چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام صبح قشنگ همگی به خیر، به شادی، به نیکی و به هرچی مورد خوبه تو دنیا!!!!!!! بغلبهترین ها رو براتون آرزو میکنم. منم خوبم شکر خدا. این خستگی های جسمی از تن بره بیرون، دیگه مورد ی نمی مونه جز ملال دوری شما دوستان!!! (همینجوری یه چیزی گفتم!! وگرنه معنی نداشت این جمله!نیشخند)

واقعا صبح دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی زود اومدم که سر ساعت برگردم. چون دیروز شیفت بودم تا ساعت شش و ربع و از هفته پیش هم بهشون گفته ام که دیگه هفته ای یکروز بیشتر نمی مونم. خودشون می دونند! پس امروزم زود میرم.هورا

عارضم خدمتتون که تو این هشت نه سال، تقریبا روزی یکبار به مهدی زنگیده ام. این دو سه هفته اخیر، تا جایی که شده، این کار رو نکرده ام! کلا دلم خون بوده و دلم نخواسته این کار رو بکنم! قهردیروز که رفته بودم ناهار، به موبایلم زنگید که: سلام عزیزم! کجایی؟ گفتم: ناهارخوری!

گفت: خواستم حالتو بپرسم. تشکر کردم و دو سه جمله حرفیدیم بعد قطع کرد! همیشه اگرم میزنگید به موبایلم میگفتم: من الان پشت میزم نیستم. بذار رفتم بالا بهت میزنگم! ولی دیروز اینو نگفتم. گذاشتم حرف بزنه. درسته کم بود، ولی گفتم حالا که زنگیده، حتما میخواد بحرفه!

همون قبل از ظهر، مامانم زنگید که دیگه ساعتهای آخریه که اینجا هستیم (بندرعباس) اگه چیزی میخوای بگو. گفتم: من هیچی نمیخوام. همونایی که واسه مانی خریدی، کافیه. سالم برگرد همین بهترین سوغاتیه.

 خلاصه سایز مهدی رو پرسید که براش پیرهن مردونه بخره! گفتم بهش که اینجوری نمیشه. یه وقت می بینی لارج به آدم بزرگه و سه ایکس لارج، کوچیکه!!!!!! خداشاهده دیده ام که میگم ها! خندهیعنی سایز استاندارد نداریم که! عین بقیه چیزها البته!!!!!!!! چشمکگفتم بهترین راه اینه که ببینی کی هم هیکل مهدیه، اندازه همون بگیری!!!!!!! کاری که خودم میکنم. البته خودم خیلی ساله واسه مهدی چیزی نگرفته ام! از بس که سلیقه هامون، از زمین تا آسمونه!!!!!

دیروز، و البته دیشب تا شش و ربع اداره بودم و بعدش هم رفتم خونه. ماشین گرفتم واسه فاطمی و سر فاطمی پیاده شدم. یه نگاهی هم انداختم به مغازه ها. مانتو هم بود که یه سری که جینگیلی مستون داشت، دیگه تا هشتاد نود تومن بود. به نظرم قیمتها خوب بود. یه دونه گلبهی باید بگیرم واسه دم دستی. نمیدونم تازگی ها چرا اینقدر از این رنگ خوشم میاد!!!!! برعکس چند سال پیش که مد شده بود و دیگه حالم به هم میخورد. البته میگم چند سال پیش، منظورم حوالی سالهای هفتاد و شش، هفتاد و هفته!!!!!!!!خنده

از میدون ولیعصر هم رنگ مو و کاسه رنگ خریدم. که یه فرچه گرد هم اشتانتیون داشت. ببینم امروز فرصت میشه موهامو رنگ کنم یا نه. اگه رنگش خوب دراومد، شماره اش رو بهتون میدم! بعدش هم ماشین گرفتم و رفتم خونه. یه پراید بود که تا گفتم انقلاب، نگه داشت. ولی کس دیگه ای رو سوار نکرد. منم چون میخواستم سر 16 آذر پیاده بشم، ترجیح دادم جلو بشینم.

 تو بلوار بودیم که یارو شروع کرد به حرف زدن. دیگه بعد از اینهمه سال، میدونم هرکی به چه منظوری حرف میزنه! یکی میخواد از گرونی بناله و یکی دیگه میخواد همه تقصیرها رو بندازه گردن مردم! و البته خودش رو جز مردم نمیدونه و یکی هم میخواد مرض بریزه که ایشون از گونه های مورد اخیر تشریف داشتند!منتظر وقتی پیچید تو 16 آذر شروع کرد به سوال کردن که ترجیح دادم پیاده بشم و بقیه راه رو پیاده برم. پول هم نگرفت!

خیلی هم خسته بودم و تو دلم فحش دادم به بالا تا پایینش که مجبور شده بودم با این خستگی، یه عالمه هم پیاده راه بیام. خلاصه هفت و نیم رسیدم خونه! له و لورده! وارد که شدم، دیدم مهدی صندلی گذاشته یه متری تی وی و داره بازی میکنه. شکر خدا این بازی اخیر خیلی سرش رو گرم میکنه! مانی هم خواب بود. با همون مانتو و مقنعه، خزیدم (دیگه نپریدم، چون بالهام از خستگی رو زمین کشیده میشد!) تو آشپزخونه و سیب زمینی انداختم تو زودپز برقی و رفتم لباسهامو درآوردم و خوابیدم رو کاناپه. حس کردم خونه سرده! به مهدی گفتم: بخاری خاموشه؟ گفت: آره. گفتم: میشه روشنش کنی؟ گفت: باشه. ولی زبونش رو دور لبش می گردوند و سعی میکرد بازی رو خوب انجام بده!!!!!!!!

دیدم اگه همین جوری دراز بکشم، یه وقت دیدی خوابم برد. حالا دم عیدی مریض هم بشیم. رفتم بخاری رو روشن کنم، که خودش اومد روشنش کرد! بعد رفتم مانی رو بوسیدم که بیدار بشم و چراغ رو سرش رو روشن کردم. هی کش و قوس می اومد و میگفت: بذار یه دقه بخوابم!!!!! منم هی میرفتم و می اومدم و بوسش میکردم.ماچ


ساعت هشت و ده دقیقه رفتم تو آشپزخونه و با خودم فرجه دادم که تا ساعت نه، همه کارهامو بکنم و دیگه بیام بتمرگم! گوشت چرخ کرده رو گذاشتم تو ماکرو فر و آب روی سیب زمینی ها رو خالی کردم و ریختمشون تو یه کاسه آب که خنک بشن! زودپز رو شستم و پیاز ریختم تو غذاساز و حسابی که له شد، یه کم ریختم تو کاسه و بقیه رو توی زودپز برقی.

انگار یه نفر بهم میگفت: خورش بادنجون درست کن! یعنی خودم با خودم فکر کردم که فردا صبح (یعنی امروز صبح) که مامانم از مسافرت میاد، قراره از راه آهن ماشین بگیره و سر راهش بیاد انقلی و مانی رو از مهدی بگیره و ببره. که دیگه مهدی هم این راه رو نره و برگرده! بعدش فردا شب (امشب) قراره ما هم شام اونجا باشیم. خب من الان یه کم خورش بادنجون درست کنم واسه فردا شب! من که الان سرپا هستم واسه غذای خودمون؛ خب یه کم خورش بادنجون هم درست کنم. بادنجون سرخ کرده هم دارم تو فریزر.

بعد ادامه دادم و پیازداغ درست کردم و زردچوبه زدم و گوشت خورشتی هم گذاشتم تو مایکروفر و بعد ریختم تو پیازداغها و تفت که خورد، رب ریختم و نمک زدم و حسابی که رنگ پس داد، آب ریختم و درش رو بستم تا نیم ساعت که حسابی گوشت بپزه! البته دلم میخواست خورش بادنجون رو با گوجه سرخ شده درست کنم. ولی اونوقت شب، گوجه ام کجا بود؟؟!! البته من میگم خورش بادنجون، مادرشوهرم میگه مسما بادنجون!!

بعدش سیب زمینی ها رو پوست گرفتم و رنده کردم و گوشت چرخ کرده رو هم ریختم تو کاسه و نمک و فلفل و زردچوبه و تخم مرغ و آرد و شروع کردم به چنگ زدن!

صندلی گذاشتم جلوی گاز و روغن تو ماهیتابه ریختم و نشستم رو صندلی و شروع کردم به سرخ کردن کتلتها! مانی هم تو این فاصله بیدار شد و شروع کرد به بلبل زبونی. منم واسش کتلتهای کوچولو درست کردم که بخوره! بعدش مهدی رفت سیب زمینی خرید و بعد از سرخ کردن کتلتها، سیب زمینی هم سرخ کردم و تا سیب زمینی ها درست بشه، واسه ناهار امروزمون ظرف آوردم و توش کتلت گذاشتم و خیارشور ریختم تو کیسه و ماست هم تو ظرف جداگانه برای هر کدوم.

یعنی فکر نکنید کار اضافه میکردم ها! تو اون فاصله که سیب زمینی ها سرخ بشه، همه این کارها رو میکردم. همه ظرفها رو هم شستم و دیدم ساعت نه و بیست دقیقه است!!! بعد که سیب زمینی ها سرخ شد گذاشتم خنک بشه و دیگه رفتم لحاف و بالش آوردم و ولو شدم رو زمین!!!

از مهدی خواستم شاهگوش 12 رو بذاره. و البته اینم بگم که طی روزهای پنجشنبه و جمعه، شوخی کردم 4 رو دیده بودیم و واقعا خیلی خنده دار بود. میگم پنجشنبه و جمعه، فکر کنید من با چه زور و فشاری موفق شده بودم وسط بازی اونا، یه ساعت وقت گیر بیارم که بذارند یه چیزی هم ما از تی وی ببینیم!!!!!!!!!!یول

البته بگم ها، اینکه این جوونها اینقدر رو این بازیها گیر میدن، به نظر خودشون سالمترین تفریح رو دارند. که البته راست هم میگن. کسی از جوونها توقع نداره که شب به شب برن تو آزمایشگاه  فرمولهای شیمی جدید کشف کنند!!!!! چشمکهمین که دور هم هستند و هیچ کدوم سیگار نمیکشند و کار خلاف نمی کنند، واقعا جای شکر داره. ولی خب، یکی مثل برادر من، چون ازدواج نکرده، نمیدونه که وقت یه آدم متاهلی مثل مهدی، باید به خانواده اش تعلق داشته باشه. اتفاقا دو روز پیش هم که خونه مون بود، سر همین قضیه بحث شد. با حالت حق به جانبی گفت: من این موارد رو فقط از تو می بینم!!!! همه همینطورند که با جمع هستند و کی همه وقتش رو با خانواده اش می گذرونه!!!!!!!!!!!!!! تعجببعدش هم برنامه داشتند با پسرخاله ام که شب جمعه، برن خونه داداش کوچیکه ام که تازه عروسه که من نذاشتم! گفتم: اونا تازه ازدواج کرده اند. کجا میرید شما؟

بازم ناراحت شد!!!!!!!! گفتم: واقعا متوجه نمیشی؟ خانمش کارمنده همه هفته رو کار کرده، حالا واسه آخر هفته، اصلا شاید برنامه خونه تکونی داشته باشه! گفت: خب جلوی ما خونه تکونی کنه! گفتم: من با شماها راحتم، شاید اون نخواد! همیشه هم اینا به داداش کوچیکه ام متلک میگن که هی چسبیده ای به زنت! منم همیشه بهش میگم: تو به حرف اینا گوش نده. کار خوبی میکنی. همه وقتتو با خانمت بگذرون!چشمک

بعدش بچه ها! خانم برادرم محجبه است و مجبوره جلوی اینا روسری سر کنه! خلاصه اینا نمی فهمند دیگه!!!!!!! حالا واسه آخر همین هفته هم برنامه گذاشته اند خونه مجردی پسرخاله ام! نمیدونم مهدی میره یا نه. ولی من بهش گفتم که من پنجشنبه کارگر دارم. خود مهدی باید باشه چون کارگر هم زنه و شاید نیاز باشه که وسیله ای رو جابجا کنه.

از اینا گذشته، یه مرد خوبه که تفریح کنه و گاهی با دوستاش بره بیرون، ولی خب، باید بیشتر وقتش برای خانواده اش باشه. مثل یه زن. به خدا من اینقدر دوست و رفیق دارم که اگه بخوام باهاشون برنامه بذارم، هفته ای یه شب هم نمیرم خونه!!!!!!!! نیشخند (آشتی ویلون)ولی خب، اولویتم خانواده امه. (آشتی خانواده دوست!!!!!)

جالبه داداشم میگفت: آشتی! تو اینجوری هستی. همه اینا حرف خودته که از دهن بقیه میگی!!!!!!!

 اون یکی پسرخاله ام هم تعریف کرد که پسرعموی متاهلش هم خواسته تو این دوره ها شرکت کنه که زنش به شدت باهاش برخورد کرده که: من کارمندم و تو بچه رو می اندازی سر من و میری تفریح مجردی. منم بلدم برم! خلاصه زن و شوهر بینوا حرفشون شده. گفتم: پس می بینید که کارتون مورد داره. صدای همه رو درآورده اید! داداشم گفت: همه اش تقصیر شما زنهاست!!!!!!!!!!!

گفتم حالا تو هم زن بگیر، می بینیمت!!!!!!!!!!!

خلاصه این از این.

همون دیشب به مامانم زنگیدم که فردا که اومدی دنبال مانی، یادت باشه از مهدی خورش بادنجون رو بگیری و ببری. مهدی شاید یادش بره! دیدم مثل همیشه تعارف نکرد که این چه کاری بود که کردی. خندید و گفت: تو از کجا میدونستی که من هوس بادنجون کرده بودم؟؟؟!!! دیروز به دوستم گفته ام کاشکی یه کم بادنجون بخریم و دست کنیم بخوریم!!!!! گفتم: خب خدا رو شکر که یه بار به دل یه نفر راه اومدیم!!!!!!!!بغل

وسطهای شاهگوش، رفتم بادنجون ها رو هم ریختم تو خورش و گذاشتم به خورد هم برن. بعد دیدم سیب زمینی ها خنک شده. ریختم تو ظرفهای غذا و همه رو گذاشتم تو یخچال! با آشپزخونه خداحافظی کردم و بیرون اومدم. بازم دراز کشیدم و این بار از مهدی خواستم یه کم کمرمو بماله. بعد ازش خواستم یه کم به آرنجم ضربه بزنه شاید دردش ساکت بشه. مانی داشت به این صحنه نگاه میکرد. به باباش گفت: یواش بزن. دردش میاد!!!!!!!!لبخند

مهدی گفت: بابا جون دارم آروم میزنم. مانی گفت: باشه. منم دستشو می مالم و شروع کرد به مالیدن دستم!!!قلب

بعد هم که دراز کشیده بودم و لحاف روم بود، مانی هی میگفت: به به ! سرسره! هورابعد هی خودشو پرت میکرد رو من و مثلا سر میخورد. بعدش هم حمله میکرد بهم و کشتی می گرفت! دلم نمی اومد بهش بگم بدنم از خستگی له و لورده است. همین ها خستگی مو در میکرد. هزار بار هم بوسم کرد!

حالا امشب قراره بریم خونه بابام اینا. دیروز رئیسم گفت که هفته دیگه ماموریته و اگه بخوام، میتونم مرخصی بگیرم!!!!!!! هورا

اولش هنگ کردم ولی دارم هزار و یک نقشه میکشم. که یکروز رو حتما اختصاص میدم به پیگیری کارهای سند خونه بریانک! حالا اگه امشب نشد موهامو رنگ کنم، شاید هفته دیگه یه روز خونه بابام اینا بمونم و موهامو رنگ کنم.

آها اینو بگم. دیروز مهدی سر ناهار که بهم زنگید گفت: رفتم مدارک زمین رو گرفتم. گفتم: مبارکت باشه! گفت: مبارکمون باشه. گفتم: ایشالا به دل خوش بسازیش. گفت: بسازیمش!!!!!!!!! حالا یه سری نقشه هم هست که باید با هم بریزم برای این ویلا. این هفته یه روز وقت بذار با هم حرف بزنیم در این مورد!!!!!!!!!!!!

خنده ام گرفته بود! خب زن و شوهر که با هم هستند! دیگه وقت گذاشتنش چیه!!!

رابطه نوشت:

بچه ها یه چیزی بهتون بگم. تو نظرات چه عمومی چه خصوصی، خیلی ها می نویسند که با همسرشون مشکل دارند! بعد میگن میخوان راه حل منوپیاده کنند. اولا اینو بگم که بنده هرگز به کسی نمیگم چه کار کنه. به نود و نه درصد اطرافیان هم، مشاور رو پیشنهاد میدم. چون الان به این نتیجه رسیده ام که هر زوجی فرمول خودشون رو دارند. و البته کسی مثل مشاور، خیلی بیشتر از ما می دونه. من خودم که در این زمینه خیلی بیسوادم (و البته در خیلی موارد دیگه!!!!!!!) ولی اینم در نظر داشته باید که من به اندازه نه سال زحمت کشیدم واسه این رابطه و هی محبت کردم و هی تلاش کردم.

الان بعد از این سالها، دیگه خسته شده ام. میخوام ببینم اگه من کاری برای این رابطه نکنم، چی میشه. از خوشی هم ولش نکرده ام. از خستگیه. توقع از مهدی ندارم ولی واقعا میخوام ببینم الان که خسته ام و دیگه تلاشی نمیکنم، مهدی می جنبه و نجات میده این رابطه رو یا نه!

ولی ازتون میخوام شماها تا جایی که میشه، تلاش کنید برای رابطه تون. من الان در مرحله ای هستم که باید بشینم تماشا کنم. شاید شما در جایی هستید که هنوز جایی برای تلاش داره.

برای همه از خدا خیر میخوام.قلب

 

[ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ