چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. عصر جمعه تون بخیر! حالا چی میشه ما یه روزم عصر پست بذاریم! محض خنده و تنوع! راستش فردا نمیخوام برم اداره، اینه که امروز می نویسم که همه دوستان عزیز رو از نگرانی دربیارم، هم اینکه بنویسم دیگه!

خب من به قولم وفا کردم و چهارشنبه عصر در حالیکه به خودم می پیچیدم از درد، راهی دکتر شدم. البته رفتم بیمارستان مدائن. اونجا دکتر اور‍ژانس تا معاینه کرد گفت: اینهمه درد یا از اپاندیسه، یا از سنگ کلیه! بعد سونوگرافی و ازمایش فوری نوشت و گفت: فوری برو انجام بده.

عزیزانی که شما باشید، از بیمارستان بیرون اومدم و در به در دنبال سونوگرافی بودم! البته اشتباه کردم. باید تو همون بیمارستان انجام میدادم. ولی بعد از چهل وپنج دقیقه تو خیابونها رو گشتن و سرویس شدن و نیافتن، دست از پا درازتر برگشتم بیمارستان و رفتم دیدم سونوگرافی بیمارستان هم بسته شده! فقط ازمایش ادرار و خون دادم و گفتند که ساعت نه بیا جوابشو بگیر.

خلاصه برگشتم خونه با حال نزار. بعد هم طبق معمول با مهدی حرفم شد و این بار دیگه زدم زیر گریه و هرچی ناراحتی تو دلم بود بهش گفتم. اونم گفت: وقتی که تو میخوای الگوی اوایل ازدواج رو عوض کنی، همین میشه. نباید از من توقع دیگه ای داشته باشی!!!!! منظورش این بود که مثل اوایل، من هی بهش محبت کنم و محبت کنم و محبت کنم. حالا اگه اون جواب نداد، خب نداد! 

درحالیکه گریه میکردم بهش گفتم: وقتی تو ادم اوایل نیستی، من چه جوری میتونم همون محبت ها رو به تو بکنم. یه روزی مامانت با من دعوا کرد. من تو ا تاق تو گریه کردم و خواستم برم خونه مون. ولی تو گریه کردی و نذاشتی من برم. گفتی که تنهایی. این مهدی، الان همون مهدیه؟

چشمشو انداخت پایین و گف: نه! گفتم: پس دیگه چی میگی؟

اخه میدونید بچه ها! گفته بودم که مهدی چهارشنبه رفته بود مدرسه پیش همکارهاش قدیمیش. وقتی برگشت گفت: وقتی رفتم مدرسه، یاد حرفهای اول ازدواجمون افتادم!

منم مثل شما فکر کردم یاد خاطرات خوب افتاده! ولی ادامه داد:

میدونی آشتی! به این نتیجه رسیدم تو هم عین خریدار خونه بابام اینایی! !!! بین تو و اون چه فرقی هست وقتی که هر دو حرفی زدید که بهش عمل نکردید!!!!!!!!

یعنی بچه ها!!!!! این روزها مهدی و خانواده اش، از صبح تا شب تف و لعن می فرستند به این خریدار بی همه چیز که نزدیک یه ساله که میگه میخرم ولی نه پول میده، نه میره کنار!!!!!

اینم اخرین دستاورد جدید عشق مهدی نسبت به منه!!!!!!!! می گرده هرچی تو دنیا اذیتش میکنه رو با من یکی می کنه!!!!!!!!

منم هم درد داشتم، هم دیگه طاقتم طاق شده بود. بهش گفتم: یعنی من تو زندگی تو هیچی نبودم؟ یه روزی بهت گفتم میام خارج و نیومدم. همین باعث شده الان اینقدر از من متنفر باشی؟ یعنی من هیچی نبودیم؟ هیچی؟ و کلمه هیچی رو به اندازه همه چی با همه وجودم دادم بیرون!

خب این گهیه که خودم خورده ام. خودم زندگی با عشق خواستم و همه محبت رو یکجا ریختم به پاش. اینم امر بهش مشتبه شد. فکر کرد هرچی با من هم بد باشه من همچنان عاشق می مونم. حتما!!!!!!!!!!!

بعد حاضر شد بره جواب ازمایش رو بگیره. گفت: رسیدی چیزی نداری؟ گفتم نه. فقط اگه اسمم هنوز تو یادت مونده، اسمم رو بگو. مسوولش خودش میدونه!

رفت و برگشت و گفت که تو ادرار، کمی خون دیده شده  و احتمالا عفونت شدید کلیه و مجاری ادراره. شاید هم سنگ باشه.

من که حال سگ داشتم. ولی از طرف دیگه، فرداش که میشد پنجشنبه، قرار بود کارگربیاد. نه میشد کنسل کرد نه به روزدیگه ای انداخت. خلاصه صبح شد و من همچنان دردداشتم. خانم کارگر اومد و با هم صبحونه خوردیم و افتاد به جون خونه. خیلی دختر زبر و زرنگی بود. خواهش میکنم ازم اسم و ادرس و شماره اش رو نخواهید چون معذورم!

خودم هم در حالیکه شال بسته بودم به کمرم، کم و بیش کمک میکردم! اول خواستم غذا درست کنم ولی دو تا فحش ناموس به خودم دادم و نشستم سر جام. به مهدی گفتم: از بیرون غذا بگیر واسه ناهار. من برنجش رو درست میکنم.


خلاصه مهدی اندازه دو نفر هم بیشتر گرفت و به خانمه گفتم با خیال راحت غذا بخور برای پسرت هم میدم ببری! اخه خانومه یه بچه نه ساله داشت که تنها زندگی می کردند با هم و شوهر نامردش گذاشته بود رفته بود. اینم از این راه ارتزاق میکرد. 

خلاصه ساعت چهار شد و هنوز کارها تموم نشده بود. به خانمه گفتم: من اگه برم و برگردم برات مهم نیست؟ گفت: نه. برو به سلامت. منم رفتم سونوگرافی و دکتر تشخیص داد که یه سنگ 4 میلیمتری تو کلیه چپمه!!!!!!!! و البته همونطور که مستحضرید، سنگی که روی کلیه باشه درد نداره. یعنی اینهمه درد این روزهای اخیر، بابت این سنگ نبوده. بلکه سنگ یا سنگهایی بوده که تو این ده روز از کلیه جدا شده و دفع شده!!!!!!!!!!

خلاصه رسیدم خونه و دیدم خانمه خونه رو کرده دسته گل! دیگه داشت میرفت. واسه بچه اش هم یه بسته مدادرنگی گذاشتم که ببره. قرار بود شصت بهش بدم، که صد بهش دادم. خلاصه اون رفت و من افتادم به جون خودم و هی ده قلپ اب میخوردم و هر ده دقیقه یکبار میرفتم دستشویی!!!!!!! بعد دوباره میرفتم و وقتی بیرون می اومدم اب میخوردم. هی هم سعی میکردم طناب بزنم که سنگ حرکت کنه! ولی خب دیگه رمق نداشتم!!!!!!!!!

از درد هم داشتم می مردم. پدر عروسمون هم که متخصص کلیه است. بهش زنگیدم و بهم گفت فلان داروها رو بخور. خلاصه مهدی رفت داروها رو گرفت و منم خوردم. ولی حسابی بی حال و بی رمق بودم.

مهدی خودش هم حس سرماخوردگی داشت. اون تو اتاق خوابید و من و مانی تو پذیرایی. البته مانی از صبح اینقدر پا به پای خانمه کار کرده بود و تو دست و پاش بود، که ساعت هشت و نیم، فقط شام خورد و بعدش بیهوش شد! خودم هم نصف شب بیدار شدم و از درد و کلافگی هی به خودم می پیچیدم! ساعت چهار و نیم خوابم برد و ساعت شش و نیم در حالیکه گیج بودم، مانی بیدارم کرد که گشنمه! 

البته کاملا بیدار شده بود و منم پاشدم با چشمهای خواب الود واسش نیمرو درست کردم که نصفش رو خورد. بقیه اش رو خودم خوردم و بعدش هم دواهامو خوردم. دیدم اصلا حس ندارم. یه کابینت مونده که تمیز نکردم که با خودم گفتم: به درک! از چهارشنبه تا حالا هم غذا درست نکرده ام! مریضم خب! همچین دلم هم از این زندگی خوش نیست که بخوام خودمو جر بدم بابتش! والا! 

امروز هم از وقتی بیدار شده ام، حالم خوش نیست. یعنی هم درد دارم هم دلم نمیخواد از جا پاشم. فقط رفتم یه دوش گرفتم و کلیه ام رو دوباره بستم. بعد به مهدی گفتم به خواهر بزرگه اش بزنگه که اگه داره میره خونه مامانش، بیاد سر راه مانی رو هم ببره. خلاصه اومد مانی رو برد و من و مهدی از ظهر تو خونه تنهاییم. من هوس ساندویچ کردم و مهدی هم زنگید ساندویچ اوردند. بعد من ساعت دو و نیم رفتم ختم مادر دوستم و تا اخرش هم موندم. 

دوستام می گفتند که چرا اینقدر ناراحتم! سربسته گفتم با مهدی اختلاف داریم. اونا هم تعجب کردند و گفتند مهدی دیگه چی میخواد از زندگی و ا ز این حرفها. خلاصه برگشتم خونه و الان هم در خدمت شمام. 

الان مهدی داره فیلم می بینه. البته ظهر میخواست با من بیاد مسجد که من خدای نکرده با این حال خرابم، یه وقت پشت فرمون بلایی سرم نیاد. اخه من باید به دست خودش کشته بشم و لاغیر! گفتم: حالم خوبه. میرم و میام. 

تو رو خدا نیایید بگید میذاشتی بیاد! تعارفش لادهنی بود!

فیلم دیدنش تموم بشه میریم خونه مامانش. فردا مانی رو میذارم طبق روال همیشه بمونه اونجا و خودم ملافه و بالش رو می برم خونه مامانم اینا که دیگه کار ملافه های بالشها تموم بشه. البته مانی رو نمی برم چون نمیذاره و سرویس مون میکنه. اینجوری یه روز هم خونه بابام اینا می مونم. هرچند این روزها هیچ جا بهم ارامش نمیده و میرم که فقط کارم انجام بشه. 

تا الان هم سفر شمال به طور کلی کنسل شده! هرچی که خیره ایشالا پیش بیاد.

راستی یه چیزی! دکتر سونوگرافیست تشخیص داد که به جز سنگ کلیه، تنبلی تخمدان هم دارم!!!!!!!!!!!

وقتی اینو به مهدی گفتم، اضافه کردم: ظاهرا خیلی هم اشتباه نبود اینکه زن تنبلی هستم. البته با روابطی که من و تو داریم، کلا تخمدونهام رفته اند تعطیلات! دکتر ازم پرسید که ممکنه باردار باشم، بهش گفتم: امکانش هیچه!!!!!!!

بلند شد رفت! خب حرفم ارزش جواب دادن نداشت که! مثلا میخواست چی بگه!

ببخشید که تند تند می نویسم. لپ تاپش خیلی اعصاب خردکنه و مانی هم خدمت دگمه هاش رسیده و حرف پ رو با فشار ده کیلوگرم بر جرم باید زد!!!!!!!!!!

ایشالا تا یکشنبه دیگه دردم تموم میشه. ببخشید که نظرها رو جواب ندادم. ایشالا سر فرصت میام خدمتتون!

[ جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ