چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبحتون بخیر. عاقا یکی تکلیف ما رو با این هوا روشن کنه. من امروز صبح واقعا سردم بود و مثل چی می لرزیدم. منظورم بید بود! نه هاپو!!!!!!!!نیشخند از شهران هم اومدم! پامو که گذاشتم تو حیاط بابام اینا، یه دونه بارون خیلی ریز خورد رو گونه ام. بعد یکی دیگه رو دستم. ماشین هم که نیاوردم.

اومدم سر خیابون و سوار ماشین شدم و پنج تا ماشین سوار شدم تا ساعت هفت و ربع رسیدم اداره!!!!!! ولی بالاخره رسیدم. این مهمه!!!!!!!خنده تو ونک هم واقعا سردم بود و خودمو بغل کرده بودم!

 بعد اومدم دیدم اداره و دیدم سیستمم بالا نمیاد. گفتم: آشتی جون! سرت سلامت. یه کار مثبت دیگه بکن. رفتم یه لیوان چای ریختم واسه خودم و یه کیسه زباله از بچه های خدمات گرفتم و سه تا از کشوهای میزم رو خونه تکونی کردم. چای هم خنک شد و جاتون خالی چای رو با یه بیسکویت ساقه طلایی خوردم. یعنی نوش جان نمودم!قلب بعد سیستم بالا اومد و نظرات قشنگتون رو تایید فرمودم (!) و الان در خدمت اسلام و مسلمینم و پست میذارم!!!!!!!بغل

عارضم خدمتتون که آقا مهدی دیروز اومد دنبالم. خب میدونید دیگه. چند روزه آرومه. یعنی رابطه مون طوفانی نیست. هرچند بهاری هم نیست. همینجوری هست که هست! تو راه، من هی بهش نگاه میکردم. یعنی هی بهش زل میزدم! اول متوجه نشد. بعد گفت: چرا هی نگاه میکنی؟!

منم جواب نمیدادم و هی نگاش میکردم. هی می پرسید، من هی هیچی نمیگفتم. هی نگاش میکردم!

بعد رفتیم بنزین زدیم و رفتیم از یکی از پاساژهای شهران، واسه عروسمون، از طرف خودم و داداش بزرگه، کادو گرفتم و از یه لباس خواب هم خوشم اومد که مهدی گفت بگیرش. یه بلوز آستین بلند راه راه سفید و سرمه ای هم خریدم واسه خودم. یه چشم انداختم به مانتوها و بعدش رفتیم کیک شکلاتی هم واسه تولد شب خریدیم. خب شمع نخریدیم چون حواسمون نبود!!!!!!!!منتظر بعد مهدی یه دسر گنده هم واسه خودش خرید. خب منم که اصلا اهل خوردن شیرینی و کیک و به خصوص خامه نیستم!!!!!!!!!

خلاصه رفتیم خونه بابام اینا و تو راه از اون خیابونی رد شدیم که چند ماه پیش اون خونه طبقه سومیه رو دیده و پسندیده بودیم. رفتیم تو کوچه و دیدیم کماکان چراغ هاش خاموشه هرچند یه دیش ماهواره زنگ زده تو بالکنش بود. یادم نیست اون موقع که خالی بود و رفتیم دیدیدمش هم این دیشه بود یا نه!

 


بعدش رفتیم خونه و دیدیم مامانم خورش خلال رو بار گذاشته و دوباره با ورودمون به خونه، پهلوی من درد گرفت!!!!!!!!گریه البته خدا رو شکر دردش کمتر شده بود. بعدش دیدم حال مامانم دوباره خوب نیست و خیلی ضعف داره. داداش کوچیکه هم چون محل کارش نزدیک خونه مامانم ایناست، زودتر اومده بود و بعد از چند دقیقه، خانمش هم رسید.

مهدی دیشب ازم پرسید: مامانت چشه؟ گفتم: میدونی! کسانی که خیلی از خودشون کار می کشند و به همه، همه جوره سرویس میدن، یه جایی با یه چیز کوچیکی از پا درمیان! مامان این مدت خیلی خسته شده بود. الان دیگه یه شب نخوابیدن، یا یه فشار خونی که بالا و پایین شده، انجوری از پا درش آورده!

بعد من رفتم یه دوش گرفتم و مامانم هم با داداش کوچیکه و عروسمون رفتند که آمپول ب. کمپلکس بزنه. تو این فاصله داداش بزرگه ام اومد با گوشت و خیار و پرتقال. گوشت رو گذاشتم تو یخچال تا مامانم بیاد و ببینم چه جوری میخواد بسته کنه. پرتقال و خیار رو شستم و گذاشتم خشک بشه. دستی به آشپزخونه کشیدم و سیب و کیوی رو هم از یخچال بیرون آوردم و شستم و میوه ها که خشک شدند، چیدم تو ظرف و گذاشتم رو میز.

مامانم اینا برگشتند و مامانم رفت سراغ گوشتها! یه دفعه یادم افتاد که کاغذ کادو هم نگرفته ام!!!!!!!!!!! یعنی گیجعلی رو دیده اید؟ من آشتی شون هستم!!!!!!!!قهقههخلاصه از مامانم کاغذ کادو گرفتم و یادم نیست مانی میخواست چه زیای کاری بکنه که به هوای کادو کردن، بردمش تو اتاق و باهم چه کادویی گرفتیم!!! باید می دیدید! چسب های تاب خورده و میزدیم رو کاغذی که درست و حسابی رو کادو تا نشده بود! ولی خب، مانی خیلی ذوق داشت که داره کادو میکنه. بعد همون موقع کادوها رو برد داد به زندایی مهربونش و گفت: تولدت مبارک. ولی تولد منم هست!!!!!

آخه مانی فکر میکنه هرجا که کیک باشه، تولد خودشه!!! خنده بعد پسرخاله ام هم اومد و دیگه وقت شام شد و من بعد از این مدت اخیر، با اشتهای زیاد، شام خوردم! خب، این غذا رو هم خیلی دوست دارم! ولی خب، دلیل خوردنم، درد نداشتنم بود! یعنی داشتم ها، ولی خیلی کم!

بعد از شام، جمع کردیم و من ظرفها رو چیدم تو ماشین و هرچی هم که مونده بود، با دست شستم که دیگه آشپزخونه جمع بشه. بعد از نیم ساعت هم آهنگ گذاشتیم و بچه ها، رقصیدند و خودم هم رقصیدم و البته مهدی خیلی اهل رقص نیست. ولی دیشب چند چشمه اومد و چون به میل خودش بود، بامزه شده بود رقصش!!!!!!!! بعدش هم کیک بریدیم و به جای شمع، دو تا فشفشه بود که روشن کردیم و خوش گذشت! (خدا این شادی رو از ما نگیره!!!!!!!!!!!!)

البته که مامانم بی حال بود و بیشتر، تو پذیرایی دراز کشیده بود. مانی هم تا تونست رقصید و قر داد. کیک خوردیم و عکس انداختیم و تولد تموم شد و جمع کردم و یه دور دیگه ماشین رو زدم و خلاصه ساعت دوازده شد و رفتیم خوابیدیم.

دوباره ساعت چهار، مانی شروع کرد به نق زدن تو خواب. این بار دیگه واقعا به خدا التماس میکردم که مامانمو بیدار نکنه! چون مامانم دیگه کشش نداشت که دو شب پشت سر هم، بدخواب بشه. اونم با این وضعیتی که داره! اصرار مابه خدا اثر کرد و مانی فقط یه کم نق زد. تا بیدار شدم و اومدم اداره.

داستان این زل زدن هم اینه که از دیروز، هی دارم به مهدی نگاه میکنم. هی نگاش میکنم. همه اش میگفت: آخه منظورت چیه؟ چی میخوای بگی؟

هیچی نگفتم بهش.

میخوام چند روز به این کارم ادامه بدم. ببینم آخرش چی میشه. اگه خیلی اصرار کرد، بهش میگم که یه سری حرفها دارم بهت بگم، ولی خب، چون تا حالا چند بار گفته ام و برات مهم نبوده، نگات میکنم، شاید بشنوی!!!!!!!!!!! البته سعی میکنم حالا حالاها به همین نگاه کردن ادامه بدم و توضیح ندم!!!!!!!!!

دیشب به مهدی گفتم: ببین! من فردا صبح میرم اداره، تو طرفهای یازده بیا دنبالم که با هم بریم هفت تیر واسه مانتو! سر حال بود و گفت: باشه! ایشالا که حالش خوب باشه و بیاد. چون تو دو سه روز گذشته هم یه بار بی مقدمه گفت: واسه مانتو چه کار کردی؟ و در حالی اینو پرسید که من داشتم مثل مار از کلیه درد به خودم می پیچیدم!!!!!! گفتم: هیچی دیگه، الان دارم حاضر میشم برم بخرم!!!!!!! گفت: مسخره! گفتم: آخه به نظرت چه کار کردم؟ وقتی این درد لعنتی پدر صاحابم رو درآورده!!!!!!!

ناهار هم یه ساندویچی، چیزی از بیرون میگیریم و میخوریم. البته اگه برنامه همینجوری بشه که ریختیمش. برنامه رو میگم!!!!!!چشمک 

چقدر نقشه کشیدم واسه این هفته که رئیسم نیست. شکر خدا مهمترین مساله اتفاق افتاد. اونم استراحتم بود. شنبه رو کامل نیومدم، دیروز رو هم که ده و نیم رسیدم!! یه سر هم که به مهد مانی زدم، امروز هم ایشالا مانتو میخرم و کارم سبک میشه.

آجیل خریدن می مونه که باید واسه مامانم هم بگیرم. امسال مامانم حال خوبی برای انجام کارهاش نداره. باید یه کم کمکش کنم. برنامه سفر هم، هر روز داره تغییر میکنه. یعنی نمیدونم همه خانواده هاهم اینقدر امکان سنجی می کنند، یا این قضیه واسه خانواده ما شده تفریح خانوادگی!!!!!!!!!!! کرمانشاه رفتن که احتمالا کنسله، می مونه شمال! شاید بریم چمخاله. دو جا تو چمخاله هست که اگه جور بشه، شاید بریم اونجا!

ایشالا هرچی که خیره واسه همه پیش بیاد.

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ