چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

قضیه از اینجا شروع میشه که پدر مهدی یه خونه داشت توی یه آپارتمان که از سال 56 توش نشسته بود. این آپارتمان دو طبقه و چهار واحدی بود. دیگه کهنه شده بود و باید یه فکری به حالش می کردند. خلاصه ساکنین از بین پیشنهادات چند تا بساز بفروش، یکی رو قبول کردند و سال 87 با طرف قرارداد بستند که ملک رو بکوبه و بسازه. خانم و آقایی که شما باشید، از تابستون 87 تا حالا که نزدیک چهار و سال و نیم میشه، هنوز خونه تموم نشده! شاید بپرسید چرا؟

چون ملک در موقعیت خیلی خوبی قرار داشت، سازنده پیشنهاد کرد نما رو کامپوزیت بزنه. این کار رو کرد ولی نیتش این بود که ساختمون رو اداری تجاری دربیاره. که اینجوری تو جیب خودش و ساکنین پول خوبی میرفت. کاربری مسکونی کجا، تجاری اداری کجا!!!

قصدش این بود که ساخت و ساز که تموم شد، قطعا شهرداری میاد واسه جریمه کردن. اینها هم ملک رو می فروشند و جریمه شهرداری رو میدن و قضیه فیصله پیدا میکنه. ولی اینطوری نشد. هنوز مقداری از کارهای ساخت مونده که شهرداری اومده و جلوی ساخت رو گرفته. میگه تا جریمه ندید، از مجوز برای ادامه ساختن خبری نیست. جریمه هم دو سه میلیارده!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا اینا از کجا باید بیارن بدن؟ سازنده که نداره. اینها هم که قطعا ندارند. تاحالا چند تا مورد پیش اومده که بخوان ساختمون رو  همینطوری نیمه ساز بفروشند که نشده. البته نیمه ساز نیست. فقط یه قسمت کوچیکش مونده. ولی شهرداری خیلی زرنگه و میگه تا جریمه رو ندید، از مجوز خبری نیست. خلاصه شده قضیه اول مرغ بود یا تخم مرغ! از هر طرف که شروع کنید، تموم نمیشه و این قصه ادامه داره!!!

خونه ای که الان ما داریم توش زندگی میکنیم، ارثیه که از طرف پدربزرگ مهدی، به پدر و عمه مهدی رسیده. نسبت سهمشون هم چهار به دو است. چهار تا مال پدر مهدی و دو تا هم مال عمه مهدی. آبان 85 که من و مهدی عروسی کردیم، اون خونه رو که قدیمی بود در اختیار ما گذاشتند. بیچاره عمه مهدی از اون روز تا حالا، حتی یه بار هم نگفته بلند شید یا حتی یه بار هم اسم کرایه رو نیاورده. ما خیلی اصرار کردیم اون اوایل ولی خیلی بهش برخورد و گفت که من مهدی رو عین پسر خودم دوست دارم. و البته هم همیشه به ما خیلی لطف داشته و داره.

خونه پدربزرگ مهدی آپارتمانی ولی قدیمی بود. کمی توش رو بازسازی کردیم و ما نشستیم توش. دلمون هم به این خوش بود که کرایه نمیدیم و واقعا هم نعمت بزرگی بود. چون خونه به طور کامل مال پدر مهدی نیست نمیتونیم مثلا بفروشیم یا اجاره اش بدیم و بیاییم نزدیک خونه یکی از خانواده ها که بتونیم مانی رو بذاریم اونجا. فعلا که تا بعد از عید قضیه مهدکودک مانی کنسل شده. اگه میشد نزدیک یکی از خانواده ها خونه بگیریم، میشد مانی رو صبح تا عصر اونجا بذاریم و عصر بریم برش داریم و بریم خونه خودمون. که اینم فعلا کنسل شده چون پولی نیست که بشه باهاش این کار رو کرد.منتظر و ما فعلا منتظریم ببینیم چی میشه.

[ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ