نسق کشی کنه و هی کری خوند و هر خودشو باد کرد و منم همینطوری نگاش میکردم. البته یکی دو جا یواش جوابشو دادم! ولی نه اونجوری کوبنده! گفتم بذار خوش باشه واسه خودش!

یه چیز جالب براتون بگم. قبلا از تعصبات خانواده مهدی اینا گفته بودم براتون! جمعه شب که از شمال برگشتیم، شب خونه شون همه دور هم بودیم. یکی از همسایه ها زنگید به مامان مهدی که: فلان روز در ساختمون باز مونده. شوهر شما این کار رو کرده. مامانش هم گفت: شما از کجا میدونید شوهر من بوده. شاید یکی دیگه بوده. خلاصه حرفیدند با هم و تموم شد. همسایه دوباره بعد از نیم ساعت زنگید که: من میدونم شوهر شما بوده. چون از در اومد بیرون و در رو باز گذاشت! مامان مهدی رو کرد به شوهرش و گفت: این خانم میگن شما رو دیده اند که در رو باز گذاشته اید!

یه دفعه بابای مهدی خیز برداشت به طرف تلفن که: آره خوب کردم. من بودم. مهدی و داداشش هم پریدند طرف تلفن و مهدی با صدای بلند هوار میکشید که: آره ما بودیم. خوب کردیم درو باز گذاشتیم. مااااماااان! گوشی رو قطع کن. چیه هی جواب مردمو میدی!!!!!!

جاری ام که دو تا شاخ رو سرش سبز شده بود. به من گفت: یعنی آقا مهدی هم بلده داد بزنه؟تعجب

گفتم: والا چه عرض کنم!خنثی

مادرشوهرم با خنده گفت: کجا شو دیدی! ظاهرا خوشحال بود از این تعصبات! بدن ما هم می لرزید از این داد و بیداد. بعد که دعوا فروکش کرد، مانی اومد وایساد وسط و شروع کرد به داد کشیدن! میخواست ادای مهدی رو دربیاره! منم به مادرشوهرم گفتم: از اثرات این دعواست ها! عصبانیبعد رومو کردم اونور! مهدی هم خواست جمعش کنه گفت: نه پسرم! شما داد نکش. ما که دعوا نکردیم!!!!!!!!!!

بعد واسه اینکه ماست مالی کنه به جاری ام گفت: من رو بابام تعصب دارم. کسی اسمشو بیاره، شکمشو پاره میکنم! بعد از خاطراتش زمان معلمی اش و وقتی که تو دادسرا بود تعریف کرد. که چطوری مردم رو ادب میکرده!!!!!!!!!! جاری ام هم با دهن باز نگاش میکرد!!!!!!!!

دیروز که مانی پیش مادرشوهرم بود، وسط روز تونستم یه زنگ کوچیک بزنم به مادرشوهرم که حال مانی رو بپرسم. با خنده گفت:

الان مانی داره با بابا بزرگش شمشیر بازی میکنه. بعد  گفته: من الان تو رو میکشم. بهش گفتم: مانی جان! اگه شوهر منو بکشی، من حرفی ندارم. ولی بابا مهدی میاد خدمتت میرسه. میدونی که چقدر رو باباش تعصب داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم از افاضات ایشون. کلا خوشحالند از اینکه خانواده شون به خاطر یه تعصب، شکم مردم رو پاره می کنند!!!!!!!چشمک بعد ما میگیم بچه از کجا رفتارهاشو یاد میگیره و تاییدیه شو میگیره!

خلاصه که دیشب ما با مانی آهنگ گوش کردیم و خوابیدیم. صبح هم که اومدم اداره. الانم در خدمت شما هستم. در مورد کارم هم دیروز با اون کسی که قرار بود بحرفم، حرفیدم ولی گفت: فعلا امکان جابجایی نیست. ولی اگه باشه، خبرت میکنم. منم تصمیم گرفتم تو همین شرکت خودمون فعلا جابجا بشم ببینم چی میشه. یعنی شرایط الان رو تعدیل کنم تا بعد. واسه کار مهدی هم قرار شده از یه جا بهم بزنگند که من فقط برم طرف رو ببینم و رزومه اش رو بدم دستش. دیگه خودش می دونه که کی صدا کنه مهدی رو واسه مصاحبه. ایشالا  که همه چی خیره. هم برای ما، هم برای همه!

دست حق نگهدار همه!قلببغل

 

 

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ