چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام سلام. قلبیک دنیا پوزش از اینکه نبودم و نشد تا الان بنویسم. خودم هم دلم میخواد صبح اولین کاری که میکنم، نوشتن پست باشه. ولی امروز نشد. یعنی فکر کنید از دیشب تا الان، صد چرخ، برنامه ما عوض شده!چشمک

دیروز که یادتونه مانی رفت خونه خاله ام و باهاش رفت مغازه. مهدی ساعت چهار و نیم دیروز اومد دنبالم که بریم مانی و بابام رو برداریم و بیاییم انقلی و سر راه هم خاله ام رو بذاریم اکباتان که بره مغازه. هنوز شهران نرسیده بودیم که بابام زنگید بهم که:

آشتی!!!!!!!!! من یادم رفته بود. من فردا باید برم مدرسه سوال طرح کنم! حالا چه کار کنیم؟

گفتم: هیچی. ما برنامه رو یه جوری عوض می کنیم. شما خودتو ناراحت نکن. چشمک

آخه قرار بود بابا رو بیاریم خونه مون که چهارشنبه پیش مانی باشه و ما دیگه در به در نشیم.

خلاصه با مهدی فکرامونو ریختیم رو هم! آها یه چیز مهمتر بگم.

دیروز وسط روز تونستم رزومه مهدی رو به روز کنم و پرینت گرفتم و آماده گذاشتم دم دستم. بعد از اونجایی که قرار بود برام کاری کنند، بهم زنگیدند که آشتی خانم! نیم ساعت  دیگه اینجا باش!

اینجایی که میگم، همون ارگان بزرگه است که ما براشون کار می کنیم. این آقایی هم که قرار بود رزومه مهدی رو بهش بدم، یکی از اعضای هیات مدیره خودمونه. منتها من نمیخواستم تو شرکت خودمون کسی بدونه که من از ایشون درخواست کار برای همسرم رو دارم. فقط همکار بغل دستیم فهمید که من برای کار مهدی میخوام برم جایی. دیگه نمیدونست کجا!!!!!!

فقط ببینید چقدر پلیسی بازی!!!!!!!چشم

خلاصه یه ماشین رفت و برگشت گرفتم و به راننده گفتم: من ظاهرا یکربع بیشتر کار ندارم. ولی اگه بیشتر طول کشید، من باهاتون تماس میگیرم. اونوقت به موبایلش یه تک زدم و خلاصه رفتم تو اون ارگان. اینو در نظر داشته باشید که نه ساله من دارم اینجا کار میکنم. خیلی ها تو اون ارگان منو می شناسند. حالا من نمیخواستم کسی منو ببینه!

نگهبان که کاملا منو شناخت! این از نفر اول. بعدش رفتم در اتاق اون مدیر، مسوول دفترش هم که میدونست. بعد یه عده آدم یه دفعه از تو اتاق ایشون بیرون اومدند و چند نفر خواسنتد برن تو، که اونا هم منو شناختند!!!!گریه

هیچی دیگه. گفتم یه فراخوان عمومی بدید که من اومده ام اینجا! بعدش رفتم داخل و اون آقای مدیر خیلی خیلی منو تحویل گرفت. منتها فقط در عرض سه دقیقه در مورد مهدی باهاش حرفیدم و رزومه رو دستش دادم و همونجا یه آقایی که تازه یه هفته است شده مدیرعامل یه جای خیلی خوب و بزرگ وارد اتاق ایشون شد که کتشو برداره! و این آقای مدیر منو بهشون معرفی کرد و البته من قبلا با این آقا هزار بار تلفنی حرفیده بودم! ولی روبرو همدیگر رو ندیده بودیم. خلاصه به من گفت: برو خیالت راحت. واسه فردا خبرت میکنم. به منشی ام بگو برای فردا یه ملاقات حضوری بذاره همسرت بیاد اینجا.

منم خوشحال و خندان اومدم پیش منشی و بهش گفتم و قرار شد بهمون خبر بده. کل کارم نه دقیقه طول کشید. رفتم پایین و خوشحال و خندان با همون آژانس برگشتم شرکت. خیلی هم حالم خوب بود.بغلکلی هم برای همه دعا کردم!

اینم بگم که وقتی عجله دارم، وقتی آژانس میگیرم، جلو میشینم. دیروزم رفت و برگشت، نشسته بودم جلو و از تحلیلهای سیاسی راننده عزیز حظ وافر می بردم!بغل

برگشتم اداره و بقیه کارها، تا عصر که مهدی اومد دنبالم.

بعد با مهدی فکر کردیم که اصلا شب بمونیم شهران و اینهمه نچرخیم دور خودمون. بعد مهدی دید که با تی شرت و کاپشن رفته اداره و درسته که تو اداره کت داره، ولی پیرهن زیر کت رو که نداره!!!!!!!! هر چی هم فکر کردیم که از کی لباس بگیریم که اندازه مهدی باشه، دیدیم نمشه و باید برگردیم خونه!

خلاصه فقط رفتم خاله ام و مانی رو سوار کردیم و مانی که زود خوابش برد و خاله رو هم که اکباتان پیاده کردیم و پیش به سوی انقلی!!!!!!!!!!!هورا

وسط راه یک دفعه هوار من بلند شد! این بار از پهلو دردی! من نمیدونم این دردهای رنگارنگ چیه که دم عیدی میان و سورپرایزم می کنند. آخه پهلوی چپ چی داره که اونجوری درد میکرد! مهدی اول هیچی نگفت. بعد که دید من عین مار دارم به خودم می پیچم، گفت: بیا بریم دکتر.

گفتم: نه، طوری نیست. شاید چاییده باشم! حالا بریم خونه، گرمش میکنم. حتما بهتر میشم.

جالبه که تیر هم نمی کشید. فقط توده ای درد میکرد. خلاصه رسیدیم و شکر خدا زودتر از هر روز! بعدش رفتیم تو و من دیدم دردم هی داره بیشتر میشه. به مهدی گفتم: یه تشک بیار بنداز کنار بخاری. بعد یه شال پشمی پیچیدم دور کمرم و دراز کشیدم. درد هم هی بیشتر میشد. خلاصه دراز کشیدم و بعد از یه مدتی خودمو کشیدم تو آشپزخونه که عدس باز بذارم. اول به مهدی گفتم: عدس بار میذاری؟ گفت: آخه من بلد نیستم!تعجب

تو دلم گفتم: نیست که بار گذاشتن عدس، فرمول ناسا نیاز داره،اینه که تو خبر نداری ازش.متفکر

ولی به روش نیاوردم. رفتم آشپزخونه، دنبالم اومد و گفت: بگو چه کار کنم. گفتم: عدس از این جا دربیار! به شیشه ها نگاه کرد و گفت: کدوم عدسه؟ گفتم: این! بعد خم شدم  و دادم بهش. گفت: چقدر؟ گفتم: دو پیمانه. پیمانه رو ازتو کسه برنج دادم دستش. بعد ریخت توی زودپر برقی و گفت: بلد نیستم روشنش کنم!چشمک

خودم ریختم و گفتم: بیا حالا یاد بگیری هم خوبه. شاید من مردم. خواب

بعد روشنش کردم و اونم از آشپزخونه رفت بیرون! بعدش خودم هم رفتم خزیدم رو تشک و هر چند دقیقه یکبار میگفت: بیا تا شب نشده بریم دکتر! گفتم: حالا خوب میشم!

آخه مانی رو چه کار می کردیم. بیرون هم یه قیامتی بود از ترافیک که نگو! خلاصه به هر جون کندنی بود، بلند شدم و آب برنج رو گذاشتم و تا آب جوش بیاد و برنج رو بریزم توش، دستی به سینک کشیدم و بعدش برنج رو ریختم و حالا فکر کنید کبریت هم نداشتیم و من مثل ژان گولر مشغول آتیش زدن کاغذ به وسیله شعله آبگرمکن بودم!!!!!نیشخند

البته حواسم بود مانی منو نبینه! مامان آکروباتش رو!!!!ابله


خلاصه عدس پلو رو دم انداختم و رفتم افتادم رو تشک و یکربع به نه بود دیگه! فقط به مهدی گفتم: اگه خوابم برد، نیم ساعت دیگه زیر گاز رو خاموش کن!

ساعت حوالی نه و نیم بیدار شدم و دیدم مهدی داره به مانی غذا میده. اونم داره با اشتها میخوره. بعد بلند شدم و مهدی پرسید: چطوری؟ گفتم: هنوز درد دارم. ولی کاشکی میشد برم حموم.

گفت: اصلا حرفشو نزن. بذار بدتر نشی. کم کم بلند شدم و مانی باهام دوباره کشتی گرفت و هی به گردنم آویزون میشد. خلاصه دوباره خوابم برد تا یازده و نیم!

یازده و نیم بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه و واسه خودم و مهدی غذا کشیدم. واسه خودم خیارشور و واسه مهدی، یه ظرف ماست چکیده گذاشتم که خیلی دوست داره. بعد یه کم کشمش سرخ کردم و ریختم کنار عدس پلوها! بعدش مسواک زدم و ارایشم رو پاک کردم و لباس ضیر رو شستم و تعویض کردم و بالاتنه رو صابون کاری کردم و تی شرت رو عوض کردم. بعد با مانی رفتیم تو اتاق که بخوابیم. یه شال پشمی بزرگ هم از عصر پیچیده بودم دور کمرم!

طبق برنامه قبلی، دیگه قرار شد امروز من مانی رو ببرم پیش خاله که اون ببرتش مغازه. مهدی هم آماده باشه که هر وقت اونا زنگیدند، بره اونجا برای مصاحبه. صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم و دستی به صورتم کشیدم و وسایل رو بردم تو ماشین و مانی هم این وسط بیدار شد و کم کم حاضرش کردم و رفتم از مغازه براش آب پرتقال و شیرکاکائو خریدم و کم کم راه افتادیم.

تو راه هم آهنگهای قشنگ گذاشتم، ولی انگار مانی خیلی رو مود نبود! بعدش نزدیک خونه خاله ام رسیدیم ولی وقتی از سر کوچه بابام اینا رد شدیم، مانی یه دفعه زد زیر گریه که: من بابا بزرگ رو میخوام و خونه خاله نمیام!!!!!!!!!! گریه

خلاصه زنگیدم به بابام و اون گفت که داره میره مدرسه!!!!!!!!! ولی مانی قانع نشد. خودشو می کشت که من بابا بزرگ رو میخوام. واقعا بابام چاره ای هم نداشت. چون فردا بچه هاش این امتحان رو باید می دادند!!!!!!!ناراحت

خلاصه با هر کلکی بود بردمش خونه خاله ام. همون موقع از اون مدیریت اون ارگان بهم زنگیدند و اون آقای مدیر بهم گفت: خیالت راحت باشه آشتی که انجام میشه. بعد یه کاری در رابطه با کار اداره مون بهم گفت. منم مانی رو کشون کشون بردم تو خونه خاله ام و زنگیدم به اداره و اون کار رو هندل کردم.

مانی هم هی گریه میکرد که بریم بشینیم تو ماشین!!!!!!! دیگه به خاله ام گفتم: عیب نداره من میرم خونه مامان  اینا می شینم تا بابا برگرده از مدرسه. بعدش میرم اداره. شاید تو این فاصله یه کم غذا هم واسه بابا درست کردم.

خلاصه مانی رو برداشتم و رفتم خونه بابام اینا، که دیدم کلید ندارم!!!!!کلافه کل دسته کلید رو خونه خودمون جا گذاشته بودم!!!!!!!!!!!! آخهیچی دیگه. مانی رو بردم پارک. هوا هم که شکر خدا خوب بود و عین بهار! فقط کلاشو تا پایین گوشاش کشیدم پایین که باد نره توش. تو پارک با هم بازی کردیم و اونم سوار تاب و سرسره شد و کلی بهمون خوش گذشت. البته من همه این کاره رو با درد پهلو انجام میدادم ها. تو پارک هم، عین یه فیلم هندی که چند سال پیش نشون میداد و ما از خنده زمین رو گاز میزدیم، یه دستم به پهلوم بود. دور از جون عین پارچ! حالا به خودم احترام گذاشتم نگفتم آفتابه!!!!قهقهه تخفیف بدم، شده بودم عین کوزه یه دسته!

واقعا توفیق اجباری بود. لازم بود. در حالت عادی نمی شد مرخصی بگیرم و ببرمش پارک! ولی امروز اینجوری شد که ببرمش پارک و بچه یه دلی از عزا دربیاره! بعدش به بابام اس دادم که ما تو پارکیم! خودش بهم زنگید که کارش تو مدرسه تموم شده و داره با عجله میاد. گفتم بیا پارک.

خلاصه تا بیاد مانی هی میرفت به این پیرمردهای تو پارک سلام میکرد و میگفت: شما بابابزرگ منو ندیده اید؟ اونا هم می خندیدند و می گفتند: یه کم صبر کنی، میاد!بغل

بعد بابام رسید و مانی پرید تو بغلش و خواستم برسونمشون خونه که بابام نذاشت و گفت: کجا بریم؟ هوا به این خوبی! اینجا باشیم بهتره. تو برو سر کارت. ما خودمون برمیگردیم خونه.

منم خداحافظی کردم و تو اون ترافیک مسخره برگشتم خونه! واقعا مهدی بدبخت این روزهای آخر سال چی میکشه! یازده و نیم رسیدم اداره مهدی اینا و ماشین رو گذاشتم اونجا که مهدی گفت: وایسا برسونمت اداره، پهلوت بهتره؟ گفتم: نه والا هنوز درد دارم. حالا خوب نشم، میرم دکتر!!!!!!!!!!نیشخند

بعد اومدم اداره و تا حالا هی دارم کار میکنم. هرچند که هی وسطش هم میام دو خط می نویسم. الان نمیدونم چی نوشته ام!!!!!! دیگه ببخشید!!!!!

الان هم یکی از همکارهام میگه: واقعا پهلوت درد میکنه؟

 گفتم: نه، محض خنده یه خودم می پیچم!!!!!!!!!!!!خنده

[ چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ