چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. هرچند که صبح من از ساعت یکربع به سه بیدارم!!!!!!!!! خب الان خواستم آیکون گریه بذارم، دلم نیومد. پس یه آیکون قشنگ میذارم. این چطوره: قلب یا مثلا این ،که خیلی وقتها این شکلی ام:نیشخند!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

میگن امروز روز مادره! خب من میخوام بگم، هر روز باید روز مادر باشه. هر روز باید روز زن باشه. اگه مامان داریم که باید قدرشو بدونیم. اگه نداریم هم خدا رحمتش کنه. حالا یا خونه اش رو کلا عوض کرده و یه دنیای دیگه خونه گرفته، یا این دنیا ازش دوریم!بغل

حالا من میگم اگه مامان داریم، دلیلی نداره مامان داشتنمون رو بکنیم تو بوق و کرنا و امروز رو هی تبریک بگیم!!! قبلا هم گفته ام که عمه بیست و نه ساله من، وقتی که من خیلی خیلی کوچیک بودم (سه چهار سالم بود) مریض شد و فوت کرد و سه دختر ازش به جا موند. شش ماهه و دو سال و نیمه و شش ساله!!!!!!!!!

خب خانواده پدرم تقریبا نابود شدند با این اتفاق ناگوار. ما تهران بودیم و اونا کرمانشاه. سه ماه تابستون میرفتیم اونجا و اغلب هم خونه مادربزرگم بودیم که دخترعمه هام اونجا زندگی می کردند. مامانم عاشق این بچه ها بود چون عاشق مادرشون بود! رابطه مامان و عمه ام تو همه کسانی که می شناختنشون الگو بود. عین دو خواهر و البته که از بچگی هم با هم بزرگ شده بودند. بگذریم.

وقتی عمه ام اونجوری شد، مامانم هرگز جلوی اونا، منو بغل نمیکرد. من دیگه از وقتی عقلم میرسید، هیچوقت بغل مامانم نمی خوابیدم و هرگز مامان صداش نمیکردم. منم از قول اونا، مامانم رو زندایی صدا میزدم.

شاید تکراری باشه این حرفها ولی میخوام بگم روزها و لحظه های شادی، به کسانی هم فکر کنیم که ساکت کنار ما هستند و اندازه ما شاد نیستند!!!!!!ماچ

خب من و همکارم دیروز یه تصمیمی گرفتیم. امروز رو میگن روز زنه. ما هم تصمیم گرفتیم امروز شال و روسری بپوشیم و خوش تیپ کنیم و امروز خوش بگذرونیم! فکر کن با یه شال و روسری! و البته هر روز باید خوش بود. ولی خب، امروزم یه نشونه است دیگه. قلب

از رفیقتون مانی بگم که دیروز عصر رفتم دنبالش تو مهد و آوردمش اداره که دکتر اداره ببینتش. البته ایشون با دیدن جواب آزمایش، گواهی سلامتش رو صادر کرد. ولی میخواستم ببینتش که در مورد آلرژی و خروپفهای شبهاش هم یه دستوری صادر کنه!

مانی قبلا سلام میکرد و با بزرگترها جور بود. ولی از وقتی رفته مهد، دیروز اصلا تو اداره به کسی سلام نکرد!!!!!!متفکر همه اش هم پشت من قائم میشد. خب به نظرم طبیعیه. چون از صبح تا شب داره تو صد تا بچه می لوله!!!!!! خلاصه ساعت یکربع به پنج هم مهدی اومد دنبالش و تو این فاصله رئیسم کلی باهاش بازی کرد و با کاغذ براش قایق و کلاه و قندون و از اینجور چیزها درست کرد!

بعد مهدی اومد دنبالش و بردش خونه. منم تا شش و ربع موندم اداره. دیگه ساعت شش و ربع رفتم خونه و سر راه تو فاطمی از دست فروش، دو تا تاپ قرمز و پرتقالی خریدم و یه شلوار صورتی چرک. که البته الان میگم کاشکی شلوار رو قرمز میخریدم! چون شال قرمز دارم و با مانتوی سرمه ای، خیلی خوبه.

البته شلوارش گرمه و فکر کنم پاییز بتونم بپوشمش. از این شلوارهای تنگ چسبون که به درد زیر مانتو میخوره. با تی شرت هم میشه پوشیدش. به هر حال!

رفتم خونه و سر راه تو انقلی یه کتاب واسه روز معلم واسه بابام خریدم و چون اخر هفته قابلمه پارتی داریم، واسه بچه های کوچیک اون جمع هم یکی یک کتاب خریدم که بهشون بدم. البته احتمالا واسه مانی یه کوله بخرم که همون روز بهش بدم! یه کوله کوچیکتر! خودم دوست دارم سبز باشه شکل قورباغه. ولی آقا تازگی ها در مورد همه چی نظر میده!!

مثلا میگه: دوست داشتم این مار، آبی بود. قرمز دوست ندارم!!!!!!! اینه که باید ازش بپرسیم نظرش رو وگرنه سنگ رویخ میشیم!نیشخند

 


بالاخره رسیدم خونه و کمرم دیگه داست دو نصف میشد. حالا حتما میگید خب نمیرفتی خرید. ولی بدونید که خرید یکربع بیشتر طول نکشید و سر راهم بود. و من بالاخره باید یه چیزی برای بابام و بچه ها میگرفتم که چه بهتر از کتاب.

رسیدم خونه و دیدم مهدی و مانی رو تخت دارند کارتون می بینند. البته مهدی با موبایلش ورمیرفت. لباسهامو درآوردم و تا کامل تعویض کنم، جند لقمه نون و الویه خوردم و ته دلمو سیر کردم! بعد رفتم تو اتاق و گفتم: کسی طرف من نیاد که کمرم صد تیکه است!

حالا نیست که ده نفر اومده بودند برای مصاحبه، از اون جهت!!!!!مژه

بعدش نیم ساعت دراز کشیدم و دیگه اومدیم تو هال و رفتم واسه مانی یه کم غذا گرم کردم و بهش شام دادم و اون موقع ساعت هشت و نیم بود. مانی گفت: خوابم میاد.

باخودم گفتم: ای ول. دیگه الان میخوابه و منم تا ساعت نه، همه کارهامو میکنم و از نه دیگه در اختیار خودمم! ولی زهی خیال باطل.

اول اینکه ماشین ظرفشویی خراب شد و مجبور شدم سه بار بشورم که فهمیدم واقعا خراب شده! حالا باید بزنگیم به نمایندگی.

بعد مانی هی بهانه میگرفت که اینورم بخواب و دستتو بده به من و قصه بگو و اینو نگو و اونو بگو و ............. تا ساعت نه و بیست دقیقه! بالاخره اون ساعت خوابید و ا لبته بگم که مهدی هم رفت تو اتاق که بچرته! منم نشستم پای فیس بوک که دیدم قطعه!!!!!کلافه دو سه دست پینبال بازی کردم و فحش غلیظی به خودم دادم و از جام پاشدم! اول تخم مرغ گذاشتم واسه امروز مانی بپزه و بعدش رفتم نماز خوندم. دوباره باید تا مدتی نشسته بخونم.

رفتم آشپزخونه و یه عالمه ظرف رو با دست شستم!!!!!!! آشپزخونه شد دسته گل و کمرم شد درخت تبرخورده! واسه امروز خودم هرچی قیمه و برنج و مرغ مونده بود و ریختم تو ظرف. دیگه درش رو با لگد بستم!!!!!!! واسه مهدی هم یه ظرف الویه گذاشتم و این دو غذا دیگه تموم شد و هم یخچال خلاص شد، هم ما!!!!!!!نیشخند

البته واسه روزهای دیگه، غذای کمتری میارم. ولی امروز آوردم با همکارهام بخوریم! البته من دیروز به همکارهام گفتم  امروز رو بیاییم و فلافل بخوریم که یکی شون گفت: دلم درد میکنه و واسه معده ام بده. آخه ورم معده داره!

بعدش که همه کارها رو کردم و لباسهای امروز مانی رو جمع کردم و یه دست دیگه هم گذاشتم که امروز ببرم در خونه بابای مهدی که عکسش رو بندازیم. هر سال عکس ازش می انداختیم موقع تولدش ولی امسال باباش نذاشت و منم حریفش نشدم. الان بچه سه سال و چهار ماهشه و از سه سالگیش عکس نداره. درسته خودم هی دوربین دستمه و ازش فرت و فرت عکس و فیلم می گیرم و می اندازم ولی خب میخواستم عکس آتلیه هم داشته باشه!

واسه تغذیه مانی سیب شستم و  زیر تخم مرغ رو خاموش کردم تا خنک بشه! یه کم نشستم پای فیس بوک و بعدش مهدی اومد از اتاق بیرون و فهمیدم خواب نبوده و داشته بازی میکرده.

بهش گفتم: واسم آب میاری؟ گفت: باشه. رفت از شیر آب، لیوان رو پر کرد. اخه آب خونه ما خیلی سرده و من همیشه از لوله میخورم. هرچند دوستان میگن املاح داره. ولی ما دیگه میخوریم!!!!!!!نیشخند بعد به مهدی گفتم: بذار خنک بشه، بعد بیار.

گفت: مگه چیز شاه عباسه که بذاریم واسه تو هدر بره! (منظورش مثلا بذل و بخشش از اموال شاه عباس بود!!)

گفتم: چیز شاه عباس تو لوله ما چه کار میکنه؟؟!!قهقهه

خنده اش گرفت!!!!!!! ولی هیچی نگفت! بعد مانی رو برد تو اتاق سر جاش خوابوند و اومد پیشم!!!!!!! خیلی هم مهربون شده بود!!!!

خلاصه که اینجوری. منم موقع خواب، با خودم فکر کردم که چقدر خوشبختم که همه چیز زندگیم سر جاشه! عینکو به خواب فرو رفتم. یه دفعه ساعت یکربع به سه، با صدای شیشکی کائنات ازخواب بیدار شدمزبان و دیدم مانی داره میگه:

چشمام باز نمیشه!!!!!! با خودم فکر کرده داره خواب می بینه. و از اونجایی که مهدی اینجور وقتها نگران ترین موجود عالم میشه، پرید رو سر مانی و برق رو روشن کرد و گفت:

آشتی! واقعا چشماش باز نمیشه. قی کرده! پاشو چای درست کن بریزیم تو چشمش!!!!!!! ما بچه بودیم یه بار من اینجوری شدم و مامانم صبح چای ریخت.تعجب

گفتم: خب چای مامانت صبح حاضر بوده، الان چای از کجا بیارم؟

باور کنید بچه ها! خوابش یه طرف، کمردرد لامروت یه طرف!!!!!!! بلند شدم و رفتم نشستم رو صندلی ام تو آشپزخونه و شیر جوش گذاشتم و چای درست کردم و بعدش ریختم تو کاسه و با دستمال کم کم رو چشماش  کشیدم تا کم کم باز شد. خب مانی مژه های خیلی پر و بلندی داره. اینجور وقتها خیلی بیشتر میرن تو همدیگه!

فقط بدی این کار این بود که مانی دیگه خوابش نبرد و هی منو از اتاق برد تو  هال که کارتون ببینه. خب شبکه پویا که چه عرض کنم، پدر شبکه پویا هم نصف شب خواب بود! هیچ شبکه ای کارتون نداشت. منم واقعا کمرم درد میکرد و نمی تونستم بخوابم رو زمین. ولی به زور خوابیدم. اونم هی نق میزد که کارتون میخوام!!!!!!
یه لحظه به خودم اومدم و دیدم زیادی دارم به بهانه اش دل میدم. لحاف و بالش رو برداشتم و رفتم تو اتاق! چراغ ها رو هم خاموش کردم. اونم هی گریه میکرد. واقعا دلم نمیخواست گریه کنه و باعث مزاحمت همسایه ها بشه. ولی راه دیگه ای نبود. کم کم خودش اومد تو اتاق و گریه اش قطع شد. حالا فکر کنید دیگه اذان صبح بود. ولی من قادر نبودم از جام پاشم.

بعدش هم گفت: مامان بیا منو بمال! منم هیچی نمی گفتم. تا کم کم گریه اش رو قطع کرد و بازم گفت بیا منو بمال. مهدی گفت: مامان خوابه و کمرش درد میکنه. بیا من بمالم! اگه بیدار بشه، پدرتو درمیاره! مانی ولی منو میخواست. گفتم:

بیا بالا تا بمالمت. تا یکربع به شش مشغول مالیدنش بودم. دیگه ساعت رو گذاشتم رو یکربع به هفت. از شش تا یکربع به هفت خوابیدم و خیلی سنگین بیدار شدم. ولی بازم آرایش کردم که لااقل خواب از سرم بپره. بعد وسایل رو بردم تو ماشین و بازم مجبور شم مانی رو بغل کنم!!!!گریه چون بچه واقعا خواب بود. تو ماشین بیدار شد که با بابا میرم خانه بازی و شادی! نتونستم این ریسک رو بکنم. چون ممکن بود ادای هفته قبل رو دربیاره!

خلاصه بردمش و سوار شدیم اومدیم. امروزم شال بنفش سرم کرده ام. دوست داشتم امروز سرحال تر بودم، ولی کمرم درد میکنه. هرچند صبح که مانی رو بردم مهد، با رقص وارد شدم چون آهنگ شاد گذاشته بودند. وقتی هم که برگشتم ماشین رو همونجا گذاشتم. چون خودم باید مانی رو عصر ببرم خونه بابای مهدی و مهدی خودش جلسه داره. ماشین گرفتم و اومدم اداره.

راننده یه خانم جوون بود که مسافرکشی میکرد. پول رو که بهش دادم، روزش رو بهش تبریک گفتم.

بازم میگم، مهم نیست امروز مادر نداریم یا حتی مادر نیستیم. امروز یه بهانه است واسه شاد بودن. همه چی از ما شروع میشه. امروز روز ماست. مثل هر روز. امروز تا می تونید به خودتون خوش بگذرونید. و حتما واسه خودتون یه کادو بگیرید. من دو روز پیش یه نیم لیوان برای خودم خریدم. شش هزار و پونصد تومن! ولی خیلی دوستش دارم. الانم میخوام برم آب جوش بیارم و نسکافه دو در یک بدون شکر برای خودم درست کنم و بخورم. اینجوری روزم رو جشن میگیرم!!!!بغلقلب

زنده باد زنی که منتظر نمی مونه یه مرد بیاد خوشبختش کنه، و هرگز اجازه نمیده یه مرد بدبختش کنه!!!!!!!!!!قلب

دیروز مربی مهد مانی ساعت نه اومده و مانی بهش گفته: کجا بودی؟؟؟؟!!!!!!!

گفته: کار داشتم عزیزم. مانی بهش گفته: دیگه دیر نیا و صبح زود بیا و منو از مامانم تحویل بگیر!!!!!!!!!خنده

[ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ