چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صد تا سلام و هزار تا صبح بخیر! روز قشنگتون به خیر و شادی باشه و ایشالا یه عالمه خیر از امروز ببینید!قلب

عاقو من دیروز عصر کارهامو لیست کردم که هر روز یه چیزی بخرم و یه کاری انجام بدم. کلی برنامه ریزم من. پس چی خیال کردید؟! برنامه امروز، خرید مانتوئه. بله. درست حدس زدید. دیروز به خاطر بارون نشد بریم. اینه که برنامه افتاد واسه امروز.خجالت

راستش برنامه شمال رفتن، اشتباه حالی من شده بود! یعنی قراره بریم چمستان، نه چمخاله!!!!!!!نیشخند

دیروز با مهدی حرفیدم و زنگیدم به بابام اینا و بعد هم خاله ام. عصر که رفتیم دنبال مانی، مهدی هم بالا اومد و نشستیم با بابام حرفهای آخر رو زدیم و برنامه ریزی کردیم و قرار شد به امید خدا، هفته دیگه چهارشنبه 28 اسفند، عندالطلوع (!) حرکت کنیم. البته خاله ام چون مغازه داره، میگه تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خونم وایمیسم و می فروشم!یول چون الان بازار دارم! ما هم گفتیم: سرت سلامت. تو بمون و هر وقت دیگه مشتری نداشتی، حرکت کن. ما هم از جلو میریم.مژه

برنامه مون، برای مثلا یک هفته است. حالا بریم ببینیم چی میشه. برای مرخصی هم قرار شده هفته اول عید رو من مرخصی بگیرم و هفته دوم رو، همکارم. یعنی من ایشالا اگه زنده باشم، هفته دوم عید در خدمتتون هستم. احتمالا آخرین پست رو سه شنبه دیگه می نویسم. که میشه چهارشنبه سوری.

خلاصه دیروز عصر نشستیم به برنامه ریختن و بابام خیلی دلش میخواست که خاله ام اینا هم با ما بیان و میگفت: من یه کاری میکنم اینا رو هم راه بندازیم ببریم! گفتم: آخه پدر من! ما که خودمون کارمندیم، رو حساب و کتاب مرخصی میگیریم! این بیچاره داره نونشو از این کار درمیاره. چه اصراریه آخه؟ گفت: من با باجناقم می حرفم و راضیش میکنم!چشمک

بعدش خودم زنگیدم به خاله ام، گفت: ببیییییییب تو  این مغازه من! اصلا شاید ما هم با شما حرکت کردیم!!!!!!!!!! کلا این خاله کوچیکه من، به ثبات در برنامه ریزی معروفه! حالا اگه سه روز جلوتر از ما مغازه رو نبست و راه نیفتاد، هر چی خواستید به من بگید!!!!!!خنده

بعد که جلسه برنامه ریزی تموم شد، من و مهدی و مانی راه افتادیم به سوی منزل و خودمونو پرتاب کردیم در دریای خروشان ترافیک شب عید!! آقا مانی ظهر نخوابیده بود و مامانم میگفت چهل و پنج هزار لالایی براش خونده! به طوری که مامانم و پدربزرگم و جدش هم تو قبر دوباره خوابیده بودند! ولی مانی نخوابیده بود! خلاصه هی بهانه گرفت که من تو صندلیم نمیشینم و میخوام رو صندلی عقب بشینم. منم به مهدی گفتم:

عیب نداره. بذار بشینه رو صندلی عقب. نخوابیده، منم می شینم کنارش که کم کم کنار خودم بخوابه. مهدی یه کم غر غر کرد. ولی بهش گفتم: یه مطلبی خوندم که یه وقتهایی بچه ها دوست ندارند اینقدر تو جعبه باشند! مثل این صندلی ها! الانم این از صبح پیش ما نبوده، بذار کنار ما باشه.

خلاصه مانی نشست کنار خودم رو صندلی عقب و بهم تکیه داد و کم کم چشماش سنگین شد و رو بازوی من تکیه کرد و خوابش برد. خودم هم هی دستشو می مالیدم و نازش میکردم. خلاصه رفتیم و مهدی از یه جایی تو خیابون زارع رفت که خیلی به نفعمون شد و تو ترافیک نموندیم. بعد مهدی در قنادی رضا نگه داشت و گفت: آشتی! برو ببین آجیل خوب داره، بخر!!!!!!سوال

خلاصه نگه داشت در قنادی و من گفتم:مانی رو دست من خوابیده! خودت میتونی بری؟ گفت: اصلا ولش کن. بعدا می خریم! گفتم: چی چی بعدا میخریم. هفته دیگه عیده! الان باید کار الان رو انجام بدیم. بیا مانی رو بگیر خودم میرم. اصلا خودم برم بهتره. برای مامان هم میخرم!نیشخند

 


خلاصه یه بالش گذاشتم زیر سر مانی و رفتم قنادی. دیدم از همه چی، هم جدا داره و هم درهم. قیمت درهم، 37 بود. من خودم دوست دارم تو آجیل، همه چی باشه. تخمه و پسته وهمه چی! چهارمغز هم داشت، 48 تومن! رفتم از مهدی پرسیدم. گفتم از کدوم بگیرم؟ گفت: چهارمغز بهتره. گفتم: آره بهتره. ولی اینم در نظر بگیر که زودتر خورده میشه و باید زیادتر بگیریم.چشمک

خندید. گفتم: هرچی که تو بگی من میخرم. برام فرق نداره. گفت: از همون مخلوطه بگیر.

به مامانم زنگیم و اونم گفت: عجالتا یه کیلو برام بگیر تا ببینم چه جوریه! بعدا خودم پسته و بادامش رو اضافه میکنم! خلاصه اینا رو گرفتم و واسه مامانم هم پسته و بادام خام هم کمی گرفتم واسه تقویت خودش که یه کم جون بگیره. خواستم یه بسته نخودچی بگیرم که یادم رفت! شکلات تلخ کیلویی هم که نداشت! حالا باید از جای دیگه بگیرم!

خانواده مهدی اینا، یه کاسه آجیل میذارند جلوی دست مهمون. مهمونی که یه ساعت می شینه و میره. اینه که بعد از عید آجیل ها، همه دست نخورده می مونه. چون همه یا رژیم دارند یا اینقدر زمان مهمونی کمه، که طرف مگه چند تا میخوره! ولی مهمونیهای ما فرق داره. مثلا شام و ناهاریه و طرف همه آجیل رو تا نخوره، ول نمیکنه! که نوش جونش البته. آدم میگیره که مهمون بخوره. مهمونها هم که همه خودمونی هستند. همین خانواده های خودمون. فوقش خاله کوچیکه من و عمه مهدی! ولی اگه بخوام چهار مغز بگیرم، حداقل باید سه کیلو بگیرم. که دیدم به صرفه نیست. حالا شاید بعدا پسته و بادام بهش اضافه کنم.

خلاصه رفتیم خونه و من دیدم اصلا خیلی خسته ام و حس شام پختن ندارم. مانی هم با باباش رفت فیلم بخره.

خودم تا اومدم، لباسهایی که خریده بودم رو گذاشتم تو کمد و بعد لباسامو درآوردم و با خودم فکر کردم واسه ناهار فردای مهدی، دو تا شنسل سرخ کنم بدم ببره، یه کم هم قیمه مرغ تو یخچال داشتم. گفتم یه کم برنج کته کنم، خودم و مانی بخوریمو واسه ناهار خودم هم از همون بذارم. شنسل رو از فریزر بیرون گذاشتم و بعد رفتم دراز کشیدم.

مهدی و مانی اومدند و منم بالش و لحافم رو آوردم و دراز کشیدم جلوی تی وی.

بعد مهدی زد کانال سه و دیدیم استقلال یه گل خورده! گفتم: ول کن بابا! آخرش استقلال برنده میشه! اینقدر حرص نخور!!!!!!!!!!نیشخند

چپ چپ نگام کرد که اصلا محلش نذاشتم! بعد دراز کشیدم و اونم شاهگوش 15 رو گذاشت و نشستیم به دیدن. وسطش هم رفتم کته رو روبراه کردم و برگشتم.

خیلی خوابم می اومد. شام مانی رو حاضر کردم و به مهدی گفتم: به مانی شام میدی؟ من خیلی خسته ام! گفت: مگه چه کار کردی که خسته ای؟ گفتم: کلاس رقص داشتم و بعدش هم رفتم سینما، اینه که خیلی خسته شدم!!!!!!!!عینک

پاشدم غذای مانی رو کشیدم تو بشقاب و بردم تو اتاق که بهش بدم. از جلوی مهدی که رد میشدم بهش گفتم: اگه من زن داشتم و خیلی دوستش داشتم، وقتی خسته بود، خودم به بچه غذا میدادم!

گفت: آخه آشتی! غذا دادن به مانی اذیتم میکنه. اون نمی خوره، منم اعصابم خرد میشه.

گفتم: خب منم گفتم که، اگه زنم رو دوست داشتم، به خاطرش، کاری رو که دوست نداشتم رو میکردم که زنم خستگی در کنه!!!!!!!!!!!!!

رفتم به مانی شام دادم و شکر خدا خوب خورد. بعد واسش یه کاسه ماست هم بردم و اونم خورد و برگشتم تو هال دراز کشیدم. کم کم خوابم برد و ساعت یازده بیدار شدم غذاها رو جابجا کردم و بعد یادم افتاد که اصلا امروز قراره من و مهدی بریم خرید و بعدش هم بیرون ناهار بخوریم!!!!!!!!!!!گریه

شنتسل رو گذاشتم تو فریزر و با این حال، برای خودم هم غذا کشیدم. گفتم: اگه رفتیم که هیچی، غذا رو میدم همکارم بخوره. اگرم نرفتیم خودم میخورم! یه نوکی هم زدم به ته دیگه کته که حسابی برشته شده بود و یه تیکه اش رفت لای دندون آسیاب بالا. یعنی دورترین نقطه ای که دست هیچ نخ دندون و خلال دندون و کلا هیچ اردشیر درازدستی بهش نرسه!!!!!!!!!!منتظر

با هر فلاکتی بود، با چشم خواب آلود، با خلال دندون و مسواک درش آوردم ولی فکم جر خورد!!!!!!!!!!!زبان

خلاصه رفتم خوابیدم و دیدم دودوش هم داره میخوابه. رفتم بغلش کردم و یه کم گوشش رو بوییدم و دستشو گرفتم. بعد دیدم بیدار شد! فرار کردم رو تخت، اونم دوباره گرفت خوابید!خواب

یه چیز جالب براتون بگم. رئیس پارسالم که حکم منو زد که بیام زیر مجموعه اش و یه ماه بیشتر نشد باهاش کار کنم و از اداره مون رفت، خبر دار شده ام که رفته تو یه جای دولتی خیلی خوب. اون جای دولتی، همون ارگانیه که خواهرشوهر بزرگه ام رفت اونجا. یادم نیست اینجا گفته ام ایشون کجاست یا نه. حالا فکر کنید نگفته ام!!!!!!!

خلاصه پریشب با مهدی می حرفیدیم و گفتم که هم به خاطر نوروز و هم به خاطر اینکه در ارگان جدیدی مستقر شده، یه سبد گل میخوام بفرستم واسش. بالاخره هم دوستش دارم هم مهریه در مسجد. شاید خدا خواست و تونستیم تو رو هم بفرستیم اونجا!

مهدی هم گفت: آره. خوبه اگه برم. ولی واسه خواهر بزرگه ام هم بهش بگو!!!!!!!!

خونه بابام اینا بودیم پریشب که این بحث بین مون شد. دیگه ادامه ندادم. دیروز تو راه که داشتیم می رفتیم دنبال مانی، دوباره سر این حرف باز شد. گفتم: جالبه برام. خودت داری از کار بیکار میشی، کار منم اینه. بعد میگی، به فلانی سفارش خواهرمو بکن!!!!!!!

گفت: آخه خواهرم هفت ساله ارتقا نگرفته!!!!!! گفتم: خب مگه من اینجایی که هستم، ارتقا گرفته ام؟؟!! چه ربطی داره؟ ما بیاییم بلیطمون رو بسوزونیم به خاطر ارتقا خواهرت؟ یا نگه داریم واسه تو خرج کنیم که تو بری اونجا؟

گفت: کلا همه زنها اینقدر کینه ای هستند!!!!!! ذاتتون خرابه! تو از خواهر من بدت میاد!!! من کی گفتم تو برو واسه خواهر من بلیطت رو خرج کن. گفتم بعدا یه جوری بهش بگو، که اونم یه ارتقایی بگیره!!!!!!!!!!

بعد شروع کرد به اینکه زنها همینند و بدجنسند و چنین و چنان! بعد دوباره این حرف قدیمی باز شد که من معتقدم چند سال پیش، بابای مهدی می تونست مهدی رو ببره تو ارگانی که بازنشسته شده، ولی مامان مهدی به خاطر ناراحتی که از من داشت، این کار رو نکرد و خواهر مهدی رو فرستاد!!!!!! الانم وقتی حرف میشه، از مردم توقع داره واسه بچه هاش کاری کنند. ولی خودش هرگز واسه کسی کار نمیکنه. کسی که، هیچی. خودش حاضر نشد مهدی بیکار رو بفرسته سر کار!!!!

مهدی هم دوباره گفت که رشته من به اون کار نمیخورد! گفتم: وقتی بحث پارتی بازی باشه، پس پارتی شاید می تونست تورو ببره. ولی مامانت اینا زوم کرده بودند که حتما خواهرت بره سر کار!!!!!!!! همه خانواده ها، کار رو میذارند واسه پسرشون. چون اون قراره خرج خونه رو بده!!!!!!!!

اونم آخر گفت: آره بابا. خانواده من این کار رو نکردند. بد جنسند! همینه که هست!!!!

منم رومو کردم اونور! این بحث خیلی مسخره است. اصلا باز کردنش هم لزومی نداره! ولی از اون مسخره تر،  اینه که من برم به طرف بگم تو بیا خواهرشوهر منو ارتقا بده!!!!!!! حالا اگه شوهر منم تو خونه از گشنگی مرد، به ط.خ.م خواهرشوهرم!!!!!!!!!!!

خلاصه که باهاش حرف نزدم و رومو کردم اونور. ولی خودم حس میکنم مهدی یه کم مایل تر شده نسبت بهم (ماشاءالله بعد از هشت سال!!!!!!!!) چون بعد از چند دقیقه، خواست حرف بزنه و سر حرف رو باز کنه و دیگه اونم سگ نشد و نرفت تو لک!

بعد هم که میرفتیم خونه خودمون، سر چی نمیدونم حرف شد که من گفتم: همون تلفن هایی که ظهرا، یازده دوازده بهم میکنم... که گفت: خیلی وقته بهم یازده دوازده تلفن نمیکنی. مال قبلا بود!!!!!!!! بعد با دلخوری روشو کرد اونور که من اصلا به روم نیاوردم.

ولی فهمیدم دور شدن هام رو حس کرده! شاید دلخوریهام رو ندیده و نفهمیده! ولی اینکه دور شده ام رو حتما فهمیده. ولی من باز به رویه ام ادامه میدم. شاید قدم اول، همین حس دور شدنم باشه. شاید همین باعث بشه یه تکونی بخوره. توکل به خدا.

 

[ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ