چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااااااااام!بغلقلبقلب

صبح قشنگتون بخیر. سال نو به مبارک و شادی. ایشالا شروع یه دوره خوب باشه واسه همه مون. قطعا بهترین ها در انتظار همه مونه. چون سر طناب تقدیر دست کسیه که بیشتر از ما میدونه و تقدیر همه مون هم دست خودشه.قلب

تا دور نشیم، نمیدونیم چقدر دلمون تنگ شده! یعنی من خودم فکر نمیکردم اینقدر دلم واسه اینجا و شماها تنگ بشه. از بس که وراجم من! هی دلم میخواد بگم و بگم و بگم و بگم!!!!!!نیشخند

شماها خوبید؟ ایشالا که به همگی خوش گذشته باشه. چه تو شهر خودتون یا چه مسافرت. هنوز به هیچکی سر نزدم! کامنتهای قشنگتون رو هم هنوز جواب نداده ام. گفتم بیام اول بنویسم!نیشخند 

دیشب خونه مادرشوهرم بودیم. یعنی ما چهارشنبه 28 اسفند راه افتادیم رفتیم شمال، پنجشنبه 7 فروردین برگشتیم. پنچشنبه عصر رسیدیم و تا شب مشغول جابجا کردن وسایل و لباس شستن بودم. دیروز صبح هم رفتیم خونه مادرشوهرم و تا همین الان هم اونجا هستیم. البته مهدی و مانی هستند. من که الان سر کارم! نیشخند صبح ساعت بیست دقیقه به هفت ساعت رو کوک (!) کردم و بیدار شدم و آرایش نمودم و اومدم اداره. یه کم کار اداری بود انجام دادم و البته یه سری موند واسه وقتی که همکارهام بیان! چون یه چیزهایی باید نصب کنند رو دستگاهم. گفتم تو این فاصله بیام پست جدید رو بذارم!ماچ

خب اصلا قصد ندارم سفرنامه بنویسم. یعنی بگم فلان روز صبح از خواب پاشدیم چی شد و چی خوردیم و چه کار کردیم. یه کلی گویی میکنم و اونجایی که باید بگم رو میگم! (خب بنال دیگه!!!)

راستش رو بخواهید، رابطه من و مهدی همونه که بود! البته با یه تفاوتهایی نسبت به قبل. فقط اینجوری بهتون بگم که مهدی همون آدم مودی سابقه! یعنی ثباتی تو رفتارش نیست. پس اگه خوب میشه، موقتیه و اگه بد میشه هم موقتی! ولی خب، یه چشمه کارهایی از خودش تو این چند روز سفر بروز داد که نشون داد می فهمه و اگه بخواد، می تونه همیشه خوب باشه.

منظورم از خوب و بد بودن، قضاوت کردنش نیست. چون خودم سرتاپام عیب و ایراده. منظورم تو رابطه دو نفره خودمونه!

خب، عرض کنم خدمتتون، آخرین بار که در خدمتتون بودم، شب چهارشنبه سوری بود! ما به اداره فشار آوردیم که طبق روال هر سال، بذارند ما ساعت سه بریم. که البته من اصلا برام مهم نبود آتیش بازی بیرون! فقط میخواستم زودتر برم خونه و وسایل رو جمع کنم و برگردم خونه بابام!

نشون به اون نشون که ساعت سه، شد ساعت چهار! تازه رئیسم هم واسه عید، یه دست لباس قهوای خوششششششگل تنم کرد که چرا داری هفته بعد رو میری سفر؟ پس ما اینجا چه کار کنیم؟ تعجب گفتم: کدوم هفته؟ هفته اول فروردین، عیده! فقط دو روز کاری داره که همکارم هست. و بچه ها باور کنید که هییییییییچ کاری نیست! یعنی شرکت ما که یه شرکت پروژه ایه و روز تعطیل و غیرتعطیل نداره و من نمیدونم اینهمه کار از کجا میریزه سرش، بازم هفته اول و دوم فروردین کاری برای انجام نداریم!!!!!!! این آقا میخواست روان منو خط  خطی کنه که تا یه جایی موفق شد و تا یه جایی هم نه! چون من اولش یه کم حرص خوردم و بعدش تو دلم گفتم: من به خاطر  تو اعصابم رو خرد نمیکنم! اینکه تو تا حالا تجربه مدیرعاملی نداری و نمیدونی کار و بار تو هفته اول و دوم عید چه جوریه، نباید اعصاب منو خرد کنه.

در هر حال مهدی ساعت چهار اومد دنبالم و چون ما میخواستیم بریم انقلی، باید طرح میخریدیم و مهدی خریده بود منتها چون همون لحظه حرکت کد رو ارسال کرده بود، پیام اومده بود که ظرفیت تکمیله و نمی تونید وارد طرح بشید!!!!!!!!!گریه نتیجه این شد که ما پشت طرح موندیم و ساعت پنج، وارد طرح شدیم و به طرف خونه تشریف فرما شدیم!!!!!!

خونه که رسیدیم، من افتادم به جون وسایل و اونهایی رو که جمع نکرده بودم رو تند تند جمع کردم. مامانم هم هی می زنگید که زودتر بیایید و این بچه رو لااقل تا تو حیاط ببرید که چون بچه های ساختمونشون تو حیاط بودند، مانی هم میخواست بره پایین. میگفت شما هم باشید که یه وقتی ترقه ای آتیشی چیزی، بهش آسیب نزنه. خودش هم داشت کارهای سفر رو انجام میداد.

منم تند تند کارها رو میکردم ولی هرچی تندتر وسایل رو جمع میکردم، مهدی خونسردتر بود!!!!!!!! اینجوری بگم که در اون لحظات، داشت بالای بوفه رو تمیز میکرد!!!!!تعجب تو خونه تکونی، قرار بود مهدی بالای بوفه و تخت مانی رو تمیز کنه که نکرده بود! خب دیگه اون موقع هم وقتش نبود. ولی ایشون در کمال خونسردی، بالای بوفه رو تمیز میکرد. بعدش هم از خونه رفت بیرون و یه دستگاه دیجیتال خرید!!!! با اسباب بازی برای مانی!!!!!!

من دیگه عملا کاری برای انجام نداشتم. فقط داشتم این فیلم اسلو موشن رو تماشا میکردم با حرص فراووووووون!!!!!کلافه

بعد تلفنی با خواهرش حرفید که دستگاه دیجیتال مامانش اینا رو که دست ما بود رو می بره بهشون میده و بعدش هم با پسرخاله ام حرفید که: عیب نداره، من و آشتی میاییم دنبالت!!!!!!!!!!

شما دیگه گیسهای منو دست پرتقال فروش پیدا کنید!!!!!!!!!!کلافهکلافه


حالا اینم در نظر بگیرید که از صبح چند بار با هم تلفنی صحبت کرده بودیم و مهدی وعده های اونجوری بهم داده بود که الان که برسیم خونه تنهاییم و ال میشه و بل میشه و جهت ا طلاع بگم که نه ال شد و نه بل شد، فقط فشار خون من از دست کارهاش، چسبید به سقف!

دلیل عجله منم، این بود که میخواستم زودتر برم به مامانم کمک کنم و لااقل بچه مو از زیر دست و پاش جمع کنم که اونم به کارهاش برسه! بچه مون دست مردم بود و خودمون مشغول یللی تللی بودیم! بالاخره خدا خداست و راه افتادیم و بگذریم که سر وسایل جمع کردن هم یه سری دعوامون شد و بالاخره راه افتادیم طرف خونه خواهرش که غرب تهرانه. از اونجا هم رفتیم دنبال پسرخاله ام و ایشون حاضر نبود و مهدی رفت بالا کمکش کنه. دیگه شب شده بود و همه شهر هم که تو ترقه و آتیش و بمب اتم داشت میسوخت و منفجر میشد!!!!!!!!!

مانی هم زنگید به من و مهدی و گریه کرد که زود بیایید خونه! ما اول فکر کردیم منظورش اینه که بریم و ببریمش بیرون که یه کم مراسم چهارشنبه سوری رو ببینه! ولی نگو اشکال جای دیگه است!!!! به خصوص که من خودم یه عالمه وسایل خریده بودم. مثل منور و هفت ترقه و قورباغه و پروانه! که البته میخواستم دور از مانی اینا رو بترکونم که مانی فقط از دور ببینه و خوشش بیاد!!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه و بغلش کردیم و رفتیم پایین! چشمتون روز بد نبینه. من از جلو رفتم و مهدی و مانی هم از عقب. البته اصلا قصد نداشتیم بچه رو ببریم تو اون جنگ جهانی! در خونه مون بچه های ساختمون مامانم اینا که کوچیک هم هستند، یه آتیش درست کرده بودند که میخواستیم همونجا وایسیم و ده دقیقه ای هم بیاییم بالا. ولی همین که مهدی و مانی پاشونو از خونه بیرون گذاشتند، یه نارنجک اون سر کوچه منفجر شد و مانی ترسید و زد زیر گریه که برگردیم بالا!!!!!!!

حالا مگه گریه اش وایمیساد!!!!!!! من هی بغلش کردم ولی بچه ترسیده بود! حالا که بالا اومدیم، بابام میگفت: چرا بچه رو بردید پایین؟؟؟؟؟؟ گفتم: تا حالا هی زنگ می زدید که بیایید ببریدش پایین!!!!!!!!!تعجب

خلاصه مانی هی گریه میکرد که: من میترسم و ماشین رو بیارید تو خونه که خراب نشه! و از این حرفها. و تازه اونجا من و مهدی شک کردیم که نکنه این بچه هی می زنگیده که بیایید خونه، شاید ترسیده بود؟؟!! منم هی بغلش کرده بودم و آخرش هم تو بغل خودم خوابید. از اون شب هم تا چند شب، از شب می ترسید و تو شمال هم، شب که میشد، گریه میکرد که من دوست ندارم شب بشه!!!!!منتظر تا اینکه خودم هی براش قصه گفتم که خورشید خانم از صبح خسته شده و حالا دیگه رفته پشت کوه بخوابه، اینه که نور رو با خودش برده. برای همین شبه. و شب خیلی هم خوبه. می تونیم بخوابیم و استراحت کنیم. دیشب که قصه براش میگفتم گفت: من شب رو خیلی دوست دارم. گفتم: خدا رو شکر!قلب

همون چهارشنبه سوری تو راه که میرفتیم خونه خواهر مهدی و خونه پسرخاله ام، تو ماشین دعوای بدی بین من و مهدی شد و صدامونو واسه هم بردیم بالا.اونم گفت: حالا منم میدونم چه کار کنم! این چند روزی که با خانواده ات هستیم، یه رفتاری میکنم که زهر مارت بشه!!!!! منم گفتم: به قول خودت، داغ رو بغل یخ میذاری! مثل حکایت اون بچه که معلم بهش گفت: گوشتو میگیرم، دور حیاط می چرخونم. بچه بهش گفت: خودت هم همراه من، دور حیاط می چرخی!

تو داری اینهمه خرج میکنی و وقت میذاری، اونوقت میخوای زهر مار من کنی؟ خب زهرمار خودت هم میشه!چشمکعینک

دیگه هیچی نگفت! فرداش راه افتادیم و آقا خوب شد! تا سه روز خوب بود و جلوی بقیه خیلی بهم احترام میذاشت و «بانو» صدام میکرد! آخه عادت داره مامانش رو حاج خانم صدا کنه. یه مدت بود منم هی حاج خانم صدا میکرد. حس بدی بهم دست میداد! نه به خاطر لفظ حاج خانم! آخه لزومی نداره وقتی آدم اسم داره، آدم رو حاج خانم صدا کنه! چند بار هم بهش گفته ام ها! حالا تو مسافرت، منو بانو صدا میکرد! البته سه روز اول!!!!

بعدش دو روز رفت تو خودش و بعدش بیرون اومد! من دیگه به حالت هاش عادت دارم! اذیت هم نمیشم. ولی مامانم هی می پرسید: مهدی جان چته؟ چرا ناراحتی؟! اونم میگفت: هیچی!!!!! یه بار خودم ازش پرسیدم: کسی چیزی گفته، یا حرکتی کرده؟ که گفت: نه! فهمیدم رفته رو اون مود! منم زهر خودم نکردم. والا. یه عمره همینه.

شکر خدا مسافرت خوبی بود. دعوا و مرافعه نشد. البته اتفاقی هم بین من و مهدی نیفتاد!!!!!!! ولی خب، اون که طبیعیه دیگه! ولی دعوامون هم نشد! غیر از مامان و بابام و برادر بزرگه، خانواده خاله کوچیکه ام بودند که در مجموع ده نفر میشدیم. دو روز آخر هم برادر کوچیکه و خانمش بهمون ملحق شدند و بازم برگشتند پیش خانواده عروسمون که تو بهشهر هتل گرفته بودند.

شکر خدا خوش گذشت. البته یه شبانه روز هم مهدی دندون درد گرفت که با ژلوفن رفع شد!!!!!!! خودش اینجوری میخواد و منم هیچی بهش نمیگم. گذاشته ام هر وقت که دلش خواست بره دندونپزشکی! خلاصه میخوام بگم دیگه رابطه ما اینجوریه که می بینید. تغییر آنچنانی رخ نداده. البته رفتارش بهتر شده ولی در نهایت یه کم جزییات فرق کرده. وگرنه کلیات همونه که هست.

آها اینم بگم که تو مسافرت، نظر جمع، به نظر مهدی غالب شد و مامانم و خاله ام، یه عااااااالمه گوشت و مرغ و برنج آورده بودند و ما فقط یه روغن سه لیتری پشت ماشین داشتیم!!!!!!! همه وعده ها، تو خونه پخت و پز شد به جز ناهار روز عید که دیگه با اصرار من و مهدی، رفتیم رستوران تمیشان که اتفاقا پارسال عید هم چند بار اونجا ماهی خورده بودیم. شوهرخاله ام هی اصرار داشت که ماهی رو  تو خونه درست کنیم که من نذاشتم و گفتم: بوگند ماهی، خفه مون میکنه.

ما تو یکی از روستاهای چمستان بودیم و ویلای خیلی خوبی هم داشتیم! البته چون برادرشوهرخاله ام اونجا ویلا داره و نصف سال اونجاست و می دونستیم جای دنجیه رفتیم اونجا. که ایشون هم زحمت کشیده بود و یه خونه برامون گرفته بود که ما در بدو ورود متوجه شدیم هم طرف به هوای اینکه خونه روستاییه داره قیمت رو زیاد میگه، هم واقعا جامون نمیشد. یه شب رو موندیم. همون شب من و مامانم و مهدی رفتیم از مغازه همون روستا خرید کنیم که تونستیم یه ویلای بزرگ و خوب پیدا کنیم. البته بابام مخالف بود و میگفت صاحب این خونه روستایی رو کرایه اینجا حساب کرده. ولی بابام رو متقاعد کردم که همه سال رو مثل چی کار کرده ایم و الان اگه خاله اینا برسند، دیگه حتی نمیتونیم پامون رو دراز کنیم! (خاله ام و خانواده اش، یه ساعت قبل از سال تحویل رسیدند! چون مغازه دارند، تا آخرین لحظه داشتند می فروختند!) تازه اگه تو اون خونه هم می موندیم، دیگه باید به داداشم و خانمش می گفتیم که نیان! چون دیگه اصلا جا نمیشدیم.

مشکل من با خونه روستایی، روستایی بودنش نبود. مشکل این بود که اونا هم اهل کلک بودند و یه تی وی 14 اینچ گذاشته بودند! و البته منت به سر ما که ماهواره هم داره. منم به خانمه گفتم: عزیزم ماهواره به درد نمیخوره! اینجوری دسته عینک معین هم دیده نمیشه! وای به حال برنامه های دیگه!!!!!!!!!قهقهه بعدش هم آیفون رو قطع کرده بودند به هوای مهمونهاشون. البته من دلیلشون رو خوب متوجه نشدم. ولی به خانمه گفتم: نمیشه که یه هفته ای که اینجاییم، اینهمه راه بیاییم و در رو باز کنیم.

حالا فردا عکس ویلایی رو که گرفتیم رو میذارم. الان خواستم بذارم متوجه شدم دوربین تو خونه مادرشوهرم جا مونده و مموری هم توی دوربینه!متفکر

به هر حال سفر خوبی بود. چند بار دریای نور رفتیم و جنگلهای سیسنگان و پارک جنگلی نور ولی چون فاصله مون دور بود، سه روزش تو ویلا موندیم که اونم کم بهمون خوش نگذشت! پانتومیم و بلوف و شیطون شیطون و بازیهای دیگه، حسابی سرگرممون کرد.

البته یه روزش هم مانی مریض شد که ما اول فکر کردیم سرما خورده، ولی بعدش به تشخیص بنده، ایشون حساسیت دارند عین من و باباش!!!!! خودم هم حساسیتم روز آخر عود کرد و یه میلیون عطسه کردم!!!!!!!!! الان بهترم ولی باید حتما برم آمپول بزنم. وگرنه روزگارم سیاهه.

امروز تولد خواهرشوهر بزرگه است و عصر من از اینجا میرم خونه مادرشوهرم و از اونجا با هم میریم منزل ایشون و البته همین خواهرشوهرم فردا میره شمال و احتمالا تا آخر هفته نیاد. منم باید یه روز خانواده شوهرم رو واسه عید دعوت کنم. که البته اگه ایشون تا آخر هفته برنگرده، بیفته واسه هفته بعد!

خیلی پراکنده نوشتم و تقریبا به این سبک نوشتن عادت ندارم. از بس که همیشه همه چی رو با جزییات می نویسم!!!!!!!! ایشالا دیگه رو روال می افتم و مثل همیشه می نویسم. در پایان بازم از خدا برای همه تون سعادت و سلامتی و خوشبختی میخوام.

شبها اگه پایتخت رو ببینید، تیتراژ پایانی اش، بازم همون آهنگ همیشگیه. مانی هم باز هی راه میره و میخونتش: سرش هم تکون میده و موهای لختش، تکون تکون میخوره. البته همه اش رو بلد نیست و فقط آخرهاش رو میگه:

اولش به جای «غریبی سخت منو ...» میگه: «کریبی!!!!»نیشخند بچه مون خارجیه!خنده

فقط یار نارنجی جونم رو درست میگه!!

 

[ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ