چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر!قلببغل

ایشالا دیروز به همه خوش گذشته باشه و البته امروز و دیروز نداره و همیشه خوش باشید.

راستش من دیشب برای دومین شب متوالی، نتونستم بخوابم!!!!!! الان هم یه کم گیجم! برنامه هام هم یه کم تغییر کرده!

اینجوری که دیروز قرار بود ساعت دو و نیم بریم. یعنی خانمهای اداره می تونستند این ساعت برن و مثلا این خودش یه کادو بود! بعد از راست و ریست کردن کارها، حوالی ساعت سه از اداره بیرون اومدم و از قنادی در شرکت، دو بسته شکرپنیر خریدم. یکی با طعم هل یکی با طعم نعنا.

آخه مادرشوهرم خیلی شکرپنیر دوست داره. بعد رفتم در مهد مانی و در مورد شهریه و بقیه چیزها با مدیر مهد صحبت کردم. بعد اونا مانی رو فرستادند پایین. و در ضمن گفتند که مانی از صبح بازم چشماش قی کرده و همین مساله مسریه و حتما باید ببریش دکتر.

تا اون موقع میخواستم خودمو گول بزنم که چیزی نیست و همون آلرژیه. هرچند یکی از عزیزان اینجا دیروز نوشته بود که این، یه بیماری ویروسیه!

خلاصه هی با خودم حساب کتاب کردم که کجا ببرمش؟! دیروز هم یکشنبه بود و ماشین ما زوج. حرفی نداشتم ببرمش پیش دکتر خودش تو غرب تهران. ولی با ترافیک دیروز، کار عاقلانه ای نبود.

به هر حال رفتیم خونه مادرشوهر و اونجا من دیگه روم نشد برم لااقل نیم ساعت دراز بکشم و این کمر بی نوا رو بذارم زمین!!!!!! نگرانیه ساعت با مادرشوهر حرفیدیم و خواهرشوهر بزرگه اومد و با مانی سرگرم شد و منم دیدم کاری برای انجام ندارم، اینه که زنگیدم به آرایشگاه نزدیک خونه اونا و رفتم برای اپیلاسیون دستهام. بعدش یه داروخونه همون نزدیکه که رفتم دیدم دکترش نیومده. یه متخصص کودکان هم تو همون ساختمون هست که اونم روزهای زوج میاد! اینه که برگشتم خونه و مانی رو به هوای خرید مسواک جدید، بردم داروخونه و دیگه با مهدی هم هماهنگ کردم که بیاد داروخونه.

در نظر داشتم مانی رو به همون دکتر داروخونه نشون بدم چون کارش عالیه. ولی ایشون هم نبود! خلاصه برگشتیم خونه مادرشوهرم و مهدی اصرار داشت ببریمش پیش دکتر خانوادگی شون که البته من مخالفت کردم. چون ایشون فقط چند روز از حضرت نوح کوچیکتره و دیگه مویی تو سر رو صورتش نیست که سفید نشده باشه. قطعا احترامش واجبه ولی یه جاهایی شاید دیگه مشاعرش کار نکنه!!!!!!!!! یه بارم یه بلایی سر مانی آورد که من دیگه گل بخورم مانی رو ببرم پیشش!!!!!!! شاید گفته باشم، اگرم نه، بعدا سر فرصت میگم.

من نظرم رو بیمارستان علی اصغر بود چون حتما از مورد مانی، خیلی میارن اونجا. در نتیجه تجربه تیم پزشکی شون، خیلی زیاده. ولی مادرشوهرم گفت که درمانگاه قیطریه هم کادر عالی داره و ببریمش اونجا. خودش هم حاضر شد و باهامون اومد.

خلاصه رفتیم و شکر خدا متخصص کودکان هم داشت و یه خانم دکتر بسیار خوش برخورد و خوبی بود که با کلی عروسک و بازی، تونست مانی رو معاینه کنه. من که منتظر بودم بگه آلرژیه. ولی نتایج معاینه اینا بود:

یه مریضی ویروسیه، در کنار اون، مانی آلرژی داره، گوش راستش هم ورم کرده! و چهل هزار تا دارو براش نوشت!!!! شربت برای سینه و دو شیشه هم آموکسی کلاو که تا ده روز باید بخوره!!!!!!!! و شربت سرماخوردگی و استامنوفن! چون من همونجا متوجه شدم که مانی تب داره!!!!!!! همونجا هم شروع کرد به سرفه کردن!!!!! قضیه چشمش هم که دیگه همچنان پابرجاست!!!!!!!گریه

حالا فکر کنید رخت و لباس براش برده بودم که دیروز ببرمش عکاسی. ولی با اون پلکهای ورم کرده، دیگه قضیه  عکس منتفی شد!!!!!!!

 


بعد دواهاشو گرفتم و اونجا خیلی دمق شدم. یعنی فکر کردم از عید تا حالا مانی یه سره مریضه و هنوز یه هفته پشت سر هم، سالم نیست!!!!! برگشتیم خونه مادرشوهرم و آب جوش گذاشتم سرد بشه واسه درست کردن آموکسی کلاو.

بعد هم یه دفترچه آوردم و اسم دواها رو نوشتم و ساعتی که باید هر کدوم رو بهش بدیم.

خب لاجرم (!) یه سری از اونا به نصف شب می افته و شاید مجبور بشیم با یکی دو ساعت تاخیر بهش بدیم. چند تا رو اونجا بهش دادیم و منم واقعا داشتم از کمردرد می مردم دیگه!!!!!!! همه اش هم میگفت: مامانم بغلم کنه!!!!!!! ولی من دیگه مقاومت کردم و گفتم:

 من می شینم، تو بیا تو بغلم! خودت دیروز منو بردی دکتر به خاطر کمر دردم. یادته؟

خلاصه ساعت ده و نیم دیگه مهدی رضایت داد که بریم خونه!!! من از شدت خستگی و کمردرد داشتم به هفت تا مثلث قائم الزاویه تبدیل میشدم!!!!!!!!!منتظر

برنامه این شد که امروز و فردا که مانی نباید بره مهد، من صبح بیام اداره و تا ساعت یازده اینجا باشم، مهدی هم پیش مانی. ساعت یازده من برم خونه و مانی رو تحویل بگیرم و مهدی بره اداره! و شاید همین باعث خیر بشه و من ظهر بتونم یه کم کمرم رو بذارم زمین!!!!

حالا یه چیز جالب بهتون بگم. دیروز مهدی به من گفت که بعد از ظهر جلسه داره. منم فکر کردم سر کارشه. بعد رفتم خونه مادرشوهرم و ایشون گفت: مهدی هنوز کارش تموم نشده؟ گفتم: نه، جون من ساعت سه بهش زنگیدم، هنوز تو جلسه بود. ایشون هم گفت: آره. حالا مگه همسایه های ما میذارند بیاد!!!!!!!!!

گفتم: مگه با همسایه های شما جلسه داشته؟ گفت: آره دیگه. سر قضیه خونه!!!!

دیگه احتمالا مهدی روش نشده بهم بگه که بابت این مساله جلسه داشته و فقط گفته جلسه. خنده ام گرفته بود که بالاخره که من می فهمیدم. بعدش اصلا به من چه مربوطه که تو کجا جلسه داشتی و چه اهمیتی می تونه برای من داشته باشه!

جالبتر اینکه، دیشب که من و مهدی داشتیم برنامه مون رو می ذاشتیم واسه نگهداری امروز مانی، مادرشوهرم با وجود اینکه نمیخواست بره استخر، ولی خب نگفت که من نگه دارم! خدا شاهده ازش توقع ندارم و مانی بچه من و مهدیه و ما خودمون باید برنامه ریزی کنیم و مسوولیتش با خودمونه.

ولی فقط یه لحظه مقایسه کردم که در چنین مواقعی، مامانم میگه: بدینش به من و خودتون برید سرکار. فقط بگید کدوم دوا رو کی بهش بدم!!!!!!

و البته مقایسه منم کار بدیه. هرکی اندازه توان و انرژی و باور خودش محبت میکنه. بقیه هم باید همونو بپذیرند.

خب ایشون دیروز با ما دکتر اومد و تازه آخر شب هم دو تا نون باگت و دو تیکه مرغ برگر که خودش درست کرده بود رو واسه مانی کنار گذاشت و داد بیاریم. از نظر خودش کاری رو که باید میکرده، کرده. منم ازش ممنونم. می تونست همین ها رو  هم انجام نده.

خب آدمها با هم متفاوتند!

حالا از اونور بابام عصر دیروز زنگید که حال مانی رو بپرسه و ما هم یه غلطی کردیم و گفتیم دکتر بودیم بابت مریضی اش. ایشون هم شروع کرد به اینکه:

من اصلا در مورد آلرژی هیچ اطلاعاتی ندارم و نمیدونم قضیه آلرژی یه بچه سه ساله چی می تونه باشه! (یعنی به نظرم  اصلا مانی آلرژی نداره.) ولی ممکنه سر و کله بچه به خاطر کولر روشن کردن یا باز گذاشتن در و پنجره سرما خورده باشه!!!!!!

در نظر داشته باشید که خانواده من، همیشه دنبال اون علتی هستند که بیشترین ربط رو به مهدی پیدا میکنه. و اینم بدونید که مهدی با وجود اینکه خیلی آدم گرماییه، ولی اکثر شبهای تابستون پارسال رو به خاطر مانی، کولر روشن نکرد. ولی خب، وقتی یه چیزی میره تو مغز خانواده من، دیگه به این راحتی ها بیرون نمیاد.

حالا جالبه بدونید دیروز تو راه برگشت از دکتر بودیم که بابام زنگید و وقتی گفت: واسه فردا میخواین مانی رو کجا بذارید و وقتی بهش گفتم من و مهدی جا عوض می کنیم گفت: خب چرا خانواده مهدی نگهش نمی دارند؟

مادرشوهرم و مهدی تو ماشین بودند و چی می شد بگم. گفتم: مانی همه اش بهانه منو میگیره و.... باشه، من بعدا می زنگم به شما!

خلاصه شب رسیدیم خونه و دواهای مانی رو چیدم رو میزتوالت و مهدی خوابوندش سر جاش و مسواک زدم و آرایشم رو پاک کردم و دیگه رفتم افتادم رو تخت!!!!!! به هیچ چیز دیگه ای هم دست نزدم!

ولی بازم هر یه ساعت یه بار مانی بیدار شد و هی بیقرار بود و بهانه میگرفت و یا مهدی میذاشتش رو پاش و تکونش میداد، یا من! من که دیگه کلا چیزی به اسم کمر و پا ندارم!!!!!!

ساعت یک باید بهش استامنوفن می دادیم و مهدی گفت: تب نداره که! ندیم بهش. اینم که تو خوابه!

خلاصه ساعت چهار، که میشد هشت ساعت، دست زدم به مانی و دیدم گرمه بدنش. رفتم استامنوفن رو آوردم  و دادم بهش. بازم چشمهای مانی باز نمیشد و دوباره رفتم چای درست کردم. این بار دیگه دلم میخواست سرمو بذارم رو گاز و تا چای درست میشه، بخوابم!!!!!!!!

اومدم مانی رو دادم بغل مهدی و یواش یواش دستمال کاغذی رو میزدم رو چای و می ذاشتم رو چشمش. البته قبلش قطره ریختم. بعد استامنوفن بهش دادم، بعد چای!

مانی همینطوری با چشمهای بسته، بغل مهدی خوابیده بود. البته بیدار بود ها. به نظرم دیشب همه اش کابوس میدید! چون با همون چشم بسته، به مهدی گفت: اون گربه سیاه رو بکش. میخواست مامان منو بخوره!!!! 

منم در حالی که داشتم دستمال آغشته به چای رو می ذاشتم رو چشمش گفتم: ولی اون گربه خیلی مهربونه و خدا گفته با حیوونها مهربون باشیم. دیشب که تو مریض بودی، دو بار اومد حالتو پرسید!!!!!!!

مهدی غر زد که: همون ساعت یک باید بهش استامنوفن می دادی بهش!!!! اگه داده بودی، الان بچه تب نمیکرد. همه اش کار خودتو میکنی!!!!!! گفتم: میشه خواهش کنم رو سر بچه تبدار دعوا نکنی؟!

دوباره ادامه داد که اصلا محلش نذاشتم. مانی با همون چشمهای بسته گفت: بابا چرا داری دعوا میکنی!

این بود که دیگه مهدی دهنشو بست و از سرزنش دست برداشت!!!!! عصر هم که خونه مامانش بودیم، خواستیم به مانی دوا بدیم که مانی گریه کرد و مهدی گفت: میخواستی مواظب باشی و به حرف گوشی کنی و مریض نشی!!!!!!!!

گفتم: آخه الان وقت سرزنش کردن بچه مریض سه ساله است؟؟؟؟؟!!!!!!!! یعنی میخواستم خفه اش کنم ها!!!!!!!!!! آی بدم میاد از کسانی که وقتی مریضی، هی میان میگن: من که گفتم این کار رو نکن. میخواستی مواظب باشی!!!!!!! خب اگه به گفتن و سرزنش کردن باشه، من باید هفته ای ده روز، سرزنش دندونپزشک نرفتن تو رو بهت بکنم که چند ساله داری با مسکن مساله دندون دردت رو حل میکنی!!!!!

والا.......

همون نصف شب هم یه توهین بد بهم کرد!!!!!! نگاش کردم و گفتم: با من بودی؟ گفت: حالا تو نمیخواد نصفه شبی فحش ها رو معنی کنی. منظورم که معنی اش نبود!!!!!!! بعد نگاهش افتاد به لب و چونه ام که لرزید ولی اشکی از چشمم نیومد!

القصه. بالاخره مانی تونست چشمهاشو باز کنه و خوشحال شد!!!! دیگه ساعت پنج صبح بود و خوابش نمی برد و میخواست کارتون ببینه! من که تحمل بیدار موندن نداشتم. صبح هم باید قبل از هفت و نیم اداره می بودم. به هر جون کندنی بود، ده دقیقه به هفت از رختخواب کنده شدم و حاضر شدم اومدم اداره! هفت و نیم رسیدم و به رئیسم گفتم که باید ساعت یازده برم. اونم گفت: باشه برو!

خلاصه این بود هدیه دیروز ما. البته مهدی دیروز از در که اومد، مامانشو بوسید و یه پاکت بهش داد. بعد آخر شب تو خونه مامانش اینا بهم گفت: عزیزم روزت مبارک! ببخشید امروز نشد برات کاری بکنم! گفتم: مهم نیست عزیزم. تو هم امروز درگیر بودی! و البته میخواست برام عطر بخره و حالا شاید پولش رو بهم بده.و وقتی هم که رسیدیم خونه، گفت: الان داشتم به مامانم میگفتم که این آشتی چه گناهی کرده که باید اینقدر اذیت بشه و این بچه رو صبح ها بغل کنه و کمرش داغون بشه. الان که درگیر مریضی اش بشه!!!!!!!

البته خدا رو هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت و ایشالا که مانی حالش بهتر میشه! خدا به پدرمادرهایی که بچه مریض دارند توان و صبر بده. واقعا سخته ببینی بچه ات چشماش باز نمیشه و میخواد هی تقلا کنه!!!!!!!!

یه حرف خنده دار از مانی براتون بگم. دو سه روز پیش تو خونه یه چسب زخم پیدا کرد و اومد پیش من. گفت: بازش کن. میدونستم تا نچسبونتش به خودش، ول نمیکنه. بازش کردم و دیدم چسب زخم رو گرفت و خطاب بهش گفت: آی آی آی!!! چه دردی هم داره!!!!!!!!!

یعنی منظورش این بود که چسب زخمه درد داره، نه زخمی که روی دست و پای آدمه!!!!! بعد چسب رو چسبوند رو دستش و شروع کرد به ناله کردن!!!!!!! بعد ظاهرا خیلی دردش اومد. چون دیگه از رو دستش برش داشت و چسبوندش روی لپ تاپ مهدی و گفت: چقدر درد داره!!!!!!!قهقهه

واقعا باید دید تو مغز این بچه ها چیه!!!!! اگه خود چسب زخم درد داشته باشه، خب آدم مگه مرض داره بره پول بده درد بخره یا حتی به جای پول خرد، چسب زخم دردناک بگیره!!!!!

ببخشید که همه این پست در مورد مریضی حرف زدم. عاقا یه چیز دیگه هم بگم در مورد اینکه کمتر میام به وب هاتون! منو ببخشید. ریدر ترکیده و من نمیدونم کی به کیه و چی به چیه. روزی چند تا وب رو سر میزنم. اگه کسی ریدر دیگه ای هم می شناسه، ممنون میشم. مال من، اینوریدر بود! یا اگه بشه از اینا باشه که کنار وب هستند هم که دیگه عالیه!!!!! بازم ممنون از محبت همه تون.قلب

[ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ