چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب به نظرم امروز هوا بهترین بود! آخه نه سرد بود و نه گرم. البته صبح ها سرد نیست. ولی نمیدونم شبها چرا خونه ما سرد میشه! البته به نظر من! این فصل اینجوریه دیگه. تو خونه از بیرون، سردتره. سرد که نمیشه گفت! ولی خب، یه کم سرده!!!نیشخند

خب، امروزم مثل این چند روز مانی رو بردم مهد. البته بذارید از دیروز بگم. که هر دو ساعت یه بار می زنگیدم و اونا می گفتند که مانی حالش خوبه و نیایید دنبالش! تا اینکه شد ساعت یکربع به سه، و اونا گفتند بذارید همون چهار، بیایید. این به این معنی بود که دیروز مانی، یه روز کامل رو توی مهد مونده بود و ظاهرا بهش خوش گذشته بود.قلب خدا رو صد هزار مرتبه شکر!بغل

و یه اتفاق خوب دیگه، این بود که ما از چند ماهگی مانی تا حالا، با دوا دادن بهش مشکل داشتیم. یعنی اینجوری که دوا رو پس میداد و در مواقعی هم ـ گلاب به روتون ـ بالا می آورد. بعدش ما از پارسال تصمیم گرفتیم دوا رو بریزیم تو شیرکاکائو و آب پرتقال که نفهمه و بخوره. خب این اواخر دیگه مانی متوجه تغییر مزه میشد و نمیخورد. من دیگه واقعا مستاصل شده بودم. کلافه

تا اینکه دیروز تو مهد دواشو با سرنگ بهش داده بودند و تعجب هم کردند از کار ما و گفتند: خیلی هم بچه خوبی بوده و دواشو خورده! متفکرالبته خودشون هم متعقدند چون مانی یه کم باهاشون رودرباستی داره، خورده! خب، بچه ها واسه پدر و مادرشون خودشون رو لوس می کنند دیگه!چشمک

خلاصه دیروز نزدیک ساعت چهار، زنگیدم به مهدی که ساعت چهار و ربع برو در مهد که منم کارت بزنم و بیام. بعد که زنگیدم به مهد، اونا گفتند که وقتی مربی مانی خواسته ساعت چهار از مهد بره بیرون، مانی دنبالش گریه کرده!!!!!!! مربی هم برگشته و پیشش مونده. منم سریع به مهدی زنگیدم که تو زودتر برو! اونم رفته بود و مانی رو تحویل گرفته بود و مربی اش هم رفته بود!

خودم دیروز یه جوری بودم! یعنی اولین روزی بود که مانی اینهمه وقت اونجا مونده بود و یه حالی بودم که نمیتونم بگم چه جوری! میدونستم اگه بیتابی کنه، بهمون خبر میدن. ولی... ولی اینکه اینهمه مدت بود، همه اش میگفتم با خودم: نکنه بهش خوش نگذره، نکنه به زور تحمل کنه! بعد یادم اومد که مانی الان بچه است و با کسی رودربایستی نداره که. اگه نخواد، جیغ میکشه که مامانمو میخوام! هی خودمو دلداری دادم. ولی وقتی کارت کشیدم و رفتم بیرون، تا مهد دویدم!!!!!!

البته هرچی وایسادم ماشین نیومد برای همینم دویدم تا مهد!!!!! فکر کنید یه خانم کارمند با تیپ اداره، داره می دوه! اونم اون ساعت روز!!!!!!!!!!مژه

واقعا که!چشمک مسوولین نمیخوان رسیدگی کنند؟؟!!

ولی حالیم نبود که. رفتم در مهد و پریدم تو! دیدم مهدی داره کفشای مانی رو پاش میکنه. مانی هم خیلی خوشحال بود. یه کیسه هم دست مهدی بود که پر بود از کتاب و لوازم تحریر. تا مانی یه کم تاب بازی کنه، رفتم داخل و ازشون تشکر کردم و اونا گفتند که روی وسایل رو برچسب اسم مانی رو بچسبونم و فردا بیارم. خوشحال شدم و خندیدم و گفتم:

اینکه بهش لوازم دادید، به این معنیه که مانی اینجا موندگاره دیگه!!!!!نیشخند مدیر مهد خندید و گفت: بــــــــــله! حتما همینطوره.

بازم تشکر کردم و اومدم بیرون. با مهدی و مانی سوار ماشین شدیم و من به مهدی گفتم: یعنی الان ما مثل یه خانواده خوشبختیم؟ گفت: مثل نه، ما واقعا یه خانواده خوشبختیم!!!!!!قلب

گفتم: پس باید وایسیم ساعت پنج بشه بعد بریم. مهدی گفت: نه نمیخواد وایسیم. من مجوز گرفته ام. گفتم امروز زود برسیم خونه!

خلاصه راه افتادیم و مانی همه اش میخواست لوازمش رو بگیره و باهاشون بازی کنه. گولش زدم که بهشون دست نزنه. خلاصه رسیدیم نزدیک خونه و مهدی منو پیاده کرد که برم برای مانی برچسب بخرم واسه روی وسایلش. از مغازه بیرون اومدم دیدم رفته! یه دور زدم یه چیز دیگه که میخواستم بگیرم که پیدا نکردم و در عوض شوخی کردم 6 و شاهگوش 15 رو خریدم! وقتی رسیدم خونه، ساعت 17:15 بود! وای که چقدر ما خوشخبت بودیم.بغل

فقط تو چشمهای مهدی می دیدم که نگران کارشه و دلش میخواد کارش مستدام باشه که واقعا یه کم حس راحتی داشته باشه!

خلاصه میوه آوردم و من و مهدی نشستیم به میوه خوردن و مانی هم رفت تو اتاق بازی کنه. یه کم میوه خوردم و بعد پاشدم به جمع و جور کردن وسایل تا خونه مرتب باشه. آخه تمیز کردن و مرتب کردن یه چیزه، تمیز نگه داشتن و مرتب نگه داشتن، یه چیز دیگه است.یول (امام آشتی)

نمیخوام بذارم خونه اینقدر نامرتب بشه که سه روز وقت لازم باشه واسه جمع کردنش.

خلاصه بعد از میوه خوردن، بشقابها رو بردم تو آشپزخونه و بعدش از حضور مانی تو اتاق استفاده کردم و رفتم رو برچسبها نوشتم: مانیقلب

سی تا نوشتم و بعد رفتم بین یخچال و کابینت، یه گوشه وایسادم و چسبوندم رو وسایلش. صداش اومد که دوباره برگشتم و روی وسایل، یه پارچه انداختم که نبیه!

رفتم یه کم باهاش بازی کردم و بعدش دوباره برگشتم تو آشپزخونه و عدس بار گذاشتم و بعدش دوباره رفتم سروقت وسایلش! همه رو برچسب زدم و روی همه شون چسب نواری چسبوندم که در نیان، بعدش گذاشتم تو کیسه و دوباره قایمش کردم.


عدس پخته بود. زیرش رو خاموش کردم و ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و گذاشتم تو کابینت و بقیه ظرفها رو شستم و یادم اومد که من اصلا ظرف غذا ندارم. یعنی همه رو مهدی برده اداره و برنگردونده!

در حالیکه که داشتم آشپزخونه رو مرتب میکردم رو به مهدی گفتم: ظرف غذاتو آوردی؟ گفت: نه! گفتم: چرا نیاوردی؟ کی میخوای ظرفهای غذا رو از اداره بیاری دیگه؟ (جالبه بدونید که ظرفهای منم برده و نمیاره!!!!!!!)

یه دفعه عصبانی شد و گفت: من اصلا غذا نمخوام. این کار تو هیچ ارزشی برای من نداره. فکر میکنی چه کار مهمی داری میکنی!!!!

وایسادم نگاش کردم. گفتم: برات ارزش نداره؟! گفت: بس کن آشتی! تو رو خدا شروع نکن!

منم شروع نکردم و ولش کردم. ولی ناراحت شدم. درسته من برای خودم و بچه ام غذا درست میکنم. ولی آدم باید نشون بده که برای طرف مقابلش و کارهاش ارزش قائله.

کارم که تموم شد، رفتم از تو اتاق لباسهامو برداشتم و رفتم حموم. قبلش آرایشم رو پاک کردم و پریدم تو حموم و حسابی خودمو شستم. تو حموم هم با خودم تصمیم گرفتم حالا حالاها واسش غذا نمیذارم. تا وقتی که عذرخواهی کنه.

بیرون اومدم و دیدم مهدی و مانی رو تخت دراز کشیده اند و دارند با هم کارتون می بینند تو اتاق. حوله موهامو عوض کردم و لباسم رو پهن کردم رو رخت خشک کن که خشک بشه.

به دستام کرم زدم و شوخی کردم 6 رو گذاشتم و تا تبلیغهای اولش تموم بشه، آب برنج رو گذاشتم و دیگه اومدم نشستم. مهدی رو تخت داشت با موبایلش ور میرفت. صداش هم نکردم که بیاد ببینه. خودم مشغول دیدن شدم. ولی چه دیدنی!

مانی هی داشت باهام حرف میزد و صورتمو میگرفت طرف خودش. منم نگاش میکردم. ولی خب میخواستم فیلم رو هم ببینم!!!!!! آخرش دیگه متر رو آورد و پیچید دور صورتم و گفت: من میخوام این دور صورتت باشه!!!!!!خنده بعدش منو خوابوند رو زمین و گفت: چشماتو ببند!!!!! منم از لای پلک داشتم نگاه میکردم!!!!!! به این میگن فیلم دیدن بااعمال شاقه!!!!قهقهه

خلاصه رفتم برنج رو ریختم تو آب جوش و دوباره برگشتم به دیدن. قشنگ بود!

بعدش برنج رو آبکش کردم. دیگه ساعت هشت بود. به حساب خودم، داشتم زود شام می پختم واسه مانی! ولی مانی ساعت هشت و ده دقیقه گفت: من گشنمه!!!!!! هرچی خواستم گولش بزنم، گول نخورد و گریه کرد! بعدش کیک خورد که خیلی ناراحت شدم. با خودم عهد کردم امشب زودتر شام رو بپزم. آخه بچه ام حق داره. ظهر ساعت یازده و نیم ناهار میخوره. درسته بعدش تا شب هله هوله میخوره! ولی خب دلش شام میخواست!

دیشب که گذشت. از امشب زودتر شام رو درست میکنم. یه جوری که هشت حاضر باشه! ناهار گذاشتن واسه مهدی ارزش نداره. ولی شام خوردن مانی واسم یه دنیا می ارزه. اینکه بهش بتونم شام بدم و پسرم شام بخوره!

خب البته از دیشب به این موضوع هم فکر میکنم. به ایمیل همون دوستی که هفته پیش برام فرستاده بود. اون دوست بهم گفته بود که:

آشتی! هشتاد درصد انرژیت رو واسه کارهایی میذاری که فقط بیست درصد برای مهدی اهمیت داره! دیشب واقعا به این نتیجه رسیدم که حرفش طلاست! خود مهدی هم به زبون آورد. یعنی باور کنید اگه مانی نبود و نمیخواستم واسش شام بپزم، خودم هم از اداره ناهار میگرفتم.

حالا یه چیزی هم بگم ها، اگه من کسی بودم که اهل غذا پختن نبودم، همین آقا دهن منو صاف میکرد که کلا دوست داری کارهای بیرون رو انجام بدی و از غذا پختن و کارهای خونه بدت میاد!!!!!! ازش شنیده ام که میگم!!!!!

هدف از نوشتن پست هر روزم، این نیست که بشینم و بدیهای شب قبل مهدی رو بشمرم! هدفم اینه که روزانه هام رو بنویسم. هرجا که فکر میکنم کارم اشتباهه، تصحیحش کنم. برای رسیدن به یه زندگی خوب و کم اشتباه! وگرنه مهدی، قطعا حسن هم داره!چشمک

خلاصه که بعد از یه ساعت انگار که نه انگار اون حرف رو بهم زده، صدا کرد که:
آشتی! بیا اینو ببین! منم محلش نذاشتم و مشغول کارم شدم. دوباره گفت: بیا. گفتم: الان کار دارم. بذار، حالا میام.

بعد از ده دقیقه رفتم و یه چیزی نشونم داد. منم یه کم تو قیافه بودم! خب، واسه کارم ارزش قایل نشده بود! چرا باید به چیزی که نشونم میداد، اشتیاق نشون میدادم؟!

خلاصه که بعدش مشغول جمع کردن وسایل واسه فردا (یعنی امروز) شدم و آخر شب هم دوای مانی رو با سرنگ بهش دادیم که البته یه کم ادا درآورد!

یه دفترچه کوچیک هم گذاشتم تو کیف مانی و تو صفحه اولش خطاب به مربی اش ازش تشکر کردم و نوشتم که منتظر نظرات قشنگش هستم! اینو گذاشتم که اگه کاری باهام داشتند یا اگه نیاز بود چیزی برای مانی بذارم، از این طریق بهم بگند. مانی ساعت نه و نیم دیگه خوابش گرفت.

بردمش دستشویی و بعدش صورتش رو با اب گرم شستم و دوتایی مسواک زدیم و بیرون اومدیم. بعدش یه دست لباس تمیز تنش کردم به این امید که الان میگیره میخوابه و لباسش تمیز می مونه.

موهاشو مرتب کردم که بریم بخوابیم. گفت: من دوباره کیک میخوام!!!! دوباره کیک خورد و صورتشو کثیف کرد.

رفتم مانتوی امروزم رو اتو کردم و آویزون کردم به بارفیکس و بعدش به مانی گفتم: به بابا بگو دست و صورتت رو بشوره. رفت و تمیز برگشت و گفت: پیشم بخواب.

دیگه تا کنارم خوابش برد، ساعت ده و خرده ای بود. خودم هم کنارش خوابم برد. تا امروز صبح که قبل از شش بیدار شدم و از شش و بیست دقیقه کم کم مشغول ارایش و آماده کردن وسایل و بردنشون به ماشین شدم. بعدش که سراغ مانی اومدم گریه کرد. البته بچه بی گناه خوابش می اومد!

ولی بغلش کردم و بردمش تو ماشین. بازم بهانه گرفت و تا رسیدیم، نق زد. بازم با گریه ازم جدا شد و از بغلم پایین نمی اومد!!!!!گریه

منم سنگ به دلم بستم و ازش جدا شدم!!!!!!!!

امروز یه روز دیگه است و اتفاقا امروز حالم خیلی خوبه. به امید یه عالمه اتفاق خوب که برای همه بیفته!قلببغل

[ دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ