چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااااام. یووووووووهوووووووو از این صبح دل انگیز!!!!!!! خیلی خنکی دلچسبی بود!!!!! راستی صبحتون بخیر!!!!!!!قلب (من آخرش گوینده رادیو میشم! از اینایی که همه دارند تو ماشین خمیازه می کشند، اونوقت اون داره با هیجان صبح دل انگیز (!) رو واسه مردم تشریح میکنه! به تک تک مردم و همه اقشار هم سلام میکنه!!!!!!!!)

البته فی الواقع این شغل رو دوست دارم. به شرط اینکه نخوام طبق نظر و سلیقه کلیشه ای حرف بزنم. منو بذارند همون اول صبح بیام یه برنامه یکی دو ساعته اجرا کنم و شادی هامو بیرون بریزم و برم پی کارم!!!!!! شغل خوبیه، نه؟چشمک

تازه فکر کنید، صدام، یه کم هم بچه گونه است گاهی!!!! از بچگی دوست داشتم دوبلر کارتون بچه ها بشم!!!!!!!!!! یعنی اگه پام باز میشد به رادیو و کار دوبلاژ! که خب نشد! الان که در خدمت شمام!!!!!!!!بغل

یه چیزی بگم بخندید! هه هه هه هه! نیشخندمن از وقتی برنامه مهد مانی رو اجرا میکنم، شبها یه کم وقت زیادی میارم!!!!!!! باورتون میشه؟ یعنی انگار کمتر خسته میشم و بیشتر وقت دارم! باید یه فکری به حال برنامه شبها بکنم. به خصوص که مانی داره عادت میکنه شبها بین ساعت ده تا ده و نیم بخوابه. که البته احتمالا این ساعت، میاد جلوتر. یعنی شاید کار به ساعت نه و نیم هم برسه. همون ده هم باشه خوبه.

خب قبلا بچه ها زیاد بودند و از صبح تا شب هم تو حیاط یا تو کوچه بازی می کردند، اینه که همه انرژی شون مصرف میشد. اینه که بعد از شام، همه شپلق، همون کنار سفره خوابشون می برد! خواب در نتیجه پدر و مادرها وقت بیشتری برای با هم بودن و با هم حرف زدن داشتند! اینه که خلوتی داشتند و برای همینم تعداد بچه ها، به مراتب بیشتر از یکی دو تا بود! خب آخه فرصت ساختشون بیشتر بوده!!!!!!!!!!! به قول معروف: خخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!نیشخند

الان پدر و مادر بینوا از صبح کار کرده اند و ساعت یازده دیگه میخوان از خستگی بیهوش بشن، اونوقت بچه تا ساعت دو تازه داره تخلیه انرژی میکنه! خب فرصت برای ایجاد (!) بچه بعدی کجا بوده؟؟؟؟؟!!!!!!!!!قهقهه

حالا نه که فکر کنید مانی الان داره زود میخوابه، ما فرصت ایجاد داریم ها! فرصت هم باشه، ما مردش نیستیم!

خب امروزم من ساعت 06:15 بیدار شدم از خواب. بگذریم که تا صبح چهار پنج بار بیدار شدم! یعنی هی مانی نق زد و دیگه آخرش یکی دو ساعت قبل از بیداری، گفت: بیا پایین پیش من بخواب. رفتم پایین و آخرش بیدار شدم. یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و گذاشتن وسایل تو ماشین و بعدش دلم میخواست امروز کفش اسپورت صورتی بپوشم که درسته بندهاشو شل بسته ام که راحت بپوشم و دربیارم، ولی خب، اون وقت صبح که مانی خوابه و تو خواب داره گریه میکنه که: منو نبر، باید کفشم راحت عین دمپایی پام بره که بتونم فقط بپوشم و ببرمش تو ماشین و بگازم و بیام اداره! پس از قیدش گذشتم و همون کفش مشکی طبی راحت رو پوشیدم.لبخند

امروز دیگه پای مانی هم کفش نکردم. وقتی هم اینور بغلمه و هم اونور که از ماشین پیاده اش میکنم، تا تو مهد تو بغل خودمه، کفش رو واسه چی پاش کنم؟ کفش رو دستم گرفتم و مانی به بغل بردمش مهد.

وقتی سوار ماشین شدیم، دوباره گریه کرد که: نریم خانه بازی و شادی! گفتم: الان اینو ول کن. گفت: فقط ماشین سواری کنیم! گفتم: ول کن. ببین از این آهنگ خوشت میاد؟ یه آهنگ کردی بود به اسم کتان کتانه! گفت: آره، زیادش کن!!!!!!چشمک

بعدش براش قصه یه ماشین رو گفتم که پشتش گاری بوده و چند تا بچه اسب رو سوار کرده بوده ببره دامپزشکی، ولی یکی از کره اسبها رو خوب نبسته بودند و در نتیجه اسبه اومده تو خیابون. نزدیک بوده ماشین بزنه به کره اسبه. ولی بچه ها چون حیوونها رو خیلی دوست دارند، مواظبش بودند و بعدش زنگ زدند به پلیس ک بیاد اسب رو ببره.

این قصه رو فی البداهه داشتم براش میساختم و براش خیلی جالب بود. نزدیک مهد، مربی اش رو دیدیم و سوارش کردیم و در مهد، بازم مانی زار میزد! چسبیده بود به پای من و ول نمیکرد. مربی اش به زور بردش و جگرم تیکه تیکه شد!!!!!!!آخ

یادم افتاد موبایل تو ماشینه. رفتم از تو ماشین موبایل رو آوردم و ماشین رو یه کم جابجا کردم و برگشتم که سوئیچ رو بدم به مستخدم مهد که دیدم صدای مانی دیگه نمیاد! گفت: همون اول گریه کرد! الان داره کارتون می بینه!

تو دلم گفتم: فقط میخواست خون به جگر من کنه! خداحافظی کردم و اومدم اداره!


دیروز یه روز جالبی بود تو اداره. یه جلسه ای تو اداره بود که یه عده آدم مهم قرار بود بیان. یعنی با همه جلسات فرق داشت. رئیس من که همیشه به من میگه مواظب خرج باشیم و چراغهای  اتاقش رو حتی موقع دستشویی رفتن هم خاموش میکنه، از روز قبل به من گفت واسه ناهار اینا میخوان بیاد. چه کار کنیم؟ منم چند تا طرح و ایده داشتم. دیدم نه، ایشون این بار میخواد مراسم خوب برگزار بشه! دیگه پول زیاد مهم نیست. و واقعا هم مهم نبود. چون یکی از کسانی که قرار بود بیاد، یه جریانی پیش اومده بود که باید براش سنگ تمام میذاشتیم.

خلاصه من ایده هامو دادم و اونم پریروز گفت: آشتی خانم! هر کاری که میدونی بکن.

منم اول همه چی رو نوشتم رو کاغذ و بعد دیدم یه سری وسیله کمه! دیگه فرصتی برای خریدش نبود. پریشب که رفتم خونه، اونا رو گذاشتم تو کیفم و یه چیزی هم خودم خریدم و با رستوران مربوطه هماهنگ کردم و خلاصه دیروز از صبح اومدم اداره و بعد از انجام کارهای اداری، رفتم تو آشپزخونه اداره و با توجه به اینکه اصلا به من مربوط نمیشد و هیچ ربطی به حیطه کاری من نداشت، ولی چون رئیسم از دیگران شنیده بود و قبولم داشت، ازم خواست که مهمونی خیلی خوب برگزار بشه.

منم دست به کار شدم و یه سالاد فرد اعلا درست کردم. که  خب، سالاد، سالاده دیگه! ولی سالاد، سالاد نیست و یه جوری تزئینش کردم و روش سلفون کشیدم ، که وقتی رئیسم دید گفت: اگه بیرون میدادیم، سی تومن بابت همین دیس سالاد ازمون می گرفتند! چشمک

پولش مهم نبود و گفت: مگه میشه شما کاری بکنی و بد باشه!

بعد ساعت یازده با یکی از بچه های خدمات رفتیم رستوران و سفارشات آخر رو کردم و گفتم که برنج ها رو همه تو قابلمه بریزن و یه ظرف هم برنج زعفرونی جدا! کبابها هم تو سه دیس جدا. یه قابلمه کوچیک هم سوپ سفارش دادم. با بقیه مخلفات.

از اونجا رفتیم شیرینی فروشی و ظرف رو دادیم و همونجا برامون شیرینی دلخواه رو تزئین کرد و سلفون کشید و داد دستمون. ما هم برگشتیم اداره. نزدیک اومدن مهمونها، بچه ها وسایل رو آوردند و خودم میز رو چیدم و بعدش کراوات روی مانتو رو زدم با لگوی شرکت روی مقنعه و تجدید آرایش کردم و کفش پاشنه بلند پوشیدم!

دوستام دیگه از خنده مرده بودند! گفتند: یعنی تو همون آشتی هر روزی؟ گفتم: بلی! تازه کجاشو دیدین؟ بعد از ناهار هم میخوام براشون یه دور برقصم!!!!!!!!هورا

خلاصه مهمون ها اومدند و ناهار هم چند دقیقه قبل اومده بود و ما گذاشته بودیم رو سماور که گرم بمونه. بعد دست به کار شدم و تند تند برنج ها رو کشیدم و دادم بچه ها بردند و میز که تکمیل شد، صداشون کردیم که بیان!

یعنی رئیسم تو خواب هم همچین میزی رو نمیدید. نمیخوام تعریف کنم. فقط میخوام بگم درسته که اصلا وظیفه من نبود و خودشون هم می دونند ولی دلم میخواد اگه کاری بهم محول میشه، تا جایی که میتونم، به بهترین شکل انجامش بدم. البته خواب دیده ام براشون. حالا بعدا میگم چه خوابی!!!!!

از همه اینا، چیزی هم به مهدی نگفتم!

خلاصه ساعت چهار مجبور شدم برم و همکارم مجبور شده بود تا ساعت هفت بمونه چون مهمونها تا اون ساعت بودند هنوز!

دیروز یکی از خدماتی هامون که چهل و خرده ای سالشه اومده میگه: آشتی خانم! شما وقتی معلم بودید، چی درس می دادید؟ گفتم بهش. بعد گفت: شوهر شما باید شما رو بذاره رو سر حلوا حلوا کنه! چقدر شما هنرمند و با غیرتید! یه کار رو تا آخرش به بهترین شکل انجام میدید!!!!!!!

گفتم: آره که قدر میدونه! چه جوووووووووووووووووورم!نیشخند

بعد فکر کنید نزدیک ساعت چهار زنگیدم به مهدی که برو دنبال مانی، با ناراحتی میگه: خب تو هم بیا!!! ما یه ساعت بچرخیم تو خیابونها که چی بشه؟ باید وایسیم طرح اصلی ساعت پنج تموم بشه. تو هم بیا!

خب یعنی اگه من بیام، اون یه ساعت میخواد چه اتفاقی بیفته؟ ساعت کاری من چهار رو ربع تموم میشه. که همیشه هم نمیشه این ساعت بیام! حالا میخوام امروز بهش بگم، من صبح مانی رو میارم، تو بعدازظهر ببرش. من لااقل تا چهار و نیم پنج بمونم. البته الان مانی رو باید چهار از مهد بیرون بیارم. چون روزهای اوله و مربی اش هم ساعت چهار میره، اونا میگن بیشتر از این نمونه تو مهد! چند وقت بعد، بیشتر هم میتونه بمونه.

خلاصه ساعت چهار رفتم دنبال مانی و دیدم مهدی هنوز نیومده. مانی رو تحویل گرفتم و دیدم کتابهاشم گذاشته اند توکیفش که جلد کنیم. از مهد بیرون اومدیم که دیدیم مهدی هم داره میاد. سوار شدیم و مهدی ما رو برد یه جا بهمون آب میوه داد. من آب کرفس خواستم که گفت: نه. تو ضعیف شده ای!!!!! برات شیر موز میخرم. که مثل همیشه مانی آب پرتقال خورد و من و مانی هم وسطش، آب میوه هامون رو عوض کردیم که از هر دو خورده باشیم.عینک

همین آقا مهدی مهربون، ده دقیقه بعدش نزدیک بود تصادف کنه و جلوی زن و بچه اش، یه فحش خیلی خفن به طرف داد!!!!!! فقط زیر لب گفتم: بچه نشسته!!!!!!! بعدش ده دقیقه بعدش داشت یه چیزی رو واسم تعریف میکرد. یعنی فکر کنید جو خیلی هم آروم بود و من دیگه راجع به اون فحش هیچی بهش نگفتم!

حرفش رو که زد، من یه سوالی کردم. گفت: نمیشنوی من چی میگم؟ گوشات و باز کن ببین چی گفتم که نخوای سوال کنی!!!!!!!!!!

گفتم: این چه طرز حرف زدنه؟! گیرم که من متوجه یه قسمت از حرفات نشدم، خب دوباره توضیح بده.

خلاصه حرفمون شد و مثل همیشه گفت: اصلا اگه ناراحتی از ماشین پیاده شو! گفتم: معلومه که پیاده نمیشم. ناراحتی، تو پیاده شو!

و بقیه حرفها که دیگه گفتن نداره.

رسیدیم نزدیک خونه و من پیاده شدم که برم واسه کتابهای مانی، جلد بخرم. بعدش پیاده رفتم خونه و دیدم مانی از شدت گریه، به هقهق افتاده و تو اتاقه. دویدم طرفش که چرا گریه میکنی؟ گفت: من دلم میخواست پیش تو باشم.

بغلش کردم و بیرون آوردمش. به مهدی گفتم: نمیشد بیای پیشش و نذاری گریه کنه؟ شاید من الان تو خیابون میرفتم زیر تریلی و دیگه نمی اومدم خونه. تا قیامت میذاشتی این بچه گریه کنه؟

بعد مانی گفت: با هم بریم بیرون! گفتم: باشه عزیزم. بذار من لباسمو عوض کنم، میریم. شلوار رو که پوشیدم، مانی سرش به یه چیز دیگه گرم شد و دیگه یادش رفت که بریم بیرون. منم یواش شلوار رو با شلوارک عوض کردم و با کمک مانی، کتابهاشو جلد گرفتیم.

مهدی هم داشت از ماهواره، فیلم دوئل رو نگاه میکرد. خودم هم خیلی این فیلم رو دوست دارم. بازیها و سوژه فیلم فوق العاده است. یکی از قشنگ ترین فیلمهاییه که در مورد جنگ ساخته شده.

بعدش به مانی قول دادم اگه آشغالهای جلد کردن کتاب رو جمع کنه ببره بندازه تو کیسه آشغال، واسش آبرنگ میارم. اونم از ذوقش رفت آشغالها رو انداخت تو کیسه آشغال و بعدش یه چیزی انداختم رو فرش و نشستیم به نقاشی با ابرنگ. هندونه هم آوردم که بخوریم!

نیم ساعت هم بعدش کشتی گرفتیم و البته بازم مشتی!!!!!! وقتی مانی با ذوق بهم حمله میکنه و بهم مشت میزنه که من ببینم قوی شده، همه خستگی ام از تنم میره. بعد هم ببر بازی کردیم و اون شد ببر بزرگ و من شدم ببر وحشی!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه ساعت یکربع به هشت بهش عدس پلو دادم.

آها اینم بگم که مهدی از تو ماشین، یه کیسه ظرف غذا آورد و گذاشت کنار در. منم اصلا بهشون دست نزدم. فقط آخر شب ظرف غذای خودمو از تو کیسه درآوردم و واسه خودم عدس پلو کشیدم و گذاشتم تو یخچال! بعد واسه مانی آبمیوه و میوه و کیک گذاشتم کنار واسه امروزش. بعدش مانی رو بردم دستشویی و دست و روشو شستم و مسواک زدیم و خودم آرایشم رو پاک کردم و اومدم لباسهای مانی رو عوض کردم.

یکی از کانالهای ماهواره داشت پایتخت 3 رو میداد که نشستیم دیدیم و مانی دوباره هوس غذا کرد! همیشه بعد از مسواک، دوباره یادش میاد که یه چیزی بخوره. حوالی ساعت ده، تو وایبر با یکی از دوستام می چتیدم که مانی بهانه آبرنگ گرفت و بعدش هم یادش رفت و بردمش که بخوابه!

ساعت ده و ربع بود که خوابیدیم!!!!!!!

واسه شبهام باید فکر تازه ای بکنم. اگه مانی همین ساعت ده بخوابه، من باید یه ساعت تا یازده واسه خودم یه کاری که دوست دارم انجام بدم. الان فرصت انجام یه کاری رو برای خودم دارم. از این وقت باید نهایت استفاده رو بکنم.

[ سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ