چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون! صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و همه اونچه که بهترینه!بغل

اینجانب آشتی امروز ساعت 08:29 کارت زدم!!!!! مژهیعنی صبح مانی رو بردم مهد و وایسادم بره تو کلاسش که این پروسه تقریبا یکساعت طول کشید! مانی اصرار داشت همون پایین صبحونه بخوره. ولی مربی اش گفت حتما باید بیای تو کلاست که
بالاست. گفت: مامانم هم باید باشه. گفتم: منم میام. ولی باید دستتو بدی به خاله.
خلاصه خودش از پله ها رفت بالا و بعد هم مربی اش، منم یواش یواش از پشت سرشون بالا میرفتم. ولی به مانی گفتم: من یواش یواش میام چون پام درد میکنه. وقتی رفت بالا، نرفتم و همون چند تا پله رو هم برگشتم پایین.نیشخند

بعد از پنج دقیقه مربی اش اومد و گفت که می تونم برم. منم تشکر و خداحافظی کردم. البته غذاها رو از تو ماشین بیرون آوردم و سوئیچ رو دادم به یکی از خدمه اونجا که پیشش باشه. قرار شد ساعت نه و نیم، یه ربع به ده بزنگم ببینم اوضاع چه جوریه. شاید نیاز باشه یه سر برم و مانی منو ببینه و برگردم!

آقا از دیروز بگم. تو اداره خب طبق روال همیشه کار بود و البته کارها حجمش سبک تره شکر خدا. ولی من مجبورم تا حوالی شش بمونم. خیلی هم دیروز خسته بودم. ولی موندم و مهدی و مانی دیگه رفتند خونه. یه کم ریدر بینوا رو باز کردم و صد و خرده ای پست نخونده داشتم! کم و بیش سر زدم و در راستای کم کردن سرعت غیر مجازم، تصمیم گرفته ام اصراری به خالی کردن سریع ریدر نداشته باشم و مطالب رو با آرامش بخونم. خالی کردن ریدر افتخار نیست که. باید همه رو کامل خوند!یول
خلاصه بینش هم راه میرفتم و البته یه بار هم کیسه آبگرم گذاشتم رو گردن و کمرم.

خلاصه ساعت شش راه افتادم به طرف خونه و حوالی شش و نیم رسیدم. خیلی خوابم می اومد. دیدم مانی خوابه. حوالی پنج و نیم خوابش برده بود! مهدی هم رو کاناپه ولو بود. تصمیم گرفتم قیمه پلو درست کنم. بعد رفتم لباسهامو عوض کردم و یه چرخی زدم تو خونه و یه بسته گوشت بیرون گذاشتم. پتوی مانی و بالش آوردم و جلوی تی وی ولو شدم. به مهدی گفتم: من اگه خوابم برد، ساعت هفت و ربع بیدارم کن که پاشم شام درست کنم. گفت: میخوای چی درست کنی؟ اصلا درست نکن اگه خسته ای! گفتم: من و تو که نمیخوریم. ولی مانی اگه بیدار بشه، باید حتما شام بخوره.خوشمزه

اون موقع ساعت یکربع به هفت بود. خلاصه چشمم داشت گرم میشد که یاد یه چیزی افتادم و به مهدی گفتم. بعد حرف افتاد و پنج دقیقه از ساعت استراحتم پرید. دوباره رفتم زیر پتو و سعی کردم چشمامو ببندم. بعد دوباره حرف افتاد و این روند اینقدر ادامه داشت تا ساعت هفت و ده دقیقه!!!!!!!!!!متفکر

یه کم به ریش خودم خندیدم قهقههو زنگیدم یه کم با بابام حرفیدم و مهدی خمیازه کشان رفت تو اتاق که بخوابه و برام آرزوی موفقیت کرد!!!!!!! منم گفتم: خوش گلدی!چشمک

بعد از تلفنم، با خستگی ولی با عشق رفتم تو آشپزخونه و اول آب جوش آوردم و دمنوش درست کردم. به لیمو و استخودوس. بعدش پیاز و سیب زمینی رو از
یخچال بیرون آوردم و زعفرون دم کردم و کنار گذاشتم. پیاز رو خرد کردم و خواستم
بریزم تو زودپزبرقی، که دیدم توش مرغه و تو یخچاله!!!!!!! مرغها رو بیرون آوردم و
ریختم تو یه ظرف که امروز آورده ام اداره!!!!!! اگه یه پرس برنج بگیرم، میشه یه دست غذا. البته قیمه پلو هم آورده ام. حالا با دوستان میخوریم!

خلاصه ظرف رو شستم و پیازداغ درست کردم و تو این فاصله گوشتها رو ریز کردم و زردچوبه زدم به پیازداغ و گوشتها رو اضافه کردم. یه کم آب و نمک ریختم و گذاشتم بپزه. سیب زمینی رو پوست گرفتم و خرد کردم و دیدم یه ماهیتابه متوسط دارم که سرامیکیه و هنوز ازش استفاده نکرده ام! با خودم گفتم:

آشتی! گذاشته ای کی استفاده کنی؟ الان وقتشه! قلب آوردم و پوست دورش رو انداختم دور و یه آب بهش گرفتم و گذاشتم رو گاز. توش روغن ریختم و سیب زمینی ها رو سرخ کردم. آب برنج گذاشتم و برنج هم خیس کردم و خلاصه سیب زمینی ها
سرخ شدند و کنار گذاشتمشون.

نماز مغرب رو خوندم و سعی کردم تمرکز کنم. تو اون فاصله میشد دو تا نماز رو تند تند بخونم. ولی به خودم سوزن زدم که یه کم دیرتر، ولی آرومتر، درست تره! منتظرخلاصه دوباره برگشتم و برنج رو ریختم تو آب جوش و رفتم نماز دوم رو هم خوندم و نمیگم خیلی مترکز بودم که اگه تیر از پام می کشیدند نمی فهمیدم. ولی خب، سعی میکنم دیگه رفع تکلیف نباشه و واقعا از خود خودش همه چی رو بخوام و شکر به درگاهش کنم. ولو با یه کلمه!

برنج رو صاف کردم و اومدم مواد بریزم لابلاش، که دیدم لپه ها هنوز نپخته اند. یه کم دیگه گذاشتم بپزند و رفتم نشستم روکاناپه و گفتم با خودم که حالا ده دقیقه می شینم سر فیس بوک، بعدش میرم برنج رو دم می کنم.

خلاصله فیس بوک منو برد و ساعت ده دقیقه به نه، با خودم گفتم: برم زیر برنج رو خاموش کنم. دیگه حتما دم کشیده! البته این وسط مسطها هم هی میرفتم مانی رو ناز میکردم که بیدار بشه که نمیشد! خلاصه رفتم زیر برنج رو خاموش کنم که دیدم اصلا برنجی دم نکرده ام !!!!!!!!! یعنی یادم رفته بوده!!!!!!!نیشخند

خب حق دارند فیلترش کنند! همین باعث از هم پاشیدگی خانواده ها یشه!!!!!!!قهقهه

رفتم تند تند مواد رو لابلای برنج ریختم و گذاشتم دم بکشه.
قابلمه و ماهیتابه و آبکش رو هم شستم، هرچی هم قاشق و بشقاب بود رو گذاشتم تو ماشین. بعد آرایشم رو پاک کردم و رفتم دوش گرفتم و اومدم ولو شدم جلوی تی وی. یه سریال ترک داشت پخش میشد که همینطوری سرسری نگاش کردم. رفتم رو تخت یه کم دیگه مانی رو ناز کردم ولی بیدار نشد. رفتم سراغ مهدی و با ناز و نوازش بیدارش کردم.
خلاصه اونم اومد تو هال و نشست سر لپ تاپ و منم رفتم غذا رو گذاشتم خنک بشه و بعد ریختم تو ظرف غذاش. واسه خودم هم گذاشتم. حالا که مانی رو زودتر میذارم مهد و برمیگردم شرکت، میشه غذا بیارم. این چند روز غذا نمی آوردم. چون تا ظهر مهد بودم!


خلاصه غذاها رو ریختم تو ظرفها و گذاشتم خنک بشن. بعد رفتم دراز کشیدم. برنامه نود شروع شد و نشستیم به دیدن. رفتم غذاها رو گذاشتم تو یخچال.
وسایل خودم و مانی رو چیدم کنار در و همه چی آماده بود. از مهدی پرسیدم یه کم آجیل میخوره؟ گفت: آره.

ریختم تو بشقاب و براش بردم و گوشش رو بوییدم و یه دونه پسته برداشتم خوردم و پوستش رو انداختم تو ش.و.ر.ت ش!!!!! آخه فقط یه دونه ش پاش بود!!!!!!!! مانی خواب بود و داشت جولون میداد! گفت: بدم میاد. این کار رو نکن!
بعد به شوخی یه جمله گفتم که بدش اومد و گفت: بعد از نه سال هنوز نفهمیده ای من از این لحن حرف زدن بدم میاد؟! دوست ندارم لاتی حرف بزنی!

گفتم: تعجبولی من الان اصلا لاتی حرف نزدم. من فقط گوشتو بوییدم و اون جمله رو گفتم. اونم لاتی نبود!!!!!!!

دیدم داره در مورد پرسپولیس برنامه می بینه و الان اصلا وقت نزدیک شدن نیست! چند دقیقه همونجا نشستم و بعد یه پسته بهم داد. خوردم و بلند شدم
و رفتم دراز کشیدم جلوی تی وی. یه دفعه لرز نشست رو تنم. گفتم: بخاری رو خاموش
کردی؟

گفت: آره بابا. مردم با شورت تو خیابون میان، ما هنوز بخاری مون روشنه! گفتم: من سردمه. میشه بی زحمت بری لحافمو بیاری بندازم روم؟ گفت: من پاشم برم واسه تو لحاف بیارم؟!

یه کم دراز کشیدم و بعد دیدم سردمه. به شدت هم خوابم می اومد. شبی نبود که بتونیم با هم بگذرونیم. درگیر دیدن برنامه نود بود و شاید منم بلد نبودم رابطه رو پیش ببرم. شاید هم وقتش نبود. بهتر دیدم برم بخوابم. دمنوش بی نوا هم خورده نشد!

رفتم دیدم مانی رو تخته. گردن و کمرم درد میکرد و نمی تونستم تکونش بدم. اونم اعصاب نداشت صداش کنم. ترسیدم که مانی بیدار بشه. گذاشتم همون بالا بمونه و خودم پایین خوابیدم سر جای مانی. هرچند که سر جای خودم از همه جا راحت ترم.

صبح قبل از ساعت شش، بیدار شدم!!!!!!!!!! منتظردیگه خوابم نبرد.
شش و خرده ای بلند شدم و نماز و آرایش و لباس پوشیدن و بعدش یه چیزی خوردم و
مسواک زدم و وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و اومدم کفش و سوئیشرت مانی رو بهش بپوشونم. مانی بیدار شد و دیگه خوابش هم نمی اومد! نه تو رو خدا، میخواستی بازم بخوابه! سیزده ساعت خوابیده بود!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه راه افتادیم و مانی نزدیک مهد که شدیم گفت: من نمیام خانه بازی و شادی! خب طبیعیه. خیلی از بچه ها اینو میگن. رسیدیم و اونجا بد جای پارک داره. ولی من همیشه بهترین جاپارک ها رو پیدا میکنم! یعنی خودش برام جور میشه همیشه! پیاده شدیم و گفتم: تو به هیچی کار نداشته باش. فقط بیا بغل مامان و گردن منو بگیر!

خلاصه رفت تو مهد و تا اینکه بیرون اومدم و رسیدم شرکت! 

خلاصه ساعت بیست دقیقه به ده زنگیدم مهد و گفتند همه چی خوبه و اصلا بهانه نگرفته! خودم هم که صبح اومدم، 08:29 کارت زدم! نشستم سر کارم و بعدش هم پست نوشتن. الانم که در خدمت شما هستم.

الان که ده دقیقه به یازدهه، دوباره زنگیدم که گفتند مشکلی نداره! دوازده بزنگم که ناهار خورده باشه و وقت خوابش باشه. بعد گفتند که بچه ها نسبت به رختخواب عکس العمل بد نشون میدن. ولی من گفتم:

خودم از بچگی، رختخواب دوست داشتم و روش شیرجه میزدم!!!!!!!!!قهقهه مانی هم دوست داره. میخواین یه بار امتحان کنید. شاید بمونه و بخوابه!!!!!!!!!! الان میگن عجب مادر و بچه وحشی هستند اینا! آخه دیروز مربی اش داشت باهام می حرفید در مورد یکی از بچه ها که تو حرفاش گفت: مامان این بچه خیلی آرومه عین خود شما!!!! اول فکر کردم داره مسخره ام میکنه! ولی خب تو این دو سه روز اینا جز احترام و سکوت چیزی از من ندیده اند! حالا کی بشه که صبح که میرم تو مهد، مقنعه ام رو بردارم و بیفتم وسط و قرررررررررش بدم!!!!!!!  موهامم بریزم تو صورتم و هی فوت کنم و بگم: جنبون بجنبون جنبون!!!!!!! (فکر کنید!!!!!!)خنده

اگه مانی ظهر بخوابه اونجا، خیلی خوبه و بعد از اونم که بیدار بشه دیگه ساعت دو میشه و راحت تا شب هم که بازی کنه، دیگه شب ساعت نه و ده میخوابه.

من و اینهمه خوشبختی اصلا محال نیست و کاملا حقمه!!!! خوشبحتی حق همه است. میدونم خدا داره قدم به قدم همراهم میاد و کمکم میکنه. راستش من از مانی
یه چیزی یاد گرفتم. وقتی یه چیزی میخواد ـ مثل همه بچه ها ـ هی پیگیری میکنه.

از اول عید تا حالا، منم با خدا اینجوری شده ام. هرچی میخوام، اینقدر گوشه لباسشو میکشم پایین و ازش میخوام که همه وجودم خواستن میشه.
مثلا تو عید، مهدی یه سری دوا گرفت که واسه مانی بیارم! همه اش حس میکردم شربت آنتی بیوتیکش یادم رفته بیارم. بیرون بودیم و مهدی گفت: وقتی رسیدیم شربت رو بهش بده. تا برسیم ویلا، هی به خدا التماس میکردم که شربت باهام باشه و یادم نرفته باشه. واقعا التماسش میکردم ها! وقتی رسیدیم، دیدم آورده ام. شکر خدا احتیاجی نشد بهش بدم. ولی میخوام بگم واقعا این حس نزدیکی رو نسبت بهش پیدا کرده ام. خیلی بیشتر از قبل. می بینم که اینجوری حالم بهتره. حس آرامش بیشتری دارم.

درسته نیرو داده خودم کارهامو بکنم. ولی اونم باید مراقب باشه. دیروز بعدازظهر با وجود اینکه خیلی خسته بودم، ولی واقعا حسش میکردم. همین باعث نشاط در من میشد و باعث شد وقتی رسیدم خونه، خلقم تنگ نباشه و خستگی بدن رو کنار بذارم و کم کم با عشق شام بپزم! شمع ها رو هم گذاشته ام رو اپن خونه و روزی چند دقیقه یکیشون رو روشن میکنم و همین حس خوبی بهم میده.

آخه شمع واسه من شده بود یه وسیله تزئینی. ولی الان دیگه روشن میکنم شمع ها رو! حس خیلی خوبیه.قلب

دیروز عصر یه دست قوی از بالا اومد و منم پایین کشیدمش و
سرمو گذاشتم رو شونه اش. میدونه خسته شده ام این چند سال ولی میخواد کمکم کنه که زندگی بهتری داشته باشم و این مسیر زندگی رو به بهترین شکلی طی کنم. کمکمون کنه تا مهدی کار خوبی پیدا کنه و کنار هم آرامش داشته باشیم. تا قدر نعمت هاشو بدونیم و تا جایی که میشه به بقیه هم کمک کنیم.

راستش یکی از عزیزان برام نوشته بودکه همین وبلاگ نویسی روزانه خیلی داره ازم وقت و انرژی میگیره. این درسته و من واقعا وقت میذارم برای این نوشتن. هرچند که لابلای کارهام می نویسم و دستم هم تنده. ولی یه چیزی هم بگم.
همین نوشتن خیلی بهم آرامش میده و در خلال این نوشتن، خیلی چیزها یاد میگیرم.

روی مهربون و دستهای گرمتون رو می بوسم. خیلی لطف می کنید که همراهم هستید. بهترین ها رو برای همتون میخوام.

خدایا، خواستم بگویم تنهایم، اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد، چه کسی بهتر از تو؟؟!!بغل

دست حق به همراه همگی!

[ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ