چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی!!!!!!! خدا رو شکر بابت امروز و بابت هر روز. بابت هرچی که می بینیم و نمی بینیم ولی هست!

قلببغلخدا امروز یه محبتی در حقم کرده که باید حتما برم دستاشو ببوسم!!!!!! ماچ

یعنی فکر کنید دیروز از ثانیه ای که رسیدم خونه، تا شب صد بار مانی گفت: من فردا نمیرم خانه بازی و شادی! حتی وقتی می پرسیدم حالت خوبه؟ میگفت: نه، مریضم!!!!!!! مارمولک انگار فهمیده بود اگه خوب بشه، باید بره اونجا! منم واقعا از دیروز غروب هی به خدا التماس میکردم که امروز صبح سرم بازی درنیاره و مثلا تخم آدم بیاد ببرمش مهد!

امروز صبح شش و ربع که بیدار شدم، یه کم اینور و اونور کردم و از جام بلند شدم و دیدم بعـــــــله، کمر درد میکنه، چه درد کردنی!!!!!!! نم نم بلند شدم و رفتم نماز خوندم و از خدا خواستم این بچه امروز اذیت نشه. آخه دو روز مریض بوده و نرفته، هم به خاطر مریضی یه کم یه جوری شده (!) هم پشتش باد خورده و خوش خوشانش بوده که نصف روز مامانش پیشش بوده و نصف روز هم باباش!!!!!!!

بعدش آرایش و بردن وسایل به ماشین و بعد هم اومدم با سلام و صلوات جوراب پاش کردم و دیدم بیدار نشد. دیگه مجبور شدم بغلش کنم!!!!!!!!ناراحت خب نمی تونستم به زور بیدارش کنم. بچه تازه از مریضی بلند شده رو! اسم خدا رو آوردم و بغلش کردم و از در که بیرون میرفتیم، بیدار شد که: نریم!!!!!!!!!

گفتم: تو فقط بیا بغل من! گفت: باشه! و دوباره خوابید. گذاشتمش تو صندلیش تو ماشین و خواستم سوئیشرت رو ازش دور کنم، که گفت: بذار روم باشه! بعد نشستم تو ماشین و از تو آینه دیدم که خوابه!

حرکت کردم و یکی دو خیابون که رفتیم، بیدار شد و گفت: کردی بذار!!!!!!!!!

واسش آهنگ رقص کردی گذاشتم و البته خودم فکر کردم بدون موزیک برم بهتره، ولی خودش آهنگ شاد کردی رو ترجیح داد!!!!!!!!!

خلاصه تا رسیدیم به کوچه مهد، دوباره گریه کرد و منم بهش اطمینان دادم که پیشش می مونم. بعد محکم چسبید به بغلم و منم مجبور شدم بغلش کنم!!!!!!!!!! کیفمو گذاشتم تو ماشین و خودم رفتم داخل!

بعدش که رفتیم تو، دیدم هیچ کدوم از مربی هاش نیومده اند. مانی همه اش بغض داشت. ولی من بهش اطمینان دادم که پیشش می مونم. بعد بردم صورتشو شستم و دیدم دوباره چشماش یه کم قی کرده!!!!!!نگران 

یادم افتاد قطره چشمش رو نیاورده ام!!!!!!!!!کلافه

با خودم گفتم: عیب نداره! می زنگم به مهدی که هر وقت اومد، بیاره تحویل مهد بده! خلاصه مربی اش اومد و مانی با دیدن مربی اش، چسبید به پای منو بغض کرد! مربی اش هم گفت: اصلا من بغلت نمیکنم. با مامانت برید تو اتاق و سی دی نگاه کنید!

دوتایی با هم رفتیم و بعدش مربی از مانی خواست بره سی دی انتخاب کنه که اونم طبق معمول باب اسفنجی رو انتخاب کرد و اومد نشست رو صندلی و منم پشت سرش! بعد از چند دقیقه مربی اشاره کرد به من که: برو!!!!!!

منم رفتم سوئیچ رو تحویل بدم، که یادم اومد کیفم تو ماشینه! دوباره رفتم  تو ما شین و با خودم گفتم: شاید امروز مجبور بشم بیشتر بمونم. ماشین رو ببرم تحویل بدم به اداره مهدی اینا بهتره. خلاصه رفتم در اداره مهدی اینا و هرچی زنگیدم، هیچکی درو باز نکرد!!!!!!! یعنی شما ببینید ساعت هفت و نیم، سرایدار هم خوابه!!!!!!!

البته دیگه شرکت در شرف جمع آوریه و کسی دیگه خودشو به عذاب نمی اندازه! بعدش دوباره برگشتم ماشین و در مهد پارک کردم و رفتم داخل و مواظب بودم مانی یه وقت منو نبینه.

پرسیدم: گریه کرده؟ یکی از مربی ها گفت: نه! اول یه کوچولو گریه کرده، ولی دیگه هیچی نگفته!!!!!!!

یعنی خودم هم باورم نمیشد مانی اینقدر زود دوباره به اینجا عادت کنه. باخودم گفتم ممکنه امروز همه مهد رو رو سرشون خراب کنه!!!!!!!!!! ولی شکر خدا زود پذیرفته! میگم که، فقط میخواد خون به جیگر من کنه!!!!!!!!زبان

خدا رو هزار مرتبه شکر کردم. دلم خیلی آروم شد. پیاده راه افتادم طرف اداره و اومدم داخل.

نظرات قشنگتون رو دیدم. یه سری رو تایید کردم، یه سری دیگه مونده. سر فرصت خدمت اونا هم میام! این مدت، یه کم درگیر بودم و نشده به دوستان عزیز سر بزنم. به بزرگی خودتون ببخشید!


دیروز تا جایی که میشد، کارهامو کردم و ساعت یازده و نیم وسایل رو جمع کردم که برم خونه. همکار کنار دستی ام نبود و گفته بود شاید اصلا نیاد. از یکی دیگه از دوستام خواهش کردم بیاد. که اون بیچاره هم اومد.

حالا فکر کنید از صبح هم دو سه بار به رئیسم گفته بود که ساعت یازده، یازده و نیم میرم که بچه رو از شوهرم تحویل بگیرم.

همون ساعت یازده و نیم که رفتم ازش خداحافظی کنم گفت: دیگه هر روز دارید زود میرید!!!!!!!!

همینطور وایسادم نگاش کردم!!!!!!!!! یعنی همین آدمها هستند که باعث میشن هیچ کارمندی واقعا از جون و دل کار نکنه!!!!!!! چون تا وقتی که مثل چی کار میکنی، خب کار کرده ای. دو روز که مشکل داشته باشی، دیگه اصلا نمی بیننت.

ناراحت شدم. ولی تو دلم گفتم: به درک!!!!!!!!!!! کیفمو دستم گرفتم و از اداره اومدم بیرون. تا چند دقیقه حالم گرفته بود و فقط از خدا میخواستم واحدم رو عوض کنم و از دست این آدم و این سیستم طخمی که تو شرکت پیاده کرده، خلاص بشم!

بعدش با خودم گفتم: مهم اینه که دارم میرم خونه! پیش پسرم! دیگه گور پدر همه چی! کم کم حالم بهتر شد و رسیدم خونه و مهدی داشت با تلفن می حرفید و در همون حالت به ساعت اشاره کرد که یعنی ببین ساعت چنده که اومده ای!!!!!!

خب من این روزها کل کل نمیکنم. وگرنه خیلی دلم میخواد بهش بگم که روزهایی که مانی رو می بردی خونه مامانم اینا، خیلی روزها تازه یازده و نیم دوازده میرسیدی خونه مامانم اینا و تا برسی اداره، میشد دوازده و نیم! هیچی نگفتم!

لباسمو درآوردم و دستمو شستم و رفتم پیش مانی. شکر خدا بهتر بود و داشت بازی میکرد. خیلی خوب شد که این دو روز من و مهدی بودیم و دواهاشو بهش دادیم! برای خود بچه هم بهتر شد.

از مهدی ساعت دادن دواها رو پرسیدم و مهدی لباس پوشید و رفت. من موندم و مانی.

برنج و کباب رو از تو یخچال دراوردم و گرم کردم. تا آماده بشه، یه کم جمع و جور کردم و تو سینی بشقاب و قاشق و دو کاسه ماست واسه خودم و مانی آماده کردم و یه میز کوچولوی دو نفره واسه ناهارمون چیدم!

اینجا میخوام به یه موضوعی اشاره کنم. یه خصلت بد که در من نهادینه شده بود و چند وقته دارم از بین می برمش. خب اینم از مامانها یاد گرفته ایم و من واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر دیر به این فکر افتادم که اصلا این خصلت رو شناسایی کنم! اونم اینکه: کلا خودم رو ندیده می گرفتم تو همه چی. مثلا چی؟

مثلا اینکه مهدی سینه مرغ رو دوست داره و منم رون. ولی اولویتم همیشه درست کردن سینه بود! اگه یه وقتی رون نبود، برام مهم نبود. غذا رو درست میکردم. ولی اگه سینه نبود، به خاطر مهدی درست نمیکردم. البته که شاید به نظر، بی اهمیت بیاد! ولی من بهتون میگم در دراز مدت اهمیت داره. آدم کم کم خودشو ندیده میگیره. البته من اگه سینه باشه میخورم، ولی رون رو بیشتر دوست دارم!

یا مثلا همیشه دو کاسه ماست واسه خودمون سه تا می بردم! من و مانی از یه کاسه میخوردیم. چون یه وقتهایی مانی ماست نمیخورد. میذاشتم مانی اگه نخورد، من بخورم!!!!! خب این تفکر خیلی اشتباهیه. که شما خودتو حساب نکنی، خودتو نبینی و واسه سلیقه خودت ارزش قائل نشی!

چند وقت پیش که اوایل رفتن مانی به مهد بود و دو سه روز مهدی، مانی رو از مهد برد خونه مامانش، اونجا یه جریانی اتفاق می افته که وقتی مامان مهدی برام تعریف کرد، یبشتر به خودم اومدم و دیدم که بقیه هم می دونند من چه جوری ام!!!!!!!

مامان مهدی گفت:

ساعت سه و چهار مانی گفت که شیر میخواد. رفتم براش بیارم، دیدم نداریم! خیلی ناراحت شدم. خواستم شوهرمو بفرستم واسه مانی شیر بخره که مانی گفت: اشکالی نداره. بابا بزرگ نره!!!!! اصلا من دوغ میخورم!!!!!!!!بعد با خودم فکر کردم مانی هم مثل مامان آشتی اش می مونه! هیچوقت به خاطر خواسته اش، دیگران رو به عذاب نمی اندازه!!!!!!!

مادرشوهرم که اینو گفت، خوشحال شدم از اینکه مانی باعث عذاب کسی نمیشه! ولی چند دقیقه به فکر فرو رفتم که تا کجای این خصلت، مراعات دیگرانه و تا کجاش، صاف کردن دهن خودمون؟؟!!

دیگه الان خیلی وقته که همه چی واسه خودم هم میارم سر سفره، هرجای مرغ رو که دوست دارم میخورم و کلا حواسم به خودم هست!!

خلاصه دیروز یه سفره ناهار کوچولو واسه خودمون دو تا انداختم و با هم ناهار خوردیم و بعدش من سفره رو جمع کردم و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و روشنش کردم و رفتم سراغ شستن قابلمه ها و گاز رو هم تمیز کردم. آشپزخونه خیلی تمیز شد و تازه ساعت یک ظهر بود!!!!!!!

بعدش خواستم نماز بخونم که مانی شروع کرد به گریه کردن که نماز نخون!!! یه نماز رو به زور خوندم و بعدش دیگه چادر رو از سرم درآوردو اومد نشست تو بغلم! دیدم فایده نداره! بعدا نماز عصر رو می خونم. بعدش دیدم ظرفها عین گل تمیز شده اند. زنگیدم به مهدی و بازم ازش تشکر کردم. البته ایده مال افروز جون بود  و همین جا دوباره ازش تشکر میکنم. ولی خب، مهدی انجام داد و ازش تشکر کردم!!!!!!نیشخند

بعد من و مانی رفتیم تو اتاق که کارتون ببینه و منم رو تخت دراز کشیدم و اونم هی میگفت: نخواب!!! با من کارتون ببین! دو هزار تا هم سوال پرسید ازم!!!!!

ساعت سه و خرده ای دیگه بلند شدیم و اومدیم تو هال و یه دور دیگه اونجا بازی کردیم و منم چند تیکه برگ کاهو رو گاز گرم کردم و گذاشتم رو پوست صورتم. بگذریم که مانی پدرمو درآورد و هی کاهو ها رو جابجا میکرد رو صورتم!!!!

بالاخره در حالیکه داشتم با مانی کارتون می دیدم، اینا هم رو صورتم بود و بعدش مانی کاهوها رو برداشت و منم رفتم صورتمو با آبگرم شستم. بعدش مانی گفت: بهم نون و پنیر و چای بده!

گفتم: ای به چشم!!!!!!! رفتم فوری با شیرجوش چای درست کردم و نون گرم کردم و با چای شیرینی که با عسل شیرینش کرده بودم واسش آوردم. یه نصفه لیوان چای هم واسه خودم ریختم و با پسرم نشستیم به خوردن عصرونه!

بعدش هم با یکی از دوستام هماهنگ کردیم برای غذاهای مهمونی پنجشنبه عصر.

واقعا از خدا یه کار نیمه وقته خواستم که تایمش تا ظهر باشه. که بتونم به زندگی و خودم و بچه ام برسم!

بعدش که خورد، همه چی رو جمع کردم و بردم شستم و همه اش میخوام اون شعارم رو عملی کنم که : تمیز نگه داشتن، مهمتر از تمیز کردنه!!!!! همه اش هم سعی ام اینه که تمیز نگه دارم و نذارم نظم هیچ جای خونه تغییر کنه.

ساعت پنج مهدی رسید و بعدش رفت میوه بخره که گوجه و خیار خرید و منم زدم تو سرم که خودمون یه عالمه گوجه داریم! حالا باید با این گوجه ها، سوپ درست کنم واسه روز پنجشنبه!

بعدش رفتم میوه شستم و دو تا بشقاب بزرگ هم آوردم و تو یکیش پوست میوه ها رو ریختم و تو یکی دیگه اش، میوه های پوست کنده رو قاچ کردم و چیدم. البته یه ظرف کوچیک واسه مانی گذاشتم که کیوی توش نداشت!

بعد مانی هی بازی میکرد و می اومد میوه میخورد. صندلی گذاشتم جلوی کمد مانی و یه سری لباسهای زمستونی اش رو دیگه برداشتم و یه سری لباس هم گذاشتم کنار که پنجشنبه بدم دوستم ببره برای اون بچه ها.

خلاصه مهدی سری جدید شوخی کردمو شاهگوش رو هم آورد و با هم نشستیم هر دو رو دیدیم!!!!!!! واسه شام هم مهدی گفت سالاد هم نمیخوره! واسه خودم یه کاسه سالاد درست کردم و از اون مرغ برگرها که مامان مهدی داده بود، سرخ کردم و دادم مانی خورد.

بعدش به اون یکی دوستم زنگیدم و واسه پنجشنبه با اونم هماهنگ کردم. بعدش هم مسواک زدم و وسایل امروز رو جمع کردم و خوابیدم! مانی هم یه کم بعدش اومد کنار خوابید. این دو روز که مهد نرفته، برنامه خوابش یه کم جابجا شده! ولی از امروز ایشالا دوباره می افته رو غلتک!

[ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ