چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام.
روزتون بخیر. ایشالا روز خیلی خوبی داشته باشید و همچنین هفته خیلی قشنگی. من که هفته ام رو خیلی شاد و با انرژی شروع کردم. درسته که هفته ای که گذشت، آخرش یه کم اذیت شدم ولی الان خوبم. حالا براتون میگم.قلب

آخرین بار سه شنبه پست گذاشتم. همون روز سه شنبه صبح زود که بیدار شدم، گلوم درد میکرد. ولی به روی خودم نیاوردم. خلاصه تا عصر حسابی حالم جا اومد و به شدت حس مریضی داشتم. هرچند که فکر میکردم ـ یعنی امید داشتم ـ که از حساسیت فصلی ام باشه. خلاصه مهدی اومد دنبالم و رفتیم شهران دکتر و گفت که حساسیتم هست، ولی گلوم هم چرک کرده. دو تا پنی سیلین ناقابل برام نوشت که با آمپول حساسیت، همونجا نوش جان کردم. نیشخند

بعد رفتیم خونه بابام اینا و شب اونجا بودیم. گل پسرم ساعت نه و نیم گفت که خوابش میاد!!!!!! می بینید چقدر منضبط شده! ایشون همون آقا مانی هستند که ساعت دو نصف شب با التماس هم نمیخوابید!!!! بعله!یول

خلاصه که ما هم حوالی ساعت ده بلند شدیم و برگشتیم خونه مون. تا اطلاع ثانوی که مانی به مهد عادت کنه، شب جایی نمی مونیم. که البته برای خودمون هم عالیه. خلاصه اون شب من تا صبح چهل بار بیدار شدم و حس مریضی داشتم. البته شب تو پذیرایی خوابیدم که مانی یه وقت مریض نشه. مهدی و مانی هم تو اتاق. تو همون خواب و بیداری دیدم اصلا صلاح نیست که چهارشنبه با مانی برم مهد. اگه فقط رفتن سر کار بود، میرفتم. ولی اینکه بخوام چند ساعت با مانی باشم، هم باعث میشد مانی مریض بشه، هم باعث میشد بچه های دیگه تو مهد، خدای نکرده از مریضی ام بگیرند. برای همین ساعت شش و نیم رفتم رو سر مهدی و بهش گفتم که تو مانی رو می بری مهد؟ اونم گفت: بلی. ولی دیرتر!چشمک

خلاصه ساعت هفت و نیم مانی هم خودش بیدار شد و با پدرش خوشحال و خندان دست همو گرفتند و رفتند مهد. منم خوشحال بودم که مانی صبحانه اش رو تو مهد میخوره و از این به بعد من چقدر خوشبختم. و البته کلا من خوشبختم! چه از این به بعد و چه از این به قبل!!!!!نیشخند

بعد با توجه به اینکه پنجشنبه عصر مهمون داشتم شونزده نفر، با خودم نشستم به مذاکره که امروز که چهارشنبه است هم باید کارهای فردا رو بکنم، هم باید یه عالمه استراحت کنم. این مدت هم از خودم غافل شده بودم و نیاز به استراحت دارم!!!!!! (بگو جون من!!!!) بعد واسه خودم دمنوش دم کردم و تا آماده بشه، یه دور لباسشویی رو روشن کردم و فقط موند یه دور دیگه. تا نوبت نرم کننده ریختن بشه، چای هم آماده کردم و صبحانه خوردم و یه لیوان هم دمنوش پنج گیاه با عسل زدم تو رگ! تو این فاصله که کارهام انجام بشه، توی یه ظرف بیضی، ژله آبی درست کردم. یعنی کلا میخواستم با موادی که تو خونه دارم دسر فردا شب رو درست کنم. اونو درست کردم و گذاشتم تو
یخچال.

بعد رفتم لالا کردم و ساعت ده زنگیدم به مهدی که چه خبر؟ گفت: عروسی مهدکودک
مانی!!!!!!!!!! گفتم چطور؟ گفت: از بغل من، اصلا پایین نیومده و هی میرفته تو، هی
می اومده پیش من! نمیدونم چرا اونا هم گفتند که شما نباید می آوردیش و باید مامانش می اومده!!!!!!متفکر

خلاصه که مانی اصلا رضایت نداده و من و مانی هم نشسته ایم در کلاس!!!!!! بعد خودم با مانی صحبت کردم که اصلا گوش نمیداد و میگفت میخوام پیش بابام باشم. خب میدونید، مانی خیلی بیشتر از من، به باباش وابسته است. مضاف بر اینکه مهدی روز اولش بوده که مانی رو برده مهد و خودش هم حتما یه کم اضطراب داشته. خب همین باعث شده که یه کم هم به مانی منتقل بشه. و البته که مانی همیشه از احساساتی بودن مهدی نسبت به خودش سواستفاده هم میکنه.

بعدش بالاخره مانی میره داخل و مربی اش قول میده که اگه بیست دقیقه بیای داخل، بعدش میذارم با بابات بری. خلاصه بعدش مانی و مهدی رفتند خونه بابام اینا. چون من گفتم دیگه نیارش خونه که از من نگیره. بذار تا شب همونجا باشه و عصر هم نرو دنبالش.

بعدش گرفتم خوابیدم و بعد از یکساعت و نیم با تلفن مامانم بیدار شدم. یه کم بهتر شده بودم. این سرماخوردگی، پنجاه درصد درمانش، استراحت کردنه! یه کم رفرش شدم و رفتم تو آشپزخونه و ظرفهای فردای مهمونی رو گذاشتم تو ماشین که یه دور بشورتشون. چون واسه عید نشسته بودمشون. خلاصه تا اونا شسته بشن، رو میز ناهار خوری رو سفره یه بار مصرف مجلسی انداختم و لوازم فردا رو کم کم روش می چیدم. بعد پودینگ هلو رو درست کردم و ریختم رو ژله آبی و بازم گذاشتم تو یخچال.

 یه ساعت به خودم فرصت دادم که کم کم کار کنم.
بعدش دوباره دراز کشیدم و استراحت کردم. بعد بلند شدم دو تا رویه بالش دوختم واسه
خودم و مهدی که روی تخت خودمون باشه. بعد ملافه رو تخت رو هم عوض کردم. موز و
پرتقال رو حلقه کردم و چیدم رو پودینگ و ژله آلوئه ورا آماده کردم و ریختم روش و
دیگه گذاشتم تو یچال تا فردا شب.قلب

خونه عین دسته گل بود که مهدی و مانی برگشتند!!بغل

به مهدی گفتم مگه قرار نبود مانی رو شب بیاری؟ گفت: یادم رفت!!!!!! عینکخلاصه مانی هم اومد و البته من دم در آماده بودم که وقتی رسیدند بریم پنی سیلینم رو بزنم. که رفتیم زدیم و برگشتیم خونه. دیگه تا شب من یه سری کارهای مربوط به فردا رو کردم.
از جمله شستن دستشویی! بعد با مهدی حرفیدم و پرسیدم که برنامه فرداشب چی باشه و من چی درست کنم که گفت: اگه بتونی سالاد یونانی درست کنی، خیلی خوبه. گفتم: پس موادش رو فردا بگیر که درستش کنم.


خلاصه شب دوباره جدا خوابیدم منتها مانی تا صبح نمیتونست بخوابه و ترشح پشت حلقش خیلی زیاد بود. همه اش حس خفگی داشت و من و مهدی تا صبح حداقل ده بار بیدار شدیم و هی پشتش رو مالیدیم. هرچند که تاثیری تو حالش نداشت و بچه حالت خفگی داشت. خب آدم بزرگ میتونه بلند شه و ـ ببخشید ـ بینی اش رو خالی کنه. ولی یه بچه سه ساله که بلد نیست. خلاصه صبح روز پنجشنبه مانی ساعت هشت و نیم بیدارم کرد که من نون و پنیر و چای میخوام!قلب

خلاصه بیدار شدم و بهش صبحانه دادم و مانی تک سرفه هایی هم میکرد!!!! خلاصه تا ظهر بقیه کارها رو کردم و مهدی رفت خرید کرد و منم کاهو شستم و خیار پوست کندم و خلاصه سالاد یونانی تو سه ظرف بیضی درست کردم و سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال. بعدش ناهار خوردیم و هر سه گرفتیم خوابیدیم. عصر که بیدار شدیم، حال مانی خیلی مساعد نبود و بازم اون حالت خفگی رو داشت. آرایش کردم و آماده شدم ولی مهدی طبق معمول دست
و پاشو گم کرده بود. البته اینم بگم که من از صبح به مهدی میگفتم پاشو زودتر
کارهارو بکن که مثل همیشه گذاشت دقیقه نود. منظورم کشیدن تی و جارو بود. خلاصه به مهدی گفتم اصلا ناراحت نباش. من کارهامو کرده ام. فقط خیس کردن برنج مونده که مهم نیست! من مانی رو می برم دکتر و زود برمیگردم. تو خونه بمون.

حالا مانی نمی اومد که. منم گولش زدم و بهش گفتم که مادر بزرگش خیابون ما رو گم کرده و من میخوام برم دنبالش. میای با من؟ که گفت: میام. بعد دو تایی با هم رفتیم دکتر و من هی یه خیابون یه خیابون می بردمش که ببینیم مادربزرگش رو می بینیم یا نه!!!!!!!!!!نیشخند تا رسیدیم جلوی مطب دکتر. اونجا زنگیدم به مادربزرگش (الکی) و گفتم که پس تا شما برسید ما میریم تو این ساختمونه. بعد مانی رو بغل کردم و از سه طبقه رفتم بالا!!!!!

دکتر مانی رو دید و گفت که همون آلرژیه و التهاب سینوسهاشه ولی یه کم هم عفونت داره. دوا نوشت و ما هم برگشتیم خونه. حال مانی انگار بهتر شده بود. این دکتره
اینجوریه. دفعه پیش هم مانی وقتی از مطبش بیرون اومدیم، سرحال بود!!!! سوار
ماشین شدیم و منم آهنگ گذاشتم و به آهنگ کردی که رسید مانی گفت: بهم دستمال بده!!!!!!! بعد من با گوشه شال قرمز و مانی با دستمال کاغذی، هر دو تو ماشین کردی رقصیدیم!!!!!!!!هوراهورا

رسیدیم خونه و دیدیم مامان اینای مهدی رسیده اند و ایشون ناراحت شد که چرا وقتی
بچه مریضه، مهمونی رو کنسل نکرده ایم. منم گفتم: چیز مهمی نیست و مانی بیشتر از صبح تا الان اینجوری شده.

بعدش شما ها میدونید که من خیلی بلد نیستم برنج ایرانی درست کنم. خجالتولی دیگه نمیخواستم برنج هندی هم درست کنم. به مامان مهدی گفتم: من میخوام برنج خیس کنم. کمکم میکنید ایرانی رو از آب دربیارم؟ گفت: حتما عزیزم.قلب

خلاصه برنج خیس کردم و مهمونها هم کم کم رسیدند و پذیرایی شروع شد و مهدی هی می اومد و میگفت زیاد تو آشپزخونه نمون! خسته میشی. بیا بیرون! گفتم: بذار یه دور چای بریزم، میام. گفت: نمیخواد زیاد چای بدی. مگه اینجا قهوه خونه است؟ یکی دو بار بده بعد بیا بشین!

خلاصه بعد از نیم ساعت رفت بیرون و یه هندونه خرید و تا قاچ کردم و چیدم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال، بازم وقتم گرفته شد. ولی خیلی خیلی بیشتر از قبل تونستم پیش مهمونها باشم. بیشتر از دفعه قبل که جوجه چینی درست کردم و خودمو به فنا دادم.

بعدش برنج رو با کمک مامان مهدی درست کردم و ایشالا که دیگه یاد گرفته باشم!!!!!!!! نیشخندبعد مهدی رفت کباب و جوجه گرفت و شام خوردیم و جاری ام مثل دفعه قبل خیلی کمکم کرد و بقیه هم در حد آوردن بشقابهاشون به آشپزخونه! حالا گیرم یه کم بیشتر! بعدش جوونها نشستند به ایکس باکس بازی کردن و منم ظرفها رو چیدم تو ماشین و چند تیکه رو که نمیشد، با دست شستم و بقیه رو گذاشتم برای سری بعد. چای ریختم و رفتم پیش مهمونها.
منتها مانی بد قلقلی میکرد و خوابش برد ولی دوباره با حالت خفگی بیدار شد و منم هی بغلش میکردم و راه می بردمش تو خونه.

دیگه حوالی ساعت یازده و نیم، مهمونها خودشون بلند شدن که برن. چون وضعیت مانی رو دیدند که مریضه. اونا که رفتند، منم همه چی رو همونجوری گذاشتم بمونه و فقط اونایی رو که باید، گذاشتم تو یخچال. بعد رفتم کنار مانی دراز کشیدم و خوابیدم. بازم تا صبح چند بار من و مهدی بیدار شدیم به هوای مانی.

خلاصه جمعه صبح دوباره ساعت هشت و نیم مانی بیدار شد که نون و پنیر و چای شیرین میخوام!!!!!!!
بلند شدم صبحونه بهش دادم و خودم هم یه چیزی خوردم و کم کم ظرفها رو جمع کردم و گذاشتم تو یخچال. حال مانی بهتر شده بود و البته این آبریزش همچنان ادامه داره.
ناهار هم داشتیم و عصر هم که فوتبالها شروع شد و اخرش هم پرسپولیس نائب قهرمان شد!

آها اینم بگم که مهدی گوشی خرید هفته قبل. این چند روز همه اش با اون ور میرفت و همین باعث شد دیشب حالی به گوشی ما بده و آپدیتش کنه.

امروز صبح هم من با انرژی مضاعف از خواب بیدار شدم و مانی رو آوردم مهد. بگذریم که اصلا نمیخواست بیاد و من کم کم آوردمش ولی بیشترین زحمت رو مربی اش کشید که بالاخره با ترفند بردش تو کلاس. یه دقیقه مانی گریه کرد ولی دوتایی با هم نشستند به صبحانه خوردن و مانی عدسی خورد و بعد مربی اش به من گفت که می تونم برم اداره. هر یه ساعت زنگیم بهشون ولی خوشبختانه حالش خوب بود و گفتند با بچه ها هم ارتباط برقرار کرده. خلاصه خوشحالم از اینکه این پروژه مهد هم داره با موفقیت پیش میره.

درسته امروز مانی یه کم بدخلقی کرد ولی به نظرم طبیعیه و باید این روند ادامه پیدا کنه، تا عادت کنه.

خب یه سری حرفهای دیگه داشتم ولی چون کارم زیاده، بیشتر امروز به روزانه نویسی گذشت. حالا یه سری حرفها دارم باهاتون بزنم ایشالا سر فرصت. ایشالا که تو این هفته بتونم بنویسم. از سه شنبه تا حالا سراغ نظرات و وبلاگهاتون نیومده ام. منو ببخشید این ایام به خاطر ازدیاد کارهایی که دارم!!! (گاد گاد گاد!!!!!!!!!!!)

دست حق به همراهتون. همه تون رو به لطفش می سپارم. این روزها انرژیم زیاده و برای همه تون دعا میکنم!

این روزها شمع روشن میکنم به امید شفای همه مریضها به خصوص بچه ها!قلب

[ شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ