چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. چه هوای باحالیه. قشنگ عیده! یعنی عید قشنگیه!!!!

خب آشتی خانم لات شده و یا آخر شب پست میذاره یا لنگ ظهر. بعله دیگه. رئیسش نیست و دیر میاد سر کار. امروزم 10:35 دقیقه کار زده. بذار برگرده رئیسش! من میدونم و اون!!!!!!

وای نگید بچه ها! صاف شدم از دیروز عصر تا حالا. دیروز عصر مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه بابام اینا. تو راه دوباره درد شروع شد. نزدیک خونه شون که رسیدیم، مهدی رفت از سوپری چند تا ماءالشعیر لایت خرید. از این کلاسیک ها که طعم نداره. بعد من همه اش حس میکردم حالت تهوع و ضعف دارم. وزنم هم کم شده. وزن دیروزم، 800/56 بود! زیر چشمام هم گود افتاده. به قول فیلم مادر، آمبولانس تو خیابون ببینه، جلبم میکنه!!!!!!!!! (آیکون آشتی معتاد که کتش رو کشیده رو سرش و کنار جوب (!) آب داره چرت میزنه! یه سیگار هم لای انگشتاشه!!!!)

خلاصه رسیدیم خونه شون و شکر خدا، مامان بهتر بود. مانی هم با مامانم رفته بود حموم و مشغول جست و خیز بود! کلا خواب از چشماش فراری بود. یعنی یه ثانیه هم ننشست! منم دردم داشت شروع میشد و لرز هم کرده بودم. فقط یه پتوسفری پیچیدم دور کمرم و سعی میکردم بپرم هوا و بعد بی حال می افتادم و ماءالشعیر می خوردم. خیلی هم ضعف داشتم.

مهدی هم رفت تو اتاق و خوابش برد. من و مامان بودیم و نشستیم به حرف زدن. مانی هم که بازی میکرد. منم هی دردم بیشتر میشد. تا اینکه ساعت هشت زنگیدم به پدر عروسمون و ایشون گفت که علائمی که داری، نشان دهنده اینه که سنگ پایین اومده. و احتمال اینکه تو این یکی دو روز اخیر سنگ رو دفع کنی، خیلی زیاده! ولی این اتفاق خیلی زود داره می افته. خلاصه منم هی سعی میکردم راه برم.

بعدش شام خوردیم و جاتون خالی قورمه سبزی بود. ولی من اصلا نمی فهمیدم که چی میخورم! بعد از شام مامانم گفت:ظرف غذاتو بده برای فردا ظهر، برات ناهار بکشم. گفتم: حالابذار ببینم چی میشه. اصلا شاید حالم خوب نبود، فردا نرفتم.

یکربع گذشت و مامانم داشت غذاها رو جابجا میکرد. گفت: آشتی! ظرف غذاتو ندادی ها! گفتم: خب گفتم که، شاید حالم بد بود و نرفتم! حالا بذار ببینم چی میشه!

هی راه میرفتم و راه میرفتم. داداشم یه دفعه یادش افتاد که واسه ناهار امروز، باید برای سه نفر غذا ببره. مامانم دید خورش هست، رفت که برنج درست کنه. برنج که درست شد دوباره گفت: آشتی پس این ظرف غذات کو؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

گریهگریهگریه

به شرفم، تا آخر شب، چهار بار پرسید و سراغ ظرف غذا رو گرفت!!!!!

آخر شب، دوباره لرز کردم و از مهدی خواستم روم لحاف بندازه! مهدی گفت: یعنی چی! کارت غیرعادیه! گفتم: خب معلومه که غیرعادیه! لرز کرده ام دیگه!

 


خلاصه خوابیدیم و ساعت یک نصف شب، با صدای گریه مانی بیدار شدیم. چشماش بسته بود و فقط گریه میکرد! همه اش میگفت: مامانمو میخوام!هرچی بهش میگفتم: عزیزم! من اینجام! میگفت: نه، تو رو نمیخوام. مامان بزرگ رو میخوام!

منم میدونستم مامانم اگه بدخواب بشه، دوباره فشارش میره بالا. بالاخره مامانم اومد و بغلش کرد و مانی در حالیکه چشماش بسته بود گفت: بهم نون پنیر چای شیرین بده!!!!

مامانم هم رفت یه کم چای آورد و با نون و پنیر و چای شیرین داد به مانی. فکر کنید چشماش بسته بودها!!!! نون پنیر هم فکر نکنم خورد! همون چند قلپ چای خورد. البته خودم قبلش سعی کردم بهش آب بدم ولی نخورد.

خلاصه دوباره خوابید. البته به شرطی که مامانم کنارش میخوابید. یکی دو بار هم دست زد ببینه مادربزرگش کنارشه یا نه. بعدش هم خوابش برد. بعد از چند دقیقه هم مامانم برگشت تو اتاقش و ماهم خوابیدیم.

ساعت رو گذاشته بود روی ده دقیقه به شش. بیدار که شدم، مهدی هم بیدار شد. گفت: اگه اجباری نداری  که زود بری، وایسا خودم ببرمت. نه میریم. گفتم: باشه همون نه بریم.

صدای خر و پف مامانم می اومد و خدا رو شکر کردم که خوابیده! بازم گرفتم خوابیدم تا ساعت هشت. بیدار شدم و دیدم مامان خوابه و داداشم چای درست کرده و رفته نون بربری خریده و داره صبحانه میخوره. «تماتو» هم درست کرده بود. تماتو، همون گوجه فرنگیه که کرمانشاهی ها به گوجه میگن! گوجه رو خرد میکنند و می ریزند تو ماهیتابه، آبش که رفت، کره بهش اضافه یم کنند. حالا یا کره، یا روغن حیوونی. بعد یه کم که حرارت دید، می خورند.

داداش بزرگه ام اغلب روزها اینو به جای صبحانه میخوره! دو لقمه هم برای من گرفت که بخورم.

دوباره از صبح این حس لعنتی حالت تهوع رو دارم!

جالب براتون بگم که الان این پست رو کامل نوشتم وارسال کردم! ولی نصفش پرید!! دیگه واقعا حالم داره از این پرشین بلاگ به هم میخوره. دوباره باید از اول بنویسم!!گریه 

بعدش کم کم مامانم و مانی هم بیدار شدند و صبحونه خوردند. مهدی رو هم بیدار کردم و با هم اومدیم اداره. تو ماشین بهش گفتم: هفته دیگه وقت دارم برای آرایشگاه. بیچاره مردم که باید تا هفته دیگه ابروهای منو تحمل کنند! میگه:

اتفاقا ابروهات قشنگه!!!!!!!!!!!!

یعنی اگه ابروهای منو ببینید! همون بهتر که نمی بینید!!!!!!!!!!

خلاصه اومدم اداره از وقتی اومده ام، هی دارم چای کمرنگ و آب میخورم!

طبق واقعیت فردا تولد عروسمونه. عروس گلمون! ولی با برادرم هفته پیش صحبت کردم که برنامه شون چیه! گفت: برای ما فرقی نداره. بهش گفتم: ببین! من و مهدی هم این کار رو میکنیم. الان آخر ساله، همه درگیر خونه تکونی اند. خانمت هم کارمنده. ترافیک هم سنگینه که ما بخواهیم بیاییم. به نظر من، شماها بیایید خونه بابا اینا. یه شام و یه کیکه دیگه. نه نیازه که ما تو این ترافیک بیاییم، نه نیازه که شما به زحمت بیفتید. من و مهدی هم این کار رو می کنیم!!!!!!!!!نیشخند

انگار از خداش بود. گفت: باشه.

حالا عصر که با مهدی بریم خونه بابا اینا، سر راه کیک شکلاتی میگیریم و باید بریم براش کادو هم بخریم. مامانم هم از صبح بساط خورش خلال رو به راه کرده.

دیروز مانی به مامانم پاستیل داده که بخوره. مامانم گفته: پسرم من نمیخورم. برام بده!

مانی گفته: بخور دختر عزیزم! برات خوبه!

امسال مامان ما هم اصلا حس خونه تکونی نداره. هر سال یکماه قبل از عید، آجیل و شکلاتها رو میخرید. تازه برای ما هم میخرید. ولی امسال هنوز یه دونه تخمه هم نخریده! اصلا حس و حال نداره. بهش گفتم نگران نباش. من میخرم برات. خاله ام که اینجا بود، توی کابینت ها رو براش تمیز کرد. ولی دیگه مامانم دست به هیچی نزده. حالا قراره یه نفر رو که می شناسه، از کرمانشاه بیاد دو روز بمونه و کار خونه مامان و خاله ام رو انجام بده.

مامانم صبح یه عالمه ظرف و ظروف خوشگل نشونم داد که برای ویلامون تو شمال کنار گذاشته. ایشالا بتونیم بسازیمش و از سال دیگه بریم تو ویلای خودمون. مامانم صبح میگه: دو تا فرش اتاقها رو هم گذاشته ام که ببری اونجا. وای آشتی! من فکر نکنم دیگه برگردیم تهران!

گفتم: کار خوبی میکنی. اصلا بریم شاید دیگه برنگشتیم تهران. همونجا خوب بود و موندیم!!!

حالا ببینیم چی میشه. من که در نظر داشتم این هفته رو برم دنبال کارهای سند خونه بریانک که بعد از عید برای فروشش اقدام کنیم. ولی این اتفاق افتاد و اصلا از جام نمیتونم تکون بخورم. ایشالا که خیره.

البته امروز صبح یه چیزی به ذهنم رسید. اگه از بعد از عید، من مانی رو ببرم مهد و بیارم، خب مهدی بره دنبالش! مگه چی میشه!

تا ببینیم چی میشه.

ایشالا امشب حالم بد نشده و تولد کوفتمون نشه! ایشالا این آخر سالی، مریضها شفا پیدا کنند سلامت باشند. آمین!قلب

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ