چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلبببخشید که پست امروز رو دارم با تاخیر می نویسم! آخه از صبح نشده که بنویسم. درگیر کار بودم و شکر خدا اینا بالاخره رفتند بیرون از اداره و الان میشه یه چیزهایی نوشت.

راستش اول خواستم امروز کلا ننویسم. بعد دیدم این ناراحتی ها، می مونه برای شنبه و پست اون روز. با خودم عهد کرده ام هیچ ناراحتی رو از این هفته نبرم هفته بعد. همه اش بمونه تو این هفته.

اولش یه قولی به همه تون میدم. اونم اینکه امروز بعد از کار، حتما میرم دکتر واسه پیگیری درد پهلو. چون دوباره این درد لعنتی شروع شده و از صبح دمار از روزگارم درآورده. اگه امروز من نرفتم، هر کاری خواستید بکنید. امروز هم مهدی میره مدرسه قبلی شون. آخه چند وقته که هی بهش زنگ می زنند که بیاد. حالا اگه کار دیگه ای براش جور نشه، مجبوره با همونها برنامه اش رو ببنده. هرچند که باید کارش تمام وقت باشه نه مثلا ده ساعت تدریس در هفته! که اصلا به رفت و آمدش نمی ارزه!

معاونت تمام وقت هم خوبه. میدونم مهدی از پسش برمیاد. اتفاقا بد هم نیست. چون معاون مدرسه باید از هفت صبح تو مدرسه حاضر باشه!!!!!!!!چشمک تا وقتی که آخرین دانش آموز از مدرسه بیاد بیرون! هرچند که واسه روحیه خودش خوب نیست. عصبانیه و میزنه یکی از بچه ها رو ناکار میکنه! به هر حال...

امروز چهارشنبه است و داداشم نزنگیده که مثل اغلب چهارشنبه ها میاد خونه مون. البته از هفته قبل هم که فهمید من پنجشنبه کارگر دارم، خودش گفت که نمیاد! ولی خب، از یکشنبه شب که اون قشقرق به پا شد، دیگه بهم نزنگیده. البته فردا شبش که کمر مهدی درد گرفت، به موبایل مهدی زنگید و حالشو پرسید و گفت اگه کاری داری به من بگو!

خلاصه دیروز به مهدی زنگیدم که برنامه عصر چیه که گفت: مثل همیشه. اگه میخوای، بیا که با هم بریم. اگرم کار داری که خودت برو خونه! تو دلم گفتم: عمرا اگه این کار رو بکنم! دوباره شب به یه بهانه ای، میخوای هوار بکشی که چرا من دارم میرم دنبال مانی و تو نمیای!

خلاصه رفتیم و خوشبختانه خیلی به ترافیک نخوردیم. رسیدیم شهران و من طبق معمول رفتم بالا مهدی رو بیارم که بابام اخمامش و هم بود که: تو چرا هر روز این راه رو میای و میری؟ خب خود مهدی بیاد و مانی رو ببره و بیاره. حالا گه تو بیای، از کار اون کم میشه؟ چه عذابیه به  خودت میدی؟ تو زودتر برو خونه به کارهای خونه برس!

هیچی نگفتم. دیگه نگفتم که سر همینم چقدر مرافعه است. مهدی اینقدر خودخواهه که راضی نمیشه خودش مانی رو ببره و بیاره. همه اش فکر میکنه باید من هم پا به پاش تو ترافیک زجر بکشم!

کلا دیروز حال خوبی نداشتم. یعنی نمیدونم چرا حس و حال ندارم. همه اش تو خودم بودم.

خلاصه با مانی رفتیم پایین و مامان گفت که ظهر نخوابیده! بعد مانی راضی نشد بشینه تو صندلیش و گفت: من عقب رو صندلی می شینم! منم نشستم کنارش که یه وقت زیان کاری نکنه!!! بعد اون شروع کرد به شیرین زبونی و منم ازش فیلم گرفتم. دوربینم همیشه و ساک مانیه که هر جا که مانی هست، دوربین هم باشه و تا اونجایی که میشه، صحنه ای از شیرین کاریهاش از دستمون در نره و ثبتش کنیم!!!!متفکر

وسط راه هم خوابش برد. منم روی صندلی عقب، لمیده بودم و تو خودم بودم. کلا بی حوصله بودم. بعد رسیدیم خونه و وسایل رو که جابجا کردم به مهدی گفتم: لامپ حموم سوخته عوضش کن.

یه لامپ از لوستر پذیرایی ذرآورد و برد گذاشت تو حموم. منتظر بودم بیاد بیرون که برم حموم. بعد دیدم صدای آب میاد. تصمیم گرفتم تا وقتی که از حموم میاد بیرون، غذا رو روبراه کنم. گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون و کباب تابه ای و گوجه درست کردم. برنج هم کته گذاشتم و مهدی دیگه اومد بیرون و من رفتم حموم. بعد بیرون اومدم و کاری برای انجام نداشتم.


رو کاناپه ولو شدم و مهدی هم دو تا لپ تاپ گذاشته بود جلوش و داشت با یکی میرفت تو نت و با اون یکی فیلمهاشو چک میکرد. منم تی وی رو روشن کردم و هی از این کانال به اون کانال! شکر خدا هیچی هم نداشت.

ساعت هشت هم رفتم سراغ مانی و اول موهامو سشوار کشیدم و بعد هی سشوار رو می بردم زیر پتوش تا از باد سشوار بیدار بشه. اونم هی بازیش گرفته بود و صورتشو قایم میکرد. خلاصه هی با هم بازی کردیم تا کامل بیدار شد. دستامم کرده بودم جوجو و هی از رو بدنش حرکت میدادم. اونم غش غش می خندید!

کلا حس خوبی نداشتم. با مهدی هم سه چهار جمله حرفیده بودیم و بازم حرف مفت زده بود. گفتم احترام خودشو نگه داره و اینقدر چرت و پرت نگه. وقتی رفتم تو اتاق پیش مانی، موهای لخت مانی رو بوسیدم و بغضم ترکید. نمیخواستم مانی اشکمو ببینه. ولی حس کردم وجود مانی، اگرچه راهمو بسته که نمیتونم هیچ اقدامی بکنم، ولی همین برام یه نعمته. اونم هی خودشو تو بغلم فرو میکرد!

کم کم مانی اومد تو هال واسش شام آوردم و بهش دادم خورد. بعد آشپزخونه رو جمع کردم و همه چی رو شستم و گذاشتم کنار. رو کاناپه دراز کشیدم و چشممو دوختم به تی وی. یک یاز کانالها داشت فیلم لطفا مزاحم نشوید رو نشون میداد. نشستم به دیدن فیلم و مموری دوربین رو هم خالی میکردم رو هاردم. مهدی هم زیر لب غر میزد که هم تی وی در تصاحبشه هم لپ تاپ!!

منم محل نمیدادم. کارم که تموم شد، دراز کشیدم و بقیه فیلم رو دیدم. اونم با لپ تاپ سرش گرم شد. حوالی ساعت ده و نیم یازده، یه اس ام از طرف دوست اومد که خبر میداد روز یکشنبه، مادر عزیزش از شر بیماریش راحت شده!

یه دفعه از جا پریدم و زدم تو سر خودم! بی اختیار اشک از چشمام می اومد! مهدی گفت: چی شده؟ گفتم: مامان معصومه!!! هرچی بهش زنگیدم، جواب نداد. اس دادم: تو رو خدا بردار! نوشت: پیش خواهرم هستم نمیتونم جواب بدم. گریه ام میگیره، نمیتونم گریه کنم.

ولی من خودم داشتم مثل ابر بهاری گریه میکردم. طفلی مریض بود و خیلی خیلی این دو سال آخر زجر کشید. واقعا راحت شد. ولی خب، بچه هاش بی تابند.

با خودم فکر کردم مامانش روز یکشنبه فوت کرده. همون روزی که من چقدر اشتیاق داشتم مامانمو بعد از ده روز ببینم! همون روزی که تو دل خودم، از بانو سرن خجالت میکشیدم. وقتی که سوغاتی ها رو دیدم همه اش فکر میکردم ...

بعد دیدم نمیشه اون وقت شب به کسی خبر داد. لزومی هم نداره. خبردادن رو گذاشتم واسه امروز. ولی شاید معطل بودم که یه جوری گریه کنم. اشک هم تمومی نداشت. به طوری که وقتی اخر شب مانی رو بردم دستشویی و چشمم به قیافه ام افتاد، جا خوردم!

تو تمام مدتی که اشک میریختم، دریغ از یه کلمه محبت آمیز و تسلا دهنده! دریغ از یه جمله آروم کننده. و من چقدر دلم یه آغوش میخواست که توش آروم بشه و کسی که بهم تسلی بده! ازش توقع ندارم ولی واقعا خودش هم نباید به این چیزها فکر کنه؟

آخه یه سری از دوستان چه عمومی چه خصوصی نوشته اند که کار من غلطه. راستش عزیزان من دیگه نمیدونم چی غلطه و چی درسته. فقط میدونم که خسته ام. توان تلاش یکنفره برای درست کردن رابطه رو ندارم. دیگه واقعا بریده ام. الان هم زجر میکشم، دو ماه پیش هم زجر میکشیدم، پارسال هم زجر می کشیدم!

برای اونم فرق نداره. اصلا این روزها حتی متوجه تغییر حال منم نشده! اگرم شده، اصلا براش مهم نیست. اگه مهم بود، یه پرس و جویی میکرد.

نمیدونم. یه وقتهایی میگم شاید نوشتن من، باعث دردسر میشه. یه سری دخترها، کلا از ازدواج پشیمون میشن. ولی بچه ها! اینجوری نیست. مرد خوب هم هست. مرد همراه هم هست. فقط به شرط اینکه شماها مثل من نباشید. رفتارتون مثل من نباشه. باجه بده نباشید! وگرنه تا آخر عمر باید باج بدید. طرف عادت میکنه به سرویس دهی شما و دیگه خدا هم بیاد پایین، نمی تونید از سرش بندازید.

وگرنه من دیروز داشتم با یکی از همکارهام می حرفیدم. یه خانمی که از من بزرگتره و کلا آدم معمولیه. البته خب بخت و اقبالش خدا نکنه مثل من باشه! کلا حقوقش که تو خونه نمیره و میشه پس انداز! شکر خدا وضع مالی همسرش خوبه و میگفت که همسرم گفته کارگر رو شنبه و یکشنبه می گیرم که تو خونه نباشی! (یعنی این خانم خونه نباشه!) تا تو خسته نشی! من و کارگر خونه رو می شوریم و تمیز می کنیم!!!!!!!! بعدش فقط من یه مشکل دارم با همسرم. اونم اینه که من بچه دوم میخوام، ایشون نمیخواد!!!!!!!! هر شب هم رابطه به راهه و من بچه میخوام و شوهرم میگه نه، بهت فشار میاد!!!!!!!!!!

کمرم درد میکرد وگرنه میخواستم همون لحظه بدوم برم خودمو از پنجره پرت کنم تو خیابون!! آخه یادم رفته بود اینجور مردهایی هم هنوز هستند! که مواظب خانمشون باشند. نه به خاطر پولی که خانمه تو زندگی آقاهه نمی بره. به خاطر شعوری که مرده داره و فکر میکنه فلان شرایط، به زنش فشار میاره یا نه!!!!!!!!!

من ده روز رفتم فیزیوتراپی و نرفتم دنبال مانی، همچین طلبکار بود، که خدا می دونه!

ول کن. این حرفها فایده نداره. فقط خیلی خیلی دلم میخواد اگه دارم اینجا می نویسم، به درد کسی بخوره و کسی دیگه این اشتباهات رو تکرار نکنه. وگرنه زندگی تون دور از جون یه جهنمی میشه که خودتونم نمی تونید تحمل کنید.

آخر هفته خوبی براتون آرزو میکنم. خودم هم نوشتن این پست رو دوست نداشتم. کاشکی حال بهتری داشتم و میشد حال شما رو خوب کنم. ولی منو ببخشید. حتما اینم زودگذره. این دو روزه حتما دیگه تموم میشه این احوالم!

 

[ چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ