چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب

خدا رو شکر به خاطر امروز و هر روز و هرچی که داریم و نداریم! ما که امروز مکافات داشتیم با آقا مانی. تا دیروز غرو ب که میشد به من و باباش میگفت: به خورشید خانم بگید نره خونه شون، امروز صبح که بهش میگم: بیا به خورشید خانم سلام کنیم و ازش تشکر کنیم از اینکه همه جا رو روشن کرده، میگه: نه!!!!!!! بگو خورشید خانم بره خونه شون!!!!!!!!!

خوبه خورشید خانم به حرف ما گوش نمیکنه، وگرنه دائم باید در حال رفت و آمد به خونه شون باشه!!!!!!چشمک

عارضم خدمت انورتون (!) که چهارشنبه ما همون ساعت چهار و نیم تشریف بردیم بیرون و قبل ازاینکه به مهد مانی برسم، سر راه واسش یه کم قاقالیلی  واسه مهدی و مانی خریدم. واسه خودم هم دو بسته نسکافه دو در یک بدون شکر. یکی برای شرکت و یکی برای خونه خریدم. بعد رفتیم تو کوچه مهد و از دور دویدم سمت مانی و رفتم بغلش کردم که نشسته بود تو صندلی ماشین. شیر و یه تک تک بهش دادم و رفتم نشستم جلو.

مهدی پیچید تو همون خیابونی که میره به طرف آبمیوه فروشی و رفتیم اونجا و من بازم آب کرفس خوردم و مانی آب پرتقال و مهدی شیرموز! بعدش راه افتادیم خوشحال و خندان مثل یه خانواده سه نفره خوشبخت، به طرف خونه مون!

اون شب قرار بود مامانم و خاله ام از کرمانشاه با هواپیما بیان. اول قرار بود پسرخاله ام بره دنبالشون، که داداشم گفت: چه کاریه! من خودم میره دنبال هر دوتا و میبرمشون خونه خودمون. بعد من گفتم میخوای من غذا بپزم و شام بیاریشون اونجا، که داداشم گفت: نه دیگه، ساعت نه تازه پرواز دارند، تا برسند و بارها رو تحویل بگیرند دیروقت میشه.

این بود که دیگه این قضیه منتفی شد.

بعد که رسیدیم خونه، وسایل رو گذاشتیم تو و مهدی و مانی هم رفتند تو، منم کیف پولم رو برداشتم و رفتم یه کیلو فیله مرغ و یه سطل ماست و یه کم خرت و پرت دیگه خریدم و برگشتم خونه. خدایی گیر ندید که خیلی وقته فیله مرغ نخریده بودم!!!!!!خنده

بعد اومدم خونه و فیله ها رو گذاشتم تو یخچال و نخودفرنگی و ذرت رو بیرون گذاشتم از فریزر که یخشون باز بشه. بعدش رفتم دراز کشیدم واسه خودم رو کاناپه! واقعا تصمیم داشتم خودمو ا ذیت نکنم!

بعد از نیم ساعت رفتم تو آشپزخونه و اول آب گذاشتم جوش بیاد برای لایه اول ژله. بعدش فیله ها رو شستم و گذاشتم آبشون بره. آب جوش اومد و لایه اول رو ریختم و یه دستی به آشپزخونه کشیدم و رو کابینت رو خلوت کردم و نشستم رو صندلیم و فیله ها رو خرد کردم. بعد پیازداغ درست کردم و فیله ها رو توش تفت دادم و زردچوبه و زعفرون زدمو گذاشتم بپزه!

بعد نخودفرنگی و ذرت و هویچ رو انداختم تو زودپز برقی که حسابی بپزند. اینا رو برای سوپ می خواستم.

تا وقت شام برسه، رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و کتابی رو که نویسنده اش رو خیلی دوست دارم و چند وقت پیش از دستفروش کنار خیابون انقلاب خریده بودم و اوردم و شروع کردم به خوندن! مانی و مهدی تو اتاق بودند و مشغول کارتون دیدن!

نیم ساعت کتاب میخوندم، نیم ساعت میرفتم به کارهام میرسیدم! تا آخر شب، سه لایه ژله رو هم ریختم! خدایی تا قبل از به دنیا اومدن مانی، من خیلی خیلی بیشتر از این مطالعه میکردم. دیگه از وقتی مانی دنیا اومده، همه مطالعه ام محدود شده به خوندن وبلاگها!!!!!!! آخه کاریه که می تونم در زمان ساعت اداره زمان فراغتم انجام بدم. اگه همون ساعتها، کتاب بخونم، حساسیت روسا رو بر می انگیزه!!!!!! (اوه گاد گاد گاد!!!)

خلاصه وقتی خونه یه اتاق خواب داره، تو اونم یه تی وی هست که مانی میره کارتون می بینه، منم پناه می برم به کاناپه پذیرایی! اتفاقا بد هم نیست!چشمک حالا از امشب برنامه های شاد و مفرحی دارم واسه دقایق تنهایی خودم!!!!! و البته یه ساعتهایی رو با مانی و مهدی هستم. ولی واسه اون مثلا نیم ساعت یه ساعتی که میخوام مطالعه کنم!!!!!! فکر خوراکی های رژیمی هم کرده ام واسه خودم!!!!!!!!!

بالاخره به مانی شام دادم و بشقابها رو جمع کردم و خوابوندمش و دیگه مسواک و آرایش پاک کردن و همه کارهای هر شب. بعدش رفتم خوابیدم. برنامه ام این بودکه پنجشنبه صبح برم  اپیلاسیون که دیگه قال قضیه کنده بشه! آخه نصفش مونده بود! ولی خب مانی ساعت هفت و نیم بیدار شد و رفتیم بهش صبحونه دادم و نشست به بازی کردن و کارتون دیدن. منم از فرصت سواستفاده کردم و به کارهام رسیدم. قرار بود واسه قابلمه پارتی، پلویونانی درست کنم. فیله اش رو که دیشب پخته بودم، فقط باید بهش نخودفرنگی و ذرت میزدم که کار عصر بود.

بعد دیدم مانی فقط دو روز خونه نهار میخوره. ظهر هم قرار بود داداشم بیاد که تو تمیزی کمکمون کنه! با خودم گفتم واسه ناهار عدس پلو درست میکنم که برام راحت تره. از مانی پرسیدم: عدس پلو دوست داری واسه ناهار درست کنم یا لوبیا پلو؟ گفت: لوبیا پلو!!!!!!!

خب تقصیر خودم بود که پرسیدم!!!! دیگه مجبور شدم پاشم لوبیا رو از فریزر بیرون بذارم ولی خب گفتم حالا که میخوام لوبیاپلو درست کنم، بذار به سلیقه مهدی باشه! که با گوشت دوست داره. خلاصه مواد لوبیاپلو رو درست کردم و برنج هم خیسوندم و دیگه ساعت ده رفتم دوش گرفتم و آرایش کردم و مهدی رو بیدار کردم که من میخوام برم اپیل. پاشو حواست به مانی باشه! واسه ساعت یازده وقت داشتم.

خلاصه رفتم و کارم که تموم شد، اومدم میدون ولیعصر و چند تا کلیپس واسه رنگ کردن مو و برس مخصوص رژگونه خریدم و بعدش رفتم سر سه راه جمهوری و واسه خاله ام، صندل مخصوص خار پاشنه گرفتم. سوار ماشین شدم و رفتم خونه و سر راه یه کم خرت و پرت دیگه گرفتم و رفتم خونه.

لباس درنیاورده، آب برنج رو گذاشتم و بعدش برنج رو ریختم و آبکش کردم و لوبیاپلو رو دم گذاشتم.

با داداشم حرفیدم که گفت دیر میاد و ما ناهار بخوریم. ما ناهار خوردیم و بعدش من رفتم رو کاناپه دارز کشیدم و کتاب خوندم و خوابم برد. ساعت پنج بیدار شدم دیدم داداشم تازه اومده! ناهارشون دادم و بعدش افتادم به جون آشپزخونه و چیدن میز. که شکر خدا همه چی یه بار مصرف بود و بعد از اونم بچه ها یکی یکی اومدند و جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت.


همه کار می کردند و سه تا بچه هم بودند که یکیش مانی بود و دو تا دختر دیگه هم بودند، یه پسر هم که تو شکم مامانش بود! یعنی یکی از دوستام هم باردار بود. یه سری نشستند به حرف زدن و یه سری هم با ایکس باکس مشغول بازی بودند.

خدایی جو خیلی خوبی بود. خانم برادرم هم اومد و من فکر نمیکردم اینقدر با دوستام راحت باشه. که البته واقعا دختر گلیه و خیلی هم کمک کرد. قلب حوالی ساعت ده شام خوردیم و هرکی یه چیزی آورده بود. خیلی هم خوب بود. بعد از اون یه سری از ظرفها رو که کثیف شده بودند رو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو هم با هم شستیم و چای خوردیم و واقعا جای همه تون خالی بود!

دیگه حوالی ساعت یک، آخرین گروه مهمونها رفتند و داداشم بقیه بشقابها رو جمع کرد و ما هم به خیال خودمون رفتیم بخوابیم که مانی تا صبح دو سه بار به طرز وحشتناکی تو خواب جیغ میکشید و بیدار میشد! من و مهدی هی بیدار میشدیم ولی اصلا نمی فهمیدیم چشه! فقط گریه میکرد با چشمهای بسته!

اخرین بارش دیگه ساعت پنج و نیم بود که دیگه ما از بیخوابی و خستگی رعشه گرفته بودیم!!! بعد مهدی دیگه عصبانی شد و مانی رو زد زیر بغل که ببره بیمارستان. منم همینطوری یه چیزی تنم کردم و همراهش رفتم. بعد مهدی تو ماشین مانی رو تهدید کرد که اگه بازم گریه کنه، می ذارتش تا صبح بمونه تو ماشین!!!!!! مانی ساکت شد و دیگه  از خواب بیدار شد!!!!!!!

قطعا این طرز رفتار مهدی با مانی رو نمی پسندم ولی واقعا هم نمیدونم باید با مانی چه رفتاری بکنم. من ا ز خیلی ها شنیده ام که بچه ها تا سن پنج سالگی اینجوری اند که گاهی خواب می بینند و تو خواب گریه می کنند ولی مهدی نمیخواد بپذیره! حالا اینو داشته باشید که کار به کجا رسید!!!!!!!

البته خودم سی دی های دکتر هولاکویی رو خریده ام ولی چون هت ستم خراب شده، نتونسته ام گوش بدم. چند بار خواستم تو ماشین بشنوم، ولی نمیشه. آخه موقع رانندگی باید تمرکز داشت و این سی دی، با آهنگ شنیدن فرق داره! حالا حتما باید در اولین فرصت برم هت ست بخرم!

بالاخره اومدیم خونه همون ساعت پنج و نیم بعدش خوابیدیم و البته اینم بگم که مانی دائم مریضه این مدت و بینی اش هم گرفته و تو خواب نمیتونه نفس بکشه. هرچند این جیغ کشیدنش ربطی به مریضی اش نداره. ولی خب گاهی هم از نفس نکشیدن کلافه میشه.

صبح جمعه ـ البته ساعت یازده ـ بیدار شدیم  ومن و مانی و داداشم صبحونه خوردیم و داداشم گفت: اگه کاری نداری، مانی رو بده من ببرم. بعد بازم با مانی صحبت کرد که نباید گریه الکی بکنه و البته اونم چیز آنچنانی یادش نمی اومد!!!!!!

دیدم اگه بخوام کارهامو تند تند بکنم که با داداشم برم، بهم فشار میاد، اونم هی میخواد بگه زود باش! به داداشم گفتم: تو و مانی برید، من با مهدی میام.

خلاصه تا ساعت دوازده مهدی خواب بود و دیگه رفتم بیدارش کردم و یه سری وسایل رو جمع کردم واسه جمعه که قرار بود ظهرش بریم خونه مامانم و عصر هم بریم خونه مامان مهدی.

چون چهارشنبه همین هفته عروسی برادر دوستمه، من لباسها و وسایل مربوط به اونو کنار گذاشتم که ببرم بذارم خونه مامانم. مانی رو قراره نبریم عروسی و بذاریم خونه مامانم اینا بمونه. هم اون اذیت میشه، هم ما!!!! خلاصه به این بهانه یه سری لباس زمستونی هم دیگه گذاشتم تو چمدون و دیگه از جلوی دست و پا جمعشون کردم!

بعد من و مهدی رفتیم خونه مامانم و بعد از مدتهای مدید، آهنگهایی که دوست داریم ولی هرگز جلوی مانی گوش نمی کردیم رو گذاشتیم. نپرسید چه آهنگهایی که معذورم از گفتنش!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه مامانم و دو تا نوه خاله ام هم اونجا بودند و مانی حسسسسسسابی بهش خوش میگذشت! عصر داداش کوچیکه و خانمش با خاله کوچیکه ام هم اومدند و مانی دیگه دل نمی کند! تولد شوهر خواهر مهدی بود و باید می رفتیم خونه مامان مهدی! مانی هم گریه میکرد و دست یکی از دخترها رو گرفته بود و میگفت: اینم باید ببریم. این دختری که میگم، شش روز از مانی کوچیکتره و مانی خیلی دوستش داره!

بعد مهدی بازم در یک اقدام ضربتی، مانی رو گذاشت تو ماشین و حرکت کردیم و مانی بازم گریه میکرد. تا اینکه مهدی به شدت ماشین رو نگه داشت و خواست حمله کنه به طرف مانی، که مانی دیگه ساکت شد!!!!!!

بعد دوباره حرکت کردیم و مانی کم کم خوابش برد. بیست دقیقه بعد رسیدیم و مهدی مانی رو بغل کرد که ببره داخل، بازم مانی گریه کرد و گفت که میخواد بغل مامانش باشه! بغلش کردم و رفتیم تو، منتها مانی چون با گریه خوابیده بود و هنوزم سیرخواب نشده بود، بازم نحسی میکرد.

مثل همیشه، خانواده مهدی اومدند به استقبالمون و خواستند مانی رو بغل کنند، که مانی از بغل من پایین نیومد و رفتیم داخل نشستیم که مانی بازم گریه کرد و مهدی بازم از بغل من بیرون کشیدش و بردش تو ماشین!!!! همه اونا مات مونده بودند! منم خودم خیلی ناراحت شدم. نمیدونم با مانی باید چه کار کنم چون خیلی بهانه گیر شده. البته به نظر من، خب سه هفته است داره میره مهد. هنوز کامل عادت نکرده، از بغل پدربزرگ ها و مادربزرگها رفته به یه محیطی که قانون و دیسیپلین داره، سن بهانه گیری هم هست و به نظرم شاید تا یه حدی طبیعی باشه.

ولی خب اینا تو گوش مهدی نمیره و میخواد این قضیه رو با قلدری حل کنه.

مهدی که مانی رو از خونه برد بیرون، یه جو سنگینی تو خونه باباش حکمفرما شد. داماد کوچیکه شون گفت: اگه مهدی فکر میکنه ما از گریه مانی ناراحت میشیم، نارحت نمیشیم. بیاره تو بچه رو! یه دفعه داداش مهدی که کلا بی تربیت و دست و رو نشسته است توپید بهش که: لابد دلیلی داشته که این کار رو کرده!!!!!!!!!

مامانش از من پرسید: چی شده؟ براش گفتم که مانی دو روزه ناآرومه و همه دیشب رو هم گریه کرده و الانم بهانه آورده. ولی مهدی میخواد با داد و بیداد این مساله رو حل کنه!

یه دفعه مامانش از جاش بلند شد و گفت: هیچ کدومتون حوصله و وقت برای این بچه نمیذارید، اون یه جور، شما هم یه جور!!!!!!!

و با ناراحتی رفت آشپزخونه!!! حالا جالبه که این خانم هرگز منو در حال دعوا کردن مانی ندیده! همیشه داشته ام با مانی حرف میزدم و قصه میگفتم و توقع نداشتم جلوی بقیه این حرف رو بهم بزنه. یعنی میدونید، چون می دید مهدی واقعا رفتارش زشته و کارش ناپسنده، میخواست بگه مهدی کارش بده، ولی در کنارش یه مقصر دیگه هم پیدا کنه که مثلا تقصیر پسر خودش کمتر بشه!!!!!!!!

من هیچی نگفتم! بعد از چند دقیقه خواهرشوهر بزرگه ام رفت دنبال مانی اینا و مانی رو بغل کرده، اومد داخل. پشت سرشون هم مهدی وارد شد! من همینطوری نشسته بودم. و البته اخمام تو هم ولی هیچی نمیگفتم.

مهدی اومد و نشست رو یکی از مبلها و شروع کرد به گله کردن از رفتار و بهانه جویی های مانی! مامانش آروم بهش گفت: چرا کار زشتی رو که بابات با خودت کرده، میخوای سر بچه ات دربیاری؟! واقعا چرا؟؟؟؟!!!!!!!! مهدی هم شروع کرد که پدرمون رو درآورده و شبا نمیذاره بخوابیم و .........

بعد از چند دقیقه مهدی از خونه بیرون رفت و با یه کیک برگشت به خاطر تولد شوهرخواهرش! بعد مامانش اومد منو بغل کرد و بوسیدو گفت: یه وقت از دست من ناراحت نشی. یه وقت نگی این مادرشوهره و میخواد منو ناراحت کنه!!!!!! منم بوسیدمش و گفتم: نه بابا این حرفها چیه! و قضیه همونجا تموم شد و کم کم براش گفتم که شرایط مانی تو این دو سه هفته چه جوری بوده!

خلاصه مثلا تولد شروع شد و منم پاکتی رو که مهدی بهم داده بود و آوردمو دادم به شوهرخواهر مهدی و عکس هم انداختم و اونم مانی رو بغل کرد و با مانی عکس انداخت! بعد هم به کیک خوردن گذشت و تولد تموم شد و بعضی ها شام خوردندو دیگه ما هم برگشتیم خونه.

تو راه سر یه چیزی بین من و مهدی بگو مگو شد و البته من صدامو آورده بودم پایین که مانی بیدار نشه! بازم حرفمون شد و این مساله نشون داد که مهدی سر یه چیزهایی خیلی از من شاکیه و یکیش هم اینه که من بهش عیدی نداده ام!!!!!!

گفت: بابت موبایلم، سیصد و پنجاه تومن دادی ولی عیدی نبود که! تازه گفتی بابت کادوی روز مرد و صد تا مناسبت دیگه!!!!!!!!!

بعد با دستش رو هوا تقسیم بندی میکرد!!!!! گفتم: من تو عمرم آدم به پرتوقعی تو ندیده ام!!!! یعنی این الم شنگه ها بابت همینه؟؟!! یه نگاهی به قد و وزن و سنت بنداز ببین چند سالته!!!!!!

و جالبته که تازگی ها دوباره شروع کرده، هرچی که بهش میگم، میگه: ناراحتی از این زندگی برو بیرون!!!!! منم دیشب بهش گفتم: برو راه و رسم زندگی یاد بگیر آقای اصلاح طلب! همه چی رو با حرکات انقلابی حل نمی کنند! من بهت میگم: یه فکری به حال سوسکهای حموم و آشپزخونه بکنیم، تو میگی: همینه که هست، میخوای بری برو!!!!!!!! میگم چرا تلفن نزدی روز مادر رو به مامانم تبریک بگی وقتی تهران نبود، میگی ناراحتی، جاده بازه برو!!!!!!!!!! به نظرم بیشتر باید حرف زدن یاد بگیری.

بعد یه چیز دیگه بهم گفت که دو تا خواهش ازتون دارم. اول اینکه نگید تو عصبانیت بوده، دوم اینکه حرص نخورید و بخندید. به بدبختی یه مرد بخندید که زندگی رو از چه دریچه ای داره می بینه:

دیشب بهم میگه: تو اینقدر مادر گیچی هستی، که ساعت دوا خوردن بچه ات رو می نویسی!!!!!!!!!!! اگه مادر خوبی باشی، همه اینا یادت می مونه!!!!!!

دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم! گفتم: معمولا به این میگن، مادر با نظم و دقیق که میخواد ساعت دوای بچه اش، اینور اونور نشه!

گفت: نخیر! تو گیجی!!!!! وگرنه یادت می مونه!!!!!!

فکر کنید چهار تا شربت و دو تا قطره که بعضی هاش شش ساعتی و بعضی هاش هشت ساعتیه!!!!! دیگه ادامه نمیدم.

بعد که بازم شروع کرد که تو خونه نمیشینی، گفتم: عمرا نمی شینم. چون اگه بشینم، از کجا بیارم کادوهای تو رو جبران کنم. باید برم سر کار که لااقل از زیر دین تو یکی بیرون بیام. بعدش هم اگه خونه بشینم، هر روز میخوای بگی: داری تو خونه استراحت میکنی و من دارم پول درمیارم!!!! اون کسانی رو که می بینی تو خونه نشسته اند، اندازه من به شوهرهاشون بدهکار نیستند.

آخه وسط حرفهاش برگشته میگه: کادویی که من به داداشت دادم، از همه کادوهایی که به بقیه دادم، گرونتر بود!!!!!!!!

فکر کنید آدم چقدر باید مغزش فندوقی باشه!!!!!!! اگه قد و هیکلش رو نمی دیدم، باورم میشد که شش سالشه، نه سی و شش سال!!!!!!!!

خلاصه که منم دیشب با دلخوری ازش خوابیدم. میدونم شاید تو دلش این حرفها نباشه. ولی یه عالمه ناراحتی دیگه هم تو این سه روزاخیر ازش پیدا کرده ام که الان دیگه جای نوشتن نیست!!!!!!! سر فرصت براتون میگم!

[ شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ