چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! پنجشنبه تون سبز!!!!!!!!!!!!ماچ

بعلـــــــــه! پنجشنبه است و من به خاطر اینکه مانی زودتر به مهد عادت کنه، مانی رو آوردم مهد و خودم هم اومدم اداره. نظرات رو تایید کردم و رو چشمم گذاشتم و الان هم مشغول نوشتنم!

خب البته واسم شیفت گذاشته بودند واسه یازدهم. یعنی دو هفته دیگه! ولی من چون دو هفته آینده رو برنامه دارم، با امروز عوضش کردم. تازه اگه بتونم، هفته دیگه هم مانی رو میارم. هرچند که امروز از کت و کول افتادم و صبح یه الم شنگه ای به پا کرد، که اگه مهدی بود، عمرا دیگه نمی آوردش. حالا براتون میگم کم کم.

اول همه اینو بگم که من دیروز یه خبری شنیدم که از دیروز تا حالا هر وقت یادم می افته، دلم قنج میره!!!!!!! بله. شبنم عزیزم بارداره. یعنی نمیدونید چقدر خوشحالم. نمیدونید که! چند روز پیش که داشتم برچسب میچسبوندم رو کتابهای مانی، واقعا از خدا خواستم این لحظه ها رو تجربه کنه!!!!!!! خدا رو صد هزار مرتبه شکر!قلببغل ایشالا خدا یه بچه یا بچه های سالم و صالح بهش بده و همه شون هم به ناز پدر و مادر بزرگ بشن!ماچ

عرض کنم خدمتتون که هرچی از اول هفته، یه کم تو خونه راحت بودم و خستگی در میکردم وقتی از اداره میرفتم خونه، دیشب تلافی همه اش دراومد و شب از شدت کمردرد خوابم نمی برد. زبان

خب الان که فکر میکنم امروز پنجشنبه است و قاعدتا من نباید حرف زیادی برای گفتن داشته باشم. ولی بازم که بیشتر فکر میکنم می بینم دیروز خیلی اتقاق افتاده!!!! پس اول از ماجرای اداره میگم.

دیروز این جانب رفتم با رئیس حرفیدم که حقوقمو زیاد کن. اگه زیاد نمیکنی و راه دستت نیست که بعد از نه سال و نیم یه حرکتی به جایگاه من بدی، جامو عوض کن. یعنی منو ببر یه واحدی که یه کم چیز بیشتر یاد بگیرم و یه تخصصی بیاموزم و حتی حاضرم خودم هزینه آموزشم رو بپردازم. اونم هی خواست منو منصرف کنه ولی من خنده خنده گفتم که از خر شیطون پیاده نمیشم و باید جامو عوض کنی. با زبون بی زبونی گفتم بهش که عصرها ساعت چهار دیگه تشریف مبارکم رو می برم. میخواد کار باشه، میخواد نباشه. چون یه پسر سه ساله تو مهد منتظر مامانشه!بغل

بیرون اومدم و رفتم با منابع انسانی حرفیدم و اونم موافق بود که من بعد از اینهمه سال، گردن بشکنم و برم یه واحد دیگه! به شرط اینکه اینا دست از سر من بردارند!!!

خلاصه پیرو همون موضوع، ساعت چهار رو ربع کیف مبارک زرشکی رو انداختم رو شونه و گود بای به طرف مهد! دیدم مهدی و مانی تو ماشین در مهد نشسته اند و رفتم مانی رو بغل کردم و بوسیدم و با هم رفتیم آبمیوه فروشی و من سفارش آب کرفس دادم. مهدی برای خودش نوشیدنی شکلاتی گرفت و واسه مانی هم شیرموز!

گفتم: چه جالبه که کرفسش شیرینه! مهدی گفت: آخه من کرفس دوست ندارم!!! با خودم فکر کردم که آب کرفس خالی خیلی بدمزه است! برای همین آب کرفس و آناناس سفارش دادم برات!!!!!!!!!!!تعجب

خندیدم و گفتم: دستت درد نکنه!قلب

 حالا فکر کنید من میخوام آب کرفس بخورم چربیهای شکمم اب بشه، این آب آناناس به نظرتون میذاره؟؟؟!! بالاخره ما خوردیم و خوشمزه هم بود. بعد رفتیم بنزین زدیم و رفتیم به طرف خونه. نزدیک خونه به مهدی گفتم: الان میخوای بری دوربین بخری؟ میخوای ما هم بیاییم؟ گفت: نه بابا شما کجا میایین. شما برید خونه، خودم میرم. گفتم: خب منم میرم شام درست میکنم.

آخه برنامه عوض شده بود و مهدی گفت: داداشم و دو تا پسرخاله هام از امشب میان. اونا میخواسته اند نیان، مهدی گفته بیایید که فوتبالها رو هم با هم ببینیم!

بعد مهدی یه دفعه پیچید تو خیابون جمهوری و گفت: اصلا با هم بریم!!!!!!!چشمک

خلاصه رفتیم و نزدیک نمایندگی کنون، یه پارکینگ بود که ماشین رو اونجا پارک کردیم و رفتیم دوربین دیدیم. گفته بودم که خواهرش میخواد واسه تولد شوهرش دوربین براش بخره و از ما خواسته بود که بریم ببینیم شرایط چه جوریه! خلاصه رفتیم و یه ساعت از فروشنده آپشن های دوربین ها رو پرسیدیم و آخرش مهدی زنگید به خواهرش که: خواهر جون ما تو دوربین فروشی هستیم و شرایط هم ایناست. کدوم رو بخریم؟

خواهرش گفت: راستش شوهرم فهمیده میخوام براش دوربین بخرم و گفته فعلا نخر تا ببینم چی میشه!!!!!!!!! ای وای....... یادم رفت بهتون بگم!!!!!!!!!!!!!

خنثی

هیچی دیگه. ما هم سرمونو گذاشتیم تو جیبمون و از مغازه اومدیم بیرون!!!! اگه خودشون بودند که اساسی جرمون می داند . ولی خدا رو شکر خودشون نبودند و خودمون بودیم و منم به مهدی گفتم: حالا که تا اینجا اومده ایم، بریم علاءالدین و تو اون وسایل رو واسه گوشی ات بخر.

مهدی از جلو رفت و من و مانی هم خوش خوشی رفتیم و تا ما برسیم، مهدی یه کیف خیلی خوشگل واسه گوشی اش خریده بود، با رم! ولی هرچی گشتیم، از اون کیف واسه گوشی من نبود که نبود. دیگه برگشتیم خونه.


تا برسیم، ساعت حدود هفت و بیست دقیقه بود و مهدی رفت یه سری خرید کرد و منم پریدم تو اشپزخونه و اول یه کم رو کابینت رو جمع و جور کردم و بعدش سیب زمینی پوست گرفتم و نگینی کردم و ریختم تو قابلمه که تفت بخوره.

لباسهای خودم و مانی رو ریختم تو ماشین و روشنش کردم.

زنگ زدند و داداشم و یکی از پسرخاله هام بودند! داداشم سرش درد میکرد و گفت: آشتی واسم چای درست میکنی؟ گفتم: البته. تا دست و روتو بشوری، چای هم حاضره.لبخند

آب ریختم تو کتری و تا جوش بیاد، آب تو شیرجوش ریختم که زود جوش بیاد. چای درست کردم و گذاشتم رو کتری. مهدی مرغ به دست وارد شد و مرغها رو شستم و گذاشتم آبشون بره. یه دونه دیگه سیب زمینی گذاشتم بپزه و یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم.

سیب زمینی ها تفت خورد و برنج بهشون اضافه کردم و گذاشتم آبش بره و شوید زدم و دمکنی انداختم. این از شوید پلو.

بعد مرغها رو سرخ کردم و تا کامل سرخ بشن، پیاز ریختم تو غذاساز و یه کم ازش ریختم تو یه کاسه و کنار گذاشتم و بقیه اش رو ریختم تو زودپز برقی و گذاشتم تفت بخوره. بعد زردچوبه ریختم و رب زدم و دیگه مرغها سرخ شده بودند. مرغها رو هم ریختم تو پیازداغ و اب ریختم و درش رو بستم. اینم از مرغ.

صندلی ام رو هم گذاشته بودم و هرجا که میشد بشینم، می نشستم.

یه دور چای ریختم و براشون بردم. مهدی نون سنگک هم خرید. گذاشتم لای سفره تا یه کم از حرارت بیفته. بعد میوه ها رو ریختم تو یه کاسه و آب ریختم روشون و ردگه رفتم پنج دقیقه دراز بکشم.

طاقت نیاوردم و بازم رفتم تو آشپزخونه و میوه ها رو شستم و ریختم تو ظرف و آوردم گذاشتم رو میز و گفتم: تا شام حاضر بشه، میوه بخورید.

ساعت دیگه هشت و نیم بود. کار ماشین لباسشویی هم تموم شده بود. یه دور ماشین ظرفشویی رو روشن کردم و بقیه ظرفها رو هم با دست شستم و روی کابینت خلوت شد.

بعد از مهدی خواستم نونها رو بسته کنه! اونم نشست به بسته کردن نونها!

سیب زمینی پخته رو رنده کردم تو کاسه ای که پیاز بود و نمک و زردچوبه و فلفل و سبزیجات معطر ریختم و تخم مرغ و آرد هم اضافه کردم و ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و صندلی رو کشیدم جلوی گاز و نشستم به سرخ کردن کتلت ها. تا کتلتها آماده بشن، پسرخاله دوم هم از راه رسید و دیگه شام حاضر بود.

زیر برنج رو خاموش کردم و بچه ها گفتند: امشب کتلت میخوریم، شوید پلو و مرغ باشه واسه فردامون!

کمک کردند سفره انداختیم و ماست و خیارشور هم آوردم و نشستیم به شام خوردن. که البته من به مانی شام دادم و هر بار که کتلت درستم میکنم، واسه اونم کتلتهای کوچولو اندازه سکه پونصد تومنی درست میکنم! خب الان این سکه بیشتر تو بورسه، مجبوریم همونو مثال بزنیم. وگرنه زمان بچگی ما، سکه های پنج تومنی هم بود!چشمک

خلاصه خودم هم ناپرهیزی کردم و یه دونه کتلت خوردم و بعد مانی دیگه نسبت به شبهای دیگه، خیلی از ساعت خوابش گذشته بود!!!!!!! رفت تو پذیرایی و روی یه کاناپه خوابید و بعدش گفت: بابام بیاد منو بذاره رو پاش.قلب

بعد یواشکی در گوش باباش گفت: تا مامان صبح  نتونه منو ببره خانه بازی و شادی!!!!قهقهه

مهدی رفت مانی رو گذاشت رو پاش و بقیه کمک کردند سفره رو جمع کنیم.

لباسها رو انداختم رو رخت خشک کن و ده دقیقه کنار مانی دراز کشیدم و مهدی واسش لالایی میخوند که بخوابه. بعدش برد گذاشتش تو اتاق سر جاش و در اتاق رو نیمه بست که سر و صدا اذیتش نکنه.

رفتم آشپزخونه و ظرفهای ماشین رو دراوردم و ظرفهای شام رو گذاشتم تو ماشین. به پسرها سپردم که هر وقت برنج و مرغ سرد شدند، حتما بذارنش تو یخچال!

رفتم آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم. بعدش وسایل خودم و مانی رو واسه این دو روز کنار  در گذاشتم که صبح بذارم تو ماشین و بیارم اداره. بعدش دیدم مانتویی که میخوام بپوشم، چروکه. از مهدی خواهش کردم واسم اتو کنه. گفت: فقط یه ملافه بهم بده، خودت برو دنبال کارت. من برات اتو میکنم! منم ازش کلی تشکر کردم و رفتم دوش گرفتم و دیگه ساعت یازده رفتم که واقعا بخوابم!!!!!!!خواب

تلافی این چند روز استراحتم واقعا دیشب دراومد. البته می تونستم برای امروزشون دیگه غذا نذارم. ولی خب، مهدی دیروز بازم خیلی ابراز ناراحتی کرد که تو دیگه برای من غذا نمی پزی، گاز رو تار عنکبوت گرفته، خدا رو شکر که امشب غذای خونگی میخوریم، من امروز ظهر خورش قیمه خوردم و تو برام غذا نذاشتی، باشه آشتی خانم، تو دیگه ما رو دوست نداری و .............. قص علی هذا!!!!!!نیشخند

هرچی بیشتر میگفت، من خوشحالتر میشدم. فهمیدم پس غذا گذاشتن من، براش ارزش داره! ولی بلد نیست حرف بزنه. بلد نیست تشکر کنه!!!!!!! میدونید بچه ها! به خاطر یه غذا گذاشتن یا تشکر کردن و نکردن این کار رو نکردم. واسه اینکه ارزش کارم، هم به خودم معلوم بشه، هم به اون، هم مانی یاد بگیره! وگرنه من از غذا پختن لذت می برم. من از اینکه بوی غذا تو خونه بپیچه لذت می برم. این، یعنی یه زن تو خونه هست که داره با عشق، شکم بقیه رو سیر میکنه و خوردن که یکی از لذت هاست، براش مهمه.قلب

میخواستم اونم بفهمه. شاید تکراری باشه که مادر یکی از دوستام ـ که پنج تا دختر داشت ـ هر وقت یکی از بچه ها از غذا شکایت میکرد یا بی احترامی میکرد نسبت به غذایی که مادرشون پخته بود، تا سه روز غذا نمی پخت! میگفت: تا یاد بگیرید به زحمت پدر و ما درتون احترام بذارید! و الان این بچه ها که بزرگ شده اند، پدر و مادرشون رو روی سرشون میذارند. قطعا نه فقط به خاطر اون حرکت مادرشون، بلکه قدر زحمتهای پدر و مادرشون رو می دونند! نه که فکر کنند وظیفه شون بوده!!!!یول

بعلــــــــه بچه ها!!!!!!نیشخند

خلاصه شب خوابیدیم و من تو خواب و بیداری، شنیدم که شوهرخاله ام هم یه سر اومده و خدا رو شکر کردم که این بچه ها، تفریحات سالم دارند و دلشون رو به فوتبال خوش کرده اند. بازم خوابم برد تا ساعت پنج و نیم که آقا مانی بیدار شد و تا ساعت هفت و نیم، هی گفت: منو نبر خانه بازی  و شادی!!!!!!!!

حالا من ساعت رو گذاشته بودم روی ساعت هفت که امروز یه کم دیرتر بریم. ولی مگه گذاشت بخوابیم؟؟؟!!گریه

آخرش هم با جیغ و گریه از خونه به زور بردمش بیرون. تو راه هم هی نق میزد و وقتی پیچیدم تو کوچه مهد، جیغش رفت هوا و جا پارکهای همیشه هم پر بود و مجبور شدم ماشین رو ببرم یه جای دیگه تو همون کوچه پارک کنم! سعی میکردم به خودم مسلط باشم. بعد بغلش کردم و بردمش تو مهد. که هی گریه میکرد و میگفت: منو ببر خونه مادربزرگ! گفتم: اگه گریه نکنی، ظهر زودتر میام دنبالت و می برمت.

بعد مربی اش اومد و بهش گفتم: خواهش میکنم امروز به مانی ناهار ندید چون ظهر میام می برمش خونه مادربزرگش! (حالا اونا خودشون اصلا پنجشنبه ها ناهار نمیدن و ساعت دوازده، مهد تعطیل میشه!!)

بعد مانی همچنان گریه میکرد و اول خواستم سوار سرسره اش کنم که بازم جیغ می کشید و میخواست بغل من باشه. مربی اش بهم گفت: هرچی بیشتر اینجا وایسی، این بدتر میکنه. خلاصه بغلش کرد و با یه وضع ناراحت کننده ای مانی ازم دور شد. یعنی جیغ میکشید و دستاشو به طرف من دراز کرده بود!!!!!!

جیگرم تیکه تیکه شد!!!!!گریه خب بگو مرتیکه چرا اینقدر بی تابی میکنی وقتی بهت خوش میگذره؟؟!! فقط میخوای خون به جگر من کنی!!!نگران تازه زنگیدم مهد و گفتند همون موقع گریه اش بند اومده!!!!!!عصبانیخیلی ها بنا به تجربه میگن الان مانی میخواد از هر حربه ای استفاده کنه برای اینکه نره، باید مقاومت کرد و اینقدر بردش تا عادت کنه. آخه جالبه اونجا بهش خوش هم میگذره! دیروز عصر ازش پرسیدم: بهت خوش گذشت؟ گفت: آره. خیلی!!!!!!!!لبخند

دیروز مهدی بهم گفت: خوبه تو این روحیه رو داری! شاید اگه من میخواستم صبح بذارمش مهد، تا حالا صد بار پشیمون شده بودم! چون تحمل گریه هاشو ندارم! گفتم: کار دنیا برعکس شده! مادرها باید پدرها رو دلداری بدن.خنده

یه پسرخاله دارم، عین مهدیه! خانمش از خودش بدتر. همین روحیه شون باعث شده، پسر چهارساله شون رو هنوز ختنه نکنند!!!!!!!! فکر کنید، یعنی بچه بی گناه رو چطوری دیگه میخوان ببرن برای ختنه؟ الان که دیگه همه چی رو می فهمه و قطعا تو روحیه اش تاثیر بدی داره!!  تازه الانم دیگه هی می ترسند و بچه هم هی داره بزگ میشه. فکر کنم دیگه  باید به انواع تبر و اره برقی متوسل بشن!!!!!!!!خنده ببخشید... شوخی بود!!!!!!خجالت

مانی خیلی روز رو دوست داره. کلا از اینکه شب بشه، بدش میاد. یادتونه دیگه. از شب چهارشنبه سوری اینجوری شده! ما هم همه اش قصه میگیم راجع به خوشید خانم و مهتاب خانم! امروز صبح که داشت تو ماشین نق میزد، پیچیدم تو رسالت که خورشید راست افتاد تو صورتمون. به مانی گفتم:

ماااااااااانی!!!!!!!!! نگاه کن، خورشید خانم هم بیدار شده  اومده داره بهمون سلام میکنه. بهش سلام کنیم: سلاااااااام خورشید خااااااااانم!!!!!!!!! صبح قشنگت بخیر! قلب

نق زدن رو واسه چند دقیقه فراموش کرد و با خوشحالی گفت: سلام خورشید خانم! صبح بخیر!!!!!!!بغل

بعد گفت: آهنگ نگرانت میشم رو برام بذار!!!!!!!! یادتونه میگفت: ندرانت میشم؟ الان دیگه میگه: نگرانت میشم!!!!! نه تو رو خدا میخواستی نگه، همسن و سالهاش الان هیجده سالشونه!!!!!!!!!! والا!!!!!!!نیشخند

 

 

[ پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ