چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح بهاری تون بخیر. خدایا شکرت که ما زنده موندیم و تهران رو یه کم خلوت دیدیم! یعنی آدم باورش نمیشه اینجا تهرانه!

البته باید گفت: اینجا تهرونه، قر فراوونه!خنده

ما که سر کار به جز مگس پروندن کار دیگه ای نداریم. یعنی دیروز من تا زمانی که اداره بودم، ریدر که سهله، باباشم درآوردم. بگذریم که دویست و خرده ای مطلب نخونده داشتم ها!!!!!! تا جایی که میشد، به وبلاگ دوستان سر زدم. چند تا مونده واسه امروز که میرسم خدمت همگی. خب چه کار کنم. کاری نیست که.

دیروز ساعت دو و نیم رئیسم گفت: آشتی خانم امروز زودتر برو. کاری که نیست! دو سه بار انگشت کردم تو گوشم که بتونم خوب بشنوم!!!! ولی ظاهرا درست بود آنچه شنیده بودم. ولی من دیگه بعد از اینهمه سال، نباید که گول بخورم! گفتم: اختیار دارید. الان که اومده ام ، تا آخر وقت اداری می مونم. شاید کسی کاری داشته باشه!

بعد ایشون یه کم تعارف کرد و از ایشون اصرار و از وجدان کاری منم انکار. البته منم تا داغ بود تنور، چسبوندم و گفتم: آخه اگه اجازه بدید، من این هفته رو بیام، چون از شنبه دیگه پسرم رو میخوام بذارم مهد. برای همین تا چند روز (نگفتم دقیق چند روز!!) روزی دو سه ساعت دیر میام اداره. تا ایشون به مهد عادت کنه!!!!!!! ایشون هم ابراز ناراحتی کرد از بچه های بی گناهی که محکومند به مهد رفتن. و ما هم اظهار ناچاری کردیم از شرایطی که داریم! بعد پرسید مهدی رفت سر کار جدید یا  نه؟ که گفتم: فعلا نه.

خلاصه ایشون گفتند: من دارم میرم بیرون. هستید تا برگردم؟ گفتم: البت!!!!!!!!

خلاصه ساعت سه و نیم برگشت و یه کم چرخید و گفت: خب دیگه برو. گفتم: آخه...

گفت: آخه نداره! (عین این فیلمها!!) حالا یه بار من میگم برو، بگو باشه. منم گفتم: چشم آقا! پریدم کامپیوتر رو خاموش کردم و کشوها رو قفل کردم و پرواز به طرف منزل پدرشوهر! اینقدر هم خلوت بود که نگو. یه عالمه هم آهنگ شاد گوش کردم. آخه دلم نمی اومد برم سراغ آهنگهای غمگین.

اینجوری بگم که داداشم چهارصد و خرده ای آهنگ ریخته رو فلشم. از داریوش و گوگوش و فریدون فروغی و فرهاد تا آهنگهای متن فیلم گنج قارون!!!!! مثل: اقا خودش خوب میدونه که ما اونو از رودخونه......... و آهنگها قر و قاطی پخش میشه. مثلا شما دارید آهنگ خاک مرحوم فریدون فروغی رو گوش میدید، یه دفعه آهنگ بعدیش آهنگ جلال همتیه:

آی ترشی و وای ترشی، چقده شیرین و ترشی!!!! ترشی خوبه یا لیته؟ گروه کر: البته لیته لیته!!!!!!!

دیگه شما چه حس و حالی پیدا می کنید. به قول شاعر: دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه رسیدیم منزل پدرشوهر گرامی و دیدیم همه عین اصحاب کهف خوابیده اند! فقط مانی و برادرشوهر و جاری ام بیدارند. جاری بیگناه هم جلوی کامپیوتر کنار مانی بود و داشتند با هم کارتون می دیدند! جاری ام ـ قبلا هم گفته ام ـ سنش کمه. یعنی فکر کنم متولد هفتاد باشه! خیلی هم آدم هیجانیه. مانی هم عاشقشه. کلا با هم خیلی حال می کنند. البته اگه برادرشوهرم بذاره!!!!!!! (که خب البته حق داره!)

خلاصه دیدم خواهرشوهر سومی از بروجرد دوغ محلی فرد اعلا آورده و همه خورده و به خواب عمیقی فرو رفته اند! مهدی که به زور در و باز کرد برام! دوباره تلو تلو خوران رفت که به ادامه خوابش بپردازه. خلاصه رفتم داخل و خیلی دوست داشتم دوش بگیرم ولی حوله نداشتم و کلا منصرف شدم!

بعدش بقیه کم کم بیدار شدند و آرایش کردیم و آماده شدیم و همگی به سوی منزل خواهرشوهر بزرگه حرکت کردیم. مانی هم طبق معمول تو ماشین ما ننشست! خلاصه مهدی از یه مسیری رفت و برادرشوهر هم از یه مسیر دیگه! همین به مهدی خیلی برخورد!!!!! اخماشو کرد تو هم و شد مهدی همیشگی!!!!!!!! ما زودتر از بقیه رسیدیم. البته پدرشوهرم با ما بود. اونجا هم مهدی نتونست هیچی نگه و چند بار گله کرد که چرا پشت سر من نیومد!!!!!!!! (آخه این چه مساله مهمیه!)

خلاصه بقیه هم رسیدند و مهدی هم همینطوری اخماش تو هم بود! بعدش خواهرشوهر مشغول پذیرایی شد و میوه و آجیل و شیرینی ها رو آورد تعارف کرد و گذاشت رو میز و خواست چای بیاره که همه گفتند یه دفعه کیک رو هم بیار. بعد همه دنبال آهنگ بودند که فلشم رو دادم بهشون و مانی اول همه افتاد وسط و بعدش هم مهدی!!!!!!!! قری میداد ها!!!!!! که دهن خانواده اش چهارتاق باز مونده بود!!!!!


بعد هم دو تا دامادها و برادر مهدی افتادند به رقصیدن و منم ازشون فیلم می گرفتم. چون دوربینم همیشه همراهمه! کلا دامادهاشون اهل رقص هستند و دخترها بلند نمیشن. بعدش مادرشوهرم در یک اقدام ضربتی شروع کرد به رقصیدن و آی قر میداد ها!!!!!!!

بعدش هم مراسم رقص ادامه داشت که البته همونهایی که گفتم رقصیدند. من خودم هرگز اونجا نمیرقصم! نمیدونم چرا. ولی خب از اول اینا چون اهل رقص نبودند، منم نرقصیده ام. بعدش هم داماد مهدی اینا فلشم رو گرفت و آهنگها رو کپی کرد رو لپ تاپش.

خواهرشوهر بزرگه هم همه اش میگفت نمیدونم چطوری غذا رو درست کنم؟ آیا اندازه است؟ کشک بادنجونم همیشه بد میشه! تو این قابلمه درست کنم اندازه میشه؟ بعدش مادرشوهرم رفت تو آشپزخونه و تعجبم وقتی زیاد شد که یک ساعت تمام تو آشپزخونه سرپا بود و داشت کمکش میکرد!!!!!!! تو دلم بهشون حق دادم خونه من وقتی میان، استراحت کنند. چون کسی ازشون نه کمک میگیره، نه میخواد که بیان حتی نظر بدن!چشمک

بعد به مهدی یواشکی گفتم: ببین خواهرت اینا اگه نمیرن مسافرت، همین آخر هفته یه روز بگیم مامانت اینا بیان! گفت: میگیم شب بیان که تو هم زیاد اذیت نشی! گفتم: آخه خواهرت روش میشه همه رو یه وعده دعوت کنه. ولی ما رومون نمیشه!!!!! گفت: پس واسه ناهار غذا از بیرون میگیرم! گفتم: واسه شب چی درست کنم؟ گفت: سالاد ماکارونی!!!! گفتم: واسه شام؟؟!! فقط سالاد ماکارونی؟ گفت: آره خب. مگه چی میشه؟ نمیخوام مثل اون دفعه دست و کمرت داغون بشه!

خب خودش خانواده اش رو می شناسه که چقدر مهربونند و چقدر کمک می کنند. اونجا نظر قطعی بهش ندادم. ولی الان هرچی فکر میکنم، همون شب میگم بیان! غذا هم از بیرون میگیرم. فوقش یه چیز کوچیک کنارش درست میکنم! خودمو از دست و پا و کمر بندازم واسه خاطر کی؟ کسانی که اصلا متوجه نمیشن و به روی خودشون نمیارن؟ از بعد از اون باری که جوجه چینی درست کردم و دو روز بعدش راهی دکتر شدم، چند بار حرف افتاده و گفته ام که به خاطر جوجه چینی درست کردن دستم درد گرفته. هر بار مادرشوهرم روشو کرده اونور!!!!!!!!!! خب کرم دارم مگه خودمو ناقص کنم؟! خیلی هم روم میشه که فقط شام بیان و غذا هم از بیرون بگیرم!!!!!!!

خب از اینا گذشته عارضم خدمتتون که به این مکالمه آخر من و مهدی اکتفا نکنید و آگاه باشید که کل رابطه به فناااااااا رفته و همونجا که بودیم، مهدی جلوی اونا هم نتونست خودشو نگه داره و چند تا حرکت زیرپوستی کرد که میخواستم سرپا دو تیکه اش کنم! کلا سر رانندگی داداشش اعصابش خرد بود!!!!!! دنبال کیسه بوکس میگشت و کلا سر پرسپولیس استقلال لعنتی و چند تا مورد دیگه، خر درونش بیدار شده بود و لگد می پروند. البته قبل از اینکه از خونه باباش اینا بیرون بیاییم، من بهش گفتم: رختخوابتو لااقل جمع کن. گفت: حالا میکنم. ولی اگه تو نگی نمیشه؟؟!! گفتم: این آخه چه حرفیه که بهت برمیخوره. من که آروم گفتم. اگه تو به من بگی، هیچوقت ناراحت نمیشم. گفت: پس داری تلافی میکنی!!!!!!!!! دیگه هیچی نگفتم. خب گفتم که، خر درونش بیدار شده بود اساسی!!!!!!!

یه عالمه انرژی منفی بین من و مهدی بود. من که اصلا نمی تونستم نگاش کنم. آخه برای چی باید کیسه بوکسش میشدم. در فاصله یک متری ما، برادرشوهر و خانمش نشسته، روی هم افتاده بودند و از شدت هیجان، جاری ام، جیغ می کشید!!!!!!! به قرآن اگه دروغ بگم. خواهرشوهر سومی هم بغل شوهرش بود و خیلی ملو نوازش میشد.

داماد بزرگه هم هر ده دقیقه یکبار میرفت تو آشپزخونه و به خانمش میگفت: عزیزم خسته نباشی. چیزی نمیخوای؟؟؟؟ منم از همسرم مستفیذ میشدم!... بماند.....

خلاصه شام خوردیم و متاسفانه چون روز قبلش، من دو دوعده هم منزل مادرشوهر و هم منزل عمه مهدی باقلاپلو خورده بودم، سردیم شده بود و شام دیشب هم لوبیاپلو و میرزاقاسمی بود که بادنجون کار خودش رو کرد و یکربع بعد از شام دچار دل درد و دل پیچه شدم!!!!!!!! یعنی داشتم می ترکیدم ها!!!!!!! یه کم عرق نعنا و شربت نبات از خواهرشوهرم گرفتم خوردم. یه کم بهتر شدم ولی بازم حال سگ داشتم!

شکر خدا سریال پایتخت تموم شد و من که اصلا نمی فهمیدم دارم چی نگاه میکنم. شدت رفتار مهدی رو با خودم اینجا متوجه شدم که سر سریال، من و داماد بزرگه داشتیم حرف می زدیم. من گفتم: به نظرم همه داستان داره روی شخصیت نقی می چرخه. روز به روز دارن اینو خبیث تر نشون میدن! یه جاهایی آدم دیگه اعصابش خرد میشه. من امسال دیگه دلم نمیخواد تکرار این سریال رو ببینم! مهدی چنان چپ چپ نگاه کرد که زیر گوشش گفتم: چیه! قیم بازیگرهای این سریال هم هستی؟!

خلاصه رضایت دادند و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه. تا برسیم خونه، من همه اش تو ماشین از دل درد پیچ و تاب میخوردم. حس میکردم اگه بالا بیارم خیلی حالم بهتر میشه. رسیدیم خونه و  مهدی، مانی رو که خواب بود از تو ماشین آورد و داد دستم که رو تخت بخوابونم. بعدش فقط مانتومو درآوردم و پرت شدم رو کاناپه. خیلی وقت بود اینجوری سردیم نشده بود.

بعد خودش اومد تو خونه و بعد از چند دقیقه با عصبانیت گفت: بیا برو تو آشپزخونه یه چیزی بخور خوب شو!!!!!!!!!!!!!!! مریض داریش تو حلقم!!!

گفتم: وقتی تو مریضی و مثل سگ زوزه میکشی، من با تو این رفتار رو میکنم؟ زیر لب یه چیزی گفت که محلش نذاشتم. اینقدر دلم درد میکرد که اصلا مجالی واسه بحث کردن با مهدی رو نداشتم. یه کم دراز کشیدم و البته هی می پیچیدم به خودم. بعد از بیست دقیقه، رفت تو آشپزخونه و شیرجوش رو آب کرد و گذاشت رو گاز. گفت: چی میخوری؟

جوابشو ندادم. دولا دولا رفتم تو آشپزخونه. اول زیر شیرجوش رو خاموش کردم و بعدش تو یه لیوان، دوباره شربت نبات و عرق نعنا ریختم و سرکشیدم. بدون اینکه آرایشم رو پاک کنم یا مسواک بزنم، رفتم رو تخت دراز کشیدمو پتو رو گوله کردم و گذاشتم زیر دلم. یکی دو بار اومد و پرسید چیزی نمیخوام که جوابشو ندادم. مرتیکه فکر کرده من برده اشم! یه لحظه خوب یه لحظه بد. البته خوب از نظر خودش. چون همون دیشب چند بار گفت: یعنی میشه من اون روزی رو ببینم که تو بمیری؟؟!!

تازه خوابم برده بود که با صدای گریه مانی بیدار شدم. نمیدونم چش بود. نیم ساعت تمام گریه میکرد و میگفت: دوست دارم......... دلم میخواد.......... ولی بقیه جمله رو نمیگفت!!!!!!! مهدی هی واسش آب آورد و آخر سر گفت: مامان بغلم کنه، منو بگردونه! مهدی گفت: مامان کمرش درد میکنه! (همدردیش بخوره تو سرش!!!!!!!)

مانی رو بغل کردم و بردم تو هال و پذیرایی چرخوندم! البته خیلی با احتیاط راه میرفتم. چون یه بمبی تو خونه مون منفجر شده که یک عالمه لباس رو مبلها ولوئه. یعنی اگه الان وارد خونه ما بشید، حالتون بهم میخوره!!!!!!! اصلا جا نیست پا بذارید! والان پرده پذیرایی نصفه نصب شده و بقیه اش تو هوا معلقه! چمدون یه گوشه، ساک مانی یه گوشه. روی میز ناهارخوری هزار و یک سی دی و دی وی دی مهدی پخش و پلاست. فقط آشپزخونه تمیزه اونم چون از وقتی که از سفر اومده ایم، غذا نپخته ایم!

خلاصه بازار شامه. تخت مانی گوشه هاله و از این تختهاییه که دورش محافظ داره. سر سیسمونی من هرچی به مامانم اصرار کردم که تخت نخریم، به خرجش نرفت. الان هم شده انبار!!!!!! مهدی هم که تمیزش نکرد. دیروز فقط یه راه حل خوب داد. گفت: فوقش مامانم اینا اومدند، یه پارچه بنداز روش!!!!!!!!!!!!!!!

امروز اگه زنده برگشتم، دو ساعت وقت میذارم و همه چی رو میذارم سر جاش. یه سر  هم میرم یه دراور و یه کمد میخرم. خونه بابای مهدی کارش درست شدنی نیست. اگه همین امروز هم فروخته بشه، تا بخواد پول دستمون بیاد و از اینجا بلند بشیم، چند ماه طول میکشه. اینهمه سال هم خودمو مسخره کردم و بیخودی به حرف مهدی گوش کردم. هرجا هم برم، این کمد و دراور رو می برم. بهتر از اینه که لباسها به بارفیکس آویزون باشه و مهدی لباسهاشو روی مبلها ولو کنه. واقعا حالم به هم میخوره!

خلاصه دیشب تا صبح چند بار مانی بیدار شد و گریه کرد و من خودم از دل درد داشتم می مردم. ولی بااین حال من و مهدی بیدار شدیم و پشتشو مالیدیم. صبح دیگه نا نداشتم بیدار شم بیام سر کار. با هر زوری که بود بیدار شدم و با همون آرایش نصفه و نیمه و بدون مسواک اومدم سر کار. دیدم مهدی مدارک ماشین رو گذاشته تو کیفم. سوئیچ رو برداشتم و کمتر از یکربع رسیدم اداره! اولین کاری که کردم، مسواک زدم و یه لیوان چای ریختم و با خرما خوردم. هنوز دلم درد میکنه. بعد از این پست، میرم یه چای نبات دیگه میخورم.

نمیدونم چرا وقتی خواهر ها و برادرش رو می بینه که تو زن و شوهرهاشون می لولند، این عصبی میشه! خب به من چه که تو زنت واست کیسه بوکسه!!!!!! حالا من باید ازش طلبکار بشم. ولی برعکسه!!!!!!!

واقعا از دیشب دلم یه تنهایی میخواد. خب تنها که هستم. اینم بگم که چند تا از دوستان خصوصی و عمومی ازم در مورد ازدواج با عشق یا خواستگار پرسیده بودند. راستش فرمول واحدی که وجود نداره. منم قبلا اینجا گفته ام و حرفم تکراریه. یکی مثل من اینقدر احمق بودم که موقعیت های خوب خواستگاری رو بذارم زیر پا و بمیرم واسه اینکه با عشق ازدواج کنم.اینقدر نمی فهمیدم که میشه عشق رو بعد از ازدواج هم درست کرد. عشقی که با منطق و کم کم پا بگیره موندگاریش بیشتره، تازه شما هم از قبل خودتونو هفت جر نمی کنید و به هر خفت و شرایطی هم تن نمیدید که حتما باعشقتون بمونید. همه چی منطقی پیش میره. البته خب همیشه هم این نیست!

ولی روزگار که با من بازی خنده داری کرد. من قید همه چی رو زدم که با عشق زندگی کنم. ولی فقط با عشقم ازدواج کردم. دوام زیادی نداشت. حالا به هزار و یک دلیل که دیگه اینجا مجال گفتنش نیست و تکراریه. الان دارم زندگی رو ادامه میدم که توش تنهام! یعنی واقعا حس تنهایی دارم. دیشب که از دل درد به خودم می پیچیدم، با خودم فکر میکردم که چرا ما آدمها از تنهایی می ترسیم؟ چرا نمیخوایم تنها باشیم؟

و بدترین نوع تنهایی هم همینه که شما قید زمین و زمان رو بزنید و با عشق ازدواج کنید که همیشه کنارتون باشه، ولی در نهایت چند سال بعد از ازدواج تنها بمونید!!!!!! اینم درسی بود که روزگار بهم داد که دیگه غلط زیادی نکنم که فکر کنم ازدواج با عشق، نهایت خوشبختیه!!!!!!! و صد البته خیلی ها هم با عشق ازدواج می کنند و خوشخبت میشن.

دلم یه تئاتر میخواد. تنهایی برم و برگردم. چقدر دلم میخواست تئاتر بیوه های سالار جنگ رو ببینم!!!!!!!! صبح هم تو ماشین تا برسم اداره، فرهاد گوش کردم.

 

[ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ