چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. روز قشنگتون بخیر!قلب
خب صبح نیست که. ولی روزه!!!!!!! من امروز مانی رو بردم مهد و از اونجا هم بردمش
خونه بابای مهدی و برگشتم اداره! اینه که دیر رسیدم. البته تا چند دقیقه دیگه باید
برم ناهار و وقتی برگشتم یه پست مبسوط ـ ایشالا ـ میذارم. نظرات قشنگتون رو دیدم.
البته فقط دیدم 43 تا نظر اومده! ولی دیگه نشد بخونم و جواب بدم. ایشالا امروز
حتما میرسم خدمت همگی!

خب این چند روز تعطیلی یه جوری گذشت که خود ما هم اصلا فکرش رو نمیکردیم! یعنی آخرین روز کار که میشد دوشنبه، من بعد از اداره رفتم خونه و شبش خبر شدیم که پدرشوهر دخترخاله ام فوت کرده. به ظاهر نسبت فامیلی دوریه. ولی با این دخترخاله ام ارتباط داریم و شوهرش هم خیلی پسر ماهیه. چند بار هم باهاشون سفر رفته ایم. همون شب، حس کردم خسته ام و امکان نداره برم کرمانشاه. تا اینکه فردا صبح زنگیدم به داداشم و یه کم بالا و پایین کردیم و یه کم سست شدیم که بریم کرمانشاه! البته من به داداشم گفتم که باید از مهدی بپرسم!یول

خلاصه رفتم رو سر مهدی و اونم خواب بود و یه کم باهاش نرم حرف زدم! و بهش ماجرا رو گفتم. اینکه اگه مایل باشه دو روزه بریم کرمانشاه و برگردیم. اونم که البته از سه روز قبلش هی میگفت این چهار روز تعطیلی آخر رو بریم کرمانشاه و من نمی اومدم! خلاصه اونم موافقت کرد و قرار شد ناهار بخوریم و راه بیفتیم.

حالا اینو تا اینجا داشته باشید تا یه شب برم عقب تر. همون روز دوشنبه که از اداره رفتم خونه، مانی همون یه کم آبریزش رو داشت. صبح از اداره زنگیدم ولی دکترش نبود و بیمارستانش گفت که بعد از تعطیلات میاد. خود بیمارستان هم هیچ دکتر کودکانی نداشت به خیر و خوشی!!!!!!

یکی از مدیرها که حرفم رو می شنید پای تلفن، اومد و آدرس و شماره تلفن یه دکتری رو داد که همیشه تو مطبش هست حتی جمعه ها!! خلاصه زنگیدم و هماهنگ کردم و عصر که رفتم خونه، به مانی گفتیم که حاضر شو میخواهیم ببریمت پیش یکی از دوستهای بابا. تازه میخوایم واست یه مار هم بخریم!

آخه یه مدته مانی با همه نخ و ریسمانهای خونه، مار بازی میکنه! هی اونا رو مار تصور میکنه و باهاشون بازی میکنه!
خلاصه اول نمیخواست بیاد و البته خوابش هم می اومد. ما هم تو ماشین هی باهاش حرف زدیم و آهنگ گذاشتیم تا نخوابه. بنده هم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که لااقل وقتی که قراره با ماشین بریم و بیاییم و به کمرم فشار نیاد، یه کم حس خانمی داشته باشم!
بله اینجوریاست!!!!!!

خلاصه رفتیم مطب و مانی شکر خدا عکس العمل بدی نشون نداد و رگ مسخره بازیش هم گرفته بود و هی از اینور به اونور می دوید. بعد هم که رفتیم تو اتاق پیش دکتر، خیلی خوب با دکتر صحبت کرد و جواب سوالات دکتر رو داد!

مثلا دکتر میگفت: سرت هم درد میکنه؟ میگفت: نه بابا!!!!!!

بعد مانی رو روی تخت دراز کرد و شروع کرد به معاینه! وقتی خواست تب سنج رو بذاره زیر بغلش، مثل همیشه ممانعت کرد که بعد دیگه هیچی نگفت. تا زمانی که تب سنج زیر بغلش بود، خودشو زد به خواب و حتی خر و پف هم کرد! گفتم: چرا خر و پف میکنی؟ گفت: تا زودتر خوب بشم!!!!!!!!!خنده

بالاخره از مطب بیرو اومدیم و رفتیم دنبال مار! حالا کو مار؟ چند تا اسباب فروشی سر زدیم و مار ندیدیم! یعنی نداشتند و گفتند دیگه مار نیست و قدیمی شده!!! خلاصه مانی خوابش برد ولی ما بهش قول داده بودیم. بالاخره مهدی رفت از یه سوسیس کالباسی که ظاهرا تازه تو جمالزاده باز شده یه کم سوسیس و کالباس خرید و بعدش رفتیم یه اسباب بازی فروشی تو جمهوری و من رفتم مار بخرم. یکی از مارها اینقدر نازک و طبیعی بود، که من چندشم شد بهش دست بزنم! هر کاری کردم، نتونستم! حتی با روسری هم نشد بهش دست بزنم! نیشخنداخر از خیرش گذشتم یه مار گنده قرمز و مشکی خریدم! بعد هم برگشتیم خونه و مهدی که ناهار نخوریده بود و همون عصر، دوتایی یه عالمه ساندویچ کالباس خوردیم!!!!!!!! بقیه رو جمع کردم و گذاشتم تو فریزر. مانی هم که بیدار شد، مار رو بردم نشونش دادم و گفتم:
اینو من برات خریدم! بعد مهدی گفت کاشکی میگفتی من خریده ام! اخه من دوست داشتم بخرم!!!!!!! منم دیدم برام فرقی نداره.چشمک

خلاصه به مانی گفتم: اینو بابا برات خریده. اسمشو چی میذاری؟ گفت: چه میدونم؟؟!!......... چون بابا بهم عیدی داده، اسمشو میذارم عیدی!!!!!!!!!!!!! خلاصه الان چند روزه با عیدی داره بازی میکنه.

همون شب هم دوباره مهدی اومد بغلم کرد.

خلاصه فرداش هم که گفتم قرار شد بعد از ناهار راه بیفتیم و بریم کرمانشاه.تا زمان رفتن، یه دور دیگه ماشین لباسشویی رو روشن کردم و لباسهای مانی رو که خیس بودند رو گذاشتم تو کیسه که ببرم کرمانشاه خشک کنم. البته تو این فاصله دخترخاله ام و شوهرش زنگیدند که مارو منصرف کنند. گفتند که راضی نیستند با بچه کوچیک این همه راه رو بریم و برگردیم. ولی مهدی گفت: باید بریم. شادی نیست که بگیم اگه نریم طوری نمیشه. بحث مرگ و میره و باید برای تسکین دادن بریم.

اینجا حتما باید یه پرانتز باز کنم و اینو بگم که مهدی با خواهر و برادرهاش خیلی خیلی متفاوته تو این زمینه. اونا هرگز آسایش و راحتی خودشون رو با هیچی عوض نمی کنند و همه وقتشون رو واسه خودشون میذارند. یعنی اگه فامیلشون تو همین تهران هم بمیره، حاضر نیستند مسجد برن یا حتی برای عرض تسلیت، یه تلفن کنند! کلا آدم گریزند! ولی مهدی اینجوری نیست. منم خب همیشه دلم میخواد حضور داشته باشم و شاید همون حضورم، باعث تسلای کسی باشه. خلاصه عیب مهدی رو میگم، حسنش رو هم باید بگم!قلب

به هر حال ناهار خوردیم و منم تندتند وسایل رو جمع میکردم. یعنی دو جور لباس برداشتم. هم برای مراسم عزا، هم اینکه تصمیم گرفتم حالا که میرم کرمانشاه، حتما برم عمه و شوهر عمه ام رو ببینم. شاید جریانش رو اینجا گفته باشم که ما با عمه ام اینا خونه یکی بودیم ولی شوهر عمه ام، به خاطر مغازه مادربزرگم که دست برادرش اجاره بود، بامبول درآورد و فامیلی کلا از هم پاشید. و من و دخترعمه هام با وجود اینکه با هم بزرگ شده ایم، ولی از هم دور
افتادیم. البته اونا دیگه رفتند ایتالیا (دوتاشون) یکی شون هم که تبریزه. ولی چون
هفته آخر اسفند، شوهرعمه ام قلبشو عمل باز کرده، اینه که تصمیم گرفتم برم بهش سر بزنم. دنیا دو روزه و ممکنه اصلا من زودتر از اون بمیرم.چشمک


خلاصه بعد از ناهار راه افتادیم رفتیم ماشین مون رو خونه بابام اینا گذاشتیم و با سمند داداشم راه افتادیم. چون به هر حال سمند، از پراید مطمئن تره! بگذریم که مانی چقدر سمند دایی اش رو دوست داره و عاشقشه! حتی وقتی داره قل هو والله احد رو میخونه، میگه: الله سمند!

خب بچه است دیگه! مگه دایره لغاتش چقدر گسترده است!نیشخند

خلاصه اسم خدا رو آوردیم و راه افتادیم و سر راه هم پسرخاله ام رو از مترو برداشتیم که البته طفلی ناهار نخورده بود و منم براش از همون کالباسها آورده بودم. راه افتادیم و یه کم که جلوتر رفتیم، داداشم آهنگ گذاشت و بچه ها شروع کردند به شادی!!!!!!! همه اش هم میخندیدیم که این چه مراسم عزا رفتنیه! خب ما که جلوی عزادارها خوشی نمیکردیم! تو راه بودیم و میخواستیم خیلی خستگی راه بهمون فشار نیاره!!!!!!!!خنده

منم گفتم: حالا خوبه یکی از این پلیس ها که داره ما رو می بینه، از فامیلهای عزادارها باشه و فردا بیاد شرفمون رو ببره که اینا داشتند همه راه، می رقصیدند!!!!!!!! یعنی فکر کنید!!!!!!!قهقهه

خلاصه ساعت نه شب رسیدیم کرمانشاه و رفتیم منزل خاله دومی ام! که خب ـ به از شما نباشه ـ خیلی مهمون نوازی کرد و جالب بهتون بگم که شام، کباب ماهیتابه با گوجه درست کرده بود. غذایی که دو روز قبل ما تو تهران خوردیم! اینو داشته باشید تا بهتون بگم.

خلاصه فردا صبح زود من بیدار شدم و رفتم حمام و موهامو خشک کردم و بقیه هم بیدار شدند و صبحانه خوردیم و قرار شد ناهار بریم دیدن عمه ام و عصر هم بریم پیش عزادارها. همین برنامه رو پیاده کردیم و بگذریم که عمه ام چقدر خوشحال شد و از ذوقش، مهدی رو هم بغل کرد و بوسید!!!!!!!! چشمکفرصت نشده بود واسه عمه ام یا خاله هام چیزی  از تهران ببرم. فقط تونستم یه لباس خواب نخی که قبل از عید خریده بودم و نپوشیده بودم رو ببرم واسه عمه ام. البته یکی هم مهدی برام خرید که اونو نگه داشتم واسه خودم!!!!!!!!قلب

بعد رفتیم تو و تا عصر هم حسابی بهمون خوش گذشت و تجدید خاطره کردیم و داداشم اینقدر حرفهای خنده دار زد که دو بار حال شوهر عمه ام بد شد و دست گرفت به قفسه سینه اش!!!!!!!قهقهه

عصر هم بلند شدیم و رفتیم دنبال خاله ام و با هم رفتیم پیش عزادارها. خیلی خوشحال شدند و تشکر کردند از اینکه رفته بودیم. منم وقتی وارد خونه شون شدیم، زدم زیر گریه. آخه عروسی دختر خاله ام تو همین خونه بود و خیلی خیلی به همه مون خوش گذشته بود. همین دختر خا له ام، یه دختر هفت ماهه داره که خیلی نازه مثل همه بچه ها. ازش خواستیم بچه رو بده به ما که ببریم خونه خاله ام که ایشون بتونه تو مراسم حضور داشته باشه. آخه اینجور جاها برای بچه ها مناسب نیست و با وجود اینکه سن متوفی هم زیاد بود، ولی خب، گریه و زاری هم کم نبود! اینه که همون اول مانی گریه کرد که:

مامان! بیا با هم تنهایی بریم یه جایی!!!!!!! تعجب

و از اونجا که خونه، خیلی بزرگ بود، بردمش تو یه اتاق که بچه های دیگه هم بودند و با اونا مشغول شد. بعد از یک ساعت هم خداحافظی کردیم و البته بچه دخترخاله ام رو هم بردیم. خب، مانی تا به حال خیلی کم، یه بچه دیگه ای رو کنار خودش دیده! داداشم بچه دخترخاله ام رو بغل کرده بود که مانی بهش گفت: دایی! دیگه
بغلش نکن!!!!!! ما هم بدون اینکه کلمه حسود رو توی روش به کار ببریم، بهش گفتیم:
آخه چون شما خونه خاله تنها  بودید، ما هم میخواهیم امشب ایشون رو بیاریم که باهاش بازی کنی. دوستش داری؟ مانی هم خندید و گفت: آره. بیارید تا باهاش بازی کنم.قلب

دیده ام اینجور وقتها بعضی ها میگن: وای بچه تو چقدر حسودی!!!!!!! خب این حسادت نیست. هر بچه ای میخواد همه توجه ها به طرف خودش جلب باشه. به خصوص بچه های تکی و تنها! خلاصه بچه رو بردیم خونه اون یکی خاله ام و محیط آروم بود و بچه بی گناه گرفت خوابید. منم تو اون فاصله، واسه نی نی کوچولو فرنی درست کردم و یاد بچگی مانی افتادم! حالا مانی هی گیر داده بود که بریم بیدارش کنیم تا من باهاش بازی کنم. خلاصه مانی رو سرگرم کردیم و خود نی نی سه ساعت بعد بیدار شد و بهش فرنی دادم و پوشکش رو عوض کردم و بردم شستمش و یه عالمه هم ازش عکس انداختم. مانی هم باهاش بازی میکرد و نازش میکرد. البته ما  هم حواسمون بود که یه وقت ناخواسته
بلایی سر بچه نیاره. تا شب دخترخاله ام اومد دنبال دخترش و مانی یه عالمه گریه کرد
که: دوست منو نبر با خودت!!!!!گریه

خلاصه پنجشنبه صبح برای مراسم تدفین رفتیم و چون به نسبت تهران، شهر کوچیکیه، خیلی زود همه کارها ردیف شد و تا وقت ناهار، یه دوری تو قبرستان کرمانشاه زدیم و منم که کلا از چند کیلومتری کرمانشاه، دلم تنگ شده بود و هی گریه میکردم، تو قبرستون هم تا تونستم گریه کردم به خصوص وقتی رفتم سر مزار مادر پدرم. زنی که خیلی خیلی تو زندگیش زجر کشید و من هنوزم وقتی یادش می افتم، قلبم فشرده میشه.نگران

بعدش هم رفتیم سالن غذاخوری و بعد از ناهار هم راه افتادیم به طرف تهران. شکر خدا خیلی به ترافیک برگشت مسافران برنخوردیم. پنجشنبه شب، خسته و کوفته رفتیم خونه بابام اینا و شام خوردیم و بعدش راه افتادیم به طرف خونه خودمون. هر سه بیهوش شدیم و جمعه صبح، ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم.

آها، اینم بگم که خاله ام، روز دوم واسه مون قورمه سبزی درست کرد و وقتی هم که رسیدیم تهران، مامانم اینا شام، کباب تابه ای و گوجه داشتند! مامانم گفت: اگه دوست ندارید، قورمه سبزی هم از ظهر هست!!!!!!!!!!نیشخند

مهدی دیگه خون گریه میکرد! البته هیچی به روی خودش نیاورد! فقط داداشم گفت: مامان! سرویس شدیم! این چند روزه همه اش داریم این دو تا  غذا رو میخوریم!منتظر

جمعه صبح که بیدار شدیم به مهدی گفتم: مهدی جان! من دارم برنامه غذایی هفته آینده رو می ریزم. واسه ناهار امروز قورمه سبزی درست کرده ام!!!!!!!! گفت: نه آشتی! تو رو خدا این کار رو نکن! کلافهگفتم:
واسه فردا هم میخوام کباب تابه ای و گوجه بپزم!!! نگام کرد، دید دارم
میخندم!!!!!!! گفت: زهر مار!!!!!!!! مسخره میکنی؟؟!! گفتم: آره!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه چون امروز و فردا تولد پدر و خواهر سومی مهدیه، ما هم دیروز عصر رفتیم خونه بابای مهدی و تولد برگزار شد و آخر شب هم برگشتیم خونه خودمون. البته آخر شب خونه بابای مهدی، ساعت نه و نیمه!!!!!! آخر شب خونه بابای من، ساعت یک نصف شبه!!!!!!

خلاصه برگشتیم و منم وسایل مانی رو از عصر حاضر کرده بودم. بازم چک کردم همه چی و وسایل خودم هم جمع کردم و صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم و آرایش کردم و کیف خودم و مانی رو بردم گذاشتم تو ماشین و
اومدم مانی رو که خواب بود بغل کردم و گذاشتم تو ماشین. تقریبا بیست دقیقه ای
رسیدم در مهد و ماشین رو همون در مهد پارک کردم.

بعد مانی رو بغل کردم و بردم تو.
تا بیدار شد و مهد رو دید، گریه کرد که: من اینجا رو دوست ندارم. البته اینم بگم
که این چند هفته که تصمیم گرفته ام بیارمش اینجا، بهش گفته ام که میخوام بیارمت
خانه بازی و شادی! یعنی اسم مهد رو اصلا جلوش نبرده ام! خلاصه گفتم: من پیشت می مونم و بردمش تو و رسم این مهد اینجوریه که تا ساعت هشت که بچه ها بخوان صبحونه بخورند، طبقه پایین می مونند یه کم سی دی نگاه می کنند که یخشون باز بشه. همین باعث خوشحالی مانی شد. به خصوص که مربی اش از مانی خواست که اون سی دی رو انتخاب کنه! مانی هم خیلی خوشحال و خندان رفت و سی دی رو انتخاب کرد. تا ساعت هشت اونجا بود و البته من ده دقیقه بعدش اومدم تو سالن. ولی مانی هر ده دقیقه یکبار چک میکرد که من حتما باشم!

بعدش ساعت هشت رفتیم بالا و مانی رفت تو کلاسش و خوبیش اینه که کف کلاس فرشه. یعنی بچه حس خونه بهش دست میده. سه تا اتاق مفروش که هر کدوم واسه کاریه. درسته که بعضی ها معتقدند فرش به نسبت سرامیک، تمیز نیست. ولی خب چاره ای نیست و در حال حاضر، گزینه موجود، همینه!

خلاصه که به نظرم مانی نسبت به پارسال، خیلی خوب ارتباط برقرار کرد و بهتر از قبل محیط رو پذیرفت. خودم فکر میکنم به خاطر سنشه که یه سال بزرگتر شده. یعنی الان دیگه ترجیح میده همه اش بازی کنه با هم سن و سالهاش و امروز دیدم که چقدر محیط مهد براش جذابه. مثلا صبح صبحونه، اونجا یه کاسه عدسی خورد و ساعت ده هم، یه دونه موز! شاید تو خونه، اینقدر حرف شنوی نداشته باشه در مورد خوردن.

بعدش به پیشنهاد مربی اش، ساعت ده و بیست دقیقه دیگه ما اومدیم بیرون و شاید باور نکنید که مانی اصلا نمیخواست بیاد و حتی گریه هم کرد!!!!!! منتها مربی اش گفت: همینقدر که مشتاقه، خیلی خوبه. منتها برای امروز کافیه. بذار همین جور مشتاق باشه که فردا هم بیاد!چشمک

حالا ایشالا وقتی منم نباشم، اینقدر اروم باشه. البته اونجا خیلی هم حرف میزد!!!!!!! که خب معلومه به کی رفته!!!!!!!!نیشخند مربی اش گفت که میخواد ارتباط برقرار کنه!!!!! حالا باید یه لحاف و تشک و ملافه هم ببرم که ظهرها بخوابه.

خلاصه بعدش به زور بردمش بیرون و گفتم که اینجا هم داره تعطیل میشه و فردا دوباره می آییم! بعد با دلخوری  اومد و سوار ماشین شد و بردمش خونه مادرشوهرم و
توی راه، اخم هم کرده بود آقا!!!!!!

بعد هم به مادربزرگش گفت: نمیدونم چرا اونجا اینقدر زود تعطیل شد؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!متفکر

بعدش هم من برگشتم اداره و الان هم که در خدمتتونم. تو ور خدا دعا کنید زودتر این پروسه تموم بشه و مانی زود به مهد عادت کنه و همه مون خلاص بشیم.

ممنون از همه تون به خاطر دعای خیرتون و انرژی های مثبتتون. هرچی دارم از خدا دارم و از خودش میگیرم ولی میدونم انرژی ها و دعای قشنگ شما، همیشه پشت سرمه!بغل

[ شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ