چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی. شنبه صبحه. آخرین شنبه سال 92! و چقدر هم هوا سرد شده! صبح من از خونه پدرشوهرم که بیرون اومدم، بخار از دهنم بیرون اومد!!!!!!! به جون خودم اگه اشتباه کنم! چند بار هم این کار رو تکرار کردم ولی دیدم نتیجه همونه!!!!!!!!!! بارون حسابی هم زده بود و هوا... دیگه خودتون ببینید چه بهشتی بود!!!!!قلب

قبل از همه چی، تولد پسر عزیز بانو سرن عزیز رو تبریک میگم. ایشون سه شنبه دنیا اومده ولی من چهارشنبه خبردار شدم و تو پست چهارشنبه هم ننوشتم. ایشالا که به ناز پدر و مادر بزرگ بشه!بغل

عاقا رئیس ما امروز بعد از یکهفته ماموریت میاد شرکت و شما دیگه ببینید امروز چی در انتظار منه!!!!! نظرات عزیزتون رو دیشب با موبایل خوندم. نشد جواب بدم. الانم دارم به سرعت برق و باد می نویسم؛ چون زمانی که برسه، دیگه معلوم نیست چی در انتظارمه. اصلا تو اون یادداشتی هم که واسه برنامه ریزی این روزها نوشته ام، اینجوریه که: شنبه: کاااااااااار!!!!!!!!

یعنی واسه امروز، هیچ چیز دیگه ای در نظر نگرفته ام. ایشالا در خلال برنامه ها(!) بتونم نظرات شما عزیزان رو تایید کنم!

چهارشنبه هم بارونی بود اگه یادتون باشه. ما هم در یک ترافیک مرگبار گیر کردیم تا رسیدیم شهران. دیگه له بودیم. پسرخاله ام هم با خانمش و پسرش از مشهد اومده بودند تهران برای لیزر کردن چشماش. چند تا لکه تو چشماش بود. خلاصه همون چهارشنبه لیزر کرده بود چشماشو و خونه بابام اینا بودند. مهدی با وجود اینکه با این پسرخاله ام خیلی اختلاف عقیده داره، ولی خیلی دوستش داره! واقعا نمیدونم چرا!!!!!!!!سوال

قرار شد یکی دو ساعت بشینیم، ترافیک که سبک تر شد، راه بیفتیم به طرف خونه. که مامانم اصرار کرد که شام بمونیم و بعد از شام بریم. مهدی هم از خداخواسته موافقت کرد. مانی هم با پسر اینا ـ که البته دبستانیه ـ کلی بازی کرد! و گفتند ظهر، پلک رو هم نذاشته و همه اش میخواسته از فرصت به دست اومده برای بازی استفاده کنه که البته سواستفاده میکرد!!!!!!!! عینک

خلاصه من دیدم برنامه پسرخاله ام اینا اینه که فردا ـ یعنی پنجشنبه صبح بیان جمهوری دوربین عکاسی بخرند! با مهدی یه مشورت کردم و بهشون گفتم که بعد از دوربین، بیان خونه ما! اونا هی تعارف کردند و منم بهشون گفتم: الان وقت خوبیه! خونه ما تمیزه!!! ولی خب پنجره ها پرده نداره و یه جاهایی از خونه هم ریخت و پاشه! ولی من با شماها تعارف ندارم. درسته که بار اوله که دارید میایید خونه ما! ولی مهم نیست و حالا که دارید میایید اونجا، حتما ظهر بیایید خونه ما. منم یه غذای ساده درست میکنم. زرشک پلو با مرغ! خودم هم فردا صبح باید برم برای انجام چند تا کار، ولی تا ظهر میام و منتظر شما هستیم.

خلاصه بهشون تاکید هم کردم که چیزی نخرند و کادو مادو نیارن چون میخوام بلند شم از اونجا.

آها. اینم بگم که چهارشنبه بالاخره من و مهدی با هم رفتیم هفت تیر مانتو خریدیم. میدونم منتظر عکسش هستید! (کی گفته؟) باور کنید نشد. ولی به شرفم قسم حتما عکسش رو میذارم. فقط بدونید یه مانتو از اینها که طرح اریکایی هستند گرفتم. قرمز و گشاد. حریر. البته حاشیه یقه اش تا پایین، قرمز و مشکیه. خودم این ترکیب رو خیلی دوست ندارم ولی به نظرم برای عید، حتما باید از رنگهای شاد استفاده کنیم. یه روسری مشکی و قرمز هم خریدم. هر دو به سلیقه مهدی بود! مانتو 69 تومن و روسری، 40 تومن.

بعدش برگشتیم عباس آباد و مهدی گفت ناهار بریم رستوران. هرچند که من هوس ساندویچ کرده بودم، ولی مهدی گفت نه، بریم رستوران! خلاصه رفتیم رستوران و خواستیم خودمون رو تحویل بگیریم که مهدی استیک سفارش داد و منم پیتزا شنیتسل! چشمتون روز بد نبینه! همه میخوردند و می رفتند، ما همچنان منتظر بودیم!!!!!! دیگه از گرسنگی داشتیم به لقاءالله می پیوستیم!!!!! گریهبه اون نشون که میز بغلی ما، بعد از ما اومدند و زرشک پلو سفارش دادند و خوردند و رفتند، ما همچنان با چشمانی اشکبار منتظر بودیم!!!!!!!!نگران

خلاصه خوردیم و رفتیم!!!!!!!!!! هر دو برگشتیم اداره و بعدش هم که رفتیم خونه.


همون چهارشنبه شب که رفتیم خونه خودمون، من شروع کردم به گردگیری. تقریبا 45دقیقه خونه و زندگی رو جمع کردم و با خیال راحت و قلبی مطمئن خوابیدم! صبح که بیدار شدم، صبحونه درست کردم و خوردم و بعدش واسه خودم زمان گذاشتم که کی برم و کی بیام.

تقریبا حوالی ساعت نه و نیم، از خونه رفتم بیرون به طرف کوچه برلن. البته ایستگاه بالاش که میشه سپهسالار پیاده شدم و کارت فروشی ها رو دیدم و آخرش واسه دو تا از همکارهام، دو تا کتاب «هشت کتاب» سهراب رو خریدم با دو تا کارت. بعدش سرازیر شدم به طرف کوچه برلن. از پاچه فروشی، بقیه پارچه ملافه رو برای بالش ها خریدم و پارچه متقال مخصوص بالش پر و همچنین یه متر و نیم پارچه تافته ابی برای سفره هفت سین.

بعدش رفتم دوری تو پاساژهای کوچه برلن زدم ببینم می تونم واسه مامانم یه بلوز مجلسی بگیرم یا نه. که در همین گشت و گذار، دو تا شلوارک هم واسه مهدی خریدم و بعدش دیدم پارکینگ پروانه هم بازه! رفتم اونجا ببینم واسه سفره هفت سین چی گیرم میاد. در تمام این مدت، چشمم به ساعت بود ها! خلاصه فقط دو تا شمع از شمع فروشی همون حوالی خریدم و از پارکینگ پروانه هم چهار تا جا شمعی سنگ نمک گرفتم که دو تاشو عیدی میدم، دو تاشم واسه خودم!چشمک

برگشتم خونه و دیدم مهدی و مانی بیدارند. وسایل رو گذاشتم و رفتم مرغ خریدم. دیگه ساعت یازده و نیم، رسیدم خونه. مرغها رو شستم و گذاشتم آبش بره. پیاز خرد کردم ریختم تو زودپر برقی. آب برنج رو گذاشتم و مرغها رو خشک کردم و تو ماهیتابه سرخ کردم. پیازداغ که آماده شد، مرغها رو بهش اضافه کردم و در قابلمه رو بستم که درست بشه! آب جوش اومد و برنج رو ریختم توش و بعدش هم آبکش کردم و انداختم دم بکشه!

مهدی رفت میوه خرید و آورد و تا میوه ها رو بشورم، پرده های اتاق و آشپزخونه رو زد و موند پرده های پذیرایی که دست خشکشویی بود! دیگه از خیر اون گذشتیم. بگذریم که تو راه که می اومدم، خشکشویی صدام کرد و گفت: پرده ها و پالتوها حاضره!!!!!!!! یعنی جا ندارم، بیایید ببرید تا حراجشون نکرده ام. اومدم به مهدی گفتم، گفت: حس و حال ندارم. بعدا میرم میارم!!!!!!!!!!گریه

کم کم ظرفهای ناهار رو آماده کردم و زرشک رو از فریزر بیرون گذاشتم و پشت سر آقا مانی، اسباب بازیهاشو جمع کردم و اونا هم زنگیدند که تو دوربین فروشی هستند و دارند راه می افتند که بیان.

دیگه همه چی آماده بود. لباس مشکی ها رو انداختم تو ماشین و تا وقتی که رسیدند و یه چای خوردند و بعدش هم ناهار آماده شد و خوردیم و ساعت سه، من و خانم پسرخاله ام روانه شانزه لیزه و بازار شب عیدش شدیم!!!!! اگه گذارتون افتاده باشه، میدونید چه خبره این روزها! من که خریدی نداشتم. ایشون خیلی از این جمعیت شگفت زده شده بود و خیلی هم مشتاق بود. خلاصه خریدها رو انجام دادیم و همه به کنار، دست فروشها به کنار. من یه بلوز هم برای دختر سرایدار مهدی اینا گرفتم. یه شلوار صورتی تو خونه ای هم واسه خودم. بقیه خریدها مال خانم پسرخاله ام بود. خلاصه تا خونه پیاده برگشتیم و البته نظر من و ایشون این بود که آقایون بیان و بچه ها رو بیارن. چون هم مانی کفش میخواست، هم پسر اونا.

(الان رئیسم اومد!!!!!!)

ولی پسرخاله ام معتقد بود که دیره و باید دوباره تا شهران برگردند. چون ماشینشون شهران بود و شب هم خونه خاله ام دعوت بودند. یه عالمه هم خرید داشتند. من گفتم ایراد نداره. خودم تا در ماشین خطی ها می برمتون. مهدی یه دفعه رو کرد به من و گفت:

من ببرمشون تا شهران؟ گفتم: هرجور خودت میدونی. اونا هم تعارف میکردند که نبره و راه دوره و ترافیک هم هست. مهدی خودش خواست و واقعا لطف کرد. دیگه اونا که رفتند، مانی هم خوابید و من دیگه کف پاهام آتیش بود! ده دقیقه دراز کشیدم و گفتم: گور بابای همه چی! بذار یه ساعت دراز بکشم.

بعد از ده دقیقه نمیدونم چرا بلند شدم و لباس سفیدها رو انداختم تو ماشین و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو شستم و رفتم حموم و اومدم دراز کشیدم رو کاناپه. بعد مهدی برگشت و گفتم: فیلم چی داری ببینیم؟ گفت: هیچی ندارم!!!!!!! گفتم: به سلامتی!

رفتم تو اتاق و یکی از جاشمعی های سنگ نمک رو گذاشتم کنار تخت و یه شمع وارمری روشن کردم توش و گذاشتم بسوزه! مهدی هم خوشش اومد!!!!!

خلاصه شب جمعه خیلی بی خطر و سلامت خوابیدیم و دیروز صبح من بلند شدم به انجام کارها. پاشدم آش بار گذاشتم و گوشت بیرون گذاشتم واسه قیمه پلو. یه دور ماشین روشن کردم و تا جایی که میشد، وسایل سفر رو اعم از خوراکی مثل چای و قند و شکر و نمک و ... و شوینده ها مثل خمیردندون و شامپو و صابون رو آماده کردم و کنار گذاشتم. مانی بیدار شد و به زور بردمش آرایشگاه. چقدر تنبله این بچه صبح ها!!!!! عین مهدی! هی میگفت: تو خودت برو!!!!! تعجبگفتم: آخه من تنهایی برم آرایشگاه مردونه چه کار کنم؟ میخواستم زود ببرم و بیارمش. چون سلمونی هم این روزها خیلی شلوغه. مهدی هم خواب تشریف داشت.

خلاصه فکر کنید دل و کمرم هم درد میکرد بنا به دلایلی که میدونید... ولی کشون کشون بردمش سلمونی و موهاشو قارچ کوتاه زد و جیگر من شد و برگشتیم خونه! مهدی گوشه چشمشو باز کرد و دید مانی رو بعد قربون صدقه اش رفت و گفت: من یه ساعت دیگه میخوام بخوابم. خواب

رفتم تو آشپزخونه و آش رو از زودپز برقی منتقل (!) کردم به یه قابلمه دیگه روی گاز و زودپز رو شستم و توش مایه قیمه درست کردم. سیب زمینی خرد کردم و سرخ کردم و رفتم از آقا سبزی فروش، دو کیلو سبزی آش خریدم و عسل هم واسه مامانم خواستم که نداشت. قول داد واسه کنار بذار که امشب ـ اگه رسیدم خونه ـ برم ازش بگیرم!

خلاصه برگشتم خونه و سبزی رو ریختم تو آش و یه کم که موند، زیرش رو خاموش کردم که خنک بشه. مهدی کم کم بیدار شدو گفتم بره از تو ماشین سبد بزرگ رو بیاره. سبد رو شستم و کنار گذاشتم. قیمه پلو رو آماده کردم و بساط ناهار روبراه شد و سفره انداختم رو میز و ناهار رو آوردم. بعد از ناهار، مانی رفت دستشویی و دنبالش رفتم و همین پروسه، یکربع ساعت طول کشید. تا وقتی که بیرون اومد و مسواک هم زد و من دیگه واقعا از پا و کمر داشتم می افتادم.

بیرون که اومدیم، دیدم بساط ناهار، همونطور رو میز، ولوئه! گفتم: نمیشد جمعش کنی؟ گفت: کار دارم. می بینی که! لپ تاپ، مشکل داره با اینترنت! گفتم: چقدر هم که مساله حاد و مهمیه!!!!!!

میز رو جمع کردم و خودش هم یه کم کمک کرد. ظرفهای ماشین رو خالی کردم و اینا رو گذاشتم و لباسهای رو رخت خشک کن رو دسته کردم و یه دور دیگه لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین! تموم که شد، پهن کردم و با خودم گفتم: یه کم دراز بکشم، بعد پاشم بقیه کارها. که تا ساعت چهار و نیم خوابم برد!

با سردرد بدی بیدار شدم. یه قرص خوردم و شروع کردم به بستن ساکهای مسافرت. لباسها رو دسته میکردم و میذاشتم تو ساک. موارد مربوط به آشپزی رو هم گذاشتم تو سبد بزرگ. آش سرد شده بود. ریختم تو دو تا کیسه بزرگ و گره زدم و گذاشتم تو فریزر.

درسته قراره زیاد آشپزی نکنیم ولی خب، همه وعده ها رو هم که نمیشه بیرون خورد. تو این سرما، تو جنگل شمال، قطعا آش می چسبه!!!!!!!قلبخوشمزه

مهدی رفت حموم و منم نشستم به دوخت و دوز. دو جا از شلوار مهدی شکافته بود و دگمه های بارونی خودم و بند کوله مانی! مهدی گفت: آشتی دیگه زود باش!

گفتم: آخه نیست از صبح تا حالا من سینما و عروسی بودم، اینه که وقت کم اومده! خودت که می بینی عین فرفره دارم می چرخم. در ضمن! واسه مانی هم باید کفش بخریم. من از شانزه لیزه یه کتونی پارچه ای سبک دیدم، خوب بود. حدود چهل تومن!

گفت: حالا بریم، سر راه میگیریم. خلاصه رفتیم و مشکل اصلی، نخوابیدن مانی بود. من آوردمش جلو رو پام گذاشتم و هی باهاش حرفیدم که نخوابه. بعد مهدی یه دفعه گفت: اصلا چطوره نریم بهار؟ بریم خیابون سنایی. گفتم: من تا حالا از سنایی خرید نکرده ام. کفش داره؟ گفت: آره بابا.

به اون نشون که رفتیم و فقط سه چهار تا مغازه کفش فروشی داشت و اصلا جاپارک نبود و یه کفش اسپرت معمولی، هفتاد تا نود تومن!!!!!!! منم عصبانی شدم و به مهدی گفتم: همه کارهات همینه. میذاری دقیقه نود!!!!!! ما باید همین الان و همین ساعت بیاییم کفش بخریم؟ دو هفته جلوتر، جوش در می آوردیم؟

اونم جوابمو داد و من دیگه داشتم منفجر میشدم.عصبانی اینکه خودم هم می دووم و کارهام رو برنامه ریزی باشه و ایشون یه دفعه عشق میکنه که هر وقت دلش خواست، کارها رو انجام بده.

یعنی فکر کنید بالای بوفه و تخت مانی، یه افتضاحیه که نگو! قرار شده مهدی اینجاها رو تمیز کنه. خب امروز 24 اسفنده و هنوز به اینجاها دست نزده. کتابخونه رو دست نزده. هر وقت هم گفتم، گفته: باشه!!

خب دیگه کی؟ خودم هم نمیخوام این کار رو بکنم. هم از کت و کول می افتم، هم اینکه همه نیان بگن بذار خودش بکنه. مثلا به خاطر عجله، ایشون بعدها طلبکار نشه. ولی خب شما ببینید مگه چقدر وقت داریم؟! اصلا هم من با سال نو و عید و نوروز کار ندارم. کی باید این اتفاق بیفته؟

درسته در مجموع، آرومتر شده. ولی خب، یه جاهایی هم دق به دلم میکنه. نه فقط سر این کار. کلا هنوز واسه خودش زندگی میکنه. واسه خودش میره و میاد. دیشب که رفتیم واسه کفش و اونجوری شد، من خب، خیلی ناراحت شدم. گفت: ببین آشتی! فکر نکن آخر دوره اته و اعصابت خرابه، هیچی بهت نمیگم. گفتم: مژده بهت بدم که آخرش نیست و اولشه. منم هرچی که لازم باشه بهت میگم. این بار تو حواستو جمع کن!!!!!! (آشتی اژدها میشود!!!!!!!)عصبانی

خودش هم دید که خیلی عصبانی ام. بعدش هم رفتیم خونه باباش اینا. اونا دویدند جلومون که: مهدی! فیلم چی داری؟ گفت: فیلم تووووپ! بعد واسه شون فیلم گذاشت و نشستند با لذت نگاه کردند. هیچی نگفتم. مانتو و مقنعه ام رو بردم تو اتاق خواهرشوهرم و اتو کردم. بعدش فیلمها و عکسهای مانی رو منتقل کردم رو فایل 39 ماهگی مانی و اومدم بیرون از اتاق. پیش مادرشوهرم نشستم و یه کم حرفیدیم.

به مانی شام دادم و چند تیکه ظرف که تو ظرفشویی بود رو شستم و بعد هم خوابیدم. قبل از خواب به مهدی گفتم: دیشب من ازت فیلم خواستم و نداشتی! به این نتیجه رسیده ام که تو کلا چیزی برای ارائه به من نداری!!!!!!! گفت: آخه سطح شما خیلی بالاست، من زورم به خواسته های شما نمیرسه. گفت: کاملا درسته!

بعد رفتم خوابیدم!

میدونید. شاید رابطه آرومتر شده باشد و از شدت تنش ها کم شده باشه، ولی من هنوز خسته ام. اون روزی که رفته بودیم رستوران، خدا شاهده من حس عجیبی داشتم. یعنی هر دو نمی دونستیم باید چه کار کنیم. حس زن و شوهر نداشتیم. ناهار خوردیم و هر کس رفت اداره خودش. نمیدونم. یه چیزی گم شده. یه چیزی عادت شده و خیلی چیزها هم دیگه وجود ندارند.

حرف زیاد دارم بزنم ولی دیگه باید برم پی کارم!!!!!! کارها کم کم داره ارجاع داده میشه. ولی یه مطلب رو باید بگم:

همه این روزها که همه درگیر کارهای شخصی خودمون هستیم، همین خود من که اینهمه بدو بدو میکنم (به قول هیلا، پیتکو پیتکو!!!!!!!!!!) ولی یه عده هستند که کارهای برتری می کنند. به فکر شاد کردن دل کسانی هستند که سخت تشنه محبت هستند. اینا هم به اندازه من، شاید بیشتر، کار شخصی دارند. ولی از اون کارها می زنند و برنامه ریزی می کنند و یه روزی مثل دیروز میرن کهریزک. من تشکر میکنم از همه شون و دستهای پر محبتشون رو می بوسم. اینکه کسی پول بریزه به حساب، یه چیزه. اینکه کسی خودش بلندشه بره برنامه ریزی کنه و خرید کنه و بسته بندی کنه و اینهمه وقت بذاره، یه چیز ارزشمند دیگه است!!!!!!!! اول متشکرم از دلاک عزیز که این برنامه رو ریخت، بعد هم از افروز عزیزم که زحمتهای گروه خودش رو بر عهده داشت. از بقیه دوستان هم که نمی شناختم هم کمال تشکر رو دارم.قلببغلماچ

 

[ شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ