چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. آخ جون امروز روز آخر کاره. و البته باید مثبت تر نگاه کرد و گفت: آخ جون! سه روز دیگه عیده!!!!!!!!

یوووووووووووهوووووووووووووووووووو!هورا

صبح قشنگتون بخیر. شکر خدا هوا امروز از دیروز گرمتر شده. یعنی دیروز من اینقدر سردم بود که وقتی رفتم آرایشگاه، تریک تریک می لرزیدم و حاضر نشد مانتو و بارونی ام رو دربیارم. اینقدر هم شلوغ بود که نگو!!!!!!! فقط مقنعه ام رو آوردم پایین کله ام رو ازش درآوردم بیرون. دیگه شکر خدا خانم شدم. خیلی ابروهام پر شده بود. هرچند که هرچقدر هم بذاری پر بشه، بازم دمش رو نازک می کنند عینهو نخ!!!!!!!!!! گریهاولش ناراحت شدم. ولی بعد گفتم ولش کن بابا. موئه دیگه. درمیاد. الانم که نگاه میکنم، اونجوری نازک نشده که. در هر حال مهم نیست.

خلاصه که آشتی خانم الان ابروبرداشته! (خدا رو شکر. بشریت معطل همین یکی بود!)

این خرده کاریهای آخر سال، خیلی وقت گیره. ما سر کا ر خیلی خیلی کار داشتیم دیروز. باید خیلی حسابها بسته بشه و خیلی کارها انجام بشه. همه اش هم بدو بدو. این وسط هم من هی پیازی می ترکوندم. از همون ترقه های بی خطر که واسه مانی خریده ام. البته بیچاره مانی!!!!!!!!نیشخند

یه عالمه اش تو اداره توسط خودم ترکونده شده تا همین لحظه. حالا قراره امروز هم برام بیاره دو بسته همکارم!!!!!!!!!!نیشخند پست امروز رو دارم تند تند میذارم. الان ساعت 07:15 است. منم دارم تند تند می نویسم که زودتر تموم بشه. و البته گفتنی ها گفته بشه.

دیروز همون طبق قرار قبلی، مهدی اومد دنبالم. یعنی زنگید که من راه افتاده ام. منم تا کامپیوتر رو خاموش کردم، رئیسم اومد وایساد جلوی میزم و شروع کرد به خاطره تعریف کردن. منم هی این پا و اون پا میکردم. مهدی بدش میاد دیر برم. حوصله اوقات تلخی واسه همچین چیز مسخره ای رو نداشتم. اونم که ول نمیکرد. هی داشت از خاطرات چهارشنبه سوری زمان بچگی اش میگفت!آخ

خلاصه تموم شد و رفتم و دیدم اخماش به همه. گفت: همه سال این کار رو میکنی، آخر سال هم باید این عادت زشت رو داشته باشی؟ گفت بهش که رئیسم داشته حرف میزده.

خلاصه رفتیم و به نظرم شلوغی، عین مثلا سه ماه پیش بود! حالا نه که خیلی هم خلوت شده باشه. ولی گویا یه عده رفته اند مسافرت! یا شاید هم تصمیم گرفته اند از خونه نیان بیرون که کمک کنند به خلوتی خیابونا!!!!!!!!! وسط راه هم من تصمیم گرفتم تا برسیم، کیفم رو خونه تکونی کنم. واقعا من نمیدونم اینهمه آت و آشغال چیه تو کیف من. آخه اینهمه وسایل برای چی باید هر روز توسط من حمل بشه؟؟؟!!! متفکر

مهدی رانندگی میکرد و منم وسایل داخل کیفم رو جلوی داشبورت چیده بودم. آخرش هم کیفم رو از ماشین بیرون بردم و خرده نونهای تهش رو تکوندم وسط اتوبان. به خدا چیزی نبود. مطمئن باشید اتوبان رو کثیف نکرد. بله. یول

آها، اینم بگم که نزدیک آرایشگاه، یه مغازه بود. دیروز هم قرار بود یکی از دوستامون که از شرکت رفته، یه سر بیاد اداره. تولدش هم فروردینه. اینه که گفتم برم شاید چیزی براش بجورم (به قول اصفهونیهای عزیز) ولی برای اون چیزی نجستم و واسه خودم یه تونیک آستین حلقه ای که شایدم سارافون نخی باشه که میشه تنهایی هم پوشیدش خریدم. اگه شما فهمیدید من چی خریدم!!!!!!!!! رنگش هم قرمز.

جالب اینجا بود که به فروشنده گفتم: تخفیف نداره؟ گفت: خیالت راحت باشه. تخفیف نداره.

خندیدم و گفتم: تخفیف نداشتن اینجا، چرا باید خیال منو راحت کنه؟ مثلا نگران چی باید می بودم که نباید باشم؟؟؟؟؟!!!!!!!قهقهه

یارو چیزی نداشت بگه. حوصله هم نداشت، نزدیک بود بزنه شل و پلم کنه!!!!!!!! منم با خنده خداحافظی کردم و سال خوبی براش آرزو کردم! (اوه مای گاد!)خنده بعد از داروخونه یه خریدی کردم که شد 1500 تومن. طرف، به جای پول خرد، تو صندوقش، انواع و اقسام قرصهای سرماخوردگی و مسکن گذاشته بود! خندیدم و گفتم: این پول خردند؟ گفت: الان دارم بقیه پولت رو بدم. یه بار که به جای بقیه پول، از این قرصها بهت دادم، دیگه نمی خندی!

گفتم: من همیشه می خندم!!!!!!!!!!نیشخند


عصر هم که با مهدی رفتیم شهران، من تو ماشین حالت تهوع داشتم. به نظرم به خاطر این بود که مدت زیادی سرم تو کیفم بود و کلا آدم بدماشینی هستم. البته از بچگی هم همین بودم. عی عی عی. تا کرمانشاه برسیم، سه چهار بار حالم بهم میخورد. آخه من ذاتا صفرایی هستم! البته الان بهترم. ولی اگه یه کم سرم زیادی اینور و اونور بچرخه تو ماشین، همین حالت بهم دست میده.هیپنوتیزم

بعد رسیدیم شهران و رفتیم از پاساژ واسه داداشم کادو بگیریم که دیروز تولدش بود. من در نظر داشتم تا 50 چوق واسش بخرم. ولی مهدی گفت: من خودم میخوام براش بگیرم و تو کاری نداشته باش!

رفتیم اول برای خودش یه کاپشن و شلوار خرید و بعدش از همونجا هم یه تی شرت سه دگمه یقه دار آستین کوتاه واسه داداشم خرید. البته من راضی نبودم اینقدر پول بده ولی خب واسه همین تی شرت، نود و پنج تومن داد! یه بارم گفتم بذار خودم بدم، گفت: نع! خودم میخوام براش بخرم! ما هم گفتیم خب دستش درد نکنه بذار بخره.چشمک

بعدش رفتیم کیک بخریم که دیگه خودم پول کیک رو دادم. بعدش هم اومدم زنگیدم به دخترعمه ام و گفتم که درگیر کلیه ام بوده ام و اینقدر هم عوضی نیستم که تو یه ماهه اومده ای ایران و من هنوز نیومده ام بهت سر بزنم! اونم گفت میدونم خیلی مشغولیت داری و شرایطت رو درک میکنم. بغل

دیگه رسیدیم خونه بابام اینا و آقا مانی آتیش می سوزوند ها!!!!!!! مامانم لوبیاپلو درست کرده بود و یه کم بعد، مانی کف هال، ولو شد و لالا کرد!!!!!!!!خواب

بعدش مامانم لوبیاپلو رو آبکش کرد و گذاشت دم بکشه و بعدش ازش خواستم یه رنگ تیره درست کنه که موهای سفید جلوی سرمو بپوشونه! این مدت اخیر هم که سفیدهای جلوی سرم معلوم بود، همه اش موهام رو یه وری میکردم. مثل علی بابا!!!!!!!چشمک

خلاصه رنگ رو گذاشت و برادرکوچیکه و خانمش هم اومدند و جالبه که هر وقت اونا میان، من دارم موهامو رنگ میکنم!!!!!!!! و البته قرار بود مامانم رنگ شماره 5 بزنه که فقط سفیده را بپوشونه. ولی از اونجایی که مامانم عهد کرده هیچ کاری رو همونطور که بهش میگن انجام نده، وقتی رنگ رو شستم، دیدم یه کم از سفیدها خوب نگرفته! میگم مامان چرا نگرفته؟ مگه 5 نزدی؟ میگه: هفت هم قاطیش کردم!!!!!!!!!! هیچی دیگه. بنده حرفی ندارم بزنم! لبخند

بعد از شام هم بساط کیک و رقص و طرب!!!!!! یه چیز جالب بگم. داداشم آهنگ قدیمی ها رو گذاشته بود و ما هم میرقصیدیم. میگم ما، یعنی من و دو تا داداش ها. خانم برادرم که نمیرقصه. من فیلم میگرفتم که ایشون اومد دوربین رو از من گرفت که یه وقت من جا نمونم. بعد دیدیم مانی یه عالمه از آهنگهای سوزان روشن رو بلده! همه ذوق میکردیم که : می بینی! همه رو بلده!

یه جوری ذوف میکردیم که انگار سوره مائده رو با تفسیر بلده!!!!!!!!قهقهه

و دیشب من اینقدر رو مود رقص بودم که گفتم من فردا برم اداره، از در که برم تو، هی میرقصم تا آخرش که بیام بیرون!!!!!!!!!

شما امروز تو خیابون یه دختر رو ندیدید که با رقص راه بره؟ من بودم!!!!!!!!!هورا

خلاصه آخر شب هم مهدی یه بسته کادو بهم داد و گفت: این به هیچ مناسبتی نیست. همین طوری میدم بهت!!!!!!!!!

کادو رو باز کردم و دیدم مروارید عشقه!!!!!!!! تبلیغشو تو ماهواره دیده بودم. اتفاقا دو هفته پیش که با مهدی داشتیم تبلیغش رو می دیدیم، من گفتم: چقدر باحاله این مروارید عشق! مهدی هم گفت: این چیه آخه! همون این چیزهای بیخودی به دردت میخوره! خب ، اونجا ناراحت شدم ولی چیزی بهش نگفتم.

تا دیشب که دیدم اینو برام خریده. خلاصه داداشم صدف رو از تو قوطی اش درآورد و باز کرد و اونجا حس خیلی بدی بهم دست داد که نکنه صدفه زنده باشه و شاید قبلا مرده بوده. قطعا قبلا مرده بوده چون بدون هوا چطوری میتونسته تو قوطی زنده بمونه!!!!!

بعد مهدی مروارید رو انداخت تو محفظه و انداختمش گردنم. خب انگشتر و گوشواره هم داشت ولی به اون قشنگی که تو ماهواره میده، نبود!!!!! که این چیز تازه ای نیست! به هر حال انداختمش گردنم و رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و تشکر کردم. واقعا سورپرایز بود.

بعدش داداشم و خانمش خداحافظی کردند و رفتند. ما هم که شب اونجا موندیم. دیگه تا جمع کردیم، شد ساعت دوازده. من و مهدی رفتیم تو اتاق که بخوابیم، من سرمو گذاشته بودم رو شکمش! اونم شروع کرد به گله که چرا داریم میریم چمستان و هیچکس تا حالا این خونه رو ندیده و تلفنی اینجا رو اجاره کرده ایم و اگه کثیف باشه چی؟ اگه تلویزیونش 14 اینچ باشه چی؟؟!! که گفتم: آخه دیگه تی وی کی 14 اینچه؟

ولی بیشتر سعی کردم شنونده باشم. چون دیگه کاری که ازم برنمی اومد. گذاشتم هی بگه. بعدش دوباره ازش تشکر کردم بابت گردنبند و بهش گفتم که چرا دو هفته پیش، راجع به این گردنبند و نظر من، اونطوری گفتی؟ تو که آخرش این کار قشنگ رو کردی؟ گفت: اشتباه کردم!!!!!!!! منم دیگه ادامه ندادم.

بعد من گفتم: من فردا ماشین رو می برم! گفت: پس من با چی برم؟ اگه بخوام پول آژانس بدم، باید فردا پول طرح هم بدم! گفتم: خب تکه تکه برو. مثل من که اگه با ماشین خودمون نرم، تکه تکه میرم. گفت: باشه.

گفتم: نترس بابا! خودم میرم. ماشین هم تو ببر که عصر بیای دنبالم!

خلاصه صبح هم اومدم و چقدر هم خلوت بود. راستی راستی انگار خیلی ها رفته اند.

این دیگه آخرین پست امساله! خدا رو شکر به خاطر سالی که گذشت. ایشالا خیلی چیزها یاد گرفته باشیم. پارسال تعداد دوستان اینجا خیلی کمتر بود از حالا. میشد رفت و بهشون سر زد. الان یه عالمه پست از شما هست که من هنوز فرصت نکرده ام بخونمشون. ببخشید منو. واقعا سرم شلوغه. ولی به یاد همه تون هستم. اینجا دیگه اسم نمیارم. فقط بدونید یه چیزهایی هنوز هست که با خودم می برمشون سال جدید. یه آرزوهایی. مثل نی نی دار شدن شبنم عزیز. و شلوغ شدن دوباره خونه نشمیل چون میدونم به تنهایی عادت نداره. و دفاع کردن عزیزانی که دارند پایان نامه میدن و پایان یافتن تنهایی عزیزانی که تنها هستند. واقعا از ته دلم برای همه تون سعادت و خوشبختی و تن سالم میخوام از خدا. برای شما و نی نی های کوچیک. و امیدوارم کسی غم نبینه. دلم پیش مسی عزیزه. ایشالا عید امسال، غمها رو از دلش ببره. ایشالا هیچ زن و شوهری طلاق عاطفی یا واقعی نگیرند. تا جایی که بشه، باید رابطه رو ترمیم کرد. خدا هم حتما کمکمون میکنه. نخواستم اسم بیارم ولی خب، چند تا دیگه باید میگفتم. بقیه رو که نگفتم، تو دلم هستند.

این چند روز هم همه سرمون شلوغه. اگه منم پست نذارم، طوری نمیشه. ایشالا بیام و همه سالم باشید و بازم اینجا دور هم جمع بشیم.

بهترین ها رو براتون میخوام و به خدای بزرگ می سپرمتون.قلب

[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ