چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی!!!!!!!!!!!بغلقلب

من امروز ساعت 07:25 کارت زدم!!!!!!! باورتون میشه؟لبخند

صبح ساعت 06:20 موبایلم آلارم داد که آشتی جون بیدار شو!قلب
البته کامنتی که گذاشته بودم رو موبایلم این بود: خدا شکر به خاطر امروز! یه کم تنبلی کردم و با دو سه دقیقه تاخیر بلند شدم. زود رفتم یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و امروز رژ لب زرشکی زده ام!!!!!!!!!! (گاد گاد گاد) نیشخند و همچنین ضد آفتابم رو
تغییر داده ام.

یعنی تا الان به تبعیت از زمستون، رنگش روشن بود. ولی امروز دیگه ضد آفتابم رو که رنگش برنزه است زده ام. بعدش لباس پوشیدم و دوباره وسایل مانی رو چک کردم و داروهاش و همچنین یه تخم مرغ پخته شده رو گذاشتم تو کیف مانی و وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین. بعد برگشتم و خواستم بلوز مانی رو عوض کنم که گریه کرد و گفت: منو نبر! و نذاشت لباسشو عوض کنم. اصرار نکردم و با همون لباسها بغلش کردم و بردمش تو ماشین.

هنوز نق میزد. گذاشتمش تو صندلیش و اسم خدا رو آوردم و راه افتادم. امروز یکشنبه است و یکی دو جا از دست پلیس در رفتم! خدا منو ببخشه. خب چه کار کنم؟؟!! مجبورم!!!!خجالت

بعدش رفتم در مهد و مانی دوباره زد زیر گریه و منم بغلش کردم و یه کم باهاش حرف زدم و بردمش داخل. خواستم برم تو، که مربیش از من گرفتش و گفت:

خداحافظ مامانش!!!!!!

گفتم: آخه بینی اش رو میخواستم تمیز کنم! گفت: من تمیز میکنم!!!!!

گفتم: لباسشم عوض نکردم. گفت: من عوض میکنم!

 یعنی دیگه برو!!!!!!

مانی هم گریه میکرد. منم سپردم دست خدا و اومدم! البته پیاده اومدم تا اداره. حالا میگم پیاده، فکر نکنید دو دور پارک چیتگر رو دور زدم!!!!! پنج دقیقه بود! 07:25 هم کارت زدم.نیشخند

آقا من دیروز تا بیست دقیقه به هفت شرکت بودم! چون امروز مجمع مالی داریم و مدیرعاملمون اولین باره که این مجمع رو می بینه، خیلی دلهره داشت. البته کارهای مالی به من مربوط نیست. ولی خب، میخواست منم باشم که اگه کاری داشت یه وقت از دستم در نره! دیگه کارها بیست دقیقه به هفت تموم شد و خودش رفت و منم جول و پلاسم رو جمع کردم و رفتم خونه. نیم ساعته رسیدم خونه. آی کیف داد! آی
کیف داد!!!!!!!!!هورا

مانی مشغول بازی با لگوهاش بود و مهدی هم ولو روی کاناپه!

من اگه همون اولش برم دوش بگیرم خیلی خوبه. ولی تنبلی کردم. چون خیلی گشنه بودم، حمله کردم به یخچال و میوه های شسته شده از مهمونی رو که تو کیسه فریزر بود رو ریختم تو بشقاب و با یه بشقاب و کارد برگشتم پیش مهدی. بعد لباسمو عوض کردم و دستامو شستم و اومدم نشستم. هی میوه پوست می کندم و هی می چیدم
تو بشقاب و اونا هم می خوردند!یول

بعد مهدی گفت که واسه فردا ناهار نمیخواد چون نصف ناهارشو نخورده! منم خدا رو شکر کردم. چون به اندازه شام مانی غذا داشتیم، سوپ هم مونده بودکه واسه ناهار خودم آوردمش. خیالم راحت شد و حس خیلی خوبی بهم دست داد! از اینکه وقتم در اختیار خودمه و میتونم بیشتر استراحت کنم!

بعدش تبلیغ پوشک مو.ل.فیکس از ماهواره پخش شد که مانی خیلی دوست داره. اونوقت دوتایی بلند شدیم و باهاش رقصیدیم!!!!!! بعدش مانی گفت: بیا کشتی بگیریم! کشتی نبود که، به قول خودش، مشتی بود! هی با مشت میزد تو گردن و شونه ام! چند تا هم حواله چشمم کرد!
البته مشتش رو میذاشت رو چشمم و فشار میداد!!!!!!!!!!خنده بعد با لگد می افتاد به
جونم! هرچی من بیشتر تقلا میکرم خلاص بشم، اون بیشتر میخندید و ذوق میکرد!!!!!!!!
خلاصه یه نیم ساعتی ما داشتیم لاینقطع کشتی می گرفتیم! البته مشتی!

بعدش مهدی فیلم کلاه قرمزی رو گذاشت. همونی که تو عید پخش شد. که ما نتونستیم تو عید خوب و درست و حسابی ببینیمش! مانی یه کم نگاه کرد و منم
رفتم آشپزخونه و یه تخم مرغ پختم واسه امروز مانی و براش شام گرم کردم و تا داشت
نگاه میکرد، بهش شام دادم. بعدش دوباره با هم لگوبازی کردیم و بعدش دیگه با مهدی
رفت تو اتاق و منم رفتم دنبال کارهای خودم. پارک کردن آرایش و مسواک و دوش و کرم
دور چشم و جمع کردن وسایل امروز. بعدش هم رفتم خوابیدم!

خب، روزانه نویسی دیگه بسه تا اینجا. میخوام امروز راجع به یه چیزی باهاتون صحبت کنم. شاید یه اعتراف باشه که فقط اینجا می نویسم.


نمیدونم از بین شماها، کدومتون کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو خونده اید. یعنی من اگه معلم بودم حتما به بچه ها میگفتم که خوندنش اجباریه! تا این حد! به شما یاد میده که دنبال افسانه شخصی خودتون باشید. خواسته تون رو تو زندگی معلوم کنید و دنبالش برید.

خب، قهرمان قصه، یه جا دیگه ترسش رو کنار میذاره و میره دنبالش. در مسیری که داره دنبال افسانه شخصی اش میره، با دختری آشنا میشه و بهش قول میده که بعد از برگشتن از سفری که برای افسانه شخصی اش میکنه، دوباره پیشش برگرده!

اونجا، دختره میگه:

من مانع تو نمیشم. هرچند که دلم میخواد تو پیشم باشی. ولی یاد گرفته ام که یه زن هرگز نباید مانع شوهرش بشه و باید اجازه بده مردش دنبال افسانه شخصی اش بره.

با ادامه داستان کار ندارم. فقط میخوام اینو بگم که وقتی من این کتاب رو میخوندم، مجرد بودم. با خودم اون وقتها فکر میکردم خب چرا آدم باید مانع پیشرفت شوهرش بشه. حالا کلمه پیشرفت که نه، منظورم همون افسانه شخصیه. یعنی اون چیزی که هر کسی دوست داره تو زندگیش انجام بده. منتهای آرزوی هر شخصی. مثلا یه
آدمی فکر می کنه که من حتما باید معلم بشم. اصلا افسانه شخصی من اینه که معلم بشم. بعد میره دنبالش و حتی اگرم مثلا در ابتدای کار بندازنش دهات کوره که بره تدریس کنه، ولی ناامید نمیشه و ادامه میده و میره که معلم بشه! حالا این یه مثال ساده بود.

بعد همون زمانها، من کتابهای جبران خلیل جبران رو میخوندم.
یه مطلب داره در مورد اینکه ازدواج مثل زندگی کردن دو پرنده است. اگه زن و شوهر
مانع به تحقق رسیدن افسانه شخصی همدیگه بشن، مثل این می مونه که پای دو پرنده رو به هم ببندند. درسته که هنوز پرنده اند و بال دارند ولی قطعا دیگه نمی تونند پرواز کنند؛ ولو اینکه پیش هم باشند و از هم جدا نشن!

اون وقتها با خودم میگفتم: من هرگز مانع پیشرفت شوهرم نمیشم! اجازه میدم تا هرجا که میخواد افسانه شخصی اش رو دنبال کنه. خب اینا حرفهای مجردی بود. یعنی در حقیقت حرفهای خارج از گود بود. به قول پدربزرگ مرحوم مهدی: تا نشوی، ندانی!

سالها بعد، وقتی خیلی تنها موندم و خیلی خیلی احتیاج داشتم یه عشقی تو زندگیم باشه و یکی کنارم باشه (ولی راه و روشش رو بلد نبودم!) با مهدی آشنا شدم و چون بلد نبودم، فکر میکردم باید دیگه خیلی خودمو جر و واجر کنم و هممممممممه توانم رو به کار ببندم و هرچی بلدم بریزم رو داریه و همه انرژیم رو بذارم براش.

خب، به این مساله دقت نکردم که: افسانه شخصی من زندگی کردن با عشق بود. از نظر من، اون موقع مهدی عشق من بود. یعنی من اگه با مهدی زندگی
میکردم، به افسانه شخصی ام میرسیدم و برام ایده آل بود. ولی خب، اون طرف، مهدی بود که افسانه شخصی اش چیز دیگه ای بود. اون دوست داشت بره خارج از ایران و ادامه تحصیل بده و دکتراشو بگیره و تو رشته اش، بهترین باشه. و البته تو دانشگاه هم جز شاگرد ممتازها بود.

حالا من به خاطر فیلد کاریم که هییییییییچ ربطی به رشته تحصیلی ام نداره، پذیرفته ام که رشته تحصیلی ام فقط برام یه علاقه باقی بمونه و خارج از کارم، مسایل مربوط به اونو پیگیری کنم. ولی یکی مثل مهدی هنوزم چشمش پشت ادامه تحصیله. هنوزم دوست داره بره خارج.

خب قبل از اینکه گوجه گندیده و تخم مرغ به سمتم پرتاب کنید و منو به خودخواهی متهم کنید، به ادامه حرفم هم گوش بدید! خب من اگه جای مهدی بود و یکی مثل زنم میزد زیر حرفش و دیگه نمی اومد خارج (صادقانه دارم می نویسم دیگه!) از پا نمی نشستم و تو ایران دکترام رو میگرفتم. قطعا کار خععععععععلی سختیه. ولی خب، اگه من بودم، با این کاری که مهدی داره و زمان آزادش زیاده و ـ کلا آقایون مسوولیتهای بعد از کار روزانه رو دیگه تو خونه ندارند ـ یعنی پخت و پز و رسیدگی به بچه رو ندارند. من اگه بودم، شبها می نشستم به مطالعه و البته اینم بگم که مهدی به خاطر معدل بالای فوق لیسانسش، تو آزمون دکترا، بدون شرکت تو آزمون از مرحله علمی گذشت ولی بدون اینکه باهاش مصاحبه کنند، گفتند تو مصاحبه رد شده!!!!!!!!!!

من همه این ناعدالتی ها رو می پذیرم. میدونم از این بدتر هم هست اینجا. نمیخوام همه چی رو بندازم گردن بی همتی مهدی یا گردن ناعدالتی که تو جامعه هست. ولی میخوام بگم، یه سری هم فقط افسانه شخصی شون، تو سرشونه. کاری براش
نمی کنند. البته که مهدی خیلی تلاش کرد ما بریم خارج. ما یه سال برای مالزی اقدام
کردیم. بعد مهدی یه مدت دنبال رفتن به آلمان بود. البته قرار بود با هم بریم. خب
اون سال سرمایه گذاری کردیم و شکست خوردیم و قبل از شکست مالی، برنامه مهدی بود که با پولی که دستش میاد، حتما برای ادامه تحصیلش اقدام کنه.

نمیدونم متوجه منظورم میشید یا نه. دارم همه جوانب رو میگم و در نظر میگیرم. میخوام بگم آرزوی شخصی داشت. درسته، من نذاشتم و از یه جایی دیگه باهاش نرفتم. ( الان به دلایلش کاری ندارم!) ولی خودش هم نخواست. نمیگم منو میذاشت و خودش میرفت. همچین کسی نیست. خیلی اصرار داشت با هم بریم. ولی خب اینجا هم خودش اقدامی نکرد. شاید هم آروزش رفتن به اونور و گرفتن مدرک دکترا از خارج از کشور بود.

چند وقت پیش که یه دوستی برام کامنت گذاشت، من بیشتر به این حقیقت پی بردم که من مانع رسیدن مهدی به افسانه شخصی اش شدم. البته ما تا قبل از عقدمون، یه موسسه رفتیم و همه جوانب رفتن به مالزی رو سنجیدیم. حتی در مراسم بله
برون هم مهدی به پدرم گفت: من و آشتی بعد از دفاع از تز فوق لیسانسمون، اقدام
خواهیم کرد برای رفتن به مالزی. اینجوری که وقتی که عقد کردیم، من اصلا جهیزیه
نگرفتم. یعنی چیزی نمیخریدم. چون قرار بود با پولش بریم خارج. اون موقع اینقدر
مهدی رو دوست داشتم که واقعا این کار رو میکردم. ولی خب، بنا به یه سری مسایل مالی ـ که مهدی درگیرش بود ـ نشد بریم و قرار شد عروسی کنیم و بعد از عروسی بریم.

خب من با اون پول جهاز خریدم و دو سال بعد اقدام کردیم برای رفتن ولی بازم اون پولی که قرار بود به دست مهدی برسه، نرسید و ما هرچند که از یکی از دانشگاه های مالزی در شهر پوترا پذیرش داشتیم، ولی نشد بریم. (که البته مهدی توقع داشت خونه بریانک رو بفروشم. ولی پاییز 87، کشور در رکود شدید مسکن بود و نشد نه خونه بریانک فروخته بشه، نه خونه ای که الان توشیم! و البته مهدی همیشه میگه تو باید از عموت پول میگرفتی و خیلی هم برای فروش خونه بریانک تلاش نکردی. که من قبول ندارم حرفشو)

القصه! سال بعدش هم درگیر اون پروژه مالی شدیم و بعدش هم شکست و بعد هم پونزده ماه بیکاری مهدی و به دنیا اومدن مانی و باقی ماجراها که دیگه شماها بیشتر از من حفظید!!!!!

خلاصه که اینجوری. حالا اینم در نظر داشته باشید که همزمان با پروژه من برای مهدی در سال 83 که با هم آشنا شدیم، یه دخترخانمی بودکه یکسال از مهدی بزرگتر بود و از آشناهای دورشون بود، تو آمریکا زندگی میکرد و داشت دندونپزشکی میخوند. این خانم همون سال اومد ایران برای انجام یه سری کارهاش و از جمله آشنایی بیشتر با مهدی که اگه مایل بود، با هم برن آمریکا. یعنی با مهدی ازدواج کنه!

ولی خب، این پروژه متقارن شد با پروژه من و مهدی اینطور که میگه، ترجیح داد با من ازدواج کنه!!!!!!!! حالا اینو ببینید که مهدی، کسی که از بچگی عااااااااااشق آمریکا رفتن بوده، در یک قدمی رسیدن به افسانه شخصی اش، برگشت طرف من.
الان که ازش می پرسم، میگه:

«آخه فکر کردم با کسی ازدواج کنم که صادقانه عاشقمه. وقتی که تو اونجوری دوستم داشتی، دلم نیومد ازت بگذرم. تو هم که قول دادی با هام میای آمریکا. خب ما از مالزی شروع میکردیم و حالا راهم برای رسیدن به آمریکا، کمی دورتر میشد. ولی با این کار میتونستم هم آمریکا رو داشته باشم، هم کسی که اونجوری عاشقم بود!!!!!!!»

خب شما ببینید چی بود و چی شد! حالا شاید به مهدی تا جایی حق بدید که اینقدر از من طلبکار باشه! حتما تو پس زمینه ذهنش فکر میکنه که این که نذاشت من برم آمریکا، پس باید لااقل هنوزم عاشقم باشه و من لااقل از عشقش بهره ببرم! خب از اونور هم من با خودم فکر میکنم، من که اینهمه مصیبت تو زندگی با مهدی کشیدم، با اون قضایایی که پیش اومده و اینهمه طلبی که مهدی از من داره، دیگه راضی
نیستم برم خارج. خعلی از من توقع داره و اگه بریم خارج، همه اش میترسم همه مسوولیت و کارها بیفته گردن خودم و من دیگه کشش ندارم و کلا بهانه نمیارم و در یه کلام، الان دیگه اصلا راضی نیستم برم خارج. اونم برای زندگی.

هرچند میدونم منتهای آرزوی مهدی اینه. ولی خب، همه این سالها هم تلاشی برای حتی یادگرفتن زبان نکرده. خب اون سالی که قرار بود بریم، معلم زبان داشتیم و اون سالها مهدی معلم بود خودش و وقت آزادش از من بیشتر بود. ولی معلممون همیشه به مهدی میگفت: خانمت بیشتر از تو تمرین میکنه! آخه من جزوه ها رو می آوردم سر کار و تو هر فرصتی، کار میکردم که بلد باشم جلسه بعدی کلاس، استاد که می پرسه، بتونم جواب بدم!

البته مهدی همینجوری زبانش از من بهتره. ولی به قول خودش، پشتکار من بیشتر!

خب این چیزی بود که دلم میخواست اینجا بگم و این اعتراف رو بکنم!

دقایقی پیش زنگیدم به مهد و مربی مانی گفت حالش خوبه و در حال خوردن صبحانه است!!!!!!

[ یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ