چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر.قلب صبح قشنگ اسفندماهی تون! که آدم هنوز مردده که کاپشن بپوشه یا نه. ولی خب، خیلی ها دیگه کاپشن ها رو داده اند خشکشویی و بایگانی کرده اند واسه سال دیگه! که البته منم میخواستم این هفته این کار رو بکنم و مثلا یکی دو تا لباس زمستونی نگه دارم، که مهدی فرمود: ممکنه تو همین سه هفته باقیمونده، طوفان برف بشه!!!!!!!!!!!!!یول

خدا رو چه دیدید! شاید هم شد!چشمک

من که آخر هفته شلوغی رو گذروندم. قطعا شماها هم اینطوری بوده اید و الان اصلا طوری نیست که کسی خوش بگذرونه و به خودش استراحت میده. همه می دوند که سر فروردین استراحت کنند!

عاقا خدمتتون عرض کنم که همانطور که مستحضرید، مادر ما در قشم به سر می برند! در نتیجه پدر و برادر ما تنها بودند و آخر هفته بود و البته برادر بزرگه ام، خودش چهارشنبه شبها میاد خونه مون و پنجشنبه صبح میره سر کار و دوباره پنجشنبه ناهار هم میاد و عصر پنچشنبه میره. این هفته هم همین شد.

چهارشنبه شب به همراه پسرخاله ام اومدند خونه مون و منم لوبیاپلو درست کردم. بگذریم که از خستگی له بودم! ولی به هر جون کندنی بود، لوبیاپلو درست کردم. زیاد هم درست کردم که پنجشنبه ظهر هم ازش بخوریم!

تا قبل از اینکه مهمونها برسند مهدی یه حالی به ما داد و روزمون رو ، روز کرد. از اینجا بگم که من همچنان پهلودرد داشتم. تو اداره هم واقعا اذیت شدم سر این درد. ساعت چهار به مهدی زنگیدم، که گفت: خودم میرم دنبال مانی. تو هم کارت تموم شد برو خونه. مانی هم که یادتونه، خونه بابام اینا بود. منم گفتم: باشه. خلاصه منم ساعت پنج راه افتادم رفتم خونه و میدون فاطمی بودم که یادم افتاد من که کلید ندارم!!!!! زنگیدم به مهدی که کجان؟ که گفت: ما سر یادگاریم! الان بهترین موقعیته که بری دکتر! برو دکتر و از اونور هم بیا خونه.

خلاصه منم فقط یه شال قرمز گوجه ای خریدم و از سر فاطمی سوار اتوبوس شدم که بیام پایین تا سر چهارراه ولیعصر. با خودم گفتم دو سه ایستگاه که بیشتر نیست! ولی چشمتون روز بد نبینه! ملت همیشه در صحنه خرید، آنچنان حضور داشتند که خداشاهده یه جاهایی جمعیت آدم رو با خودش می برد!!!!! اصلا اتوبوس پایین نمی تونست بره!!!! منم سرپا، هی به خودم می پیچیدم! بعدش هم که اصلا پایین نرفت! رفت از یه جای دیگه دور زد!!!! اینقدری که رسید سر خیابون انقلاب، خودمو از اتوبوس پرت کردم پایین و عطای دکتر رو به لقاش بخشیدم!!!!!!! با خودم گفتم: فعلا خودمو برسونم خونه، فوقش شب میرم بیمارستان مدائن. لااقل می تونم تو خیابون حرکت کنم! والا!!! خلاصه خودمو رسوندم خونه و مهدی طبق معمول داشت با موبایل می حرفید. نیم ساعت حرفید و منم تو این فاصله دراز کشیدم رو کاناپه!خواب

حرفش که تموم شد، گفت: دکتر چی گفت؟ گفتم: یعنی به نظرت من تو این فاصله رفتم دکتر؟ اینقدر شلوغه که نمیشه حرکت کنی. بعد از شام میرم.

شروع کرد به غر زدن که مسخره بازی در آوردی و همه چی رو به مسخره میگیری! گفتم: من خودم از تو بیشتر دلم میخواد برم دکتر. اولا دیگه نمی تونستم تو اتوبوس سرپا بمونم، بعدش هم اینقدر شلوغه، که عمرا تا یکساعت دیگه هم نمیرسیدم بیمارستان! اونم هی غر میزد و هی غر میزد! خب، ملاحظه حال بیمار رو داشت اساسی میکرد! گریهکم کم رفتم تو آشپزخونه و بساط لوبیا پلو را فراهم کردم و البته آروم آروم! بعدش دیدم کوهی از لباس جمع شده. با خودم گفتم از امشب باید شروع کنم به لباس شستن تا جمعه!

بافتنی ها رو ریختم تو ماشین و روشنتش کردم. یه دستم هم به غذا بود. مانی هم که البته سر حال بود چون ظهر سه ساعت و بیست دقیقه خوابیده بود!!!!!! مشغول بازی و جست و خیز! بعد مهدی اومد تو آشپزخونه و البته سر اون تلفن اعصابش خرد بود و میگشت دنبال کیسه بوکس. منم دیدم اینجوریه، اصلا دم پرش نگشتم. داشت با داداشش میحرفید و روال کار خونه رو برای اون توضیح میداد!!!!!!!!!! تلفن رو که قطع کرد گفت: یکی دو تا صاحاب که ندارم، باید به صد نفر جواب پس بدم!

بعد تو آشپزخونه حرف شد یادم نیست سر چی، که مثلا مهدی بره فلان کار رو بکنه.  که دوباره صورت قشنگشو چسبوند به صورتم و داد کشید: من رفتم دنبال مانی! کاری که تو باید میکردی و نکردی!!!!!!!!!!!!!!

منم پقی زدم زیر خنده. خندیدم و خندیم و خندیم و وسط خنده، یه دفعه بغضم ترکید!!!!!! حالا اشک دیگه بند نمی اومد!!! (آیکون آشتی که سرشو گذاشته رو پاشو گریه میکنه!!!!!!)گفت: چه زودم بهش برمیخوره! انگار من چی گفتم!متفکر

راست میگه. چیزی نگفت. منتها اون حرکت قشنگ رو دوباره تکرار کرده بود و از ذوقم داشتم گریه میکردم! واقعا نمی فهمم.  اگه بنای ارتباط انسانها با هم، از طریق حرف زدنه، خب چرا حرفی که می زنند، خودشون قبولش ندارند! وقتی خودش میگه من میرم دنبال مانی، تو هم برو خونه! خب منم این کار رو کردم. از کجا باید بدونم باید همراهش برم دنبال مانی. بعدش هم من تو این خراب شده، کارم ساعت پنج تموم شد! اگه پنج تازه می خواستیم راه بیفتیم که تا الان که شنبه صبحه، هنوز نرسیده بودیم!!!!!!

لوبیاها رو تفت دادم و فیله مرغ رو هم از اونور تو زودپز برقی به پیازداغ اضافه کردم و دلم هم بد شکسته بود. ازش انتظار عشق و محبت ندارم. ولی دیگه تحمل اینم ندارم که هوار عالم رو سر من بکشه. من به اندازه کافی خسته هستم.

شام آماده شد و پسرخاله و داداشم هم اومدند و اینا نشستند به بازی کردمنبا ایکس باکس. آشپزخونه رو جمع کردم و ظرفها هم رفت تو ماشین ظرفشویی و بقیه رو هم با دست شستم. هی منتظر بودم کارهام تموم بشه که بتونم برم دکتر. راستش از اینکه برادرم  خونه مون باشه، ناراحت نمیشم. ولی شاید من خسته ام. شاید حوصله ام کم باشه. باور کنید زحمتی نداره. من میخوام واسه دو نفر غذا بپزم، واسه چهار نفر می پزم. ولی از نظر ذهنی نمیتونم سروصدای زیادی رو تحمل کنم. ایراد از منه.

کار شام طول کشید و خودم هم تو این فاصله یادم افتاد که چند ماه پیش، بازم به این درد دچار شده بودم و رفته بودم دکتر زنان. دکترم بهم گفته بود که گاهی ط.خ.م.ک گذاری، اینقدر دردناک خواهد بود. البته من هم باور نمیکردم که بخواد تا این حد دردناک باشه! زمانش هم با اون قضیه، منطبق بود. با خودم گفتم: الان اگرم برم دکتر، اینا میخوان صد تا آزمایش بگیرند و آخرش هم همینو بهم بگن. خب خودم میدونم چمه. البته حدس میزدم!!!!!!!! و از شما چه پنهون که حوصله دکتر رفتن هم نداشتم! بر خلاف همیشه که دلم میخواد ریشه مریضی ام کنده بشه!

خلاصه بعد از شام یه کم اینور و اونور کردم و خوابیدم.


صبح پنجشنبه همون درد رو داشتم ولی بهتر شده بودم یه ذره. حالم داشت از خونه به هم میخورد. میخواستم به یه بهانه ای برم بیرون. حس بدی بود. به مهدی گفتم: من میرم بیرون! گفت: با این حالت؟ تو دلم گفتم: اگه میدونی حالم بده، چرا سرم داد میزنی!

گفتم: کار دارم. میخوام برم ملافه بخرم! گفت: من ندیده ام کسی اینقدر درد داشته باشه و بره بیرون. گفتم: میرم زود برمیگردم.

تا قبل از اینکه برم، مهدی یه جا چک منو داده بود. از بانک زنگیدند که پول تو حساب نیست. گفتم: مشکلی نداره پرش میکنم. البته حساب رو عمدا خالی کرده بودم. چون اون کسی که بهش چک رو داده بودیم، قرار بود کاری بکنه که هنوز نکرده بود. پسره زنگید به مهدی که چرا تو حسابتون پول نیست؟ گوشی رو گرفتم و گفتم: حق با شماست. اگه شما با من پنج سال پیش روبرو میشدید، من این چک رو روز اول بهتون میدادم. ولی بهم حق بدید که الان منتظر اون کار از طرف شما باشم! چون از دو نفر بدجوری گزیده شده ام! اونم گفت: نه، حق با شماست. ولی بدونید کارتون انجام شده!

قطع که کردم، مهدی گفت: خوب گفتی! من روم نمیشه اینقدر رک باشم!!!!!!!!!!! (تو دلم گفتم: با من که خوب رکی!)

بالاخره راه افتادم و واقعا هم حس و حال خرید نداشتم. اینکه بخوام برم بچرخم. فقط میخواستم برم ملافه بگیرم و برگردم. چون رویه بالشها، دیگه پوسیده و پاره شده! به شستنش که نمی ارزه و تعویضش واجبه! بدون آرایش، فقط یه پالتوی سبک پاییزه رو پوشیدمو شالمو سرم انداختم و کیف پولمو دست گرفتم و رفتم کوچه برلن. سر شانزه لیزه که غلغله روم بود!!! خدا رو شکر اونجا پیاده نشدم. رفتم کوچه برلن و از لوازم آشپزخونه فروشی، یه رول واسه تو کابینت و یه تفاله گیر استیل گرفتم. بعد رفتم تو راسته پارچه فروشها و سراغ ملافه فروشی ها رو گرفتم. دو سه تا از نظر گذروندم و نپسندیدم و از آخرین مغازه، دوازده متر گرفتم واسه ملافه و رویه بالش ها؛ متری هفت و نیم! بعد از یه پارچه مرغوبتر و البته گرونتر، گرفتم برای رویه تختخوابمون! این متری بیست و دو بود که داد نوزده تومن! خلاصه صد و پنجاه تومن تقدیم کردم و اومدم.

حوصله گشتن نداشتم. راست اومدم سوار اتوبوس شدم. شکر خدا خلوت بود و تونستم بشینم! یه چیز جالب بگم. این روزها خواننده های تو اتوبوسها زیادند دیگه! به خاطر عید. یه آقایی اومد بالا که مسن بود و یه کفش پرفکت استپ هم پاش بود که احیانا در طول روز که زیاد رو پا وایمیسه، زیاد اذیت نشه!!!!! بعد با صدای خیلی قشنگش شروع کرد به خوندن. واقعا صدای قشنگی داشت. آهنگی که میخوند شاد بود و رو به خانمها هم وایساده بود. منم حال دلم خوب نبود و داشتم نگاش میکردم. یه دفعه گفت: حالا همه با هم: آی لالالالای... لای لالالالالای.......

بعد منتظر شد خانمها همراهیش کنند. خانمها زدند زیر خنده و دو سه نفر هم تو بغل کنار دستی شون قائم شدند. شاید باور نکنید که تنها خانمی که همراهیش کرد، من بودم!!!!!نیشخند خب فکر میکردم الان همه باهاش می خونند!!!!!! ولی فقط من بودم که گفتم:

آی لالالالالای.......... لای لالالالالای......!قهقهه

آقاهه هم خوشش اومد و بقیه ترانه رو رو به من خوند!!!!!!!!!!نیشخند

برگشتم خونه و ملافه ها رو گذاشتم یه گوشه و رفتم دنبال کارم. یه دور دیگه ماشین رو روشن کردم و لباسهای قبلی رو از روی رخت پهن کن  برداشتم و طبقه همون کابینتی که مانی توش خوابیده بود رو بیرون ریختم و تمیز کردم و این بار یه کیسه زباله دم دستم گذاشتم و هرچی که سال قبل استفاده نکردم بودم رو ریختم تو کیسه زباله! اینجوری جام هم خیلی باز شد. خلاصه ناهار خوردیم و من رفتم دراز بکشم که دیدم اصلا خوابم نمیبره بر خلاف اینکه خیلی هم خسته بودم! یه کم دراز کشیدم، بعد در حالیکه همه خواب بودند، رفتم بیرون.

رفتم شانزه لیزه که یه مانتو واسه عید خودم بگیرم. یه چیزی دیدم خوشم اومد. زنگیدم به مهدی که بیا شانزه لیزه. ببین این مانتو خوبه یا نه. گفت: من برای چی بیام؟ خب خودت بخر دیگه! گفتم: باشه. ببخشید که بیدارت کردم!

قطع کردم و مانتو هم نخریدم. رفتم تو امیراکرم و طبق روال هر سال اسفند، چهارپنج تا تی شرت واسه خودم گرفتم و دو تا مدادرنگی هم از کنار خیابون خریدم که عید اگه با بچه ای روبرو شدم، بهش عیدی بدم! بعد رفتم از خیابون ولیعصر یه کیف زرشکی خریدم و دیگه برگشتم خونه. یادم اومد چای نداریم.

همه خواب بودند و داداشم بیدار بود و پای کامپیوتر. گفت: چای ندارید؟ گفتم: الان میارم. رفتم بیرون و از حاجی سر خیابون کارگر، چای مخلوط خریدم و برگشتم خونه. چای ها رو تو یه کاسه بزرگ مخلوط کردم و دم کردم و جای چای رو هم شستم و خشک کردم و چای ها رو ریختم توش. مانی ساعت هشت شب بیدار شد!!!!!!!!! قرار بود بریم براش کاپشن بخریم. به مهدی گفتم: اگه الان رفتیم، رفتیم. وگرنه شاید دیگه نتونیم بخریم. آخه نود و پنج درصد مغازه ها، لباس عید گذاشته اند و لباس زمستونی ها رو جمع کرده اند. (آمار هم دقیق دقیق بود! فکر نکنید شکمی گفتم!!!!!!!!!) خلاصه ساعت هشت راه افتادیم و قرار بود واسه شام هم املت درست کنم!

خلاصه رفتیم خیابون بهار و یه کاپشن واسه مانی خریدیم که تو حراج شده بود صد و ده هزار تومن! غیر حراجش صدو چهل بود!!!!!! اونوقت میگن چهل پنجاه تا بچه بیارید!!!!!!!! دو دست هم لباس تو خونه و دو تا رکابی سفید (قربونش برم) و یه شلوار تو خونه ای خریدیم شد 96هزار تومن!!!! گریهاز همون خیابون بهار سه تا بربری گرد هم خریدیدم و برگشتیم خونه. مهدی ما رو پیاده کرد و خودش رفت واسه پسرخاله ام دارو بگیره واسه سنگ کلیه اش! آخه عود کرده بود و اون عین مار به خودش می پیچید! پدر عروسمون دکتر متخصص کلیه است و تلفنی بهش گفت که چی بخوره!

خلاصه رسیدیم خونه و من املت درست کردم و خوردیم و جمع کردم ولی دیگه حوصله نکردم همه ظرفها رو بشورم. اینقدری که ماشین رو پر کردم و زدم، کافی بود! اینا، اون یکی پسرخاله ام رو هم دعوت کرده بودند. بعدش هم طبق معمول نشستند پای بازی. دیگه مغزم داشت آب میشد. این روزها حوصله خودمم ندارم، وای به حال بقیه، حتی اگه عزیزان خودم باشند!

صبح زود جمعه خسته از خواب بیدار شدم. تا یه ساعت خوابم نبرد و بعدش که خوابیدم و بیدار شدم، ساعت نه و نیم بود! داداشم زیر کتری رو  روشن کرده بود و پاشدم چای دم کردم و البته مهدی از خونه رفت بیرون جلسه واسه خونه باباش! صبحونه درست کردم و دادم به بقیه و مانی هم یه عالمه نون و کره خورد!

رفتم تو آشپزخونه و خورش کرفس درست کردم تو زودپز برقی و تا جمع و جور کردم، شد ساعت دوازده. قرار بود بابام هم برای ناهار بیاد. البته اون طفلی قرار بود صبح بیاد و عصر برگرده. مهدی که ماشین رو برده بود، سوئیچ وانت رو از برادرم گرفتم و رفتم فیله مرغ بخرم. چقدر این وانت فرمونش سفته!!!!!!!!!!! منتظراینم بگم که مانی تا فهمید میخوام با وانت برم گفت: مامان! گفتی میخوای منو ببری بیرون؟ گفتم: نه، من همچین چیزی نگفتم! گفت: چرا، خواستی منو ببری بیرون! گفتم: نه عزیزم. بمون پیش دایی ها، من زود برمیگردم. داداشم خودش میخواست بره ولی بلد نبود مغازه رو. گفتم سر مانی رو گرم کن من زود برمیگردم.

خلاصه فیله رو خریدم و اومدم خونه و تا ساعت دو و نیم که غذا آماده بشه، من سرپا بودم!!!!!!! فیله ها رو شستم و ریختم تو غذاساز و با پیاز و نمک و فلفلو زردچوبه حسابی ورز دادم و تو دو تا ماهیتابه پهن کردم و به خاطر فشار کم گاز، نتونستم برنج رو روی شعله وسطی درست کنم. اینه که بیشتر طول کشید و خلاصه ساعت دو و بیست دقیقه ناهار آماده شد و واقعا از پا افتادم! شاید کار شاغی نبود ولی خسته شدم. مهدی هم برگشت و البته بگم که روز پنجشنبه هم بازم یه کم حرفمون شد و چون مهمون داشتیم، کوتاه اومدم.

دیگه کل این دو سه روز رو به حکم جبر با هم حرف میزدیم. جمعه ظهر هم خواستیم بخوابیم که مانی نذاشت و هی بازی کرد و اخر ساعت چهار خوابش برد و دیگه منم یه کم بعدش رفتم حموم و بعدش چای دم کردم و بابام اینا بیدار شدند.

سر قضیه شمال رفتن تو عید هم دوباره بحث شد و اینکه کی بیاد و داداش بزرگه ام که اصرار که فلانی و فلانی و فلانی و فلانی هم باشند که این بار من زیر بار نرفتم و گفتم: برای خوش گذروندن، نیازی نیست بشیم سی نفر که اشتراکات زیادی هم با هم نداریم. همین ده دوازده نفر خودمون و خاله ام اینا بسیم! اونم شاکی شد و البته من محلش ندادم. آخه این داداشم خیلی آرمان گراست. هی دلش میخواد چهل نفر رو جمع کنیم و بریم حالا اگه این وسط ما بشیم کلفت این چهل نفر، از نظر ایشون، موردی نداره و به با هم بودن می ارزه. که البته برای ایشون می ارزه. بهش هم گفتم که من همه سال رو کار کرده و خسته ام. دلم میخواد سه روز هم که شده، پامو دراز کنم. نه اینکه تو سر و صدا و شلوغی و حمالی، عیدم رو بگذرونم!

البته نظر بقیه هم همین بود! این روزها مردم حوصله خودشونم ندارند! خلاصه که عصر اونا رفتند و منم موهامو سشوار کشیدم و وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه مادرشوهرم!

راستش این روزها حوصله تنها کاری که دارم، پست گذاشتنه! درسته وقتم رو میگیره. ولی این کار رو دوست دارم. انگار کاریه که به خودم می پردازم. از مهدی خیلی دلگیرم. درسته ازش توقع ندارم ولی یه بغضی تو گلومه. دیشب نزدیکهای صبح، خواب بدی دیدم و بیدار که شدم، حقیقتا احتیاج داشتم برم تو بغلش! مثل سالهای شاید خیلی دور! ولی دیدم این آغوش، مال من نیست! نه اینکه مال کس دیگه ای باشه! بلکه شاید دیگه اینقدر ازش دلخورم که جای من نیست و ازش آرامش نمیگیرم.

همون اوایل ازدواجمون، همیشه مهدی شاکی بود که چرا من هی میرم می چسبم بهش و جاشو موقع خواب تنگ میکنم. شده بود که بارها بیدارم میکرد نصف شب که: آشتی! تو خودت بلند شو ببین همه تخت رو تو گرفته ای! پس من کجا بخوابم؟ همیشه هم به همه میگفت: من نصف شبها، همیشه می بینم یه کله، تو سینه امه! کله آشتیه که چسبیده به من!

خب دقیقا نمیدونم از کی، ولی خیلی ساله که دیگه نرفتم تو بغلش. سحر که بیدار شدم و این خواب رو دیدم، یه کم رفتم نزدیک تشکش! خونه مادرشوهرم بودیم. ولی بهش نچسبیدم. بعد از چند دقیقه بیدار شد و سرمو ناز کرد. منم به روی خودم نیاوردم و سعی کردم بخوابم. صبح هم بیدار شدم، بیدار شد و سلام کرد و گفت: خوبی؟ گفتم: آره! همین.

نمیدونم. شاید خستگی آخر ساله. شاید دلمردگی این جریانات اخیره. به هر حال امیدوارم هرچی جلوتر میریم، حال دل منو دل همه، رو به بهبودی بره.

این اس ام  اس رو یکی از همکارهام قدیمی ام برام فرستاده بود. خوشم اومد، گفتم شما هم بخونیدش!

دعای باران چرا؟! دعای عشق بخوا؟! این روزها دلها تشنه ترند تا زمین.... خدایا کمی عشق ببار!!!

 قلببغل

[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ