چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام مهربونا! صبح قشنگتون بخیر و شادی! قلبماچ

مرسی از محبت هاتون که حال مانی رو می پرسید! نگاهی به نظرات انداختم و ایشالا بعد ازگذاشتن پست، میرم سراغشون!بغل

خدا رو شکر مانی بهتره. یعنی امروز صبح که بهش دست زدم، تب نداشت! ایشالا این تب لعنتی دیگه برنگرده! واقعا بچه ها رو آب میکنه!نگران

دیروز که مانی پیش مهدی بود، خیالم راحت بود خدایی. آخه این سری مهدی خودش هم به مانی دارو میده و مثل دفعات قبل، منتظر نمی مونه که منم حتما باشم! یعنی واقعا من نمیدونم. اثرات بیشتر تو خونه خودمون موندنه آیا؟ اینکه همیشه تا مریض میشد میرفتیم خونه بابام اینا و دواهاش رو من و مامانم به مانی میدادیم. ولی الان که بیشتر خونه خودمونیم، انگار مسوولیت مانی بیشتر گردن خودمونه. البته من اینطوری فکر میکنم. شاید هم غلط باشه یا فقط نسبی درست باشه.

هرچند که مواقع مریضی، خونه بابام رفتن پیشنهاد مهدی بود و واقعا وقتی میرفتیم اونجا، قوت قلب می گرفتیم چون اونا همه خیلی کمک می کردند و دور و برمون رو می گرفتند و از همه نظر ما احساس آرامش داشتیم!

به هر حال، این بار مهدی خودش به مانی دوا داد تا من برگردم و دوباره دیروز من بینوا موندم زیر آوار چند تا دیوار که با هم رو سرم خراب شد. همه از سر کار و هم از سرزنش های مهدی!!!!!!!

اینطوری که قرار بود من دیروز صبح بیام اداره و یه سری کارها بود که حتما باید همون دیروز صبح انجام میشد و شخص شخیص بنده هم باید حضور میداشتم! اون کارها، تقریبا ساعت ده تموم شد. منم از صبح به رئیسم گفته بودم که باید برم. اونم گفت برو!

داشتم جمع میکردم که برم، دیگه حوالی ده و نیم بود. با مهدی که حرفیده بودم، گفت یازده هم اومدی، ایراد نداره!!!!!!!

دیگه طرفهای یازده بود که یه رئیس دیگه ام، صدام کرد و دو تا کار کت و کلفت گذاشت جلوی روم! بهش گفتم پسرم مریضه و دارم میرم خونه. گفت: باشه برو. فلان خانم رو صدا بزن اون بیاد انجام بده! حالا دستخط این آقا رو، خودش هم نمیتونه بخونه. اینو بدون اغراق میگم ها!!!!! فقط من بدبخت میتونم دست خطش رو بخونم! یکی از اون دو کار هم، طوری بود که از اول باید براش پرونده تشکیل میشد و کلی کار داشت.

دیگه این آقا خودش اصرار داشت که من حتما برم و همکارم بیاد انجام بده. منم از اتاقش بیرون اومدم و به همکارم گفتم: فلانی کارت داره. اونم رفت داخل و وقتی برگشت، شروع کرد به پا کوبیدن که:

من خط اینو نمیتونم بخونم و من خودم یه عالمه کار دارم و بهم میگه فوری انجام بده، آخه چطوری؟؟!!و اینم بدونید که این خانم بعد از اینهمه سال، هنوز دو انگشتی تایپ میکنه و سرعتش هم پایینه.

منم برگشتم کامپیوترم رو روشن کردم و کاغذها رو ازش گرفتم و گفتم: مهم نیست. خودم میزنم.

گفت: آخه مانی مریضه! تو دلم گفتم: اگه می فهمیدی که مانی مریضه و باید برم پیشش، هرجور بود اینا رو انجام میدادی! ولی بهش گفتم: مهم نیست. تند تند میزنم!

اونم شروع کرد به اینکه اینا نمی فهمند!!!!!!! هی میگن فوریه، فوریه! خب منم اینجا کار دارم!!!!!! بعدش من خط اینو نمیتونم بخونم و .......

دیگه من گوش نمیکردم. تند تند میزدم و انرژیم رو صرف بحث کردن یا حتی گله کردن نذاشتم. میخواستم تندتند تموم بشه. حالا این وسط مدیرعامل هم ازم یه گزارش خواسته بود که اونم با شرمندگی گفته بود که فوریه!!!!!! اگه میخواستم اونم از اول درست کنم، دیروز پنج عصر هم نمیرسیدم خونه! فقط خوبیش این بود که اون گزارش رو خودم از اول سال، خرد خرد توی یه فایل اکسل درست کرده بودم و داشتمش!!!!چشمک

فقط فوری ازش پرینت گرفتم و بردم دادم بهش. خوشحال شد و گفت: خیلی خوبه. ولی فلان قسمتش رو نداره . که البته نمیدونستی! ولی عیب نداره فردا صبح بیا انجامش بده. الان برو!!!!!!!

ولی من که نرفتم! مجبور شدم اون دو تا کار رو انجام بدم. خلاصه تند تند انجام دادم و فایل هر دو تا رو هم برای همین همکار مهربون ایمیل کردم و برگه ها رو هم دادم به اون یکی آقای رئیس و بهش گفتم که فردا میام بقیه اش رو انجام میدم!

دیگه ساعت یازده و نیم بود که از اداره بیرون رفتم و افتادم تو ترافیک عباس آباد!!!!! سیل ماشین ها جلوی روم بود ولی کاری نمیتونستم بکنم!


خونه که رسیدم، دیدم مهدی یه ملافه پهن کرده جلوی تی وی و بالش گذاشته و مانی رو خوابونده جلوی تی وی و دارند با هم کارتن می بینند! در و که باز کردم، گفت: من یه گهی خوردم گفتم یازده دوازده بیا! دیگه الان چه وقت اومدنه؟! عصبانی

ساعت دوازده بود!!!!!!!

گفتم: چه کار کنم. من که صاحب اختیار کارم نیستم. صد نفر رو سرم رئیسی می کنند! اونم هرچی دهنش دراومد به خودم و کار کردنم گفت!!!!!!!!

منم محلش نذاشتم و رفتم تند تند لباسمو درآوردم و دفترچه رو آوردم و ازش پرسیدم که هر دوایی رو چه ساعتی خورده و تند تند نوشتم. در حالیکه غر میزد، از خونه رفت بیرون.

مانی گفت: گشنمه!!!! گفتم: میخوای بهت ساندویچ خرچنگی بدم؟

میخواستم بهش مرغ برگری که مامان مهدی درست کرده بود بدم. گفت: نه، دیروز خوردم، دلم درد گرفت!!

گفتم: یه کم صبر کنی، برات یه غذای خوشمزه درست میکنم!قلب

مهدی دیگه رفت و منم تند تند یه سیب زمینی پوست گرفتم و نگینی کردم و ریختم تو کوچکترین قابلمه ای که دارم! تفتش دادم و دو سه تا گوجه رنده کردم و ریختم روش و یه لیوان برنج اضافه کردم و گذاشتم آبش کشیده بشه.

اینم بگم که مهدی خودش پریشب ظرفشویی رو تمیز کرده بود و تو قسمت تخلیه اش، یه تیکه لیوان شکسته پیدا کرده بود!!!!!!! یادمه که چند وقت پیش یه لیوان شکست تو ماشین ولی تا جایی که دیدم، تیکه های شکسته رو درآوردم و این یکی جا مونده بوده.

خدا پدر افروز جونو بیامرزه که گفت این کار رو بکنیم!!!!!!!ماچ
افروز مچکریم.......... افروز مچکریم!!!!!!!!!!بغلقلب

البته هنوز روشنش نکرده ام ببینم کار میکنه یا نه ها!!!!!!!!!! (آشتی طلبکار قدرنشناس!!!!!!!!)مژهنیشخند

خلاصه تا وقت دمکنی انداختن برسه، ظرفها رو از ماشین درآوردم و ظرفهای جدید گذاشتم توش و چون پر نشده بود، روشنش نکردم.

مانی گفت: بیا پیشم بخواب! گفتم ای به چشم. دمکنی انداختم در استانبولی و زیرش رو کم کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم. حوالی یک و ده دقیقه ناهار آوردم با هم خوردیم.

دیگه به هیچی دست نزدم. کمرم هم داغون بود. یه کم با مانی بازی کردم و ظرفها رو فقط بردم گذاشتم تو آشپزخونه. بعد یه کم تو هال چرت زدم و بعدش مانی خوابید و منم گذاشتم تو هال بمونه. چون نمی تونستم بلندش کنم.

رفتم تو اتاق رو تخت خوابیدم و چه خوابی منو برد!!!!!!! واقعا کیف کردم. خواب ساعت پنج و ده دقیقه با لگدهای مانی تو کمرم بیدار شدم!!!!!! نگو خودش وسطهای خوابش بیدار میشه و می بینه من نیستم و میاد تو اتاق و کنارم رو تخت میخوابه!!!!!!

بعد دیگه داشت منو بیدار میکرد؛ با این شیوه لطیف!!!!!!! خنده

بلند شدم و بوسیدمش و با هم رفتیم تو هال. کم کم وقت دادن دواهاش بود و البته یه کم از یکیش گذشته بود! ولی یکی دو تا رو با سرنگ بهش دادم و بقیه رو هم با کلک آبمیوه! تو دفترچه دوباره نوشتم که هر کدوم رو چه ساعتی بهش دادم. چون بالاخره با فاصله نیم ساعت، بعضی هاش دیر شده بود!متفکر

بعد مانی مسواک و خمیردندونی رو که روز قبل از داروخونه در خونه بابای مهدی براش خریده بودم رو آورد و گف: میخوام مسواک بزنم! یه چیزی رو دندونمه!!!!!

یه چیز جالب براتون بگم. پریروز که مانی رو میخواستم به بهانه ای ببرم داروخونه، گفتم به بهانه همین مسواک ببرم! گفتم: بیا بریم برات مسواک بخرم! قبول کرد و رفتیم داروخونه و اونجا به خانم فروشنده ـ که باهامون دوسته گفت:

اومدیم مسواک بخریم. چون مسواکم داغان شده!!!!!!!!! قهقهه

همه زدند زیر خنده. منم براشون گفتم چون مامانم لهجه کرمانشاهی داره، برای همین مانی بعضی کلمات رو با لهجه کرمانشاهی میگه. مثلا میگه: داغان، دندان، نان!!!!!

البته گاهی. ولی لهجه اش خیلی بانمک بود! البته به نظر من که مامانشم و کرمانشاهی ام! هرچند که دل مامان مهدی هم غش میره براش وقتی مانی کرمانشاهی حرف میزنه!

دیروز هم گفت: مامان پاشو بریم مسواک بزنیم. خمیردندان داغان شده، با این مسواک کرمانشاهی میخوام مسواک بزنم!!!!!!!!!!قهقهه

نه که دیروز گفته بودیم لهجه اش کرمانشاهیه، حالا فکر میکرد مسواکش هم کرمانشاهیه!!!!!!!!خنده

خلاصه مسواک زد و منم بعدش کمربند طبی کمرم رو بستم و آروم آروم خونه رو جمع و جور کردم و رفتم تو آشپزخونه.

اول ظرفها رو جابجا کردم و بعدش یه دستی به گاز کشیدم و خیلی مواظب بودم زیادی کار نکنم. یعنی این آروم آروم کار کردن، چه معجزه ها میکنه. هم دست آدم در عذاب نیست هم واقعا فکر آدم آرومه.

کار آشپزخونه که تموم شد، یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و یه سیب پوست کندم و قاچ کردم و گذاشتم توبشقاب و آوردم واسه مانی. بعدش باهم نشستیم به بازی کردن یه سی دی بازی که عمه اش بهش داده بود.

یه کم باهاش بازی کردم و بعدش یه چهارپایه آوردم و نشستم روش، روبروی یکی از کابینتها که برای عید نشده بود مرتبش کنم.

نگید الان که کمرت درد میکنه وقتش نبود. آخه میدونید، این کابینت خیلی درهم برهم بود. هر وقت هرچی میخواستم، باید کلی خم میشدم و توش می گشتم! دیگه به خاطر رفاه حال خودم و کمرم هم بود، باید دستی بهش می کشیدم!!!!!!نیشخند

اینه که نشستم رو چهارپایه و خرد خرد مرتبش کردم و اتفاقا یه عااااااالمه هم وسیله بیخودی اونجا بودکه انداختمش دور. چقدر هم جام باز شد!!!!!! البته تو کابینتی هم انداختم کف طبقاتش و خلاصه کلی مرتب شد!لبخند

مهدی هم از راه رسید و خوشحال و خندان و رفتم جلوش و گفتم: سلام.

گفت: سلام عزیزم. و خندید!!!!!!!!! بعد بهش خسته نباشید گفتم. گفت: خوابیدی؟ استراحت کردی؟ گفتم: آره شکر خدا. خوب بود. بعد یه دوای مانی مونده بود که مهدی اومد بهش داد و البته یه کم ادا درآورد ولی بالاخره خورد.

بعدش مهدی یه کم تو هال نشست و کار آشپزخونه هم تموم شد و منم رو پشتم هات بگ گذاشتم. به مهدی گفتم: حواست به مانی باشه من برم حموم.

رفتم حموم و برگشتم و دوباره رفتم تو آشپزخونه و مهدی دیگه رفت تو اتاق که بخوابه.

بعدش واسه مهدی کباب ماهیتابه ای، ازا ونا که مامانش درست میکنه و خیلی دوست داره درست کردم. اونیکه من اغلب درست میکنم، گوجه داره و تو آب گوجه می پزه. البته اولش کبابها رو سرخ میکنم. ولی شکلشون شبیه کتلته! ولی اینی که دیروز دست کردم، تو ماهیتابه پهن میکنم گوشت رو بعدش که یه کم سرخ شد، خط می اندازم که مثلا مثل کباب کوبیده بشه. اینجوری، دراز دراز میشه و دو طرفش هم سرخ میشه. البته رو شعله خیلی ملایم و درش رو هم می بندم.

بعدش برنج ایرانی درست کردم و دیدم نه بابا، یاد گرفته ام!!!!!!!! (هزار ماشاءالله یه وقت چشم نخوری اینقدر زرنگی!!!!!!!!!)نیشخند

مهدی همچنان تو اتاق خواب بود که غذا حاضر شد و درشون رو باز گذاشتم که خنک بشن. واسه مانی غذا کشیدم و آوردم بهش دادم و با هم پایتخت دیدیم!!!

حوالی ساعت ده مهدی از خواب بیدار شد و منم کم کم غذاشو ریختم تو ظرفش و براش کباب و گوجه سرخ کرده گذاشتم. بعد ظرفش رو نشونش دادم و گفتم: ببین عزیزم! برات غذا درست کرده ام! مژه

خندید و گفت: مرسی، دستت درد نکنه. اتفاقا تو خواب بودم که بوی برنج می اومد و دلم ضعف میرفت. ولی خب، نمیخوام شام بخورم!!

یه شوخی باهاش کردم که جاش نیست اینجا بگم! بعد گفتم: یه کم خیار می خریدی که شبها با هم بشینیم سالاد بخوریم! گوجه و کاهو داریم. گفت: آره والا!!!!!!!! گفتم: شام نخوریم ولی لااقل یه چیزی بخوریم! مثلا همین سالاد! با سس فراوون و دو سه لیوان نوشابه؛ چون باید رژیم باشیم!!!!!!!!!!!!!قهقههخندید.

بعدش من رفتم سراغ وایبر و با یکی از دوستان چتیدم و مهدی دیگه گفت: عجب غلطی کردم این وایفای گوشیت رو درست کردم ها!!!!!!!!!! البته به شوخی!

خودش هم پای برنامه نود بود! کم کم مانی هی میگفت: بیا بریم بخوابیم! بعد می پرید رو گردنم! دیگه میخواد گردنم هم بشکنه که خیالش کلا راحت بشه!!!!!! بالاخره مانی رو بردم خوابوندم و بعدش به مهدی چشمک زدم و گفتم: اگه خواستی بیا!!!!!!!!!

خنده اش گرفت و منم رفتم تو اتاق و آماده شدم واسه خواب که دیدم تشریف آورد!!!!! بعد گفت: ولی اگه اجازه بدی زود برگردم ببینم نود چی میشه!!!!!!!!!

خلاصه اینم از این و امروزم دوباره اومده ام که اگه بذارند، همون ساعت ده یازده برم. آخر هفته هم قابلمه پارتی داریم. امیدوارم تب مانی زودتر خوب بشه وگرنه باید کنسلش کنیم چون بچه های دیگه خدای نکرده می گیرند!!!!!!

دیشب هم داداشم زنگید که من خودم چهارشنبه شب میام و به مهدی کمک میکنم واسه تمیزی خونه! بالاخره مهمونی دونگیه دیگه! منم میخوام یه کاری بکنم!!!!!!!چشمک

دو روز پیش باید سمانه جون فارغ میشد. فقط نوشته بود داره میره بیمارستان برای زایمان. دیگه ازش خبر ندارم! ایشالا که خبرهای خوب بهمون بده و دختر نازگلش صحیح و سالم دنیا بیاد!بغل

[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ