چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگ اول هفته تون بخیر و شادی. خدا رو شکر به خاطر امروز و هر روز! واقعا جای شکر داره!قلببغل

خب ازم توقع نداشته باشید پست امروزم طولانی باشه. از دیشب رگ سیاتیک کمرم گرفته و الان یه وری ام! شاید نتونم زیاد بشینم و پست بذارم.

البته که صبح مانی رو آوردم مهد و الان هم سر کارم! ولی حس میکنم کاشکی میشد امروز رو استراحت میکردم. ولی فعلا که اینجام! خب نمیشه فرت و فرت مرخصی گرفت. حالا ببینم چی میشه. ایشالا که بهتر میشم.

از پنجشنبه براتون بگم که وقتی ظهر رفتم دنبال مانی، نیومد!!!!!!!!!!! یعنی باورتون میشه؟ آخه خیلی آب بازی دوست داره و رفتم دیدم کمک مربی لباسشو عوض کرده و گفت که با اجازه تون، وقتی بالکن رو می شستم، مانی بهم کمک کرده و لباسهاش خیس شده!

و من میدونم که هیچی مثل آب بازی به مانی لذت نمیده و خودش حتما رفته آب بازی. وگرنه کمک که نمی کنند! بیشتر دست و پای اون بیچاره رو گرفته!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی خوشحال و سرحال بود و دیگه از تاب و سرسره دل نمی کند. منم میخواستم برم زودتر به خونه بابام اینا برم.

خلاصه بعد از اینکه ده دور هر کدوم رو سوار شد، دیگه رضایت داد و رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خونه بابام! تو راه واسش آهنگ گذاشتم و اول یه کم رقصید، بعد دیگه صداش درنیومد! دیدم خوابش برده!!!!!!! خب دیگه عادت کرده این ساعت خواب باشه. 

بالاخره رسیدیم و حالا خودشو لوس میکرد و میگفت: بغلم کن که اونا فکر کنند من خوابم!!!!!! خب منم بغلش کردم ولی همه این بغل کردنهای صبح و اینجور وقتها، دیشب کمرمو شتک کرد!!!!!!!!!

القصه، رفتیم اونجا و به ایشون خیلی خوش گذشت و البته من همونجا مطلع شدم که مامانم باید صبح جمعه بره کرمانشاه به خاطر بله برون دخترخاله ام.

اینجا میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم. این خاله من چهار پسر و یه دختر داره. اینا ساکن کرمانشاه هستند. سه تا پسر اول ازدواج کرده اند و پسر چهارم تهرانه. همون که اکثر مواقع خونه بابای منه. اتفاقا مهدی هم رابطه خوبی باهاش داره.

حالا دختر کوچیک این خانواده تو دانشگاه با پسری آشنا شده و پسره اومده خواستگاری. نمی دونید برادرها چه الم شنگه ای به پا کرده اند!!!!!!! یعنی فکر کنید با وجود اینکه دو تا از برادرها با دوست دخترهاشون ازدواج کردند و یه ماجراهای عشقی و لیلی و مجنونی با اونا داشتند و آخر سر هم به هم رسیدند، ولی الان که نوبت خواهرشون شده، رگهای غیرتشون زده بیرون که یعنی چی که اینا با هم دوست بوده اند؟؟؟؟!!!!!!!!!!

سه برادر ـ از جمله اونی که تهرانه ـ تحریم کرده اند و کلا برای مراسم خواستگاری نرفتند!!!! فقط برادر بزرگتر رفته! خب پدرشون هم دو سه سال پیش به رحمت خدا رفته و من اگه بودم، خیلی بیشتر از اینا واسه خواهرم مایه میذاشتم.

القصه که دیشب قرار بود بله برون باشه و برادرهاش که تحریم کرده بودند و خاله ام، از مامانم خواهش کرده بود که لااقل مامانم بره. از شما چه پنهون که مامانم نیمه اردیبهشت خدا بخواد میره مکه. قرار بود همین هفته، بره کرمانشاه. البته همین پسرخاله ام قرار بود یکشنبه بره کرمانشاه و مامانم هم با ماشین خودش ببره که به خاطر زانودردش کمتر اذیت بشه.

ولی خب مامانم مجبور شد دیروز که جمعه بود خودش با اتوبوس بره. تو اون فرصت کم دیگه نشد واسش بلیط هواپیما بگیریم! و مامانم هم زنگید که بهش که میای با هم جمعه بریم؟ ولی چون ایشون قضیه خواهرش رو تحریم کرده (!) حاضر نشد بره!!!!!!

اینم قصه فرهنگی بعضی از خانواده ها که یه چیزهایی رو واسه دخترهاشون نمی پسندند و واسه پسرهاشون، عین آب خوردن قبول می کنند!!!!!!!!!

خلاصه که پنجشنبه ظهر ناهار خوردیم خونه بابا اینا و جاتون خالی، قورمه سبزی بود. من و مانی بودیم و مامان و بابا! بعدش من خوابم برد و مانی و مامانم بازی کردند. عصر هم من رنگ تیره گذاشتم جلوی موهام که سفیدها رو بپوشونه و بعدش مامانم و مانی رفتند تو حیاط که مامانم به گلهای حیاط آب بده و مانی هم با بچه ها بازی کنه.

خودم هم ماشین رو برداشتم و یه سر رفتم بازار روز و یه کم مواد شوینده که نداشتیم خریدم و دوستم اس داد که هفته آینده که دوره خونه شماییم، میدونم ماشین ظرفشویی داری، ولی ظرف یکبار مصرف بگیر که برای ماها هم باب بشه و شوهرهامون ایرار نگیرند.

ظرف یکبار مصرف هم گرفتم و گذاشتم پشت ماشین و یه کم هم شکلات! بعدش رفتم در فرهنگسرا و یه کم لوازم آرایش خریدم و یه لیوان جدید هم برای سر کارم. اندازه اش خیلی خوبه و معمولا ماگها خیلی بزرگ هستند! و برای من که چای رو بدون قند میخورم، خوردن اونهمه چای تلخ، لذت بخش نیست!!!!!!! اینه که لیوان کوچیک گرفتم.

بعدش برگشتم خونه و دیگه میلی به شام نداشتم و مامانم ناراحت بود که چرا شام نمیخورم! گفتم: باور کن اصلا جا ندارم. وقتی آدم اشتها نداره، چرا بیخودی شکمشو پر کنه. حالا بگذریم که گهگاهی نوکی میزدم به خوراکی های تو یخچال!!!!!!

 


بعدش جمعه صبح ساعت هفت بیدار شدم و علیرغم مخالفت مامانم، خواستم برسونمش ترمینال که راحت تر بره. کتری رو گذاشتم رو گاز و دوباره رفتم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. بعدش مامانم کم کم بیدار شد و به مامانم گفتم:

تا مانی بیدار نشده بریم که من شما رو بذارم ترمینال و برگردم!

ولی مانی بیدار شد خواست بیاد. منم گفتم خب چه کاری که بیام و برگردم. یه دفعه از اونور بریم خونه خودمون!

مامانو بردیم ترمینال و مامانم با کلک پیاده شد که مانی گریه نکنه و گفت که میره بلیط بگیره. قرار شد ماهم بمونیم تو ماشین و منتظر!!!!!!!! بعد از ده دقیقه زنگیدم به مامانم که گفت واسه یکربع به نه بلیط گرفته و ما هم دیگه رفتیم خونه مون. حوالی نه رسیدیم نزدیک خونه مون و من واسه بچه ها، حلیم خریدم و بردیم خونه. ولی اونا ساعت پنج صبح خوابیده بودند و مانی میخواست بازی کنه. حلیم و بقیه وسایل رو گذاشتم تو خونه و مانی رو بردم پارک لاله.

و من در پارک لاله خانواده های عجیبی رو دیدم که اومده بودند صبحونه شون رو اونجا بخورند! مگه میشه آدم صبح تعطیل مثلا هشت و نه بیدار بشه و بره پارک که هم صبحونه بخوره و هم بچه بازی کنه؟؟!! جل الخالق!!!!!!چشمک

دیگه حوالی ده و نیم برگشتیم خونه و البته قبلش هم با مانی ماشین بازی کردیم و تو ماشین رقصیدیم و حتی مانی رو بردم در دانشگاه دوره کارشناسی من و مهدی و اونجا رو بهش نشون دادم! چقدر هم که متوجه شد!!!!!!!!!

وقتی برگشتیم خونه، داداشم داشت ظرفها رو می شست و کتری هم رو گاز داشت قل قل میکرد. داداشم چای دم کرد و آشپزخونه رو تمیز کرد و منم یه بسته گوشت گذاشتم بیرون واسه ناهار قیمه درست کنم. طبق روال جمعه عصرها، قرار بود عصر بریم خونه مامان مهدی.

بچه ها کم کم بیدار شدند و مهدی گفت: عصر نمیریم خونه مامانم اینا. همون یکشنبه میریم! بچه ها! شما هم امشب نرید و بمونید که بیشتر بازی کنیم!!!!!!!

هیچی دیگه. واسه ناهار قیمه درست کردم و یه دور هم لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین و خونه رو جمع و جور کردم و ناهار خوردیم و دیگه به ظرفها دست نزدم. دزار کشیدم و خوابم برد. مهدی هم مانی رو برد تو اتاق که من راحت تو هال بخوابم. بقیه هم خوابیدند. نیم ساعت بعد بیدار شدم و دیدم مانی دستشویی داشته و مهدی برده بودش دستشویی.

بعد رفتم تو آشپزخونه و ظرفها رو شستم و تمیز کردم اونجا رو و کتری گذاشتم و سیب زمینی گذاشتم بپزه واسه الویه شب. بعد مانی و داداشم شروع کردند به بازی و کلا میدونید که خیلی با هم رفیقند. داداشم هم داشت باحوصله برای با آبرنگ نقاشی میکشید!

منم رفتم بیرون که واسه الویه وسایل مورد نیاز رو بگیرم! خب اینجا یه  اتفاقی افتاد که دوست دارم در موردش باهاتون صحبت کنم.

رفتم کاهو و گوجه بگیرم از میوه فروشی سر جمالزاده. یه اقای خوش تیب و خوش بر و رو هم داشت میوه میخرید. ایشون ظاهر آراسته ای داشت و اینم حتما باید بگم که ریش و سبیلش شش تیغه بود! حالا میگم چرا اینا رو گفتم.

فروشنده ها، دو تا پسر افغانی بودند. قبل از من، همین آقای خوش تیپ بود با یه خانم جوون. آقای خوش تیپ رو کرد به پسر افغانی پشت دخل و گفت:

ایران، خوب بهتون خوش میگذره ها! حسابی بهتون میسازه!!!!!!!!
من خیلی از این حرف ناراحت شدم. تا بخوام چیزی به آقاهه بگم، خانمه رو کرد به آقای خوش تیپ و گفت: این حرفتون خیلی حرف بدیه! شما حق ندارید به ایشون توهین کنید!

آقاهه گفت: توهین نکردم. گفتم ایران بهشون خوش میگذره! خب راست میگم دیگه. حالا به شما چه مربوطه؟ مگه شما سازمان مللید؟

خانمه گفت: من یک انسانم بدم میاد کسی به یه انسان دیگه توهین کنه، همین!

بعد هم خریدهاشو برداشت و از مغازه رفت بیرون. آقای خوش تیپ شروع کرد به خانمه گفت: همین شماها وطن فروشید (!!!!!!!!!!!) بیا ببین همین افغانی ها چه جنایتهایی که نمی کنند!

ولی خانمه دیگه رفت بیرون.

من منتظر بودم یه کیلو گوجه برام بکشه. آقای خوش تیب رو کرد به من حرفشو ادامه داد. فکر کن من الان نظرم باهاش یکیه. بهش گفتم:

الان که ازم می پرسید، میگم که منم از حرفتون ناراحت شدم. اگه همه افغانستان هم بد باشند، به ایشون ربطی نداره. شما که از ایشون بدی ندیدید! پس نباید بهش توهین کنید!

مرده گفت: خانم من قاضی هستم! نمی دونید بند فلان اوین، پره از افغانیهایی که چه جنایتهایی که نکرده اند!

گفتم: هر کسی میتونه جنابتکار باشه. ایرانی یا افغانی. اگه شما که قاضی هستید و منی که هیچی نیستم، بریم بلژیک و اونجا یه بلژیکی جلوی بقیه این حرف رو به ما بزنه، من و شما چقدر ناراحت میشیم؟ خب پس بهتره ما هم این حرف رو به بقیه نزنیم و اگه از تحقیر ناراحت میشیم، بقیه رو تحقیر نکنیم!

آقاهه گفت: ایشالا شما برید بلژیک و کسی این حرف رو بهتون نزنه!

نخواستم متقاعدش کنم. چون هرکسی مسوول عقاید خودشه. فقط خواستم به اون فروشنده بفهمونم که همه ایرانی هم با افغانی ها بد نیستند! به هیچ عنوان نباید همه رو با یه چوب برونیم.

به آقاهه هم گفتم: من و شما که ایرانی هستیم، اگه یه خارجی بهمون بگه شما از نسل فلان کس هستید و عین همونید (حالا مثلا یه نفر که ایرانی باشه و ما دوستش نداشته باشیم.) من و شما چقدر ناراحت میشیم؟

آقاهه گفت: خب من ناراحت نمیشم. چون هستیم دیگه!
گفتم: ولی من ناراحت میشم. چون دوست ندارم منو با هیچ کس دیگه ای یکی بدونند. چون خودم هستم.

و از مغازه بیرون اومدم!

بعد رفتم خونه و بقیه موارد رو خرد کردم و سیب زمینی ها رو گذاشتم خنک بشن و بعد از یه ساعت رنده کردم و الویه درست کردم و گذاشتم تو فریزر که زودتر درست بشه. بچه ها هم همچنان مشغول بازی بودند. تو اون فاصله کاهو شستم و یه کم هم برگ سبز کاهو واسه خودم گرم کردم و گذاشتم رو پوستم.

کم کم به مانی شام دادم و مسواک زدم و خواستم نماز بخونم که یه دفعه جیغم رفت هوا و رگ سیاتیکم گرفت.

همونجا خشک شدم و مهدی اومد کمک کرد دراز کشیدم. بعد از چند دقیقه بلند شدم و نمازم رو نشسته خوندم. کشون کشون خودمو کشوندم حموم و دوش گرفتم و وسایل امروز رو لنگ لنگون جمع کردم و از بچه ها خواستم خودشون شام بخورند و جمع کنند و مواد غذایی رو هم بذارند تو یخچال. بعد رفتم رو تخت دراز کشیدم و ساعت ده و خرده ای بود که مانی اومد و کنار دراز کشید و خوابیدیم.

بگذریم که مانی چند بار بیدار شد و دلش درد گرفت. بچه ها معتقد بودند مال لپه تو خورش قیمه بوده. هرچند که واسه مهدی هم ناهار امروز از همون گذاشتم و یه کاسه ماست و خیار هم گذاشتم!

دیشب که کمرم درد گرفت، مانی اومد گفت: مامان! کمر خوشگل و نازت درد گرفته؟؟!!

صبح که بیدار شدم، همون درد رو داشتم. ولی چاره ای نبود. مانی بیدار شد و شروع کرد به نق زدن که بهش گفتم: اگه پسر خوبی هستی، بیا مامان رو ببر دکتر. بریم آدرس دکتر رو بگیریم که مامان رو ببری دکتر.

خلاصه حاضر شد و سوار ماشین شدیم و تو راه دوباره واسش آهنگ گذاشتم. پشت چراغ قرمز سر بلوار، آهنگ کردی شاد شروع شد و من به مانی گفتم: مانی برقص! و خودم، دستمو به علامت رقص بالا بردم. راننده ماشین بغلی نگاه کرد و خندید!

خب زنی که صبح زود میره سر کار و کمرش هم دردمیکنه و بچه نق نقو هم تو ماشینشه که نمیخواد بره مهد، خب بهتره که حالش خوب باشه و لااقل روحیه داشته باشه!!!!!!!قلب

بعدش چون مهدی یادش رفته بود واسه امروز مانی موز بخره، سر راه یه دونه موز هم براش خریدم و بردمش مهد. بازم الم شنگه و این بار دیگه ماشین رو بردم در اداره مهدی اینا و دادم به خدماتی شون. از اونجا هم اومدم در آزمایشگاه و جواب آزمایش سه مرحله ای انگل مانی رو گرفتم که امروز زودتر برم دنبال مانی و بیارمش دکتر اداره ببینتش و گواهی صحت و سلامتش رو صادر کنه ببرم بدم مهد.

ایشالا همه شفا پیدا کنند، کمر منم خوب بشه که خیلی باهاش کار دارم. حالا خوبه وسط کارهام هی میرم ده دقیقه نیم ساعت دراز میکشم! ولی خب، فکر کنم این بغل کردنهای اخیر مانی، کار دستم داده!!!!!!! ولی درست میشه!نیشخند

[ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ