چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. اصلا انگار اگه ننویسم، خودم یه چیزی گم کرده ام.

وای ببخشید تو رو خدا. الان ساعت شش عصره و تازه دارم می نویسم. خواستم الان برم خونه ولی ترافیک قفل قفله. اینه که دیگه فعلا نشسته ام تا نیم سا عت دیگه ببینم ترافیک باز میشه یا نه. نمیدونم پست امروز چقدر طولانی یا کوتاه میشه.  اول اینو بگم که دو روز پیش دوست عزیزی به من ایمیل زد که وبلاگم، جزء وبلاگهای پر خواننده است که اینم از لطف و محبت شما عزیزانه! بعد منم شده ام جز کاندیداها! اینم لینکشه.

هرکی مایل بود می تونه بره و رای بده. البته یه سری قوانین هم داره که لازمه رعایت بشه.  تا سه شنبه 27 اسفند ساعت ده هم، میشه را داد. خلاصه اینجوری.

از خودم بگم که دیشب تا هفت و ربع سر کار بودم!!!!!!! یعنی یه کاری دست من و همکارم بود که موندیم تموم بشه و کار به امروز نکشه که کشید. تازه به اینم اضافه کنید خراب شدن سیستمم رو. همین باعث شد که دیگه نتونم امروز پست بذارم. مجبور شدم چند ساعتی بدون سیستم باشم. تو اون فاصله هم به یه سری کارها رسیدم. تازه سیستم رو آورده اند. خواستم برم خونه پست بذارم، ولی وقتی ترافیک رو دیدم، با خودم گفتم بمونم و پست بذارم. ایشالا تا ساعت شش، پست گذاشتن تموم بشه. سر فرصت هم میرم سراغ نظرات مهربون شما عزیزان!

خب، چیزهایی از دیروز تا حالا تو رابطه مون اتفاق افتاده که لازمه بهتون بگم. از صبح هم خیلی بی تاب بودم که بگم.

 


دیشب که شام داشتیم. منم چند دقیقه مونده به ساعت هشت، رسیدم خونه. مهدی اصلا غر نزد!!!!!!! چون قبلا بهش گفته بودم که می مونم کار رو تموم میکنم. که  البته کار به امروز هم کشیده شده. خودش رفته بود و مانی رو از خونه باباش آورده بود.

من که جنازه رسیدم خونه. فقط لباسم رو درآوردم و دراز کشیدم رو کاناپه. آها. قبلش رفتم تو آشپزخونه و یه لقمه، نون و زیتون پرورده درست کردم و خوردم!!!!!!!!! آخه خیلی گشنه بودم. خیلی خیلی!!!!!!!! بعد میوه آوردم و پوست گرفتم و تو ظرف گذاشتم و دراز کشیدم رو کاناپه و خوردم. مانی خواب بود.

یه کم بعد بلند شدم رفتم بیدارش کردم و به مهدی هم گفتم یه کم هله هوله بیار بخوریم. خلاصه یه کم چیپس و ماست خوردیم و یه کم هم میوه. مانی هم بیدار شد و شروع کرد به بازی کردن.

واقعا دلم براش تنگ شده بود. هی بغل می کردیم همدیگر رو!!!!!! ساعت نه و نیم، به مهدی گفتم: فیلم نداری؟ (از رو که نمیرم من!!!!!!!)

گفت: اتفاقا چرا. یه فیلم تووووووپ دارم!!!!! گ.ر.گ وال. اس.تر.یت!!!!!!!! که البته همون ثانیه ها اول، متوجه میشید که مناسب سن بالای پنجاه ساله!!!!!!! حتی نه دیگه بالای ه.ج.د.ه سال!!!!!!!!!! اینقدر داغونه!!!!!!!!!

آها. اینم بگم که چند بار هم هی بهش زل زدم، هی زل زدم. مهدی هی میگفت: بابا چته آخه؟ چی میخوای؟ منم جواب نمیدادم! فقط زل میزدم بهش! یه بار گفت: آخی. دختر خوبی بودی. چرا یه دفعه دیوونه شدی؟؟؟؟؟ منم هیچی نمیگفتم. فقط زل میزدم! خلاصه این روند هی ادامه داشت. حالا ببینید آخرش چی شد.

بعد مهدی یه سی دی واسه مانی گذاشت تو اتاق که مشغول بشه و خودمون تو هال نشستیم به فیلم دیدن. البته مهدی رو کاناپه نشسته بود و من روی زمین دراز کشیده بودم!!!!!

در مجموع فیلم قشنگیه. درسهای زیادی داره که من الان اصلا نمیخوام فیلم رو نقد کنم. خلاصه فیلم که سه ساعت بود تموم شد و البته وسطش هی مجبور شدیم وقتی مانی میاد، فیلم رو قطع کنیم!!!!!!!! حالا اگه خودتون ببینید، میدونید منظورم چیه.

ساعت حوالی یک فیلم تموم شد و مهدی خیلی هم سرحال بود!!!!! بعد من بلند شدم مسواک زدم و لباسم رو عوض کردم و با مانی رفتیم خوابیدیم. مهدی هم واسه خودش نشست پای لپ تاپ.

داشتم واسه مهدی ناهار می کشیدم واسه امروزش که گفتم: امروز هم گذشت و تو این تخت و بالای بوفه رو تمیز نکردی! گفت:

ببین اشتی! سه ساعته با هم داریم فیلم می بینیم و حالمون خوبه. چرا با این حرف، حالمون رو میگیری؟!

فهمیدم اونم داره لحظه های خوب با هم بودن رو اندازه میگیره. اونم داره حس میکنه که رابطه تو کدوم قسمتشه! هیچی نگفتم. رفتم خوابیدم.

صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم ولی واقعا خسته بودم. یعنی چشمم بیدار بود و خوابم نمی اومد. ولی بدنم احتیاج داشت یه کم دیگه بخوابه. مانی تو خواب نق و نوق کرد. مهدی سرک کشید که ببینه مانی چشه؟ از روی من، رو زمین خم شد و پتو کشید رو مانی. بعد بغلم کرد و بهم نزدیک شد!!!!!!!!!!!!

نمدونم اثر فیلم دیشب بود یا چی. ولی خب، من دیگه به سر کار اومدن و انجام کارهای عقب افتاده فکر نکردم. گذاشتم سیر طبیعی اش طی بشه!!!!!!!!!!

بعد، یه رفتاری کردم که تا اون موقع ازم سر نزده بود. یعنی تو همه این سالهای زندگی زناشویی. وقتی با هم بودن تموم شد، بدون اینکه نگاش کنم، از جام بلند شدم و رفتم آماده شدم و وسایلم رو برداشتم. اصلا نه باهاش حرف زدم، نه نگاش کردم. معمولا اینجور وقتها، آقایون ساکت میشن و نطق خانمها باز میشه! کسانی که تجربه کرده اند، می دونند. ولی من هیچی نگفتم. فقط کارهامو میکردم.

بعد که رفتم تو اتاق که دستمال کاغذی بردارم، مهدی یه لبخند مهربونی زد و گفت: خداحافظ. اونجا منم با لبخند خداحافظی کردم و اومدم!!!!!!!!

یعنی مواقع دیگه، هرگز این کار رو نمیکرد. که مثلا بخواد خداحافظی کنه. یا حتی لبخند بزنه. خودم هم نمیدونم. ولی حس میکنم وقتی جای نگاه کردن و نکردن هام رو عوض کرده ام، اینجوری شده.

نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه. اینکه بیخودی بهش زل میزنم، یعنی بی موقع دارم نگاش میکنم. این یه حرکت غیرعادیه. ولی من با این کار میخوام نظرش رو به خودم جلب کنم. میخوام با زبان نگاه، چیزی رو بهش بگم. اونم هی داره تلاش میکنه که بفهمه من چی میخوام. من وراج که خیلی حرف میزنم! حالا چی شده که هی نگاه میکنم. شاید چیزیه که دیگه زبون نمیتونه بگه. اگه بگه، شنیده نمیشه! ولی خب یه اتفاق دیگه ای هم افتاده.

آشتی همیشه بعد از رابطه، کلی ور میزد. از احساساتش و خیلی چیزهای دیگه میگفت. ولی الان هیچی نمیگه. بلند میشه و میره. براش عادیه. اینم یه حرکت غیرعادیه. پس چیزی میخواد بگه. یا بهتره بگیم، اتفاقی افتاده! حالا مهدی باید بگرده دنبال این اتفاق. البته به طور غیرمحسوس.

خلاصه اومدم اداره و ادامه کار انجام دادم و نشد پست بذارم. بعد مهدی دیشب ازم خواسته بود برم جایی و ده تا سکه بخرم. منم بهش گفته بودم تو این حجم کار، نمیتونم!

امروز تو اداره، دیدم میشه. با همکارم هماهنگ کردم برم یه صرافی و ده تا سکه رو بگیرم و بیارم. کل پروژه، بیست دقیقه طول کشید. وقتی سکه ها رو براش خریدم، بهش زنگیدم و بهش گفتم. بعد برگشتم اداره و مابقی کارها.

ساعت یکربع به یک، از اداره بیرون اومدم و البته کارهامو با همکارم هماهنگ کردم. ساعت یک، وقت اپیلاسیون دست داشتم. اومدم و برگشتم و موقع برگشت، در اداره مهدی اینا پیاده شدم و رفتم سکه ها رو بهش دادم و کادوی دختر سرایدار و سررسید و خودکار و جاسوئیچی هم واسه مهدی و منشی اش بردم و گفتم که خواسته ام بفرستم، ولی الان که اومده ام، گفتم بهشون بدم. زود هم برگشتم اداره و البته سر راه هم یه ساندویچ برای خودم خریدم.

ساعت دو، اداره بودم!

از اون وقت هم تا الان مشغول انجام اون کار لعنتی بودیم که من دیگه خیلی خسته شدم و گفتم که میرم خونه. ولی دیدم ترافیک داغونه و با خودم گفتم بشینم پست بذارم تا وقتی که ترافیک یه کم سبک بشه.

نمیدونم چی میشه ولی امیدوارم کار به جاهای خوب برسه. ایشالا یاد بگیرم باید چه کار کنم. این نقص شاید از من هم باشه. البته از هر دوی ماست. ولی خب، منم حتما زیادی تو چشمش بوده ام. الان شاید لازم باشه لباسم رو برعکس بپوشم تا یه کم از یه زاویه دیگه بهم نگاه کنه.

من این پست رو دوباره نگاه نکردم و اگه اشتباهی داشت، ببخشید.قلب

[ یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ