چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حالا که سه روز بیشتر به دربی نمونده، بهتر دیدم یه چیزهایی راجع به خودم و مهدی و این دو تا تیم بنویسم:

خانواده و فامیل من تقریبا 95% همه استقلالی اند. فقط بابام پرسپولیسیه و یکی دو تا از دامادهای خاله ام.

خانواده مهدی، همه پرسپولیسی اند به جز بابای مهدی که استقلالیه!

من یک استقلالی معمولی ام. یعنی از برد تیمم خوشحال و از باختش ناراحت میشم.  ولی مهدی یه پرسپولیسی متعصبه. یعنی وقتی تیمش می بازه، رفتارهای عصبی بدی از خودش نشون میده. کسی هم نباید دم دستش باشه چون اینجور وقتها بی اغماض میشه!!!

البته بذارید برگردم به هفت سال پیش که با مهدی ازدواج کرده بودم.اون اوایل خود مهدی یه کم ملاحظه میکرد. خانواده من هم اصلا باهاش کل کل نمی کردند. این بود که جو آروم بود. ولی در کل مهدی ترجیح میداد زمان بازی این دو تا تیم با هم، خونه مامان اینا نباشیم. چند سال گذشت و همه خیلی ملاحظه مهدی رو میکردند ولی ایشون بعد از یه مدتی خرشو دراز می بست. هرچی اینوری ها هیچی نمی گفتند، هی یه طرفه کری می خوند و زمانی که مانی دنیا اومده بود و رفتار مهدی با من خیلی بد و طلبکارانه شده بود، کم کم برادرهام هم شروع کردند به کری خوندن و دیگه جلوی مهدی به قول معروف کم نذاشتند!!! خب این وسط تن من بیچاره هی می لرزید که الان دعوا میشه، الان حرمتها شکسته میشه، ....

به قول سریال ملکی ایر لاین (که اسم سریال الان از یادم رفته) بدبخت به اسکندر!!! بیچاره اسکندر!!! گریه

که حتی یادمه چند ماه پیش، شب من زودتر از همه خوابیده بودم که با صدای داد و بیداد از خواب بیدار شدم. خونه مامان اینا هم بودیم. دیدم مهدی و داداش بزرگه ام سر فوتبال ـ حالا یادم نیست پرسپولیس و استقلال بود یا تیمهای خارجی ـ با هم کل کل کرده اند و بعد کار به دعوا کشیده و اینقدر صداشون بلند بود که من ازخواب پریدم!!! هراسون رفتم تو هال، می گم: «چه خبره؟ آخه آدم خوابیده!» گوش نکردند و هی ادامه دادند. مامان بیچاره ام هم توی رختخواب نشسته بود و شوکه شده بود! آخر سر دیدم ساکت نمیشن، منم داد زدم «خفه شین! با جفتتونم! آخه نمی گید آدم خوابیده؟ مرده شور همه فوتبال رو ببره که پولش میره تو جیب بازیکنها و باشگاه، حرص و جوش و بدبختی و دعواش مال ماست.» خلاصه از دستشون خیلی دلگیر شدم. مهدی که از من طلبکار بود و تا چند روز قیافه می گرفت که چرا جلوی خانواده ات به من گفتی «خفه شو!» منم گفتم: «به جفتتون بودم!! بعدش هم، تو خونه مامان خودت، نمیذارین پشه بپره، می گین فلانی خوابه، فلانی داره استراحت میکنه، از ساعت هشت شب خاموشی میدین که فلانی از سر کار اومده و خسته است، پس چرا اینجا نصف شب صداتو می اندازی سرت؟ چطوریه که ارزش سگ واسه خانواده ات قائل نیستی؟ بعدش هم، ما خونه اونا مهمونیم. ارث پدرمون رو که ازشون نمی خوایم. نباید ملاحظه کنی؟ باید همینطوری وایسی وسط دعوا کنی؟» خلاصه یه کم لج کرد و یه کم فکر کرد و بعدش قسم خورد که در مورد فوتبال با خانواده و فامیل من یه کلمه هم کل کل نکنه! که بعد از اون، چند بار پسرخاله هام باهاش شوخی می کردند، میگفت: «من قسم خورده ام. نمیتونم جوابتونو بدم!»

توی این چند سال، به خاطر عکس العمل های وحشیانه مهدی زمان دیدن فوتبال تو خونه خودمون، اصلا اون اوایل که من ازخونه میرفتم بیرون. یعنی مثلا اگه بازی پرسپولیس ساعت 6 شروع میشد، من اگه سر کار بودم، می موندم اداره یا از قبل برنامه ریزی میکردم که خونه نباشم تا اعصابم خرد نشه. نه به خاطر استرس بازی. که اصلا تو این مدت استقلال از سرم افتاده بود. فقط به خاطر ندیدن عکس العمل های مهدی. بعد یه آدمیه که وقتی ناراحت یا عصبانیه، اصلا نباید بری طرفش. نباید دلداریش بدی. چون توهین می کنه!!!! منم میذاشتم تو حال خودش بمونه. مثلا پرسپولیس یه موقعیت گل رو خراب میکرد، دو تا دستهاشو بلند میکرد، چنان می کوبید روی میز، که هرچی روی میز بود می افتاد زمین!!!!!! تا همین حد که میبینید وحشی!!!شیطان

حرکات و رفتارهای مهدی، کاری کرد تو این چند سال که من از یادم بره استقلال بازی میکنه، من طرفدارشم و دلم میخواد ببره!!! اولها جلوی منم جبهه می گرفت. حتی اگه حرف نمیزدم، مثلا استقلال گل میزد، بیخودی به پر و پاچه ام می پیچید. منم هی روز به روز عقب نشستم که اشتباه کردم. البته حوصله دعوا نداشتم و به نظرم ارزش نداشت. ولی همین باعث شد که مهدی فکر کنه فقط خودشه که حق داره طرفدار تیم مورد علاقه اش باشه.

الان دیگه چند روزه که روشم رو عوض کرده ام. به اندازه خودم، طرفدار استقلالم، اخبارش رو کم و بیش پیگیری میکنم، دلم میخواد روز جمعه برام یه روز قشنگ باشه. حالا یا استقلال ببره یا ببازه. چه اهمیتی داره؟! این فوتبال و ورزش و این جور چیزها واسه سرگرمیه. نه واسه خون ریختن. همون سالهای اول ازدواجمون، یه بار پرسپولیس باخت. مهدی طبق معمول عصبانی شد و رفت حموم. از حموم اومد و رفت تو  اتاق، دیدم خبری ازش نیست. رفتم دیدم نشسته لب تخت، شکل مرده ها شده!!!! گفتم چته؟ بهم پرخاش کرد. منم گفتم: «به جهنم! بدبخت! اگه امشب سکته کنی بمیری، فردا همون باشگاه و بازیکنهاش میان سر قبرت گل بذارند؟ بمیری واسه چی؟ واسه خاطر کی؟ اینها واسه سرگرمی و دور هم بودنه.» ولی خب روز به روز بدتر شد.

این وسط منم خیلی اشتباه کردم. خیلی عقب نشستم. الان دیگه خیلی راحت راجع به استقلال حرف میزنم. باهاش کل کل نمیکنم. ولی نظرمو میگم. اصلا قرار بود مهدی و همکارهاش جمعه و شنبه برن شمال. جمعه تولد مامان مهدی هم هست. مهدی اول گفت: پنجشنبه شب میریم خونه مامانم اینا، من جمعه صبح میرم شمال، تو و مانی هم دیگه بمونید اونجا. هفته بعد هم که اونجاییم دیگه.»که البته من مخالفت کردم. گفتم همین پنجشنبه و جمعه است که ما خونه خودمونیم. چه کاریه خب؟ تو تلفنی ازمامانت عذرخواهی کن. حالا تولد پیغمبر که نیست (البته اینو تو دلم گفتم!!چشمک) شنبه که از شمال برگشتی، مامانت رو ببین. من و مانی هم خونه خودمون می مونیم. منم چون استقلالی ام (!) تو خونه خودمون بازی رو می بینم، بعد از بازی با مانی میریم خونه مامانت. کادوشم بهش میدم.» اخم کرد و تخم کرد و قیافه گرفت ولی من سر حرفم بودم. حتی از صبح دارم دنبال یه جایی میگردم که از این کلاههای چند شاخه سفید و آبی یا از این کلاه گیس فرفری های آبی پیدا کنم که هرچی تو اینترنت می گردم نیست. همه میگن همون روز بازی دم در ا ستادیوم می فروشند که دیگه به دردم نمیخوره اون روز.

البته سفر مهدی هم کنسل شد و کلا تهرانه. حالا واقعا من نمیدونم زمان انجام مسابقه، خونه خودمونیم یا به خاطر تولد مادر مهدی، اونجاییم!

تازه یه کار دیگه هم میخوام بکنم. میخوام برم بانک صادرات و دو تا کارت هواداری استقلال واسه خودم و مامانم بگیرم!! تشویق البته تا حالا این میل رو نداشتم. یعنی چون همه اش احساس میکردم این باشگاهها دولتی اند، خوشم نمی اومد و همیشه هم که فوتبال با ثیاثت قاطی میشه. ولی الان میخوام به فوتبال به چشم فوتبال نگاه کنم. در همین حد.

آشتی استقلالی..... دودورو دودور دورهورا

[ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ