چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همگی. صبح خیلی خیلی قشنگتون بخیر. واقعا حالم خوب شد وقتی صبح در خونه رو باز کردم. البته دیشب صدای بارون می اومد و می دونستم داره بارون میاد. ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

خب آشتی امروز اصلا چشماش باز نمیشد و خیلی خوابش می اومد. خواب دلیلش هم این بود که نصف شب بیدار شدم و دو ساعت خوابم نبرد!!!!!!!گریه برای همین ساعت بیست دقیقه به هفت که موبایلم آلارم داد، فقط خفه اش کردم. ولی ساعت 07:12 دیگه کنده شدم از رختخواب و یه آرایشی کردم و راه افتادم اومدم. سر راه هم دو تا نون گرفتم. البته این هفته که ماشین دستم بود، خیلی راحت بودم تو رفت و آمد. ولی خب، دیروز تو خونه تلافی اش دراومد، اساسی! چه تلافییییییییی!

دیروز تو اداره که بودم، داداشم زنگید و یه چیزی بهم گفت. یه چیز معمولی. گفتم تو کجایی؟ گفت: خونه پسرخاله. ولی خود پسرخاله رفته کرج منزل برادرش. گفتم: پس تو اونجا چه کار میکنی؟ گفت: میخوام چند روز تنها باشم.

حالا فکر نکنید رفته مکان ها، اولا تا شب صد بار به من زنگید و حرفید! بعدش هم این کاره نیست. یعنی یه سری اعتقادات داره که این کار رو نمیکنه. خلاصه، از ذهن خودم گذشت که کاشکی پسرخاله ام زودتر برگرده و امروز عصر که من میرم خونه، مهدی هم بره لااقل یه شب بمونه اونجا. تا منم یه کم تنها باشم!!!!!! یه حس و حالی ام که فقط دلم تنهایی میخواد! حالا براتون میگم چرا.

بعد این کار یه حسن دیگه هم داشت. اینکه وقتی مهدی میرفت اونجا، دیگه برنامه اومدن خانواده اش به منزل ما کنسل میشد و می افتاد واسه هفته دیگه. اینجوری بهتره اگه هفته دیگه باشه. آخه جمعه شب که منزل عمه مهدی رفتیم، عمه اش از مهدی گله کرد که چرا تو دید و بازدید عید، برادر و خواهرهات نیومدند دیدن من؟ در حالیکه من بچه هامو همیشه میارم خدمت پدر تو. یه جورایی حق داشت ولی خب این روزها زور کدوم پدر و مادر به بچه هاش میرسه. به خصوص با سمپاتی که مادر مهدی همیشه از عمه مهدی میکنه! یعنی همیشه داره این زنو پیش بچه هاش ضایع میکنه! فقط نمیتونه این کار رو با مهدی بکنه، اونم چون مهدی عااااااشق عمه اشه. خب عمه اش هم تو این سالها و حتی قبلش خیلی در حق مهدی لطف کرده که کمترینش همین خونه است.

بگذریم. ما هم اون شب متقاعدش کردیم و آخرش که من داشتم برنامه عمه رو می پرسیدم، حس کردم خیلی هم تمایل نداره با خانواده مهدی بیاد خونه مون! یعنی چون آزرده شده، میلی به دیدنشون نداره. انگار که نخواد برادرزاده هاشو تو عید، جای دیگه ای ببینه. در حالیکه نیومده اند دیدنش! ولی خب از شما چه پنهون که من فکر خودمو میکنم که بهتره یه مهمونی بدم به جای یه مهمونی! اونم به صرف شام، اونم وقتی قراره از بیرون کباب بگیریم و من فقط بخوام برنج رو دم بذارم!!!!!!!!عینک قبلا خودمو هفت جر میکردم که بقیه راضی بشن. ولی الان به فکر خودم هستم! مایلم مهمونی فقط به صرف شام باشه و همه شون هم بیان و یه دفعه برن!

تو حرفهای داداشم تو عید اینو فهمیدم که مایله وقتی اومدیم تهران از شمال، اونا هم بیان، که ازش فاکتور میگیرم. اصلا حوصله خودمم ندارم. بعدش با خانواده ام یک هفته مسافرت بودم. دیگه چه کاریه آخه. شاید هم وضعیت خونه اعصابم رو خرد میکنه.

خلاصه فعلا که تکلیف معلوم نیست و البته منم دیگه از مهدی پیگیری نمیکنم که ببینه خواهرش رفته شمال یا نه. چون اگه اون بره، کلا مهمونی می افته هفته بعد و چه بهتر!

دیروز از اداره که بیرون رفتم، سر راه سه تا نون سنگک خریدم و البته نشد برم کارواش. آخه هم هوا ابری بود، هم وسط روز هم نمیشد برم چون می ترسیدم جاپارکی که صبح معجزه آسا گیر آورده بودم از دست بدم. از همه اینا مهمتر این بود که یه عالمه کار تو خونه انتظارمو میکشید و میخواستم هر جوری که شده، خونه رو مرتب کنم فقط به خاطر لطفی که به روح و روان خودم میشد در اثر تمیزی خونه!

وسط روز فقط تونستم برم سه تا کیف سی دی بگیرم. سرمه ای واسه خودم و سبز واسه مانی و یه دونه بزرگ دسته دار واسه مهدی. البته دوست داشتم واسه مانی قرمز بگیرم که نداشت. قبلی رو هم زده ترکونده، دیگه زیپش همیشه بازه. اینه که سی دی ها ازش میریزه بیرون.

خلاصه رسیدم خونه و دیدم مهدی داره به مانی غذا میده! ساعت ده دقیقه به پنج بود. گفتم: الان داره ناهار میخوره؟ گفت: نه. سری دومه!!!!!

خونه هم سه تا بمب توش منفجر شده بود و اصلا راه نبود پاتو بذاری زمین! فقط کیفمو گذاشتم رو میز و لباسمو درآوردم و کیسه نون رو هم گذاشتم یه گوشه. بعد اول شروع کردم به جمع کردن لباسها رو رخت خشک کن! و همه لباسهای خونه رو یه جا جمع کردم. بعد رفتم سراغ تخت مانی و تقریبا سه ربع ساعت اسباب بازیها رو از لباسهای درهم با هم، جدا کردم و هر کدوم رو تو کیسه ای گذاشتم. بردم گذاشتم تو اون قفسه هایی که تو حموم سرد نصب شده به دیوار. بعد یه دور ماشین لباسشویی رو زدم و پتوسفری ها و ملافه شستم و دوباره برگشتم سراغ تخت مانی و یه سری اسباب بازی هم گذاشتم بیرون!

مهدی حالش خوب بود. حال من ولی اصلا خوب نبود. گفت: خوب شده؟ و به پرده پذیرایی اشاره کرد که خودش والانش رو نصب کرده بود. گفتم آره. دستت درد نکنه. لباس پوشید و رفت بیرون. رفتم آشپزخونه و یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون. نترسید فیله مرغ نذاشتم!!!!!!!نیشخند بعد قیچی و کیسه فریزر برداشتم و رفتم سراغ نونها. اونا رو تقسیم و بسته کردم و هرچی نون مونده تو فریزر بود رو ریختم دور و نونهای جدید (!) رو گذاشتم اونجا. بعدش شروع کردم به جمع و جور کردن خونه. مگه جمع میشد؟؟!!

کار لباسشویی تموم شد و سری بعدی پتو سفری و ملافه ها رو انداختم. فلشم رو زدم به تی وی و واسه خودم آهنگ گوش کردم. کنترل همراهم بود و آهنگهای شاد رو میزدم بره. دوباره رفتم سراغ شاهرخ و فریدون فروغی. چند تا هایده هم گوش کردم. دیگه ببینید چه حالی داشتم! بعد در خونه باز شد و مهدی با لحاف من و پتوی خودش که تو نایلون بسته شده بود و از خشکشویی گرفته بود، برگشت و بسته ها رو انداخت وسط هال و دوباره رفت بیرون.

از خدام بود تا شب برنگرده!!!!!! میخواستم تو هال خودم باشم. خلاصه اینجوری بگم که بعد از نیم ساعت برگشت و تا هفت و نیم، مشغول تمیز کردن خونه بودم. لامصب تموم نمیشد که!!!! بعدش کیف سی دی مهدی رو بهش دادم و خوشش اومد و تشکر کرد و مانی خوشش نیومد و گفت: من قرمز میخوام!!!!!!!!! گفتم: الان قرمز از گور بابای کی برات بیارم؟؟!! بعد یه لاک پشت داره که بهش میگه لاکی. لاکی رو با روبان سبز وسط کردم به دسته کیف سی دی ولی خوشش نیومد!

در جریان جمع و جور کردن خونه، یه عالمه هم سی دی پیدا کردم که بنا به اینکه مال کدوممون بود، میذاشتم تو کیف سی دی ها. بعد مهدی هم یه خروار سی دی آورد و نشست سر کیف سی دی اش! گفت: چقدر گنجایش داره؟ گفتم: فکر کنم 240تا! گفت: فکر کنم کمه. باید دوباره برام بخری!

خلاصه منم مشغول تمیز کردن میزناهارخوری شدم که فقط اسمی ازش مونده و تبدیل شده به انبار مهمات و هرکی هرچی که به دستش میرسه، میذاره روش. بعدش شروع کردم با مهدی حرف زدن. با زبون خودم. زبون دل خودم. یه نیم ساعتی کار میکردم و میگفتم. اونم هیچی نمیگفت. سی دی ها رو میذاشت تو کیفشون.

 


خرواری حرف تو دلم بود ها! البته هی به خودم بد و بیراه میگفتم! وقتی تمیز کردن تخت مانی که خیلی هم وقت گیر بود تموم شد بهش گفتم: از صبح خونه بودی. میتونستی لااقل یه کم خونه رو مرتب کنی. گفت: من از صبح به مانی غذا دادم (جوجه خریده بود. نه فکر کنید پخته بود!) و والان پرده رو زدم! گفتم: خب هلاک شدی که! حالا اگه من این چند روز رو می موندم خونه و تو میرفتی سر کار، لابد میخواستی سر منو بکنی که میری سر کار و خسته و جنازه برمیگردی. اونوقت من باید همه کارها رو میکردم و تو استراحت میکردی. ولی الان ببین سه ساعته که من دارم تمیز میکنم و کار میکنم و کار میکنم. از صبح هم سر کار بودم. تقصیر تو نیست. من اشتباه کردم. خودم تو رو اینجوری بار آوردم. این سزای زنیه که قاطی میکنه عشق و محبت چیه، کولی دادن چیه.

گه خوردم. یعنی تو منو به گه خوردن انداختی. الانم راه پس و پیشم نیست. مجبورم بمونم و تحمل کنم.

همه حرفامم آروم میزدم. رایت رو زیر کش شلوارم قایم کرده بودم و یواشکی از زیر تی شرتم می پاشیدم رو شیشه میزناهارخوری! اونم از ترس مانی که یه وقت نبینه. وگرنه همه رایت رو خالی میکنه تو سر و صورت خودش و در و دیوار!!!!!!!

خلاصه نیم ساعت یه ریز گفتم. اولش با لحن آرومی گفت: خب هر کاری که صلاح میدونی بکن. اگه ادامه این زندگی برات غیرممکنه، من که گفتم هرتصمیمی که تو بگیری من گوش میدم. مانی رو هم که اگه بخوای، میدم به خودت.

گفتم: مانی رو میخوام چه کار. من خودمو نمیتونم تحمل کنم. بعدش من کی گفتم میخوام برم. گفتم که بدونی حالم بده. که دارم تقاص کار خودمو پس میدم. تقاص اشتباهم.

و به یه چیزهایی اشاره کردم که دیگه از حوصله این جمع خارجه. اونم سرشو انداخته بود پایین و در حالیکه سی دی ها رو میذاشت تو کیف، فکر میکرد! اولین بار بود که حمله نکرد و بد و بیراه نگفت!!!!!! منم چند بار بغض کردم ولی به خاطر مانی نذاشتم اشکم دربیاد. 

ساعت هفت و نیم رفتم تو آشپزخونه و پیاز خرد کردم و زدم قاطی گوشت و کباب تابه ای درست کردم.

من یه بار این پست رو نوشتم و ارسال کردم ولی یه دفعه پرید بیرون از سایت و الان که باز کردم، تا همین جا سیو شده بود!!!!!!!! دیگه مجبورم خلاصه کنم بقیه ماجرا رو. دیگه کم کم حالم داره از پرشین بلاگ هم بهم میخوره!!!!!!!!

خلاصه اینطوری بگم که بعد از درست کردن شام، رفتم دوش گرفتم و به مانی غذا دادم و با هم نشستیم نقاشی کشیدیدم و بعدش کلاه قرمزی شروع شد و مهدی نشست پای کلاه قرمزی و منم رفتم دوش گرفتم. آشپزخونه رو هم جمع و جور کردم و یه سری وسایل رو گذاشتم داخل کابینت.

نماز میخوندم که تیتراژ سریال پایتخت شروع شد و همینطور که نشسته بودم، لباسها رو هم گذاشتم جلوم و دسته کردم. کارم ساعت ده دقیقه به یازده تموم شد. یعنی دقیقا شش ساعت!!!!!! منتها دیگه چیزی به اسم آرنج دست راست نداشتم. تازه وسط کار هم کیسه آبگرم رو با پارچه بسته بودم به پشت کتفم که درد میکرد.

خلاصه بعد از اونم با مانی رفتیم خوابیدیم. امروز باید دستی به یخچال بکشم و سبد پشت ماشین رو مرتب و تمیز کنم و دوباره بذارم پشت ماشین.

شاید ساعت حوالی ساعت دو بود که مهدی، صورتشو آورد کنار صورتم و نوازشم کرد. هیچ واکنشی نشون ندادم. کلا هیچ حسی نداشتم. خیلی آزرده بودم. خیلی خیلی. عصر هم بهش گفته بودم که از خودم بیشتر ناراحتم. چطور میشه که کسی مثل من اینهمه محبت میکنه و نتیجه اش، بدهکارشدن هر روزه اش میشه به تو و این بدهی تمومی نداره. همین که از نظر فکری هرچی می دووم تو راضی نمیشی و روز به روز طلبکارتر میشی، بیشتر عذابم میده. شده سوهان روحم. دائم هم غر میزنی و این بدتره. روز به روز هم که از هم دورتر میشیم.

بعد یاد عاطی فرشته مهربون افتادم که اونم همینه!!!!! مهدی سعی میکرد بیشتر بهم نزدیک بشه. ولی من واقعا حسی نداشتم. خیلی خیلی آزرده بودم. حالا نگید همیشه میگی و میخوای، حالا که طرف اومده سراغت، پسش زدی! خب واقعا حسی نداشتم. خسته بودم به اندازه نه سالی که خلاف جهت آب شنا کرده بودم و به جای اینکه ناز کنم، نیاز کرده بودم. این باعث نشده بود که طرفم قدرم رو بدونه. باعث شده بود که پرتوقع تر بشه و .... دیگه گفتن نداره... 

بعدش بهم نزدیک شد و بعدش هم نازم کرد و گرفت خوابید. اینو به جرات میگم که میخواست بهم محبت کنه. یعنی اگه اومد طرفم، میخواست از دلم دربیاره! نه چیز دیگه ای. البته من تا دو ساعت خوابم نبرد! صبح هم که جون کندم تا بیدار شدم!!!

صبح که از در اومدم بیرون، هوا رو که دیدم، به قول پسر عزیز پرنای مهربون، دلم سفید شد! با خودم فکر کردم امروز یه روز دیگه ایه!

حیف شد. خیلی نوشته بودم که پرید!!!!! ولی حتما قسمت نبوده اون نوشته ها اینجا باشن. حالا ببینم اینا ثبت میشه یا نه!!!!!!منتظر

[ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ