چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. یه روز دیگه، یه صبح دیگه و یه آغاز دیگه! ایشالا امروز پر برکت از دیروز باشه. ما هم بهتر شده باشیم از دیروز. هم روحیه مون، هم اینکه بزرگتر شده باشیم و بهتر!قلب

امروز رادیو روشن بود تو تاکسی و البته اینم توفیقیست که نصیب من میشه برادرا و خواهرها!  (اوه اوه اوه!!!!) وگرنه که اگه با ماشین خودم بیام که جز نیناش ناش چیزی نصیبم نمیشه. نیشخند خب چه کار کنم! حال خراب درونم، با شادی خوب میشه! البته که دعا و ثنا هم خوبه ولی خب، اگه شما دیدید کسی هی داره قر میده، هی رنگهای شاد می پوشه، هی می خنده، بدونید داغونی درونش رو داره اینجوری جبران میکنه! (که اینطور!!!!!متفکر)

حالا اینو بگم. تو رادیو میگفت: قسمتی از احسان کردن، اینه که کاری که دستتونه، به بهترین شکل انجام بدید که کمترین ایراد بهش وارد بشه! خلاصه که ایشالا توفیق داشته باشیم اگرم بهترین نباشیم، کمترین اشکال تو کارمون باشه! انشاءالله تعالی!!! (اوه اوه اوه آشتی حوزه علمیه رفته!!!!)

عاقو دیروز روز خلوتی بود سر کار! چیه داداش! حالا یه روزم ما خلوت بودیم. رئیسم جایی کار داشت و دوازه و ده دقیقه اومد اداره. تا یک و ده دقیقه بود که سرویسمون کرد و همه اش در حال بدو بدو بودیم. شکر خدا رفت و ما هم تا چهار و ربع، ریدرمون رو خالی کردیم و یه نفسی کشیدیم. بگذریم که ایشون ساعت هفت شب برگشته و دهن همکار ما رو سرویس کرده! ولی خب، هرکی باید یه روز شیفت بمونه. وگرنه من دیگه می ترکیدم هر روز تا هفت و هشت شب بمونم.

خلاصه با مهدی وسط روز در تماس بودم. خب اینجا براتون از همه چی میگم. با شما رودربایستی ندارم. دیروز وسط روز به مهدی زنگیدم و واقعا دلم خواست که رابطه خوب باشه و یه کم عاشقی کنم. ولی خب، فعلا دور وایسادم ببینم خودش میخواد چه کار کنه. قبلا هم گفته ام و تکراریه. که ببینم اون چه تلاشی میخواد برای رابطه بکنه.

خلاصه قرار شد چهار رو ربع برم دنبالش. چون ماشین دست من بود دیگه! حالا بگذریم که دم رفتن، موبایل رو گم کردم و تو کشو بود و قفل کرده بودم و کلید کشو پیدا نمیشد و خلاصه شیر تو شیری بود که بیا و ببین! بعدش بالاخره تشریف بردم و این بار یه تکه رو دنده عقب رفتم و زودتر رسیدم پیش مهدی و همونطور که میدونید، مهدی دوست نداره وقتی خودش هست، من رانندگی کنم! خواستم پاشم برم بشینم اون طرف که دیدم داره با موبایل می حرفه بازم در مورد خونه باباش!!!!!

با اشاره بهش گفتم: خطرناکه این رانندگی! بذار من بشینم. هی گفت: نه، منم گفتم: بابا خطرناکه! شب عیدی میزنند نصفمون می کنند! خلاصه رضایت داد و نشست صندلی کنار دست راننده. بعد همه اش هم حواسش بود من تند نرم و از کدوم خیابون برم!!!!! یعنی اگه من این کار رو بکنم، در جا سه طلاقه ام میکنه که تو میخوای منو کنترل کنی و هی بگی ننه منی و از این حرفها! که منم خیلی وقته بهش چیزی نمیگم! خلاصه رفتیم و تا رسیدیم به ورودی همت! اونجا دیگه ترافیک بود و با خیال راحت، دستی رو کشیدم! بعد تلفنتش دیگه تموم شد و گفت: حالا بذار من بشینم. بسه دیگه. شب کمرت درد میگیره! (اوخی... چه مهربون!)قلب

بعدش رفتیم تا حوالی پنج رسیدیم شهران. رفتم بالا مانی رو آوردم و البته سوغاتیها هم بود و خودش یه کیسه بزرگ بود. خلاصه مانی خیلی سرحال بود و مامانم گفت که تو شیرکاکائوش، تونیک اشتها ریخته و البته کم ریخته ولی با این حال، نصف شیرکاکائو رو بیشتر نخورده. گفتم بازم خونه. بعد گفت که صبحونه و ناهار حسابی خورده و ظهر هم دو ساعت خوابیده! حموم هم تشریف برده آقا! دیگه بهتر از این نمیشد.

خیلی هم سرحال و خوشحال و خندان بود. بعد گفت: بابا باید برام سی دی جدید باب اسفنجی بخره! گفتم: باشه عزیزم. بیا بریم خودت به بابا بگو. خلاصه رفتیم و مانی از دور دوید بغل مهدی و اونم بغلش کرد و گذاشتش تو صندلیش. تو این فاصله من رفتم عینکم رو که جلوی داشبورت بود برداشتم که بذارم تو کیفم که یه وقت یادم نره ببرمش اداره!

همینطور که عینک رو میذاشتم تو جلدش، با خودم فکر کردم، حالا خوبه وسط راه یه طوری بشه که بازم من مجبور بشم رانندگی کنم. باید بیام دوباره عینک رو بردارم بذارم رو چشمم!

بعد همون لحظه نعره مهدی رفت هوا!!!!!


وقتی میخواست مانی رو بذاره تو صندلیش، یه دفعه کمرش گرفت و همونجوری خشک موند! دویدم طرفش و پشتشو مالیدم و دیدم نمیتونه تکون بخوره.نشوندمش لبه پیاده رو و پاشو دراز کردم که عضلاتش آزادتر بشه. بعد پشتشو مالیدم.

گفتم: اگه میخوای، نریم انقلی.میخوای همین جا بمونیم؟ اگه نمیتونی حرکت کنی، میخوای اینجا باش که دیگه مانی هم فردا نشه وبال گردنت! گفت: نه، خوب میشم. بریم خونه خودمون!

خلاصه رفتم عینک رو دوباره برداشتم و زدم به چشمم!یول

آره. دقیقا مثل تصویری که ملاحظه می فرمایید! بعد آهنگ گذاشتم و راه افتادیم! مانی هم هی دستور میداد که فلان آهنگ رو بذار، فلانی رو رد کن! مهدی هم صندلی شاگر رو خوابونده بود و میگفت: مامان داره رانندگی میکنه. هولش نکن! که البته خودم هم مرض داشتم. خلاصه یه ساعت طول کشید تا از شهران رسیدیم انقلاب! ترافیک بود ها! مسلمان نشنود، کافر نبیند!گریه

غیر از یه تیکه اتوبان، همه اش با یک و دو اومدم! یکی دو جا هم سه رفتم که اندک شمار بود!!!! یعنی ستارخان که دیگه داغون بود. زانوی چپم دیگه داشت منفجر میشد. ولی خب چاره ای نبود.دیگه نمیشد مانی بشینه پشت فرمون!نیشخند

خلاصه رسیدیم و من دویدم در خونه رو باز کردم و برگشتم یه سری وسایل رو بردم داخل. بعد با مانی رفتیم که براش سی دی جدید باب اسفنجی بخرم طبق قولی که بهش داده بودم. خلاصه رفتیم و از سوپر، هفت هشت تا سی دی باب اسفنجی گرفتم و بهش دادم و گفتم: فقط میتونی یکش رو برداری. حالا هر کدوم رو که میخوای بردار! گفت: نمیشه همه اش رو ببرم؟ گفتم: نه! اگه تو همه اش رو ببری، بقیه نی نی ها چه کار کنند؟ خلاصه یکی رو برداشت و با هم رفتیم یه سوپر دیگه که براش خوردنی بگیرم. آب پرتقال و شیرکاکائو و برای خودم هم شیر و برای خونه هم ماست گرفتم!

بعد هر دو با هم برگشتیم خونه و سوئیچ رو برداشتم و رفتم بقیه خریدها رو از پشت ماشین برداشتم و آوردم تو خونه. دیگه ساعت بیست دقیقه به هفت بود. همه چی رو گذاشتم همونطور بمونه! بعد به خودم فرجه دادم که تا ساعت هفت دراز بکشم، بعد بلند بشم! مهدی هم دراز کشید رو تخت و خوابش برد.

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که با خودم فکر کردم نکنه مانی امشب زود شام بخواد؟! بذار شام رو حاضر کنم. بعد از ده دقیقه بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه سیب زمینی نگینی کردم. البته با چاقویی که پریروز خریده بودم! بعد برنج خیس کردم و دیدم تو یخچال، دوتا گوجه داریم. اونا رو رنده کردم و سیب زمینی ها رو تو قابلمه کوچیک تفت دادم و زردچوبه ریختم و گوجه ها رو اضافه کردم و و تفت دادم و یه قاشق هم رب اضافه کردم و حسابی که رنگ داد، برنج رو ریختم روشو درشو بستم.

بعدش خرد خرد خریدها رو جابجا کردم و گذاشتم تو یخچال و کابینت ها. بعدش مانی از اتاق بیرون اومد و گفت: این سی دی رو نمیخوام! گفتم: بهتر! بیا با هم بازی کنیم. اونوقت یه کم باهاش ماشین بازی کردم و یه کم هم شمشیر بازی. بعد زنگیدم به مامانم که حالشو بپرسم.

آخه پریشب بعد از شاهکار ما، نصف شب حالش بد میشه. ولی خب هیچ کدوممون رو بیدار نکرده بود. فشار خونش رفته بود روی 15! خودش سر خود، زیرزبونی خورده بود!

بعدش دیروز عصر هم فشارش رفته بود رو 17!!!!!!!!

من دیگه داشتم بال بال میزدم. گفت: مهم نیست. فردا میرم دکتر. گفتم: حتما برو. اگه شده مانی رو نمیارم که بری. گفت: نه، اول میرم یه دکتر عمومی که برام آزمایش بنویسه که قند و چربی رو چک کنم. بعد با جواب اون، میرم پیش دکتر قلبم!

ولی خب اعصاب خودم داغون بود. شام که آماده شد، واسه خودم و مانی کشیدم و با ماست دادم بخوره. خودم یه ذره خوردم و بقیه رو ریختم تو ظرف که امروز بیارم اداره. مهدی هم که غذای دیروزش رو نخورده بود و همونجوری مونده بود تو یخچال! خلاصه آشپزخونه رو یه دستی کشیدم و منتظر بودم مهدی بیدار بشم که برم  حموم. آرایشم رو پاک کردم و مسواک هم زدم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. مهدی بیدار شد ساعت نه و حالش شکر خدا بهتر بود. بعد روی زمین بالش گذاشت و دراز کشید. گفتم بیا رو کاناپه دراز بکش، که قبول نکرد.

خلاصه بازم زنگیدم به مامانم و گفت که فشارش پایین اومده و الان روی دوازدهه! بعد دیگه قطع کردم و خیلی ناراحت بودم. گفتم: آدم اینهمه زحمت واسه بچه میکشه، آخرش بچه میشه دشمنش!

بعد مهدی شروع کرد به حرف زدن و حسابی از برادرم طرفداری کرد که مقصر پدر و مادرت بودند که جلوی ماها، بهش حرف زدند!!!!!!!!! اونم چیزی به تو نگفت! تو به خودت گرفتی!!!!!!!

من:تعجبتعجبتعجب

جالبه هر ده دقیقه یکبار هم میگفت: بذار من حرف نزنم. به من ربطی نداره! بعد شروع میکرد به حرف زدن! حالا انگار من رو دست و پاش افتاده بودم  که منو از نظرات ارزشمندش بی بهره نذاره!

همه اش هم میگفت: نظر من و تو که عین هم نیست. من اصلا حرفهای تو رو قبول ندارم! بعد گفت: تو مسافرتها، نظر من اینه که همه سال عدس پلو و زرشک پلو میخوریم، دیگه تو مسافرت باید غذای حاضری بخوریم! ولی شماها اصرار دارید که بازم غذا درست کنید. خب زحمتش می افته گردن خودتون!!!!!!!!! گفتم: به نظرت اگه اینهمه آدم ـ مثلا ده پونزده نفر ـ تو مسافرت بخوان هر وعده رو از بیرون غذا بگیرند، هزینه اش چقدر میشه؟!

خلاصه بحث فایده نداره وقتی دو طرف اصلا نمی فهمند طرف مقابل چی میگه! بعدش مانی دستشویی داشت که گفت: بابا! تو منو ببر. مهدی هم بردش دستشویی و مانی از دستشویی بیرون دوید و همونطور ... لخت، مشغول جست و خیز شد. بعد من صداش کردم که بیاد شلوار بپوشه! نیومد و بعد از چند دقیقه کنار مهدی اومد و من شلوار و شورت مانی رو دستش دادم که پاش کنه. مهدی عصبانی شد و یه ابروشو بالا انداخت و دو تا کف دستشو رو هم گذاشت و اندازه یه چیز گشاد رو درآورد و گفت: تنبل ترین زن دنیایی!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

تو دلم گفتم: خدا رو شکر که حرف تو و نکاح سگ، برام یه اندازه ارزش داره! پشتمو کردم بهش و رو همون کاناپه خوابم برد.

یکربع بعد بیدار شدم و دیدم جنازه تر از  اونی هستم که بخوام برم حموم. فقط تی شرتم رو عوض کردم و رفتم گرفتم خوابیدم. مسوولیت خوابوندن مانی هم که قطعا با  من نیست. با من هم باشه، به هر حال من تنبل تر از اونی ام که بخوام این کار رو بکنم. در نتیجه رفتم تو اتاق و رو تخت خوابیدم و عجیب، انرژی رختخواب رو جذی میکنم. واقعا بهم لذت میده. لذت خوابم وقتی تکمیل شد که چند دقیقه بعدش، یه کله کوچیک اومد تو بغلم و موهای لختش رفت تو صورتم! بعد مانی کنارم خوابید و دوتایی از کنار هم بودن، لذت بردیم!

یه چیزی از مانی بگم: دیروز مامانم با مانی میرن بیرون و یه کم قدم می زنند. بعد مامانم به مانی میگه: از این پله ها بیا بالا! مانی میگه: آخه مینیسک پام درد میکنه!!!!!!!خنده

[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ