چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام......... صبح قشنگتون بخیر و شادی. به نیکی و مهربونی. نمیدونم چرا فونت اینجا عوض شده. شاید هم ایراد از سیستم من باشه. قلب

عاقا امروز صبح من یه ون دیدم، پر از انرژی مثبت! یعنی نمیدونید که! اولش زورم اومد از جا پاشم. ولی تا چشمامو باز کردم، یادم اومد که آخرین صبحیه که تو خونه خودمون در سال 92 بیدار شده ام ! چون امشب که تولد داداشمه، میریم خونه بابام اینا و فردا اگه ایشالا زود از اداره تعطیل بشیم بابت چهارشنبه سوری، من و مهدی یه سر می آییم خونه و وسایل رو جمع می کنیم که ایشالا پس فردا عازم سفر شمال بشیم. همه اینا هم با تایید نظر حضرت دوست ممکنه و لاغیر!!!!!!!

بعد با خودم گفتم ببین آشتی! یکی دو روز دیگه دندون سر جگر بذار. دیگه تموم میشه. یه کم هم قربون صدقه خودم رفتم و بالاخره از جام بلند شدم. حاضر شدم و ناهارمو به همراه یه کم نون برای صبحونه و همچنین دو جاشمعی سنگ نمک که واسه دو تا از همکارهام گرفته بودم رو گذاشتم تو کیسه و از خونه بیرون اومدم.

آخه چرا اینقدر هوا سرد بود؟؟؟!!! گریهچند قدم از خونه دور نشده بود  که یه ون جلوی پام نگه داشت. گفت: کجا میری؟ گفتم: میدون انقلاب. گفت: بیا بالا.

رفتم جلو نشستم و حتما دیده اید که نشستن رو صندلی جلوی ون، یه جوریه. خلاصه دستمو گرفتم و خودمو کشیدم بالا، ولی کله ام محکم خورد به آینه ماشین!!!!!! قهقههخودم از خنده غش کرده بودم!!!!! راننده هم خندید و عذرخواهی کرد. گفتم: شما چرا عذرخواهی میکنید؟؟!! من بلد نبودم سوار بشم! گفت: به هرحال دیگه! حالا بیا یه کم تخمه کدو بخور!!!!!!!!!خنده

یه کیسه تخمه کدو هم گذاشته بود کنار دستش و تند تند پوست میگرفت و می خورد!!!!!!!

گفتم: اول صبحی کی تخمه کدو میخوره؟؟!! گفت: بخور. خوشمزه است!!!!!!!!

خلاصه رسیدیم میدون انقلاب و گفت: من میرم آزادی. اگه میای، برسونمت. گفتم: نه. من میرم سیدخندان! بعد بهش هزاری دادم و اونم گفت: خرده ندارم. مهمون من باش. گفتم نه. شما هزاری رو بردار و بقیه اش بمونه. که هزاری رو گذاشت رو کیفم و گفت: مهمون من! ایشالا همیشه خوشبخت و پولدار باشی! اینم بدون از هر دستی بدی، از همون دست هم میگیری!

منم گفتم: و شما هم سلامت باشید با همه اینایی که گفتید.

رامو کشیدم و اومدم و حس کردم همه ونش، پر از انرژی مثبت بود. یعنی واقعا حالم جا اومد  اول صبحی.بغل

یه سری از شما عزیزان در مورد این رای گیری گفته بودید. کاری نداره. به اون سایتی که لینکش رو زده ام تشریف می برید. همین سایت ! بعد می بینید یه پستیه مثل همه پست ها. تو قسمت نظرات، اسم سه تا از وبلاگ هایی که تو همین پست نوشته شده رو می نویسید. منتها قوانینی داره دیگه. مثلا اینکه: حتما باید سه تا وبلاگ انتخاب کنید. اگه یکی یا دوتا بنویسید، رای تون شمرده نمیشه. بعد هم باید یا وبلاگ داشته باشید، یا ایمیل. یعنی اگرم وبلاگ ندارید، آدرس ایمیلتون رو بدید. حالا شاید رندوم وار ازتون یه تایید هم بگیرند. همین دیگه.


عاقو ما دیشب رفتیم خونه و حوالی هفت و ربع رسیدیم. دودوش خواب بود و مهدی هم پای لپ تاپ. یه کم میوه آوردم گذاشتم رو میز و شروع کردم به خوردن.

با مهدی نشستیم به حرف زدن. خب، عادی بود و یه کم از شرایط کار گفتم و اینکه چه جوری واحدم رو عوض کنم و اونم حرف میزد. بعد هر کاری کردم دودوش رو بیدار کنم، بیدار نشد. بعدش مهدی رو کاناپه کم کم خوابش برد. منم دیدم کاری برای انجام ندارم، نشستم سر فیس بوک. یه دور کوچیک زدم و بعدش اومدم اینجا نظرات قشنگتون رو تایید کردم.

یه جا هم حواسم نبود و به کنار میز فشار آوردم و رویه میز بلند شد و با ضرب خورد رو پایه میز! مهدی هم از خواب پرید!!!!نیشخند به روی خودم نیاوردم!!!!!!! اونم گوشه پلکش رو باز کرد و دوباره بست. بعدش مجبور شدم هیستوری رو پاک کنم و پیه اینم به تنم زدم که مهدی هی غر خواهد زد.

کارم که تموم شد، رفتم تو اتاق کنار مانی دراز کشیدم و پشتشو مالیدم. همین موقع داداش کوچیکه ام زنگید و در مورد برنامه شمال پرسید و یه کم با اون حرفیدم. بعد اومدم تو هال و دیدم مهدی کم کم بیدار شد. نیم ساعت هم نخوابید.

گفتم: راستی مهدی! شاهگوش 14 اومده! گفت: شوخی کردم 5 هم اومده. گفتم: میری بخری؟ گفت: باشه. گفتم : هله هوله هم بخر!!!!! گفت: چی مثلا؟ گفتم: هرچی که خریدی!

خلاصه یه کم بعد حاضر شد رفت بیرون و منم پتو و بالش آوردم و تو هال دراز کشیدم. کانالها رو هی بالا و پایین میکردم و چشمام سنگین میشد. بعد مهدی حاضر شد که بره بهش گفتم: میشه کلیدت رو ببری؟ شاید خوابم ببره.

گفت: من به خاطر تو دارم میرم بیرون! اونوقت تو نمیخوای بیای درو به روم باز کنی!

هیچی نگفتم. خنده ام گرفت. مهدی واقعا به این مساله حساسه. اینکه کلید نبره و ما بیاییم درو براش باز کنیم! حالا فکر کنید هفته قبل که کلیه درد داشتم، چند بار کلید نبرد و من مجبور بودم با اون حال نزارم، برم درو باز کنم! بعد یه وقتهایی هم مانی گیر میده که: من باید باز کنم. باید اونم بغل کنم که دستش به آیفون برسه.

بعد که چند بار دید من حالم بده، خودش کلید برد. ولی دیشب دلگیر شد از اینکه گفتم کلید ببر شاید خوابم برد!!!!!!!!نیشخند خب، خوابم می اومد!!!!!!!!!!

رفت و از تو راه پله که صداش اومد، خودمو به خواب زدم و وارد شد و خریدها رو گذاشت رو کاناپه و رفت و دوباره برگشت. منم مثلا کم کم بیدار شدم!!!!!!خنده

چیپس و پفک خریده بود و البته اینم بگم که روز قبل، من دو بسته شیرینی بادامی خریده بودم. از اینا که با پوره بادام درست میشه ولی مثلا شکل توت سفید و توت فرنگی و هویچ درستشون می کنند. مهدی از بچگی این شیرینی ها رو دوست داشته و مادربزرگ مرحومش هم همیشه براش میخریده. منم هروقت ببینم، براش میخرم. پریروز دو بسته خریدم که یکیشو ببریم شمال، یکیشم بذاریم تو خونه که وقتی برگشتیم، خانواده مهدی که اومدند، جلوشون بذاریم.

خلاصه ما دیروز دیدیم آقا مهدی یکی از اونا رو گذاشته کنار دستش و هی تو نت می چرخه و هی از اینا نوش جان میکنه!!!!!!!!! اینم از شیرینی های عید ما! البته خودم هم دوست دارم ولی خب، کم میخورم. مهدی هم گفت: عیب نداره. بعدا یه بسته میگیریم.

خودم هم دلم میخوادهرچی رو هر وقت که دلم خواست بخورم و برای مناسبت خاص نذارم. مثل الان که شبی چند تا پسته و تخمه و بادام از آجیل میخورم و به خودم صفا میدم!!!!!!! خدایا این شادی ها رو از ما نگیر!!!!!!!!!!!نیشخندخنده

در مورد رابطه مون هم، میدونید چیه! الان به این نتیجه رسیده ام که هر زوجی، فرمول رابطه ای خودش رو داره. یعنی هرگز نمیشه یه فرمول رو برای همه به کار بست. حالا یه سری قوانین ثابت تو روابط هست. اینکه آدم اول به خودش اهمیت بده. اینکه آدم هرگز شخصیت خودشو له نکنه و برای خودش ارزش قائل بشه. ولی خب، قسمت اعظم هر رابطه دو نفره ای، خاص همون دو نفره!

من خودم دیگه با احتیاط به کسی میگم چه کار کنه و چه کار نکنه. شرایط آدمها با هم فرق داره. حالا اینم بگم که نمیدونم کارم درسته یا نه. مثلا همین رویه ای که این هفته اخیر در پیش گرفته ام، اینکه جای رفتارهام رو برعکس کرده ام، واقعا نمیدونم جواب میده یا نه. الانم ممکنه مثلا مهدی گاهی بداخمی کنه. ولی کلیت ماجرا اینه که یه وقتهایی باید لباس رو برعکس بپوشیم تا طرف ما رو ببینه و متوجه حضور ما بشه. جوری نشه که یه روزی که آدم کلا حذف شد، تازه یادش بیفته که همچین کسی هم بود تو زندگی ما!

و صد البته ما هم باید حواسمون به اطرافیانمون باشه و حضور کسی برامون عادی نشه!

دیشب با مهدی در مورد آرزوها در سال جدید حرف میزدیم. من گفتم: دلم میخواد جدا از همه دعاهای خیری که واسه خودمون و بقیه میکنیم، سال 93 برای من، سال ث.ک.ث.ی باشه!!!!!!!!

از ته دلش خندید!!!!!!!!!! گفت: ایشالا! چه دعای خوبی!!!!!!!!چشمک

گفتم: واقعا دلم مخواد اینطوری باشه و خوشحالتر باشم و بیشتر از زندگی لذت ببرم. حالا هر جوری. مانی رو هم که گذاشتم مهد، به مربی اش همینو گفتم که دلم میخواد بهش اینجا خوش بگذره. نه اینکه صد تا مطلب علمی رو یاد بگیره. بچه سه ساله باید فقط بازی کنه.

اینکه این روزها میگن دلتون رو بتکونید و بدیها رو دور بریزید و فلان و بهمان، واقعا درسته. منم برای همه آرزوی خوشبختی میکنم. خب آرزوهای ریز و درشت هم دارم مثل بقیه. ولی بیشتر دلم میخواد شادتر باشم. اولش فکر کردم آرزو کنم سال جدید، فعالیتم کمتر بشه. ولی بعد دیدم کفران نعمته. خب وقتی خدا بهم انرژی داده و این لطف رو در حقم کرده، ایشالا که بتونم در جهت کارهای خوب برای خودم و دیگران ازش استفاده کنم. البته سواستفاده!!!!!!نیشخند

و یه چیزی هم اینجا میخوام بهتون بگم. اینکه جمعه شب دیدم میثم عزیز (همین وبلاگی که نظرسنجی گذاشته) بهم ایمیل زده که وبلاگم کاندید شده، خوشحال شدم. خودم هم تعداد بازدیدهام رو که می بینم، خدا رو شکر میکنم. نه به خاطر آمار که اونا عدد و رقمه. واقعا به خاطر روحی که تو نظرات شما عزیزانه. خیلی از نظرات هم خصوصیه و من خوشحالم که میتونم تو این دنیا که اسمش مجازیه ولی یه وقتهایی از واقعی هم واقعی تره، با دوستانی مراوده داشته باشم.

الان دیگه کم کم باید همه تون رو به خدا بسپارم. چون وقت آرایشگاه دارم.دقایقی پیش، رفتم به همکارهام گفتم که با این ابروهای عموجغد شاخداری خداحافظی کنند. چون آقا اشتی، میخواد تبدیل بشه به آشتی خانم!!!!!!!!!نیشخندابرو

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ