چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااااااام. ساعت 11:17 یکشنبه است و من رسیدم خدمتتون. ببخشید دیر شد. خب از چهارشنبه نیومده بودم سر کار! رئیسم هم پنجشنبه اومده بود که کارهای باقیمانده رو قبل از ماموریت انجام بده! منم که نبودم. خلاصه امروز با کلی کار روبرو شدم.

اولش واقعا خدا رو به خاطر وجود اینجا و شماها سپاس میگم. خیلی مهربونید. ببخشید که دیر جواب کامنت هاتون رو دادم. واقعا نتونستم. اول صبح خواستم پست بذارم، بعد برم سراغ کامنت ها، ولی دیدم باید اول جواب محبت هاتونو بدم. هرچند که اینقدر تعدادشون زیاد بود که فرصت نشد حق مطلب رو ادا کنم. مجبور شدم به جواب های کوتاه اکتفا کنم. ببخشید خلاصه.

جونم براتون بگه که جمعه شب رفتیم خونه بابای مهدی. وقتی رسیدیم مانی خوابیده بود! منم حساب کنید از چهارشنبه که حالم بد شده، نه آرایشی کرده بودم نه چیزی. ابروها هم که حسابی پر شده، ریشه موها هم که دراومد. لعبتی شده ام برای خودم. مژهاصلا هیچ اهمیتی برام نداشت. با همون قیافه بلند شدم رفتم. هم درد داشتم هم حوصله و دل و دماغ نداشتم. و البته فعلا تعمدا خیلی به خودم نمیرسم. وقتی از درون دلخورم، خب ظاهرم چرا باید خیلی زیاد آراسته باشه؟ همون یه آرایش لایت و نظافت، کفایت میکنه. البته فعلا!

اونجا هم که بودیم، یه رفتار معقول و معمولی داشتم. اون بیچاره ها کاری به من ندارند که. قرار بر این بود که من مانی رو طبق همون روال شنبه ها بذارم پیش مامان مهدی و برم خونه بابام اینا، برسم خدمت ملافه ها. خلاصه همون روز شنبه، مانی ساعت شش صبح از خواب بیدار شد و گفت گشنمه!

منم رفتم دیدم تو کابینت قاقالی لی مامان مهدی تموم شده! آخه بنده خدا همیشه واسه مانی یه عالمه خوردنی میذاره! البته یه کم بیسکویت و دراژه رنگی بود. ولی آقا، مدنظرش چیزهای دیگه ای بود!

خلاصه همه رو بیدار کرد و نشست به بازی کردن و خوراکی خوردن! بعد اونا کم کم رفتند سر کار و اول که مانی هی به من میگفت: پاشو برو سر کار!!!!!! من در نظر داشتم مثلا ساعت هشت و نه برم خونه بابام اینا. ولی دیدم اینجوری میگه، گفتم همون زود برم و برگردم بهتره.

خلاصه حاضر شدم برم، گفت: نرو!!!سوال مامان مهدی با اشاره گفت: تو برو! من سرشو گرم میکنم. البته اینکه نمیخواستم مانی رو ببرم، برای این بود که هی میخواست دست بزنه به چرخ خیاطی و نمیذاشت ما کار کنیم. مامان مهدی هم میخواست مانی پیشش باشه و به قول خودش، ازش لذت ببره. خلاصه ماشین رو آتیش کردم و رفتم خونه بابام اینا و دیدم مامانم حالش خوش نیست.

زیر چشمها گود رفته و کلا خیلی داغونه! گفتم: چیه؟ گفت: پنجشنبه که رفتم دکتر قلب، بهم گفت که دریچه قلبم مشکل داره و کم خونی هم دارم. واسم آسپرین و فیفول نوشته که معده ام رو خیلی اذیت کرده! دیشب اصلا نشد بخوابم و از معده درد داشتم می مردم! کسی هم نبود بهش بگم. باباتو که نمیخواستم بیدار کنم، داداشت هم که چند روزه خونه پسرخاله اته.

گفتم: خب مگه من مرده بودم؟ چرا نگفتی؟ گفت: دلم نیومد بیدارت کنم. گفتم: خب یه شب بیدارم کنی خوبه، یا ما صبح پاشیم ببینیم دیگه نیستی خدای نکرده؟! مدیونی اگه دیگه خبرم نکنی! البته بگم هآ، مامانم اصلا روحیه نداره!

خلاصه که من موبایلم رو هم خونه بابای مهدی جاگذاشته بودم و زنگیدم به اداره و شماره موبایل مامانم رو دادم که اگه کاری بود بهم بزنگند. بعد ملافه ها رو کلا خواستم بی خیال بشم که مامانم گفت: نه بابا، بذار می دوزم برات. تو فقط برو متقال مخصوص متکای پر بگیر که دو تا بالش رو برات بکنم سه تا!

خلاصه یه کم دیگه خرید داشت که رفتم انجام بدم. پارچه فروش که نبود. اونی که تو شهرزیباست. کلا خیلی وقته که نیست. بعد واسه موتورخونه شون، روغن خریدم و شربت معده هم برای مامانم. بعد از پاساژ فرهنگ سرا، خواستم متقال بخرم که نداشت. هیچی دیگه. آخر هفته دوباره باید برم کوچه برلن و از اونجا بخرم. تازه پارچه ملافه یه کم هم کم اومده. از اونم باید بخرم!

خلاصه مامانم زنگید بهم که فیله مرغ هم بگیر واسه ظهر. فیله هم گرفتم که ظهر کباب کنه بخوره. هم جون بگیره هم برای معده اش، کباب بهتره. دو تا پادری و یه دونه از این پادری های آبگیر هم برای جلوی سینک آشپزخونه خلاصه برگشتم خونه و یه کم طناب زدم و آب خوردم و مامانم هم یه کم ملافه ها رو دوخته بود. اصلا راضی نبودم ولی خب، دیگه خودش نشسته بود سرشونو دوخته بودشون.


قلببعد اون خاله ام که این مدت از مامانم نگهداری کرد و بردش قشم، زنگید که میخواد قبل از رفتن به کرمانشاه، مامان رو ببینه. دختر و دامادش هم بودند باهاش. البته به یه دختر کوچیک خوردنی. و همیچنین همسایه شون که البته دوست خانوادگی شونه و باهاش میان مسافرت. ما هم این خانم محترم رو می شناسیم.

خلاصه خاله ام و نوه اش اومدند و بقیه شون رفتند تیراژه خرید کنند. بعد مامانم گفت: ناهار چی درست کنیم؟ میگم فیله ها رو بکنیم سوخاری و ناهار نگهشون داریم! گفتم: هرچی بخوای، من درست میکنم.

بعد رفتم دوغ خریدم واسه ناهار و برگشتم خونه. خلاصه جوجه ها رو سوخاری کردیم و سرخ کردیم و برنج هم آماده شد و البته مامانم اینقدر حواسش پرت بود که مرغ سوخاری رو با برنج درست کرده بود! ولی خب، زیاد احوالاتش خوب نبود دیگه! برای خودش هم یه کم کباب کرد. برای خودش و بابام که اونم رژیمی میخوره!

خلاصه بچه ها از خرید برگشتند و ناهار خوردند و هی هم اصرار می کردند که عید بریم کرمانشاه! خاله ام خونه اش رو داده بکوبند، تا حاضر بشه، با دخترش زندگی میکنه. البته خونه شون سه خوابه است و طبقه زیرش هم که مال خودشونه خالیه. گفتند واسه راحتی ما، وسایل خاله رو موقت می چینند که مثلا ما واسه خواب بریم پایین و بقیه روز رو با هم باشیم.  مهدی که خیلی راضیه بریم کرمانشاه. ماها هم که دوست داریم.

این دخترخاله ام با شوهرش خیلی خوش سفرند. واقعا هر بار باهاشون رفته ایم سفر، بهمون خوش گذشته. ایشون خواهرشوهر همون دو تا عروسند که سر مسافرت باهاشون جنگ جهانی به راه افتاد! و البته با این خوش سفری، خودش هم با عروس هاشون نمیره سفر. یکی دو بار رفته و پشیمون شده!

القصه، ما هم گفتیم بذارید فکرهامون رو بکنیم، خبرتون میکنیم. خلاصه اونا هی اصرار و ما هم هی تفکر!!!!!!! بالاخره ساعت چهار راه افتادند به طرف کرمانشاه و منم دیگه رفتم خونه بابای مهدی، دنبال مانی! واسش پاستیل و شکلات هم خریدم که یه وقت نکنه نیاد.

خلاصه با هم راه افتادیم و من دیدم 14 تا اس از صبح داشته ام و یه عالمه هم میس کال!!!!!!!خجالتنیشخند حوالی ساعت شش رسیدیم خونه مون. پشت چراغ خواب، ببخشید چراغ قرمز میدون سپاه هم به داداش بزرگه ام زنگیدم و البته هر دو هیچی به روی هم نیاوردیم و هیچی هم نگفتیم! فقط بهش گفتم که مامان حالش خوب نیست و بهتره شب تنها نباشه تو خونه. برو خونه. اونم گفت: باشه میرم. بعد حال خودمو پرسید که جریان کلیه قشنگمو گفتم. همین دیگه. بعدش هم که قطع کردم و چراغ سبز شد و راه افتادم.

حالا امشب هم می مونیم خونه بابام اینا. یه کم حال مامانم بهتر بشه، خیالم راحت تره.

دیروز که رسیدیم خونه، مانی خواب بود. منم حدود دو ساعت رانندگی کرده بودم! زانوی چپ داشت منفجر میشد از کلاژ و ترمز! هی میخوام ماشین دنده اتوماتیک بخرم، شما نمیذارید!!!!!!!!!!

بعد که رسیدم خونه، اول خواستم برم تو آشپزخونه، ولی نرفتم!!!!!!! اول پادری ها رو انداختم و وسایل رو جابجا کردم، بعد یه بسته مرغ بیرون گذاشتم!!!!!!! (الان میگید ای درد بگیری با این مرغ پختن!!!!!!! تمومی هم نداره!!!!!!!!!!!!) خب چه کار کنم! مانی اینجوری بیشتر غذا میخوره. حالا این بار برم قصابی یه کم ماهیچه گوسفند هم برای مانی میگیرم که اونو بخوره!

بعدش آب جوش آوردم و دمنوش هامو نگاه کردم و دیدم کاکوتی و رزماری خیلی خوبند برای پاک کردن مجاری ادرار! اسطخودوس هم اضافه کردم و گذاشتم دم بکشند. مانی خواب بود و من میترسیدم برم حموم که نکنه بیدار بشه و ببینه من نیستم، گریه کنه. اول خواستم فقط دوش بگیرم و موهامو نشورم. ولی لای در حموم رو باز گذاشتم و دوش رو باز کردم رو سرم!

آخییییییییییش! آروم شدم. بعدش حسابی خودمو شستم و هی از لای در هم تو اتاق رو نگاه میکردم. یه عالمه هم آب داغ گرفتم رو کلیه ام! البته زیر دلم هم حسابی درد میکرد! نمیدونم سنگه جابجا شده بود یا چی؟؟!! بالاخره تموم شد و خودمو خشک کردم و لوسیون کاری کردم و از حموم بیرون اومدم.

اولین چیزی که به نظرم غیرعادی اومد، روشن بودن تی وی بود!!!!!!! یه لحظه نگاه کردم دیدم مهدی نشسته رو کاناپه! اول که نفهمیدم مهدیه! چنان پریدم هوا، که سنگها سه بار از تو کلیه ام، خورد به سقف و برگشت سر جاش!!!!!!!!!

گفت: یعنی من اینقدر ترسناکم؟ گفتم: تو ترسناک نیستی! اینکه یه نفر تو خونه باشه و من ندونم ترسناکه!

خلاصه حالم جا اومد و بعد که لباسمو رو رخت خشک کن پهن میکردم مهدی گفت: مرسی که این پادری ها رو خریدی! خیلی قشنگند!!!!!

بعد از نیم ساعت دوباره تشکر کرد!!!!!!!!!! بعد من یه کم نشستم و حس کردم مهدی یه کم ملایم شده! رفتم تو آشپزخونه و دیدم ماءالشعیر خریده. کارهامو شروع کردم و بینش هم ماءالشعیر میخوردم. 

پیازداغ درست کردم و فیله ها رو تفت دادم و زردچوبه و رب ریختم و لپه و لیمو هم انداختم تو قابلمه و گذاشتم بپزه. بعد رفتم سراغ برنج و کته درست کردم و تو این فاصله هم سیب زمینی خرد کردم و سرخ کردم و دستی به سینک کشیدم.

کار کردن تو آشپزخونه و خونه تمیز، حس خوبی به آدم میده. به خصوص خونه ای مثل خونه ما که مرکز شهره و پر میشه از دوده و چربی! الان واقعا حس میکنم یه لایه جرم از رو خونه برداشته شده!

ساعت حوالی هفت و خرده ای، مانی رو بیدار کردم و بعدش رفتم موهامو خشک کردم و بعدش دیدم مهدی سرش به تی وی گرمه. دمنوش ریختم برای خودم و نشستم پای لپ و یه کم از نظرات شما عزیزان رو جواب دادم. بعد رفتم واسه مانی غذا کشیدم و گذاشتم خنک بشه. بعدش دیگه هیستوری رو پاک کردم و بلند شدم رفتم به مانی غذا دادم. شکر خدا حسابی غذاشو خورد. مهدی هم شاکی شد که چرا هیستوری رو پاک کرده ام! الان باید هی بگرده دنبال سایت هایی که تو هیستوری بوده اند!!!!!!! باید به فکر یه مینی لپ تاپ باشم. تبلت به درد من نمیخوره. نمیتونم خوب باهاش بتایپم!

بعد واسه ناهار خودمون هم غذا کشیدم و این بار برای خودم دیگه ماست رو حذف کرده ام. یه مدت نخورم تا این سنگه، خوب دفع بشه. البته الان مصرف آبم رو هم زیاد کرده ام.

خلاصه امروز صبح هم اومدم اداره. مشغول کارها بودم که داداش کوچیکه زنگید که پدرخانمش تماس گرفته و حال منو پرسیده. بعد گفته آشتی همین الان بره یه آزمایش ادرار فوری بده که یه وقت عفونت نکرده باشه. منم رئیس نداشتم که. رفتم و آزمایش دادم و از اونجا هم رفتم مهد کودکی که چهارشنبه پیدا کرده بودم تو نت.

خلاصه گفت جواب آزمایش عصر حاضر میشه و مهد رو هم رفتم دیدم و قرار شد بعد از عید مانی رو ببرم! ایشالا که خیر باشه و مانی به اینجا عادت کنه. دیگه صبح ها با هم می آییم و عصر هم با هم برمیگردیم. ماشین رو هم من باید بیارم. دیگه نمیخواد هی اسیر بشیم و عصرها دور شمسی و قمری بزنیم که ببریمش خونه.

بازم سپرده دست خدا.

راستش امروز حالم بهتره. هیچ تغییری البته تو روال رابطه مون پیش نیومده. کماکان حس تنهایی میکنم و دلم یه آغوش میخواد! با شماها راحتم که میگم. ولی خب، تحملش از قبل برام راحت تر شده. ببینیم چی میشه.

بازم ممنون از محبت هاتون. ایشالا از بعد از ناهار، اگه کاری پیش نیاد، میام سراغ وبلاگ هاتون و از شرمندگی درمیارم!بغل

[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ