چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلبروز قشنگتون بخیر. والا من خودم هم دلم میخواد تا همین الان که ساعت دوازده ظهره، پستم رو که گذاشته باشم هیچ، یه عالمه کار عقب افتاده هم انجام شده باشه. ولی خب، روال زندگی فعلا اینجوریه.ماچ

راستش رو بخواهید الان چون صبح ها مانی رو می برم مهد، تا ظهر درگیرم. مسلما تا برسم، باید کارهای اداره رو انجام بدم بعدش هم برم ناهار و پست نوشتن بمونه برای بعد از ناهار. خب یه چیزی هم هست. شاید لازم باشه یکی مثل من، یه کم ترمزش کشیده بشه و تندکاری نکنه. تندکاری که همیشه نتیجه مثبت نداره. حالا براتون میگم کم کم.

از دیروز بگم که چون این روزها صبح ها دیگه لنگ ظهر میام اداره، برای همین و برای اینکه حضرات سر کار حساس نشن، گفته ام که عصرها خودم می مونم. البته من از شش و نیم بیدارم و مشغول فعالیت. ولی خب به اداره چه مربوطه. فعالیتم برای بچه و زندگی شخصی خودمه!!!!!! چشمک خلاصه دیروز عصر قرار بود مهدی بره دنبال مانی و از خونه باباش اینا بیارتش که ساعت پنج و نیم، شاهین خوشبختی رو دوش
ما نشست و آقای رئیس فرموند که آشتی خانم چرا نشسته اید؟ کاری که نیست! تشریف ببرید! ما رو میگی؟؟!! سری بالا کردیم و گفتیم: اوس کریم! نوکرتیم!!!!!!بغل زنگیدم به مهدی که بیاد دنبالم و اون و مانی هم اومدند و البته مانی خواب تشریف داشت. با اون موهای چتری کوتاه و خنده دارش!!!!!!!!!!خنده

خلاصه رسیدیم خونه و البته مهدی گفت که شوهر دخترعمه اش زنگیده که فردا یعنی امروز میخواد واسه زنش تولد بگیره و ظاهرا میخواد سورپرایزش کنه! به مهدی گفتم: ظاهرا میخواسته مهمونها رو هم سورپرایز کنه! خب به ماها زودتر خبر میداد. شاید کسی بخواد بره آرایشگاهی، یا کادویی بگیره یا یه غلطی بکنه!!!!!!!!کلافه

از شما چه پنهون که خیلی هم خسته بودم. ولی باید میرفتم یه چیزی براش می گرفتم. خلاصه رسیدیم خونه و شکر خدا ترافیک نبود و به محض رسیدن،
مهدی گفت من برم آرایشگاه. منم رفتم یه کم آجیل واسه خودم آوردم و خوردم و لمیدم
رو کاناپه. دیدم اصلا حس و حال بیرون رفتن ندارم که ندارم!!!!!!! هوراولی مجبور بودم. آخه باید برای مانی، تشک هم تهیه میکردم که تو مهد بخوابه. بالش و پتو داشت ولی تشک نداشت.

مهدی از آرایشگاه برگشت و رفت حموم و دیگه منم کم کم حاضر شدم. مهدی گفت: برو که دیگه تا ساعت هشت برگردی و استراحت کنی!قلب

اون موقع ساعت هفت بود. ولی این آشتی، اون آشتی همیشگی نبود که بپره بره خرید!!!!!!! خب خسته بودم! دیگه نمی پریدم! می خزیدم!!!!!نیشخند

سوار اتوبوس شدم و رفتم کوچه برلن. اول رفتم پارچه فروشی و دیدم تشک از این رولی ها دارند که حاضریه. جنسش هم الیافه. معمولیش متری 15 تا 17 تومن، ضد حساسیت هم متری 25 تومن. قبل از اینکه بگیرم، رفتم ته پاساژ و از اون آقایی که چند بار ازش پارچه گرفته ام هم صلاح و مشورت کردم که گفت: به درد نمیخوره. یعنی ضد حساسیتش هم ممکنه باعث حساسیت بشه. چون در هر صورت الیافه. بهتره
از خود لحاف دوزی ها تهیه کنی.

خب من اصلا اطرافم هیچ لحاف دوزی نمی شناسم. البته یارو داشت آدرس یه لحاف دوزی رو توی خیابون شاپور میداد. بلد نبودم وگرنه میرفتم!!!!!!!!!

خلاصه زنگیدم به مامانم و اونم گفت: من همون عصر بهت گفتم بذار من برم از شهرزیبا بگیرم، نذاشتی!!!!! الان دیگه دیره. فردا صبح میرم میدم یه تشک از پنبه واسه مانی بدوزند.
ملافه هم یه عالمه تو خونه دارم.

خلاصه یه دست تاپ و شلوارک واسه همکارم و یه دست لباس خواب واسه دخترعمه مهدی خریدم. فردا تولد همکارم هم هست. همونی که صبح ها داره کار منم میکنه. خلاصه اینا رو گرفتم و راهی خونه شدم. سرراه هم به سفارش مهدی، یه دونه سی
دی کارتون واسه مانی گرفتم که قول بهش داده بود. خلاصه ساعت هشت و ده دقیقه رسیدم خونه و تا در رو باز کردم مهدی گفت: سلام عزیزم خسته نباشی!!!!!!! و به روم لبخند زد!!!!!!!!!! (آق خدا چی میشه اگه همیشه اینجوری باشه!!!!!!!!)عینک

خلاصه رفتم داخل و لباسمو درآوردم ولی له له بودم ها! بعدش رفتم آشپزخونه و قوری دمنوش رو زدم زیر بغلم و با فنجون کوچیک آوردم رو میز گذاشتم و رو کاناپه ولو شدم. یادم رفت بگم که قبل از رفتنم، دمنوش به لیمو و اسطخودوس دم کردم. خلاصه اومدم و نشستم به دمنوش خوردن. وسط هاش رفتم مانی رو بیدار کنم که دیدم پا نمیده و بدعنقی میکنه! ولش کردم و باباش رفت سراغش و یه کم دراز کشیدم و بعدش
بلند شدم به جمع کردن وسایل و لباسها و کفش ها برای امشب. یه جفت دمپایی هم واسه مانی شستم که امروز بیارم. گذاشتم کنار دیوار که خشک بشه.

مهدی هم که گفت شام میخواد کالباس بخوره. کالباس رو از فریزر بیرون گذاشتم که یخش باز بشه و البته گذاشتم کنار بخاری. بعد هر کاری کردم مانی غذا بخوره، نخورد و گفت میخواد شیرکاکائو و کیک شکلاتی بخوره. دیگه منم پاپی اش نشدم و گفتم بذار چیزی رو که دوست داره بخوره. دو تا هم اب پرتقال خورد! یه کم جمع و جور کردم و بعدش زیر ابروهامو تمیز کردم و یه بندی پشت لبم انداختم ولی واقعا خسته بودم. به نظرم خیلی بی فکریه که آدم امروز دعوت کنه واسه فردا!!!!!!!گریه مردم هزار تا کار و گرفتاری دارند. اگه خانواده عمه مهدی نبود، عمرا نمیرفتم! کمان
اینکه خواهرشوهر کوچیکه ام هم به خاطر کار شوهرش نمی تونه بیاد!

خلاصه وسایل رو گذاشتم جلوی در که صبح ببرم بذارم تو ماشین.
یه کم با مهدی حرفیدیم و شکر خدا مثل آدم حرف زدیم با هم و البته بیشتر حرفهامون
در مورد آقا مانی بود و اونم دیگه بیدار شده بود و سرحال بود. خلاصه شب خوابیدیم و
صبح شش و نیم بیدار شدم و نماز و آرایش و لباس پوشیدن و بعدش دیدم مهدی بیدار شده و میخواد وسایل رو بذاره تو ماشین. گفتم: تو برو بخواب. من می برم خودم. گفت: نه دیگه. می برم.

 


منم اصرار نکردم دیگه. زبانبعدش لباس و کفش مانی رو بهش پوشوندم و بغلش کردم و بردم گذاشتم تو صندلیش تو ماشین و اسم خدا رو آوردم و راه افتادم!
چون ماشینمون زوجه، باید از یه راه دیگه میرفتم. یکی دو جا هم از دست پلیس در
رفتم! البته از طرح اصلی هم که بیرون اومدم. امیدوارم دوربین ها، بیرون رفتن رو
دیگه ثبت نکنند. هرچند که با مهدی قرار گذاشتیم که اگه پلیس گرفت منو، بهش خبر بدم که درخواست ورود به طرح رو با موبایلش بفرسته. لامصب اگه از صبح زود باشه، روزی هجده هزار تومنه!!!!!!گریه

خلاصه رسیدم در مهد و ماشین رو پارک کردم و اینم بگم که خیلی بد جاست و اصلا جای پارک نداره. خلاصه مانی رو دوباره بغل کردم و بردم د اخل. دوباره تو حیاط بیدار شد و نخواست بیاد. البته خواب بود. اونجا یادم افتاد که دمپایی مانی رو نیاورده ام!!!خجالت

مربی اش اومد جلومون و گفت: عیب نداره و یه جفت دمپایی برای مانی گذاشت و رو صندلی نشوندمش و کفش هاشو با دمپایی عوض کردم و رفتیم داخل. امروز مهد یه کم شلوغتر بود و همین باعث شد، مانی یه کم از جمعیت بچه ها بترسه. البته
بعدش باهاشون مچ شد و ساعت هشت و ربع رفتیم بالا تو کلاسشون و خود مانی هم گفت:
بریم کلاس بالا!!!!!!!!قلب

ولی خب، همو بالا هم مواظب بود که من باشم و گاهی از لای در، منو می دید که حتما حضور داشته باشم. خودم هم تو اون مدتی که اونجا بودم، چند بار به شرکت زنگیدم و کارها رو پیگیری کردم و یه سری هماهنگی انجام دادم. خلاصه مانی ساعت ده میوه خورده و دستاشو شست و بعدش رفتند برای کلاس سفال یا همون گل بازی که خیلی خیلی برای مانی جالب بود و مربی سفالش یه خانم مسن بود که خیلی هم
مهربون بود و وقتی من اجازه گرفتم که برم و از مانی عکس بگیرم، گفت: ممنون که این
پسر مهربون رو آوردید اینجا!!!!!!!!

و صدای مانی هم همه اش وسط کلاس می اومد که چون خیلی هیجان زده شده بود، هی ابراز شادی میکرد! شما رو نمیدونم ولی منم بچه بودم، خیلی گل بازی دوست داشتم. نیشخندکلا کارهای سفال و گل بازی، خیلی بهم آرامش میده و افسوس که هرگز نشد برم و جدی پیگیری اش کنم!یول

خلاصه ساعت یازده دیگه کار مانی تموم شد و امروز یه کم بیشتر موند و بعدش هم دستش رو شستند و تحویلم دادند و گفتند که فردا، دیگه ناهار هم می مونه اینجا. و خب البته ناهار و صبحانه با خود مهده و فقط روزهای یکشنبه و چهارشنبه باید یه دونه تخم مرغ آب پز بدم ببره که ناهار با پوره سیب زمینی مخلوط
کنند و بدن بچه ها بخورند. ناهار مقویه برای بچه ها.خوشمزه

خلاصه با مانی رفتیم سوار ماشین شدیم و به مهدی زنگیدم که در شرکت آماده باش که مانی رو تحویلت بدم. وقتی سوار ماشین شدم، متوجه شدم که با دمپایی مهد، بیرون اومده و کفشم رو جا گذاشته ام!!!!!!!!!! نیشخند دوباره برگشتیم مهد و
کفشم رو پوشیدم! گازیدیم تا اداره مهدی اینا و مهدی نشست پشت فرمون و بهم گفت:
بشین تا اداره برسونمت. بعد من ازش خواستم در ازمایشگاه نگه داره. پیاده شدم و
مانی دنبالم گریه کرد که مامانم و میخوام!!!!!!! منم دیگه پیاده شدم و رفتم. مانی
هم قرار بود با مهدی بره خونه مامانم اینا. این چند روز که نصفه و نیمه میره مهد،
مجبوریم این کار رو بکنیم.

خلاصه رفتم آزمایشگاه و ظرف گرفتم برای سه نوبت تست انگل!!!!!! گلاب به روتون البته!چشمک

بعدش سر راه برای شرکت یه چیزی می خواستیم که به رئیسم تلفنی گفتم که خودم میگیرم. اونم خریدم و رفتم اداره. کادوی همکارم رو دادم و گفتم بذار یه روز جلوتر بهت بدم. خیلی خیلی خوشش اومد و گفت این هدیه خیلی به دلم نشست! خدا رو شکر!

بعدش دیگه نشستم سر کارها. حوالی ساعت دوازده و نیم زنگیدم خونه مامانم اینا که دیدم صدای شیون میاد. اول فکر کردم واقعا کسی طوریش شده. بعد مامانم گفت که مانی نیم ساعته که داره جیغ میکشه و داخل خونه نمیاد و میگه: من مامانمو میخوام!

گفتم: خب مهدی بیاد تو! گفت: مهدی بدبخت که تو نشسته! این نمیاد تو!!!!

گوشی رو داد دست مانی. هق هق میکرد و میگفت: من دوست دارم تو ا ینجا
باشی. میخوام منو ببری خونه خودمون!!!!!!!!

این دیگه از اون بهانه هاست!!!!!!!!!!

گفتم: خب تو اونجا بمون، من الان راه میافتم که بیام. جیغ کشید که: نه!!!!!!!! من میخوام بیام. تو نیا!!!!!!!!!! یه کم باهاش حرف زدم ولی اصلا گوش نمیکرد. خلاصه منم قطع کردم. جز دعا کاری از دستم برنمی اومد!!!!!!! بعدش دیگه ساعت نزدیک یک رفتم ناهار و بعد از ناهار به مهدی زنگیدم که گفت: تا یه ربع بعد از تلفن منم همچنان داشته گریه میکرده. بیچاره مامانم، بیچاره مهدی! نمی دونم این بهانه گیری کی تموم میشه. البته همه میگن تو این سن و سال طبیعیه. قبلا خونه خودمون نمی اومد و حالا هیچ جا به جز خونه خودمون نمی مونه. البته اونم روز به روزه. به نظرم باید با آرامش این روزها رو سپری کنیم.

خب سی دی های دکتر هولاکویی هم دارم. ولی هت ستم خراب شده و با این وضع اومدن و رفتنم سرکار، دیگه نمیرسم اونا رو گوش بدم. ولی باید برم از جمهوری یه دونه هت ست بخرم واسه خودم.

خلاصه این از این و الانم ساعت ده دقیقه به سه بعدازظهره و من هی دارم کار میکنم و لابلاش هم میام چند خط می نویسم. البته دارم تو ورد می نویسم که دوباره پرشین بلاگ اون پیسی رو سرم نیاره!منتظر

الان رفتم یه لیوان آب آوردم که بخورم. این چند وقت اخیر، هی تند تند آب میخورم و هی تند تند کار میکنم و هی آب تو سینه ام می شکنه. از دیروز که نظرات رو خونده ام، به این چیزها فکر میکنم. به این عجله هام. یعنی چقدرش واجبه؟ چقدرش دیگه ذاتی شده و کاریش نمی تونم بکنم. دیروز یه عزیزی نظری برام گذاشته بود که تا همین الان دارم بهش فکر میکنم. خیلی طولانی بود و منم نمیخوام همه اش رو بگم. یعنی چون خصوصی بود، منم احترام میذارم و عمومیش نمیکنم. ولی باور کنید از دیشب هی دارم بهش فکر میکنم.

این عزیز، خانمی بود که خیلی از خصوصیات اخلاقی اش، عین مهدیه! مثلا اینکه خیلی دوست داره تو خونه بمونه، اینکه توداره و خیلی اهل حرف زدن نیست. اینکه خیلی عاشق خارج رفتنه و البته الان هم خارج از کشوره. چیزهایی که برام نوشته بود، یه جورایی نشونم داد که اگه اختلافی بین من و مهدی هست، از اختلاف دنیاها و تفاوت افکار من و مهدیه. که البته اینو می دونستم. ولی دوباره یادم آورد که لزوما نباید فکر کنم مهدی ازم متنفره وقتی حوصله حرف زدن باهامو نداره. وقتی اون همه فشار ترافیک و رفت و آمد و مشکلات خونه و خانواده اش رو سرشه، شاید دیگه مجالی برای عشق بازی و قربون صدقه رفتن نداره. و البته این عزیز هرگز توهین و خیلی مشکلات روحی دیگه مهدی رو منکر نشد.

خلاصه سر فرصت باید دوباره نظراتش رو بخونم. حالا از امروز آب رو با آرامش میخورم. چند ثانیه یا نهایت یک دقیقه نمیتونه تعیین کننده چیزی باشه که هر روز داره اتفاق می افته. دیگه هر کار و هر چیزی هم که فوری و فوتی نیست. به قول پائولو کوئیلو باید گاهی ایستاد. وقتی خیلی عجله میکنیم، انگار داریم از روح خود جلو میزنیم. باید بذاریم بهمون برسه!!!!!!!!

ایشالا بتونم یه کم آرامش بیشتری داشته باشم و یه کم از حجم کارهام هم کم بشه.

ولی با همه این تصمیمات، الان مجبور شدم برم و زودتر از واحدهای دیگه تنخواهم رو بگیرم!!!!!!!! یعنی شما ببینید! منم میخوام آروم باشم، اینا نمیذارند!!!!!!!!!!!!قهقهه

راستی تو فاصله ای که مهدی و مانی برسند خونه مامانم اینا، مامان بینوا رفته بود شهرزیبا و همونجا داده بود طرف واسه مانی یه تشک از پنبه درست کنه! وقتی بهم زنگید، دیگه با تشک داشت برمیگشت خونه! یعنی من کی دست از سر
این بیچاره برمیدارم که یه کم به خودش برسه و استراحت کنه؟؟!!خجالت

[ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ