چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام! هزار و سیصد تا سلام!قلب

دینگ دینگ دینگ! ساعت 07:19 دقیقه.  اینجا تهران است، صدای آشتی! یه صبح قشنگ و یه شروع دوباره. امیدوارم امروز حال همه خوبتر بشه و خوبتر هم بمونه. امیدوارم همه ناراحتی ها تو گذشته ها جا مونده باشی و جز خوشی چیزی پیش نیاد!قلب

الان اداره ام! (نه بابا، ما فکر کردیم کافی شاپی!) چشمکدو سه دقیقه به هفت رسیدم اداره. یه سری به کارهام زدم و تا بقیه نیان، نمیتونم بقیه کارها رو پیگیری کنم! پس از فرصت پیش آمده استفاده کرده و می نویسم. البته تو ورد می نویسم که بعدا منتقل کنم به وبلاگ. یه نگاهی به نظرات شما عزیزان انداختم و چند تا رو جواب دادم. با اجازه بقیه رو میذارم برای بعد از گذاشتن پست! خب اون خعلی واجبه! میدونید که! آسمون میاد به زمین اگه صبح بشه و ما پست نذاریم.خنده

یک نکته جهت روشنگری! اگه اینا (رئیس روسا منظورمه) هفته دیگه برن ماموریت و من بتونم مرخصی بگیرم، قطعا کل هفته رو که نمیگیرم. شاید یه روز کامل و یه نصفه روز! اگه خونه بمونم که قطعا سعی میکنم یه کوچولو هم که شده، پست بذارم. البته به شرطی که از صبح نخوام برم تو دارایی دنبال کارهای خونه بریانک. حالا ببینیم چی میشه.لبخند

دیروز قرار بود مامانم از راه آهن که میاد، بیاد دنبال مانی. ولی حوالی ساعت یازده تازه رسید تهران. دیگه خودش هماهنگ کرده بود با مهدی و رفته بود دنبال دودوش! مانی هم تا دیده بودش بهش گفته بود: من دلم خیلی برای تو تنگ شده بود!!!! قلبخلاصه دوتایی سوار همون ماشین شده بودند و پیش به سوی شهران. مهدی هم که جایی تو شهرک غرب جلسه داشت، دیگه نرفته بود اداره و مستقیم رفته بود شهرک. تا حوالی ساعت چهار هم جلسه اش طول کشید. بعد به من زنگید و گفت که داره میاد عباس آباد. منم همه تلاشمو کردم که بتونم چهار و ربع بزنم بیرون. بگذریم که همه کشوها رو قفل کرده بودم که رئیسم با یه زونکن اومد سراغم! و شروع کرد به صحبت! منم هی این پا و اون پا میکردم. آخه لحظه به لحظه ترافیک داشت بیشتر میشد و تا ما برسیم شهران، حتما میخواست منفجر بشه دیگه. بعد با محذوریت گفتم: اینا رو امروز انجام بدم؟ آخه همسرم پایین منتظره!خجالت

گفت: نه، نه، فردا اول صبح که اومدی! فقط یادت نره!

منم طبق روال همیشگی ام، یه کاغذ برداشتم و موارد رو یادداشت کردم. چون بهم ثابت شده که مهمترین موارد، اگه نوشته نشن، ممکنه فراموش بشن. آدم از اداره که پاشو بیرون میذاره، با هزار و یک مورد مواجه میشد. شب هم میخوابه، مسلما ده مورد که باشه، سه تاش یادش می مونه. پس من همیشه قبل از رفتن، موارد فردا رو می نویسم. همیشه هم یه دسته کاغذ جلوم هست که روی هر کدوم تاریخ روز رو میزنم و موارد رو می نویسم. خب، از کاغذ باطله ها میشه این استفاده ها رو کرد!چشمک

به هر حال نوشتم و با کیف و کاپشنم، از بالای پله ها به طرف آسانسور پرواز کردم! یوهووووووووووووو

(اینم بگم که امروز صبح اومدم دیدم یه کاغذ گذاشته رو کیبوردم و توش ده مورد رو جهت پیگیری امروزم یادداشت کرده!!!!!!!!!)

رفتم دیدم آقا مهدی پایین تو ماشین منتظرند! یه دفعه گفتم: عه! نرفتی شرکت؟ گفت: نه! گفتم: فقط به خاطر من اومدی این طرف؟ گفت: بله! گفتم: دستت درد نکنه. لطف کردی.

بعدش دیگه راه افتاد و تو راه هم چند جمله حرفهای معمولی رد و بدل شد. تا نزدیک خونه بابام اینا رسیدیم و زنگیدم به مامانم که چیزی نمیخواد، گفت: نه! بعد به مهدی گفتم برو نزدیک بازار روز، من یه چیزی میخوام بخرم. و از مغازه پلاستیک فروشی، سه متر سفره نقره ای خریدم. حتما می پرسید برای چی؟! راستش ما تو فضای دستشویی و حموممون یه قسمت داریم که قبلا هم گفته ام، پرت بود! پارسال داداش کوچیکه ام چوب آورد و برامون طبقه بندی کرد. یه سری از اسباب بازیهای مانی رو تو کیسه گذاشته ام و اونجاست. ایراد کار اینه که اولا دل و روده همه چی معلومه. بعدش هم هر وقت مانی از دستشویی رفتن فارغ میشه، هوس میکنه یه چیزی رو از اونجا براش بیارم. خب نمیخوام هزینه کنیم و در بذاریم. گفتم همون یه پوشش یکسره از بالا تا پایین جلوش بندازیم که دل و جگر وسایل پیدا نباشه. البته خوب خیلی مسخره است. ولی چاره ای نیست! تا ببینیم تکلیفمون کی معلوم میشه!

بعدش از مغازه یه چاقو هم خریدم که دم دستم باشه تو آشپزخونه. بعد رفتیم جلوتر و از مواد شوینده فروشی، واسه خودم شامپو گرفتم. از مهدی پرسیدم، گفت چیزی نمیخواد. واسه پرده شستن هم، آقاهه گفت که رافونه یه چیزهایی داره به نام پرده شور! گفتم یعنی پرده های دوده و چربی گرفته رو تمیز میکنه؟ گفت: اینطور میگن!!!!!!! خلاصه گرفته ام ببینم زورش به دوده و چربی پرده های خونه ما میرسه یا بریم سراغ سنگ پا!!!!نیشخند

بعدش رفتیم خونه بابام اینا و با مادرمون دیداری تازه کردیم بعد از این مدت! و خب البته از وقتی زانوش اونجوری شده، منم سعی میکردم فقط مانی اونجا باشه و خودمون نباشیم و اسباب دردسر و زحمت هم کمتر باشه. والا، کاری که براشون نمیکنم، لااقل بارمو سبک تر کنم.

 خب دلم خیلی پر از حرف بود ولی من هرگز از مسائل زناشویی ام و مشکلاتم با مهدی، به خانواده ام چیزی نمیگم. مگه  اینکه خودشون باشند و متوجه چیزی بشن. کلا دوست ندارم نزدیکان از مشکلاتم بدونه. هم نمیخوام حرمتها و پرده ها از بین بره، هم نمیخوام خانواده ام غصه بخورند. بذار فکر کنند یه زندگی آروم دارم. که خب البته دارم. ولی خب یه وقتهایی اذیت هم میشم! شما که دیگه در جریانید!چشمک


بعد دیدم مامانم تو پذیرایی کومه کومه وسایل چیده و دیدم همه اش سوغاتیه. مال هر خانواده ای، یه کومه بود! مانی که دیگه هیچی. صاحب یه عالمه سوغاتی شد. یکیش یه ماشین بود که حرکت نمیکرد. یه چیز کوچیک با بدنه شیشه ای که چراغ داشت تو بدنه اش و رنگهاش تند تند عوض میشد. مثلا یه چیزی مثل چراغ خواب. شکر خدا تا شب با همون سرگرم بود! همه اش میرفت زیر میز و یا میرفت تو اتاق چراغ رو خاموش میکرد که نور رو بیشتر ببینه!

من که توقعی نداشتم. بهش هم گفتم که کار خوبی نکرده اینهمه بار برداشته آورده. چون نباید به کمر و زانوش فشار می آورده.متفکر

بعد دیدم شام که داریم، مامان فقط برنج درست کرد و البته یه کم هم کباب تابه ای برای مهدی چون بادنجون دوست نداره! آها اینم بگم که یه پیرهن و یه تی شرت هم برای مهدی آورده بود که اندازه اش نبود!!!!!!!!! مامانم خیلی ناراحت شد. ولی مهدی گفت: این حرفا چیه واقعا مهم نیست! ولی مامانم هی تو سوغاتی های بقیه، دنبال یه چیزی برای مهدی میگشت که آخر سر، بالاخره یه تیشرت و یه لباس سه دگمه آستین کوتاه نصیبش شد. مهدی رو می شناسم. واقعا براش اهمیت نداره!

بعدش مهدی رفت تو اتاق خوابید و در اتاق رو بست! من و مامان هم نشستیم به حرف زدن. یه کم بعد، داداش بزرگه ام اومد و ما هم بردیمش سوغاتی ها رو بهش بدیم که هی گفت: این چیه! اون چیه! من از این بدم میاد. چرا از اون برای من نیاوردی؟ شکر خدا که این اندازه مهدی نشد، من می برمش! و البته شوخی و جدی رو قاطی میگفت! این مورد آخر که شوخی بود. چون وقتی مهدی بیدار شد، سوغاتی هاشو جلوی مهدی گذاشت و گفت: هر کدوم که اندازه اته، بردار!

سر سوغاتی ها هم من یه کلمه به داداشم گفتم: مامان زحمت کشیده. تشکر کن و اینقدر ایراد نگیر! همین. حالا ببینید بعدش چی شد.خنثی

بعدش بابام و پسرخاله ام هم اومدند و من به مامانم گفتم: شام اینا رو که دادیم، بعد از شام می برمت خونه خاله که هم سوغاتی هاشونو بدی، هم در مورد شمال رفتن عید برنامه قطعی رو بذاریم باهاشون.

خب طبق پیش فرضی که همه مون داشتیم، قرار شد من و مهدی و مامان و بابام و داداش بزرگه به همراه خونواده خاله کوچیکه ام ـ که خونه شون نزدیک خونه مامانمه عید بریم شمال. چون همونطور که قبلا هم گفتم، نمیخواستیم جمعمون خیلی زیاد هم باشه. بنا به هر دلیلی.

شام آماده شد و نشستیم به خوردن و دوباره بحث شمال پیش اومد و برنامه ریزی. و اینکه باید دیشب برنامه رو می ریختیم و بنا به نفرات، می گفتیم مهدی یه ویلا بگیره که یه نفر رو تو فریدون کنار می شناخت! ولی باید نفرات معلوم میشد.

بازم داداش بزرگه ام، پرید به من که: تو با مردم چه مشکلی داری که نمیخوای جمع زیاد بشه! ذاتت خرابه! کلا زنها همه بدجنسند! چشم ندارند همدیگر رو ببینند. مامان یه عمر با همه رفته مسافرت و پخته و شسته، هیچ ادعایی هم نداشته! الان که از پا افتاده، تو حاضر نیستی با جمع بری سفر و کار کنی!!!!!!!!!!!! تو و خاله کوچیکه همینید! اون روز به خاله هم گفته ام! همه اش میگید جمع کوچیک باشه ما حوصله نداریم!

گفتم: تو اگه میخوای بگی زنها بدجنسد، من از همه بدجنس ترم! آره تو راست میگی! دور از جون مامان، زنها همه بد و چشم و هم چشمی کن هستند! (دور از جون همه خانمها) همه چیزهایی که تو میگی، من هستم! ولی من حاضر نیستم به خاطر جلب رضایت تو، برم حمالی چهل نفر رو بکنم! یه سال مثل سگ صبح تا شب رفته ام سر کار. الان واقعا خسته ام! میخوام چند روز استراحت کنم. الان ما خودمون که پنج شش نفریم، حوصله مانی رو نداریم! مانی که تازه یه بچه است. اینا اگه بخوان با بچه های پسرخاله ها دست به یکی کنند که دیگه دهن همه مون صافه! خود تو، تا مانی یه کم جیغ میزنه، میری تو اتاق درو می بندی!

منظور داداشم به این بود که چرا نمیخوایم با دو تا از پسرخاله هام بریم. این دو تا پسرخاله هام، هر کدوم دو تا بچه دارند، از سه سال تا شش هفت سال! خانمهاشون هم طبق تجربیات بقیه، در مسافرتها، اصلا خوش سفر نیستند. یکی شون به شدت تندخو و بداخلاقه، اون یکی خودخواه و از زیر کار دررو! خاله کوچیکه باهاشون رفته مسافرت و داغ شده. خود دختر خاله ام هم با برادرهاش نمیره سفر! و از همه مهمتر، خود این عزیزان هم هرگز مایل نیستند با ماها بیان سفر! خب ما خانواده خاله شوهرهای اونا هستیم! آدم با خاله شوهرش چه صنمی میتونه داشته باشه.

برادرم نمیخواد اینا رو بپذیره. هی میخواد منو محکوم کنه به بدجنسی و تنبلی! یعنی وقتی بهتون میگم باورتون نمیشه. همه اش میگه: زنها مگه چه کار می کنند! تو خودت، میری سر کار، بعدش هم میای یه غذا می پزی. این چه کاری داره!!!!!!!!!تعجب

اونوقت من توقع دارم مهدی قدر بدونه که من چقدر دارم خسته میشم تو این زندگی!!!

آخه بچه ها، خانواده من، یه بدبختی بزرگ دارند. این برادرم دیگه بدتر! مردم عاشق و کشته مرده خانواده شونند، به طوری که اصلا عیب و ایراد همو نمی بینند. مثلا مثل خانواده مهدی اینا که فکر می کنند همه شون گل بی عیبند. اون خوب نیست. ولی خانواده منم اخلاق بدی دارند. ماها از اونور بام افتاده ایم پایین. از صبح تا شب داریم خودمونو نقد میکنیم. نه نقد سازنده، نقد کشنده. من خودم بارها به برادرم گفته ام اینقدر جلوی  مهدی، منو خراب نکن! اینقدر جلوی مهدی باهام شوخی نکن! ولی یه مدت خوبه، دوباره یادش میره. خود مهدی هم که چای معطل قنده! منتظره یکی یه چیزی بگه، دنباله اش رو بگیره!

دیشب هم برادرم هی میخواست منو محکوم کنه. هی بحث رو به درازا کشید. حالا فکر کنید داشتیم خورش بادنجون می خوردیم. هی گفت هی گفت.

گفت: نه، میخوام بدونم تو که خودت با این پسرخاله ها نرفتی مسافرت، چرا میگی خانمهاشون بداخلاقند. چرا دیگران رو بدون اینکه خودت تجربه کنی، قضاوت میکنی. آخرش گفتم: بابا من بدترینم. ول کن دیگه. تو آخرش میخوای برسی به این نتیجه که من گندترین آدمم. منم میگم که هستم. من یه آدم گندم که نمیخوام با جمعیت زیاد برم سفر. حالا به هر دلیلی. دیگه اینهمه جار و جنجال نداره که. تازه اونا هم که ابراز تمایل نکرده اند با ما بیان سفر!

دیگه صدای بابام هم دراومد و به داداشم توپید! چه شامی شد اون شام! بیچاره مامانم! بعد از اینهمه روز برگشته بود خونه، ما مثل سگ و گربه افتاده بودیم به جون هم! (دور از جون بابام) ولی بابای بیچاره ام دیگه داشت سکته میکرد. به داداشم گفت: من اصلا به ظرفیت آشتی کار ندارم. ولی بارها گفته ام حد خودتو نگه دار. هی میگی هی میگی! بابا من شصت و دو سالمه حوصله جمع شلوغ رو ندارم. ول کن دیگه!

خلاصه جار و جنجال به پا شد! تند تند سفره رو جمع میکردم و می بردم تو آشپزخونه. مثلا اومده بودیم از مامانم استقبال کنیم. تن مامانم داشت می لرزید. فکر کنید سر چه چیز مسخره ای! چه مساله ط.خ.می! اینجور وقتها، من و مامانم حرکاتمون تند میشه! هر دو تند تند داشتیم ظرفها رو میذاشتیم تو ماشین. من رفتم سراغ قابلمه ها و شروع کردم به شستن! به خدا عین این خانمها تو فیلمهای چارلی چاپلین!!!!

داداشم هم وسط حرفهاش میگفت: همه اش تقصیر این عفریته است!! (منظور به من بود) عصر هم سر سوغاتی ها، من داشتم با مامان شوخی میکردم، ولی این (یعنی من) میخواست بین من و مامان دعوا بنذاره!

بابام هم هی بهش می توپید! خب بابام دلش نمیخواست داداشم جلوی مهدی، حرمت منو بشکنه! بدبختی منم همینه. من از این اختلافات خانواده ام که تو همه خانواده ها هست، هرگز دلم نمیخواد مهدی خبردار بشه. اولا که میشینه راجع بهش اظهار فضل میکنه، دوما تو دعوا میزنه تو روم، سوما مساله خانوادگی منه. دوست ندارم حرمت خانواده ام جلوی مهدی شکسته بشه. اینا هم دیشب دیگه ول نمی کردند.

مهدی و پسرخاله ام هم هیچی نمی گفتند! فکر کنید مشکلات مردم سر چیه، مشکلات ما سر چی؟! آخرش هم بابام به داداشم گفت: بسه دیگه سی و سه سالته! ازدواج کن و برو سر خونه و زندگیت!!!!!!!!!! اونم یه کم دیگه حرف زد و رفت تو اتاق.

حالا همین برادرم، واسه غریبه ها خودشو میکشه! یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید! هرچی غریبه تر، عزیزتر! اونم استدلالش اینه که هرکی نزدیکتره، باید به شدت نقد بشه، تا عیوبش برطرف بشه! یعنی رسما طرف رو با خاک یکسان میکنه! همه مونو دوست داره. در حق من یکی، محبتهایی کرده که عمرا هیچ برادری در حق خواهرش نکرده باشه!

منتها یه چیزی خیلی مهمه. انسانها در اثر ازدواج، یا دوستی و همجواری با جنس مخالف، تراش میخورند. ایشون دوست دختر که نداره، متاهل هم که نیست. اینه که افکارش آکبند مونده! حالا نه اینکه همه مجردها اینطوری باشند ها. اونایی که افکار ایده آلی دارند! اونایی که فکر می کنند زندگی، زنگ  انشاست! جالبه که هنوزم ایده آل فکر میکنه. اینکه مثلا ما بشیم میزبان بقیه، اونا هم بیان بخورند و بپاشند و برن، بعد ما خوشحال باشیم از اینکه جان بر کفیم! البته مامانم یک عمر اینجوری بوده! ما هی با عمه ام ا ینا میرفتیم مسافرت، مامانم همه کارها رو میکرد، ما دخترها هم ظرف می شستیم! بعد عمه ام در حالیکه دست به سیاه و سفید نمیزد، آخرش یه دعوایی بالاخره با یکی میکرد و اعصاب بقیه رو خرد میکرد. به نظر داداشم این حالتها خیلی ایده آله! اینکه از مامانم یه ا سطوره تو ذهنشه که به به ! مامان چقدر بزرگه!

البته مامانم، بزرگ منشه ولی دلیلی نداره منم راه ایشون رو برم. به خصوص که طرف مقابل اصلا از این حالت، احساس لذت نمیکنه. خود ادم  هم که له و لورده میشه! خب از اول یه نه میگیم دیگه!

حالا از دیشب دارم فکر میکنم خود من هم شاید اینجوری باشم که هی خودمو نقد میکنم و نقد میکنم و نقد میکنم. شاید یه وقتهایی باید خومونو همونجوری که هستیم، بپذیریم! دیگه ما هم از اونور بام افتاده ایم پایین! شاید لازم باشه آدم صد نباشه. هرچی که هستیم باشیم. البته باید عیوب خودمون رو برطرف کنیم ولی اینکه بخواهیم  ایده آل باشیم در حالیکه هنوز به اون مرتبه نرسیده باشیم، مثل کندن میوه کال سر درخت میمونه.

خلاصه که مهدی تا آخر شب که تو خودش بود و هیچی نمیگفت. یه جو بدی هم تو خونه بابام اینا بود. کلا یادمون رفت بریم خونه خاله ام. شاید هم اگه یادمون می افتاد، اصلاحس و حال نداشتیم! بریم بگیم چی؟ ما تو جمع خودمون در مورد مسافرت، به توافق نرسیده بودیم. دیگه وای به حال برنامه ریزی با بقیه!

بعد هم زودتر از شبهای دیگه گرفتیم خوابیدیم. منم اینقدر فکرم خراب بود که حواسم نبود و ساعت رو واسه شش کوک کردم. یعنی ده دقیقه دیرتر از بقیه روزهایی که از خونه بابام باید بیام بیرون. مهدی هم نگفته بود ماشین ببر! بعد بلند شدم و تند تند حاضر شدم و دیدم ساعت شش و بیست دقیقه است! عمرا گه هشت و نیم هم برسم!!!!!!

 رفتم بیدارش کردم و گفتم: تو امروز صبح ماشین رو نمیخوای، جلسه ای، جایی نمیخوای بری؟ گفت: نه! گفتم: پس من ماشین رو می برم. دیر پاشدم، ترافیکه! گفت: باشه ببر ولی برام پول بذار چون کیف پولمو جا گذاشته ام! منم بیست و یک هزار تومن براش گذاشتم!!!!! آخه پولها پنج تومنی و دو تومنی بود!!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه راه افتادم و یه کم آهنگ گذاشتم که از اون حس و حال بیام بیرون. بیشتر ناراحت غصه خوردن مامان و بابام هستم! وگرنه هرچی که داداشم بهم گفت، هرچند ناراحتم کرد، ولی میدونم دیگه اینجوریه  و کاریش نمیشه کرد. متاسفانه اینقدر شوخی میکنه و تو شوخی هاش، اینقدر بد میگه و بد میگه که اخیرا حس میکنم این شوخی ها، جزیی از ذهنیاتش شده. یعنی واقعا این اغراق هایی که تو شوخی، در مورد نزدیکانش میکنه، واقعا باورش شده! قبلا اینجوری نبود. همه سر و دست می شکستند که همصحبتش باشند. چون شوخ و بذله گوئه. ولی یه مدته اعصاب خردکن شده.

پناه بر خدا. راستش بدم نمیاد تنهایی با مهدی برم مسافرت. ولی خب، میدونم دل مهدی هم با اینه که لااقل شش هفت نفر هم باهامون باشند. بعد با این بساطی که راه افتاده ،معلوم نیست چی میشه. به خصوص که الان دلم برای پدر و مادرم هم میسوزه.

پناه بر خدا! هرچی که خیره ایشالا پیش بیاد!

شاید تو این پست منتظر اتفاقاتی بودید که تو رابطه من و مهدی بود. ولی خب، اینجوری شد و اتفاقی هم تو رابطه ما پیش نیومد که بخوام از اون بنویسم! حالا امروز حتما نظر میده در مورد اتفاق دیشب!!!!!چشمک

[ دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ